|
جهاني شدنِ «اديان خاص» و خاص شدنِ «اديان جهاني»
* اگر مسلمانان بتوانند ثابت كنند كه هيچ تضادي بين حقوق بشر در اسلام و حقوق بشري كه سازمان ملل متحد تعريف كرده وجود ندارد، مي توانند بي هيچ مشكلي بيانيه سازمان ملل را بپذيرند، با اين تفاوت ظريف كه منبع اين تعريف از ارزشهاي جهاني، اومانيسم يا انديشه فلسفي، انسانهانيستند، بلكه خود خدا است.
* يك محتواي واحد ممكن است نمودهاي متعددي داشته باشد. اما فاجعه، زماني است كه در اكثر سنتهاي ديني تمايز بين محتوا و نمود، طي تاريخ فراموش شده و از بين رفته باشد به گونه اي كه نمود، خود در حكم پديده اي جهاني تلقي شود.
|
|
|
حتي در مورد موضوع عامي همچون جهاني شدن (globalisation) در دين، هر يك از ما به ناچار به دست محيطي كه در آن زندگي و كار مي كنيم، تعين مي يابيم. من در بحث انتقادي خودنقطه عزيمتم را محل زندگي ام لبنان قرار مي دهم.
لبنان قرار است ميهن مشتركي باشد براي تمام ساكنانش؛ خواه مسيحي، خواه مسلمان يا يهودي. قانون اساسي تساوي همه شهروندان را در قبال قانون مي پذيرد. بجز در قبال قوانين مربوط به موقعيت اجتماعي فردي كه در آن، دولت قوانين ويژه هر يك از اجتماع هاي ديني كشور را به رسميت مي شناسد.
در لبنان در درون دواجتماع بزرگ ديني تكثر وجود دارد. در اجتماع مسيحي به شش كليساي كاتوليك (ماروني، ارمني، سرياني، كلده اي، لاتين و ملكيت (۲) grecque melkite)، چهاركليساي ارتودوكس (يوناني، ارمني، سرياني و آشوري) و فدراسيون جماعات كليسايي پروتستان كه كليساي قبطي ارتودوكس اخيراً به آن پيوسته، مي توان اشاره كرد. در اجتماع اسلامي نيز دواجتماع بزرگ شيعه و سني، سپس با دوري كم يا بيش از اسلام اكثريت، دروزي ها، انصاريه و اسماعيليان را مي توان نام برد. علاوه بر اين دواجتماع بزرگ ديني، به اجتماع يهودي مي توان اشاره كرد كه امروزه تعدادشان اندك است اما چنانچه روزي صلح به كل اين ناحيه بازگردد، وجود قانوناً به رسميت شناخته شده آنها اهميت خواهد يافت. به اين ترتيب، روي هم رفته هجده اجتماع ديني وجود دارد.
بررسي اين وضعيت پيچيده مي تواند به يك معنا، آزموني براي بررسي جهاني شدن و خاص شدن (particularisation) ـ كه اغلب توأم با يكديگرند ـ تلقي شود.
سنت هاي ديني متعدد تر از اديان
به لحاظ اصطلاح شناسي، من اصطلاح سنت ديني را به اديان سنتي ترجيح مي دهم، چرا كه اديان بزرگ جهاني همگي چون درختاني هستند با شاخه هاي فراوان. يك تنه مشترك وجود دارد كه عامل تعيين هويت است. اديان انضمامي با گوناگوني هايي كمابيش مهم نسبت به اين تنه مشترك قرار مي گيرند. اين چنين سخن گفتن از سنت ديني امكان مي دهد تا وجود تكثر را در بطن هر سنتي بازشناسيم واز اديان متعدد در بطن يك سنت واحد سخن گوييم.
نسبي شدن نامقبول
پروفسور دوبلار (Dobbelaere) تصديق مي كند كه ايجاد فرهنگ نوين جهاني، نوعي نسبي شدن (relativisation) را به هر كدام از سنتهاي بزرگ ديني قديمي تحميل مي كند و از مشكلات هر يك در قبال پذيرش اين فرهنگ جديد سخن مي گويد.من از اين گفته فراتر مي روم: به نظر من غيرممكن است كه حتي يكي از اين سنتهاي ديني، فرهنگ جديد جهاني را به درستي پپذيرد، چرا كه هر يك از آنها خودرا جهاني مي داند و نمي تواند از خود تلقي ديگري داشته باشد.
متن «اعلاميه اسلامي جهاني حقوق بشر» كه شوراي اسلامي (Conseip Islamique) آن را به سال۱۹۸۰ انتشار داده بود در اختيا رمن است. اين متن به وضوح اعلام مي دارد كه حقوق جهاني بشر چهارده قرن پيش به وسيله قرآن و سنت تعريف شده است. شگفت اينكه اين حقوق در عين حال كه اسلامي است، جهاني هم است بي آنكه بانيان آن، گرفتار هيچ تضادي شده باشند؛ چراكه اسلام از ديدگاه آنان ديني است براي تمام بشريت. آيا در اين متن سخن بر سر نوعي خاص شدن اعلاميه سازمان ملل متحد است؟ يا اينكه برعكس، لازم است آن را به عنوان تلاشي براي تجويز بيانيه سازمان ملل متحد براي اجتماع اسلامي تعبير كنيم. اگر مسلمانان بتوانند ثابت كنند كه هيچ تضادي بين حقوق بشر در اسلام و حقوق بشري كه سازمان ملل متحد تعريف كرده وجود ندارد، مي توانند بي هيچ مشكلي بيانيه سازمان ملل را بپذيرند، با اين تفاوت ظريف كه منبع اين تعريف از ارزشهاي جهاني، اومانيسم يا انديشه فلسفي، انسانهانيستند، بلكه خود خدا است. به نظر مي رسد كه همواره در مورد هر تعريفي كه در برگيرنده ارزشهاي اخلاقي Ethos مربوط به كل جهان باشد چنين خواهد بود [يعني منشأ آن به خدا نسبت داده خواهد شد]. اين تعريف، مخرج مشتركي خواهد بود حتي الامكان جامع، براي اينكه هيچ سنت خاصي در آن، تضادي با اصول خاص خود حس نكند. اما هر يك از اين سنتهاي ديني براي پذيرش يا رد اعلاميه هاي جهاني، خود را قاعده نهايي تصور خواهند كرد. اعلاميه هاي جهاني همواره مبناي اين اصول را در ابهام خواهند گذاشت به گونه اي كه هر سنت بتواند براساس اعتقادات خاص خود اين خلأ را پركند. به اين ترتيب هر نظام اعتقادي، تأييدي بر جهاني بودن سنت خاص خويش خواهد يافت.
تعريف برآمده از اجماع جهاني همواره ثمره يك گفت وگو خواهد بود. در اين تعريف هيچ چيز هرگز به طور قطع تعيين نمي شود. من در اين مورد عبارتي را كه پل والاديه (paul Valadier) براي توصيف مدرنيته به كار برده بيشتر مي پسندم: «تعمق دائمي و بحران نهادي شده.» [در چنين تعريفي] مجموعه اي كه محتواي آن در تحولي پاينده است، جايگزين قواعد قطعي و مشخص مي شود. اين بدان معنانيست كه تعريف هاي جديدي كه از سوي انسانهاي استقلال يافته ارائه مي شود جايگزين قواعد قديمي مبتني بر مذهب شود، بلكه ارزشهاي اخلاقي مقدس دائماً در حركت و تحول خواهد بود.
خاص گرايي جهاني؟ محتوا و شكل
با توجه به كشمكش بين عام گرايي (universalisme) و خاص گرايي چنين به نظر مي رسد كه نمي توان به تلقي ويژه خود مبني بر جهاني دانستن سنت ديني ارج نهاد، لااقل تا هنگامي كه به ديگري برخورد نكرده ايم كه حقيقتاً متفاوت از ما باشد و در چارچوب همين سنت زندگي كند. اما اين نيز درست است كه يك صورت بندي واقعاً جهاني از اين سنت وجود ندارد. هر صورت بندي اي رنگ و بوي خاص گرايي هاي محيطي را دارد كه در آن به وجود آمده است.
آيا اين دريافت به معناي نسبي شدن تمامي محتواي سنتهاي مختلف ديني است؟ به نظر من چنين نيست. مي توان بين محتوا (contenu) و نمود (expression) آن تمايز قائل شد. يك محتواي واحد ممكن است نمودهاي متعددي داشته باشد. اما فاجعه، زماني است كه در اكثر سنتهاي ديني تمايز بين محتوا و نمود، طي تاريخ فراموش شده و از بين رفته باشد به گونه اي كه نمود، خود در حكم پديده اي جهاني تلقي شود.
جهاني شدن حادي كه امروزه شاهد آن هستيم اين سنتها را بر آن مي دارد كه اين تمايز [بين محتوا و نمود] را دوباره محل توجه قرار دهند. جالب بود اگر مي شد در اين زمينه بحثهايي درباره قانون اسلامي و شريعت طرح كنيم. از نظر برخي، شريعت عبارت است از متني دست نابردني (texte intouchable)، (حتي اگر اين متن آنگونه كه هست در قرآن يافت نشود). از نظر برخي ديگر، برعكس، شريعت عبارت است از تفسير داده هاي قرآني، كه در زمان و مكان معين ارائه شده است و هيچ چيز مانع از اين نيست كه امروزه تفسير جديدي از داده هاي قرآني متناسب با وضعيت مدرني كه در آن به سر مي بريم، به دست بدهيم.
دين عاميانه وراي خاص گرايي هاي ديني
نقشي كه دين براي جماعت ايفا مي كند به نظر مي رسد همچنان پابرجا بماند هر چند فرهنگهاي خاص، اديان را به منظور تجلي هويت خاص خويش و تكيه گاه اين هويت اختيار مي كنند. پروفسور دوبلار در خصوص مورد اخير به آيين هاي متنوع در دين عاميانه (religion populaire) اشاره دارد كه اغلب همچون جشنهاي اجتماع محلي اند.
در حالي كه همه، تحليل پروفسور دوبلار را به طور كامل پذيرفته اند من ازخود مي پرسم آيا نمي توان مسيري خلاف آن پوييد. در يك بررسي كوتاه كه طي آن، آيين هاي انجام شده براي سن ژرژ و مريم مقدس را در لبنان مقايسه مي كردم، دريافتم كه اين دوقديس هر چند بسيار متفاوت، در موارد و وضعيتهاي يكساني به ياري طلبيده شده اند (حمايت از شهر در قبال تهديد، شفاي بيماران، بارور كردن زنان نازا، حمايت از دريانوردان گناهكار و موارد ديگر). مهم آن بود كه اين قديسان در موارد متعدد، حاجات مردم را اجابت مي كردند.
به نظر من دين عاميانه تا حد زيادي تحت نامها و چهره هاي مختلف دقيقاً همان رفتارها را به خود مي گيرد. چه دين رسمي (religion offizielle) اين نمودهارا تشويق كند، چه آنها را مهار كند و چه به مخالفت با آنها بپردازد، واقعيت تغيير نخواهد كرد. مردم همواره ابزاري براي بيان افكار خود مي يابند، در خفا يا آشكار. مرز بين سنتهاي ديني مختلف، به نظر مي آيد كه در نظر مردم به طور كامل از بين مي روند. بنابراين من از خود مي پرسم اگر دين عاميانه تا حدي نوعي نمود ديني، وراي خاص گرايي اين يا آن سنت دين نيست، پس در دنياي كنوني، اديان چه مي توانند باشند؟
اگر آنچه من اينجا گفتم درست باشد [يعني دين عاميانه نوعي نمود ديني وراي خاص گرايي باشد]، مي توان اين پرسش رامطرح كرد كه تا چه حد دين عاميانه هنوز مي تواند به مثابه نمود يك سنت ديني خاص هم تلقي شود. پاسخ بي شك بر حسب محيطي كه اين سنت ديني در آن، اعمال ديني دين عاميانه را به رسميت مي شناسد، متغير خواهد بود.
ادامه دارد
پانوشتها:
۱ـ تام سايكينگ مدرس جامعه شناسي دين در دانشگاه Stgoseph بيروت و عضو هيأت تحريريه مجله proche- orient chretien است. وي اغلب به مطالعه و تحليل موقعيت ديني لبنان پرداخته است.
۲ـ ملكيت به آن دسته از مسيحيان ساكن مصر و سوريه گفته مي شودكه حكم شوراي كلدون را (در سال۴۵۱ميلادي) پذيرفته باشند. اين حكم مي گويد كه مسيح (ع) داراي دوسرشت الوهي و انساني است. اين نام از طرف كساني كه تعريف شوراي كلدون را رد مي كردند و فقط به يك سرشت در مسيح باور داشتند به آنها داده شد. آنهاملكيت ها ناميده شدند چون اين واژه به معناي وفاداران به سلطنت يامردان امپراتور (برگرفه از malka سوري: پادشاه، ملك) است. اين اصطلاح در آغاز فقط به مسيحيان مصري اطلاق مي شد، اما بعدها در مورد همه مسيحيان خاورميانه به كار برده شد. اجتماع ملكيت به طور كلي شامل مستعمره نشين هاي يوناني وجمعيت هاي معرب مصر و سوريه است و احتمالاً به همين دليل در متن qrecque melkite آمده است كه اشاره به ريشه هاي يوناني اين جمعيت دارد. براي اطلاعات بيشتر و دقيق تر به مأخذ زير كه اين توضيحات نيز از آنجا نقل شده است (ذيل مدخل melchite) مراجعه نماييد:
The New Encyclopedia Britanica. V.7.1995.p.1029.
* اين مقاله از مأخذ زير ترجمه شده است:
Social Campass 45(1), 1998,99-105
|