از خيابان تنگ و شلوغي كه منتهي به تئاتر پارس مي شود مي گذريم. ترافيك سنگين است و هرم آفتاب داغ بعدازظهر روزهاي آخر بهار هم رويش. سرانجام تابلوي تئاتر پارس را در انبوهي از مغازه و جنس و آدم و وانت بار و البته موتورسيكلت ، پيدا مي كنيم و از تاكسي پياده مي شويم. به سختي از ميان تردد بي حد و حصر آدم ها و نگاه هاي كنجكاوشان راهي پيدا كرده و زير تابلو تئاتر پارس مي ايسيتم اما هرچه بيشتر نگاه مي كنيم كمتر نشاني از وجود يك سالن تئاتر مي يابيم. در مقابلمان پاساژي است كه تا سقف ها، كارتون چيده اند و مغازه هاي كوچك و كوچك تر، تنگ هم به رديف ايستاده اند.اگر حضور يك مرد جوان و صداي بلند او نبود كه مرتباً فرياد بزند: «بشتابيد، تئاتر گل ياس… بشتابيد… نمايش آلبوم خانوادگي…، فكر مي كرديم راه را اشتباه آمديم و يا اينكه تئاتر پارس سالهاست كه تعطيل شده است. مرد جوان نگاه متعجب اما مشتاقي به ما مي اندازد و مي گويد: مهمانان آقاي حسيني هستيد؟ و در جواب مثبت ما ۵بليت از جلوي ميز شكسته خود برمي دارد و مي گويد: دوهزار و پانصدتومن… اشاره به طبقه بالا مي كند و پله هاي متروك جلوي پايمان. از پله هاي بلند و كهنه مارپيچي بالا مي رويم. سالن انتظار تاريك و خفه است و انبوهي از ته سيگار در همه جا پراكنده. ديوارها طبله كرده و گچ هايش ريخته اند. صندلي ها با چاقو پاره شده اند و هيچ كس در سالن نيست جز دو مرد مسن و يك جوان كه بعدها مي فهميم كنترلچي بليت هستند. اما از ما بليت نمي خواهند فقط با ته لبخندي تلخ و نيش دار به ما زل مي زنند. لحظه اي بعد، بيست سي نفر به بيرون (يعني همان سالن انتظار) هجوم مي آورند و به سرعت سيگاري آتش مي زنند. بوي دستشويي كه لحظه اي قطع نمي شود با بوي تند دود بيست سي سيگار با بي هوايي مخلوط مي شود. چند دقيقه بعد بلندگوي سالن شروع تئاتر بعدي را اعلام مي كند.
يكي از مأموران مي پرسد: نمي خواين برين تو؟! مي گوييم منتظر اجراي گل ياس و آلبوم خانوادگي هستيم. مي گويد: هز زمان كه خواستيد برين تو يا برين بيرون مشكلي نيست… تنفس مشكل است و وقتي روزبه حسيني كارگردان كار وارد مي شوداين را از صورت ۵نفرمان مي فهمد. تعارف مي كند بياييد به اتاق گريم. چاره اي نيست. همراهش مي رويم از چند در مي گذريم. از پله هاي آهني پايين مي رويم. مي رسيم به اتاقي كه اگرچه بازهم كهنه و قديمي است اما تميز است و بوي خوشي به مشام مي رسد.
بازيگران، يك يك مي آيند و به گرمي با ما سلام و احوالپرسي مي كنند. در چهره تك تك شان انرژي سرشاري مي بينم و اميد. از روزبه حسيني مي پرسم چقدر تمرين كرديد؟ مي گويد يك ماه در اداره تئاتر و دوماه هم در لاله زار. مي گويم: چرا لاله زار؟ لبخندي صورت نگرانش را مي پوشاند مي گويد: اين افتخار همه ماست. به فكر فرو مي روم…
انتظار به پايان مي رسد و اجرا شروع. اولين چيزي كه توجهم را جلب مي كند ارتفاع غيراستاندارد سن است. نكته بعدي كف سيماني صحنه است. تصور راه رفتن روي كف سيماني عذابم مي دهد چه برسد به حركت (Act) و اجراي يك نمايش. صندلي ها پلاستيكي هستند و طبيعتاً در برخورد با صدا و موزيك عكس العمل ضدآكوستيكي دارند. به سقف نگاه مي كنم. تيرهاي چوبي سقف عريان و تكه تكه شده، رو به من دهن كجي مي كنند. قطره اي آب روي دستم مي چكد. سقف در جاهايي باز است. حساب مي كنم پرتي صداي صحنه را. از حساب خارج است. نور تخت و يكدست صحنه، آزارم مي دهد و دكور ايضاً. صحنه فضاي داخلي يك اتاق است كه انگار زيرزمين است چون بازيگران از بالاي صحنه وارد شده و از پلكاني پايين مي آيند. صحنه بزرگ روبه رو تنها يك اتاق است. طرف چپ در اتاقي ديگر و طرف راست آشپزخانه است اما ما اين دو محل را نمي بينيم و تنها از ديالوگ بازيگران متوجه مي شويم كه چه مكان هايي هستند.
نمايش اول گل ياس نام دارد. پسركي عليل و عقب مانده به نام علي مورد آزار و اذيت اهالي محل و بچه هاست و از اينكه خواهرش گلي به خانه بخت برود مي ترسد. چون پدر و مادرشان مرده اند و اگر گلي هم برود، ناچار بايد علي را به آسايشگاه بسپارد. علي از همه كس مي ترسد. اما در پي آشنايي با برادر كوچك خواستگار گلي به درك جديدي از موقعيت خود و زندگي به معناي فراگير آن مي رسد و با پوشيدن لباسهاي نويي كه در هنگام رفتن به مزار پدر و مادرش مي پوشد، خانه را ترك مي كند. اين پلات نمايشنامه اي است كه محمود استاد محمد سالها پيش نوشته است و حالا بعد از گذشت حدوداً دودهه از آن روزبه حسيني آن را به روي صحنه لاله زار برده است. نمايش بشدت تلخ و گزنده است و اين تضاد در اجرا بردن آن به روي صحنه اي كه مخاطب از آن انتظار نمايشي كمدي از نوع لاله زاريش دارد، پارادوكسي ايجاد مي كند كه حسيني به دنبال آن است.
به آدم هاي روي صندلي ها نگاه مي كنم. مرداني خسته با دست هاي روغني و تك و توك زنان و كودكان شيرخواره. جواني با بلوزي وصله پينه شده، سرش روي شانه اش افتاده و انگار خوابيده است. زني پشت سرمن مدام مي خندد، حتي در هنگام فرياد دردآلود علي و يا گريه هاي ضجه مانند گلي و خنده اش را گويي پاياني نيست. سه رديف جلويي در بهت و حيرتي عميق، محكم روي صندلي هايشان نشسته اند و كمي با قوز به جلو به صحنه مي نگرند.
نمايش گل ياس به پايان مي رسد. كسي دست نمي زند. اعلام پانزده دقيقه تنفس بسياري از صندلي هايشان تكان نخورده اند. اجراي دوم شروع مي شود: آلبوم خانوادگي، نمايش آلبوم خانوادگي زندگي نكبت بار زن جواني است كه شوهرش زندگي گياهي دارد و او نمي تواند شرافتمندانه خرج خود، درمان شوهر و كودكش را درآورد در نتيجه تبديل به زني خياباني شده است. دومأمور به خانه او راه يافته و مي خواهند او را دستگير كنند اما يكي از آنها با ديدن آلبوم خانوادگي زن پي مي برد كه زن، پيوند فاميلي با او دارد در نتيجه از همكاري با مأمور ديگر سرباز مي زند. اين نمايش نيز با پاياني نامشخص به پايان مي رسد. پايان را به ذهن مخاطب مي سپارد و اين از نقاط قوت اين دو كار است. زن پشت سري، ديگر نمي خندد. حيرت تماشاگران بيشتر شده است و آن مرد ديگر نمي تواند بخوابد.
صداي تك و توك دستي بلند مي شود. انگار تماشاگران لاله زار بلد نيستند دست بزنند و يا اينكه نمي توانند!!!
در همان سالن انتظار، روزبه حسيني منتظرمان ايستاده است. قبل از اينكه مهلت بدهد تا بگويم روزبه حسيني! كارگرداني اسب و سهراب و سنجاقك كجا و… مي گويد: اينجا ديمرنور(تنظيم كننده نور) وجود ندارد. نور فقط on و off مي شود، پروژكتورها گازي هستند، يك ربع طول مي كشد تا روشن شوند و اگر خاموش شوند يك ربع طول مي كشد تا سرد شوند و دوباره روشن. دكور نداشتيم، از همان در و تخته ، دكور آماده اجراهاي ديگر استفاده كرديم چون بودجه تهيه دكور هم نداشتيم. روي همين دكور از قبل آماده شده ميزانس دادم، در طرح اصلي من اتاق خواب و آشپزخانه قابل رؤيت بود اما اينجا امكان تقسيم صحنه وجود ندارد در نتيجه ورودها و خروج ها ناهماهنگ و زياد شده است. اجراي من براي اجراي كف طراحي شده بود و براي سالن سن دارمناسب نبود. فضاي سالن، ديوارها، سقف و صندلي ها، ضدآكوستيك هستند و صدا را مي خورند، آب از سقف روي سرو دست بازيگرانم مي ريزد. سن سيماني است و…
وسط حرفش مي پرم و مي گويم با اجازه مرخص مي شيم. مي گويد در اين دفتر چيزي بنويس. دفتر را مي گيرم و مي نويسم: شهامت تو و گروهت قابل تحسين است. دفتر را پس مي دهم.
بي تا ملكوتي