* «نيما» گرچه وزن را شكسته بود اما آن را ترك نكرده، قافيه را نيز رعايت مي كرد و زباني اختيار كرده بود كه زبان «توده مردم» بود و به صراحت ، ازانديشه هاي «همسايه» حمايت مي كرد. [خشك آمد كشتگاه من / در جوار كشت همسايه...]
*دمكراسي و ليبراليسم ، متعلق به جهان كهن بودند كه به رغم ظواهر «امانيستي» ، بر پايه «نخبه گرايي» و «تعقل اقليت» پايه ريزي و اجرا مي شدند .
* اگر انديشمندان قرن هفدهم «چون مي پرستيدند پس بودند» در قرن هجدهم «چون مي انديشيدند پس موجوديت مي يافتند» و در قرن نوزدهم «چون مي شوريدند پس جهان را فهم مي كردند» ؛ قرن بيستم ، روزگار «چون انسان را رعايت مي كنم پس هستم» نام گرفت.
* «شاملو» را بايد آنگونه كه «ارسطو» را در عصر برده داري ،«فردوسي» را در عصري «زن ستيز» و «سعدي» را در زمانه اي «شاه پسند» ارزيابي مي كنيم، دردل «گفتمان كتمان» نطفه روشنفكري ايران با «كتمان» بسته شده است.
* يك
قناري گفت: كره ي ما / كره ي قفس ها با ميله هاي زرين و چينه دان چيني/. ماهي ي سرخ سفره ي هفت سين اش به محيطي تعبير كرد/ كه هر بهار / متبلور مي شود/. كركس گفت: سياره ي من / سياره ي بي هم تائي كه در آن / مرگ / مائده مي آفريند. / كوسه گفت: زمين / سفره ي بركت خيز اقيانوس ها/. انسان سخني نگفت / تنها او بود كه جامه به تن داشت / و آستين اش از اشك تر بود. [در آستانه ؛ احمد شاملو]
زمانه شاملو، زمانه تغيير در تسلط «ميت» ها بود؛ چنانكه «سيلونه» ـ به نقل قول از كشيشي پير ـ در «نان و شراب» آورده است. [كشيش از يكي از شاگردان سابق اش مي پرسيد : «تو كه عاشقانه در پي خدا بودي اكنون در پي چه اي ؟» و شاگرد ـ اكنون ماركسيست ـ پاسخ مي دهد:«درپي عدالت » . كشيش پير سري تكان مي دهد: «خداوند طي قرون و اعصار، اسامي متعددي را براي خود برگزيده ما چه مي دانيم شايد اكنون نام «عدالت» را بر خود نهاده باشد». ] اگر انديشمندان قرن هفدهم «چون مي پرستيدند پس بودند» در قرن هجدهم «چون مي انديشيدند پس موجوديت مي يافتند» و در قرن نوزدهم «چون مي شوريدند پس جهان را فهم مي كردند» ؛ قرن بيستم ، روزگار «چون انسان را رعايت مي كنم پس هستم» نام گرفت. «امانيسم» به مكتب غالب اين قرن بدل شد و توانست مقتدرترين ايدئولوژي قرن ـ ماركسيسم ـ را در دل احزاب ماركسيست اروپايي شكست دهد و «كمونيسم روسي» را در برابر «كمونيسم اروپايي» دچار شكست هاي پي در پي كند. «انسان» ، بدل به محور اصلي مباحث سياسي، ادبي، هنري و اجتماعي شد. حتي برعلوم ساخت ابزار جنگي اثر گذاشت و گلوله هايي با «غلاف تمام فلزي» توليد شد كه ديگر حفره هايي به بزرگي مشت يك انسان بالغ، در سينه دشمن ايجاد نمي كرد و توليد مين هاي «جعبه واكسي» [كه قادر بودند مچ پاي سرباز دشمن را قطع كنند] ممنوع شد. در رژيم هاي توتاليتر ، شكنجه هاي قرون وسطايي، به شكنجه هايي بدل شد كه دارندگان «دكتراي بازجويي» آنها را عملي مي كردند و در سياست، احترام به «انسان» آنقدر محبوبيت يافت كه حتي رژيم هايي با ساختارهايي «بدوي» [ با نمونه هاي آمريكاي لاتيني آنها قابل ذكر است] از نام «جمهوري» سود جستند و رياست جمهوري مادام العمر را هر چندسال به چند سال در بوته «انتخاباتي تحت كنترل» آزمودند.
روشنفكران در اين ميان، مدينه فاضله خود ـ مسكو ـ را «قداست زدايي» كردندو به «سوسياليسم منهاي روسيه» رسيدند.
نسلي اين چنين ، در ايران با مشكلات ديگري نيز دست به گريبان بود؛ در حاليكه در همسايگي روسيه مي زيست و تحت حاكميت «اقتداري پليسي» ، ـ بايد هم از انسان در بند «حكومت پهلوي» دفاع مي كرد و هم به معتقدات همان انسان در بند كه اعتقاداتش در سرزمين استالين رقم مي خورد ـ مي تاخت . چه «عقوبت دشوار» ي ! پس سرشكسته ميان دو حاكميت، هم به همكاري با «بورژوازي كمپرادور» متهم مي شد و هم «مرتجع سرخ» لقب مي گرفت. حاكميت آشكار [حكومت مستبد] و حاكميت پنهان [تنها حزب مقتدر ماركسيست؛ حزب توده] روشنفكر ايراني را در «آزمون و خطا» ، مي فرسودند و بر زبانه هاي آتشي شان ، اسپند «روزگار حسرت و حرمان» مي كردند. شايد به همين دليل روشنفكري چون «شاملو» ،از مرثيه اي كه براي «خسرو روزبه» [رهبر شاخه نظامي حزب توده پس از كودتاي سال ۳۲] سروده تبري مي جويد و «انسان را رعايت مي كند».
* دو
بودن / يا نبودن ... / بحث در اين نيست / وسوسه اين است / شراب زهرآلوده به جام و / شمشير به زهر آب ديده / در كف دشمن / همه چيزي / از پيش / روشن است وحساب شده / و پرده / در لحظه ي معلوم / فرو خواهد افتاد...[مرثيه هاي خاك]
روزگاري كه شاعر در آن مي زيست روزگار «قطعيت» و «نوميدي» نيز بود. اگر از اميد مي سرود صرفاً براي آن بود كه «دل خلق» را شادي بخشد ورنه، هيچ اميدي در ميانه نبود. «قطعيت » ، جوهره مدرنيسم بود كه از دوسوي آن، كمونيسم و فاشيسم سر برون آوردند تا با اتكاء به «قدرت توده ها» حاكميت را تسخير كنند. [دمكراسي و ليبراليسم ، متعلق به جهان كهن بودند كه به رغم ظواهر «امانيستي» ، بر پايه «نخبه گرايي» و «تعقل اقليت» پايه ريزي و اجرا مي شدند ]. «انسان قاطع» ، انساني بود كه به «زمان حال» مي انديشيد و «آينده» ؛ «گذشته » مردود بود و مشمول «طرد و لعن» . «نوگرايي» در پرتو «ايدئولوژي مدرنيسم» بدل به «امري قدسي» شده بود و هركسي كه از «كهن» سخن مي گفت ، «مرتد آئين نو» محسوب مي شد. «خط قرمز» اين ارتداد، البته در «مدرنيسم اروپايي» و «مدرنيسم روسي» متفاوت بود. [بعدها در «مدرنيسم چيني» متفاوت تر شد. «انقلاب فرهنگي چين» ، هر نوع فرهنگ پيش از خود را به جرم آلودگي به «ويروس خطرناك فرهنگ غرب» به آتش كشيد و حتي آثار «مدرنيست هاي چپ اروپايي و روسي» نيز از اين «هيمه آييني» در امان نماند.] در «مدرنيسم اروپايي» مي توانستي «سنت ادبي اروپا و غرب» را به آتش بكشي و لقب «شواليه مساوات» را دريافت داري ودر «مسكو» ، «جايزه لنين» بگيري اما اگر در «روسيه» مي زيستي يا يكي از كشورهاي بلوك شرق ، اگر در ايران تحت نفوذ فكري «حزب توده» مي زيستي و همان آثار را ـ حتي با درجاتي خفيف تر ـ خلق مي كردي به «دشمن مردم» ، «زائده بورژوازي» و «بلندگوي استعمار» ملقب مي شدي. [«اينفانته» در مجموعه گفت وگوهاي «هفت صدا» ، مثال خوبي مي آورد: همجنسگرايان هنرمند آمريكايي ، با پوشيدن «تي شرت هاي چه گوارا» در كوبا مورد استقبال قرار مي گرفتند.] خط قرمز ارتداد ماركسيستي ، در ايران حتي از مسكو نيز محدودتر بود. حزب توده به دليل «بافت سنتي فكري اش» ، به آثار ادبي وهنري تا آنجا اجازه پيشروي مي داد كه براي «مردم سنتي» قابل فهم و درك باشد. شايد بهترين دليل حمايت اين حزب از «نيما» و طرد «شاملو» از «جامعه ادبي حمايت شده از سوي مسكو» همين بود. «نيما» گرچه وزن را شكسته بود اما آن را ترك نكرده،قافيه را نيز رعايت مي كرد و زباني اختيار كرده بود كه زبان «توده مردم» [گرچه اقليمي ] بود و به صراحت ، ازانديشه هاي «همسايه» حمايت مي كرد. [خشك آمد كشتگاه من / در جوار كشت همسايه...] اما شاملو، به كلي از گذشته ادبي شعر [وزن عروضي] بريده بود و به زباني نخبه گرا رو آورده بود؛ حتي در زمان «شرو شور» خود از شاعري همچون «ماياكوفسكي» به عنوان بيرق شعري اش استفاده مي برد كه با خودكشي اش ، خط بطلاني بر «ايمان نوين روسي» كشيده بود. «نيما» با نام «انسان» از «مردم» سخن مي گفت و «شاملو» با نام «مردم» از «انسان» . «جرم اين است ، جرم اين است».
|
|
|
* سه
بيتوته ي كوتاهي ست جهان/ در فاصله ي گناه و دوزخ / خورشيد/ همچون دشنامي بر مي آيد / و روز / شرمساري ي جبران ناپذيري ست/ آه/ پيش از آن كه در اشك غرقه شوم/ چيزي بگو...[ترانه هاي كوچك غربت]
زبان نخبه گراي شاملو، از «نثرخراساني» اخذ شده است.
او با گذشته، به كلي قطع رابطه نكرده و گرچه در اظهارنظرهايي «خامدستانه» [درباره سعدي، فردوسي و...] خامي وجواني «روزگار نخستين» خود را به خواننده گوشزد مي كند اما بيشترين استفاده را از شعر همان سعدي و فردوسي برده است. او «گفتمان كتمان» را از زمانه خودآموخته بود و وجه اشتراك اش، با زواياي تاريك عصرش، در همين بود. به عبارت بهتر، «شاملو» فرزند زمانه خويش بود و آنچه را كه مي انديشيد «كتمان» و آنچه را كه مردود مي شمرد اظهار مي كرد.
نطفه روشنفكري ايران با «كتمان» بسته شده است. بخش ديگري از «كتمان» او را مي توان در فربه سازي «اقتدار» ي دانست كه برخوانندگان خويش اعمال مي كرد و البته در شعرهايش، نويد «آزادي» را به آنها مي داد.« اقتدار» او در زبان شعري اش، در قاطعيت احكامش حتي در نوع خواندن اشعارش [در كاست هاي موجود وبا صداي خودش] متجلي بود. در نقد او،البته نبايد ونمي توان به «فرهنگ سلطه» او عيب گرفت. «سلطه» در علوم اجتماعي داراي كاركرد و كاربردي ست كه حذف آن در «دانش هنري» اشتباهي ست جبران ناپذير[همانگونه كه اعمال «داروينيسم علمي » در جامعه ، كاركردي معكوس مي يابد و بدل به «داروينيسم اجتماعي» و فاشيسم مي شود. اگر اديب و هنرمند قادر به اعمال «سلطه» بر مخاطب نباشند مخاطب به پيشواز «اثر بعدي» آنان نخواهد رفت و «اقتصاد هنري» ورشكسته خواهد شد.] آنچه كه شاملو را در معرض نقد «فرهنگ وتاريخ» قرار مي دهد اذعان او به چيزي خلاف عملكرد اوست. آيا او مجرم است؟ «تاريخ» ، همانگونه كه در برابر محافظه كاران هر عصر بي رحم است در برابر شجاعاني كه از «رويكردهاي زمانه شان» فرا روي مي كنند،بخشنده است وبزرگوار. «شاملو» را بايد آنگونه كه «ارسطو» را در عصر برده داري ،«فردوسي» را در عصري «زن ستيز» و «سعدي» را در زمانه اي «شاه پسند» ارزيابي مي كنيم، دردل «گفتمان كتمان» ارزيابي كنيم. البته «روزگار غريبي است نازنين».
* چهار
عاشقان / سرشكسته گذشتند/، شرمسار ترانه هاي بي هنگام خويش / و كوچه ها/ بي زمزمه ماند و صداي پا / سربازان / شكسته گذشتند/ خسته / بر اسبان تشريح ، / و لته هاي بي رنگ غروري / نگون سار / بر نيزه هاي شان. [ترانه هاي كوچك غربت]
شاعران بزرگ، هميشه ردپايي از اعتراف به شكست شان در برابر آن «اقتدار بزرگ زمانه» به جا مي گذارند.
چه كسي مي داند؟ اودر خاك خفته ؛ و شايد... اگر از نو زاده مي شد«ديگر گونه مردي» لب به سخن مي گشود.