شماره ۲۱۹۱ - سال هشتم - چهارشنبه ۲ مرداد ۱۳۸۱
Wed, Jul 24, 2002
Dastan black.jpg
PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اخبار ايران
سلام ايران
اجتماعي
گزارش روز
بين الملل
گوناگون
سرزمين مادري
فرهنگ و انديشه
ايران
فرهنگ و هنر
اقتصادي
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
ديگه چه خبر؟
ماجراي زندگي
در خانه
گزارش ويژه
گزارش زندگي
داستان هفته

آرشيو
شناسنامه

خاطرات مادربزرگها و پدربزرگ ها
خاطرات پدربزرگها
سرسفره شام بوديم كه تلفن زنگ زد. همه دهانها پر بود. من كه اولين لقمه شام هم در دهانم بود به سختي آن را در دهانم چرخاندم و به تلقن پاسخ گفتم. دوستم بود. تا فهميد در حال شام خوردن هستيم معذرت خواهي كرد كه: «بي موقع مزاحم شدم». لقمه را به سختي قورت دادم و براي اينكه خجالت نكشد بي اختيار گفتم: نه بابا... تو بميري لقمه آخرم بود.در همين موقع خانم ام كه در حال نوشيدن چاي شيرين بود از حرف من خنده اش گرفت وچايي به گلويش پريد و نتوانست نفس بكشد. بچه ها هول كردند. من هم از شدت دستپاچگي ندانستم چكار كنم و تلفن را قطع كردم. خلاصه اينكه هيچ كدام از اهل خانه نمي دانستيم براي نجات جان خانم ام چكار بايد بكنيم. يكي مي گفت گلويش را سوراخ كنيم تا بتواند نفس بكشد... آن ديگري مي گفت نه برسانيمش اورژانس... اما بالاخره او با كوشش خودش توانست نفس بكشد و خطر رفع شد.
در همين لحظه بود كه دوستم دوباره تماس گرفت و فهميدم كه او هم به شدت نگران شده و لباس اش را پوشيده تا براي كمك به خانه ما بيايد... آن شب خيلي خنديديم. اما به خاطر يك تعارف نامعقول نزديك بود تا خانم ام را از دست بدهم. به خاطر همين هم هست كه از قديم گفته اند: بايد سنجيده صحبت كرد.
شهرزاد رضائيان ـ خبرنگار محله از آستارا

خاطرات مادربزرگها
زمانهاي قديم دخترها زود ازدواج مي كردند، بنابراين زود هم بچه دار مي شدند، چرا كه اگر يك سال، يك سال و نيم از ازدواجشان مي گذشت و بچه دار نمي شدند به آنها اجاق كور و ... مي گفتند و مادر شوهر و خواهرشوهرها پسرشان را زن مي دادند مبادا پشت پسرشان خالي بماند و يا بي وارث بماند و در پيري عصايي نداشته باشد. من خيلي كم سن و سال بودم كه ازدواج كردم و از شانس بد دو سالي از ازدواجم گذشته بود و هنوز بچه دار نشده بودم. درد خودم كم بود، زخم زبان هاي مادرشوهر و خواهرشوهرانم هم به آن اضافه شده بود. يك روز در يك ميهماني كه همه جمع بودند زن برادر شوهرم بعد از اشاره به من گفت: «من فكر مي كنم اين نازاست برويم براي مصطفي يك دختر بگيريم كه برايش يك پسر به دنيا بياورد كه در پيري عصاي دستش بشود، همه ميهمانها يك دفعه به طرف من برگشتند و انگار آب جوش روسرم ريختند تمام وجودم داغ شد و تا بناگوش قرمز شدم. در همين موقع شوهرم به من اشاره كرد بلند شو برويم. سكوت تلخي در ميهماني به وجود آمد همه سرهايشان را پايين انداخته بودند. از در كه بيرون آمديم شوهرم رو كرد به من وبا لبخند گفت: ناراحت نشو. من اصلاً بچه نمي خواهم. خودت را به خاطر اين حرفهاي بي ارزش ناراحت نكن. برايم تو مهمي، بچه در درجه دوم زندگي قرار دارد.
آن شب تا صبح نخوابيدم دلم خيلي شكست فكر نمي كردند كه من سنم خيلي كم است. آرام بدون اينكه شوهرم بفهمد گريه كردم و از خدا خواستم به خانواده شوهرم ثابت كند كه من نازا نيستم. آنقدر گريه كردم تا خوابم برد. صبح كه بلند شدم خيلي سبك بودم، و با خودم عهد كردم خودم براي شوهرم زن بگيرم. دوماه از آن روز گذشت و من احساس كردم حالم دگرگون شده، در درون كسي به من نداي مادر شدن را مي داد. ۹ ماه بعد خدا به ما دو فرزند دوقلو و هردو پسر عطا كرد كه با آمدنشان زندگي من رنگ ديگري گرفت و خوشبختي من كامل شد.
نوشين روشني راد ـ خبرنگار محله

غصه هاي پنهان
073947.jpg
خوانديد زني به نام بانو پس از اينكه دربستر بيماري افتاد تصميم گرفت تا رازمهمي را با چهارفرزندش درميان بگذارد.
اين زن به آنان گفت: پس از ازدواج با جواد به علت مخالفت مادرشوهرش سيل زخم زبان ها به طرف او جاري شده بود و اين مشكل بعد از اينكه روشن شد او به اين زودي ها باردارنمي شود، بيشترشد.
بانو وقتي براثر اشتباه اطرافيانش كه فكرمي كردند او باردارشده است، متوجه بهبود شرايطش شد، تصميم گرفت از اين فكر اشتباه استفاده كرده و به سراغ پرستارپيري برود كه به او قول كمك داده بود.
درزماني كه او دچار اختلافات شديدي با خانواده شوهرش و جواد شده بود، لحظات سختي را مي گذراند ولي او تنها براي حفظ زندگي اش به اين شرايط سخت ادامه مي داد. يك روز وقتي جواد درسفر بود، او از پله ها سقوط كرد و به سختي خودش را به پرستار پيررساند.
بالاخره زمان نخستين زايمان بانو فرارسيد. او صاحب يك دخترشد ولي به دليل حرف ها و علاقه اي كه شوهرش به پسرداشت، تصميم گرفت كه فرزند ديگري به دنيا آورد.
سومين بار وقتي او باردارشد، احساس پيري و فرسودگي مي كرد. دور از شوهر براي او خيلي سخت بود كه به بچه هايش رسيدگي كند، مي دانست كه جواد به بچه خيلي علاقه دارد، ولي تنهايي او را ازپاي درآورده بود به يادحرفهاي پرستار پيرافتاد و اينك ادامه داستان
***
ـ دخترم دنيا جاي مبارزه است. اگر مشكلات را از پا درنياوري، مشكلات تو را از پاي درمي آورند بانو دلش نمي خواست ازپاي درآيد. بايد فكرمي كرد، بايد مبارزه مي كرد.
جواد از اينكه مي توانست كنار همسرش باشد، خوشحال بود. اما انگار بانو روحيه اش را ازدست داده بود. انگار ديگر مثل قبل حوصله و دل و دماغ نداشت. هرچه جواد بيشتر به او محبت مي كرد، او كمتر به شوهرش توجه مي كرد.
جواد با ناراحتي دست دو بچه اش را گرفت و ازدربيرون رفت. بانو دستي روي برآمدگي شكمش گذاشت.
چه زندگي سختي داشت. يك لحظه از خودش بدش آمد. انگار ديگر توان ادامه دادن به اين زندگي را نداشت. از اينكه براي سومين بار مي خواست مادرشود، از خودش بدش آمد. چرا بايد تن به اين همه سختي و مظلوميت مي داد. با خودش فكركرد از وقتي ازدواج كرده است به دنبال اين بوده كه دل جواد را به دست آورد و با اين كار دهان اطرافيان اورا ببندد. از اينكه اينقدر بي ارزش عمل كرده بود، ناراحت بود. چرا در اين سالها جواد براي به دست آوردن دل او هيچ كاري نكرده بود.
عمري زخم زبان شنيده بود و حالا از تمام زندگي همين بچه ها بودند كه به او اميد و تلاش را هديه مي دادند. اگر لبخندها و گريه هاي پريسا و پژمان نبود. او تاحالا تمام شده بود.
ازجابلندشد. كنار پنجره آمد. به انتهاي خيابان نگاه كرد. هيچكس نبود. درخت چنارقديمي مثل هميشه سربرافراشته بود و به او نگاه مي كرد.
جوادنمي توانست او را درك كند، شايد گناهي هم نداشت.
***
جواد با يك پلاستيك به خانه برگشت. بچه ها دستهايشان را از دستان پدر بيرون آوردند و به طرف او دويدند.
ـ مامان، بابا بستني خريده. بيا اينم مال تو.
بانو بستني را ازدست پريسا گرفت. هيچ علاقه اي به خوردن بستني نداشت. بستني كم كم دردستان او ذوب مي شد. چقدر سرنوشت او مثل سرنوشت اين بستني بود.
ـ چه خبره زن؟ اين چه رفتاريه كه مي كني. چرا اينقدر بداخلاق شدي؟ اين كارها چيه كه مي كني؟ چرا اينقدر اخم و تخم مي كني؟ مگه من مزاحمم يا يه غريبه ام كه اينطوري مي كني.
بازسعي مي كردكه خودش را كنترل كند به روبرو خيره شده بود و سكوت كرده بود.
ـ زن! بگو چه دردي داري؟ بعد از دوتا بچه داشتن حالا كه خدامي خواد براي بارسوم به ما بچه بده چرا اينطوري شدي؟! چرا براي من قيافه گرفتي به جاي اينكه خوشحال باشي شوهرت كنارته، ناراحتي، بگو چكاركنم تا راحت بشي.
بانو سرش را بلندكرد.
ـ جواد تو دل نگراني هاي يك زن رو نمي فهمي براي اينكه من مثل يك زن هيچوقت با تو برخوردنكرده ام براي اينكه من مثل يك زن از تو تقاضانداشته ام. تمام زنان موقع زايمان وقتي به بيمارستان مي رن شوهران خودشون رو كنارشون مي بينند، ولي تو چي؟ كي كنار من بودي، حالا هم كه اومدي متوجه ناراحتي هاي ديگه من نيستي. نمي فهمي كه من نگران بچه هام. شايد براي من سرزايمان اتفاق بيفتد چون ازنظر جسمي خيلي ضعيف شدم و من دوست دارم تو در اون لحظه كناربچه هام باشي مبادا اونا بفهمن و ناراحتي كنن.
دلداري هاي جوادذره اي در روحيه بانو تأثيرنكرد. صبح روزبعد بانو احساس درد مي كرد. ازجابلندشد. چادرش را سركرد. جواد با نگراني نگاهش كرد.
ـ تو دوست داري تنها بري؟
بانو درحالي كه اشك در چشمانش پرشده بود، سرش را تكان داد.
ـ اگر وقت زايمان رسيده باشه از بيمارستان تلفن مي زنم كه بيايي.
بانو سوارماشين شد. جواد ماشين را تا وقتي ازخيابان پيچيد، دنبال كرد، خودش را سرزنش مي كرد باعث شده زنش تا اين حد احساس ناراحتي وفشار كند. جواد به گذشته فكركرد خيلي تحت تأثير حرف هاي مادرش، زنش را تنها گذاشته بود. خيلي او را آزارداده بود. دست آخر هم براي اينكه خودش را از دعواي مادر و زنش خلاص كند، مسافرت هاي طولاني رفته بود. بانو خودش تنهايي درمان كرده بود و در مبارزه با زخم زبانها بدون او زندگي را گذرانده بود. حالا هم براي سومين بار براي اينكه بچه اي ديگر به او هديه كند، به بيمارستان رفته بود بي آنكه نيازي به حضور او داشته باشد. جواد به ياد روزي افتاد كه با بانو آشناشده بود. چقدر به اين دختر علاقه داشت، اما در سرازير و سربالايي هاي زندگي از عشق جواني اش دورمانده بود.
باصداي تلفن به خودش آمد.
ـ آقاجواد!
ـ بله خانم!
ـ از بيمارستان تلفن مي كنم، خانمت وقت زايمانش شده و فكركنم تا چندساعت ديگه دوباره پدربشي. از روي تخت اتاق زايمان گفت بهت تلفن كنم و خبربدم.
جواد گوشي تلفن را گذاشت. بچه ها را بيداركرد.
ـ پاشيد بابا! بايد تند صبحانه بخوريم. گل بخريم و شيريني و با همديگه بريم بيمارستان، مامان مي خواد براتون يه دونه ني ني بياره.
جواد تا بچه ها را آماده كرد و به طرف بيمارستان راه افتاد، دوساعت گذشته بود. به بيمارستان كه رسيد سراغ بانو را گرفت. پرستار پير بعد از چنددقيقه كنارجوادآمد.
ـ آقاجواد! حال بانو زيادخوب نيست. قدرت بدني اش خيلي كم شده. الآن وقت زايمانش نيست. ازبي جوني درد پيداكرده. خودش فكرمي كرد بايد زايمان كنه. خيلي طول كشيد تا راضي اش كرديم كه به سزارين راضي نشه، آخه اگه بچه زودرس به دنيا هم بياد هزار تا گرفتاري براي آدم ايجادمي كنه و كلي توي خرج مي افتي.
جواد از اينكه پرستار پير، دلسوزي مي كرد. خوشحال بود. بانو را به خانه آورد. با خودش تصميم گرفت كه جبران اين چندسال زندگي را بكند. بايد براي همسر و بچه هايش وقت بيشتري مي گذاشت.بانو در خانه بيشتر استراحت مي كرد. جواد به بچه ها و كارهاي خانه مي رسيد. بعد ازچندسال زندگي تازه طعم زندگي مشترك را مي چشيد.
صبح زود بود. بانو به صداي زنگ تلفن ازخواب بيدارشد. جواد گوشي را برداشت و آرام شروع به حرف زدن كرد. بانو از طرز حرف زدن شوهرش ترسيد. جواد آنقدر مرموز حرف مي زد كه بانو به او شك كرد. وقتي جواد گوشي تلفن را گذاشت، بي مقدمه گفت:
ـ بانو من بايد برم.
ـ كجا مي خوايي بري؟
جواد ازجابلندشد. وقتي برگشتم مي فهمي.
ادامه دارد

راز سرداب طلسم شده
073911.jpg
در شماره هاي گذشته خوانديد يك مرد كه در يك بيمارستان رواني بستري شده بود، به دستور كميسر فلورس مأموريت يافت تا راز ناپدي
در شماره هاي گذشته خوانديد يك مرد كه در يك بيمارستان رواني بستري شده بود، به دستور كميسر فلورس مأموريت يافت تا راز ناپديد شدن دختران يك مدرسه شبانه روزي را فاش كند. اين مرد ديوانه پس از اينكه به سراغ باغبان جوان مدرسه رفت و ماجراهايي را گذراند با باغبان پير آشنا شد و از حرفهاي او فهميد ايزابل نخستين دختري بوده كه ناپديده شده و او دوستي به نام مرسدس داشته است.مرد ديوانه در ادامه تحقيقاتش در قالب يك جواهرفروش خود را به خانه پراپلانا ـ پدر ايزابل ـ رساند و درحالي با ايزابل رودررو شد كه او خود را براي مراسم عروسي اش آماده مي كرد.ايزابل از آن زمان هيچ چيز به ياد نداشت، ناچار مرد ديوانه به جست و جوي مرسدس پرداخت. مرسدس به يك شهر كوچك تبعيد شده بود و در آن شهر به عنوان يك معلم زندگي مي كرد. مرد ديوانه متوجه شد پراپلانا كارخانه اي در آن شهر دارد كه مردم شهر در آن كار مي كنند و آنان ناچار مرسدس را پذيرفته اند. مرسدس بعد از اينكه به مرد ديوانه اعتماد كرد، گفت:آن روز من در خوابگاه هنوز بيدار بودم كه ديدم ايزابل در خواب راه مي رود. او از در قفل شده خوابگاه دختران رد شد. من كه با او دوست بودم، همراهش رفتم و بعد ديدم يك نفر كه صورتش پيدا نبود او را راهنمايي مي كند. ما به طرف يك سرداب هزارتو مي رفتيم و من يك دفعه بيهوش شدم.
مرد ديوانه با اين اطلاعات به طرف خانه ايزابل راه افتاد، ولي وقتي آنجا رسيد، مرسدس را ديد و متوجه شد ايزابل دست به خودكشي زده است.مرسدس براي او توضيح داد كه وقتي فهميده ايزابل قصد ازدواج دارد، به آنجا رفته و به او گوشزد كرده است كه تمام بدبختي هايي را كه او مي كشد، به خاطر ايزابل است و بعد ايزابل دست به خودكشي زده است.مرد ديوانه به تعقيب خودروي پدر ايزابل پرداخت. خودرو جلوي يك ساختمان بزرگ متوقف شد و بعد از دقايقي بدن يك دختر نوجوان كه درون يك ملحفه سفيد پيچيده شده بود را درون خودرو گذاشت و رفت. مرد ديوانه به آپارتمان مرد دندانپزشك رفت و متوجه شد او به علت مشكلات مالي ناچار تسليم خواسته هاي شيطاني او شده است و حالا نيز در يك دام افتاده است. او بعد از يك نقشه حساب شده به ساختمان مدرسه نفوذ پيدا كرد و بعد به زيرزمين رفت. درست همانطور كه مرسدس به او گفته بود.مرد ديوانه بعد از اينكه وارد سرداب هزارتو شد، احساس سرگيجه پيدا كرد و با ديدن يك جسد كه جسد مرد سوئدي بود، بيهوش شد.وقتي مرد ديوانه به هوش آمد، در كنارش دكتر، كميسر پليس، راهبه ها و مادر روحاني را ديد، بعد از آن به همراه مرسدس، دكتر و كميسر راه افتاد به يك در آهني رسيد. يك قطار كهنه پشت در آهني بود، آنها سوار قطار شدند، پس از عبور از يك راه كوهستاني در مقابل خانه اي متوقف شدند.حالا مرد ديوانه مطمئن شده بود كه پراپلانا در كار مواد مخدر دست دارد و اقدام به يك قتل كرده است و قصد داشته است كه آن را به نوعي دفاع دخترش از خود جلوه دهد، ولي مرسدس وارد ماجرا شده بود و برنامه ها تغيير كرده بود.
واينك آخرين قسمت داستان
مرسدس نيز بر اثر استنشاق اتر دچار اوهام وخيالات شد.البته اين موضوع براي همه ما اتفاق مي افتد. حتي بدون كمك اتر.
هنگامي كه مرسدس جسد را ديد، تصور كردكه ايزابل او را به قتل رسانده است.اوهرگز فكر نمي كرد كه شخص ديگري هم در سرداب حضور داشته باشد، هرچند كه آن شخص را ديده بود. اما تحت تأثير اتر، تصور مي كرد كه يك مگس عظيم الجثه رامشاهده كرده است. زيرا پراپلانا براي آن كه خودش از اثرات داروي بي هوشي درامان باشد ، از يك ماسك ضد گاز استفاده كرده بود. مرسدس به ايزابل علاقه داشت،بنابراين تصميم گرفت گناه جنايتي را كه تصور مي كرد به دست دوستش انجام شده است، به گردن بگيرد. به همين خاطر پيشنهاد تبعيد را پذيرفت. پراپلانا نيز مي خواست از شر مرسدس خلاص شود ودستان خود را آلوده جنايتي ديگر نكند.
نقشه او موفقيت آميز بود و توانست به اين ترتيب خود را از مهلكه خلاص كند. ولي شش سال بعد يك حق السكوت بگير ديگر، پراپلانا را مجبور كرد تا بار ديگر دست به جنايت ديگري بزند. پراپلانا كه تجربه بيشتري اندوخته بود، تصميم گرفت اين بار از دختر دندانپزشك براي اجراي نقشه خودش استفاده كند. در همين ضمن به او خبر رسيد كه من وارد ماجرا شده ام. بنابراين تصميم گرفت نقشه اش را تغيير دهد و گناه قتل را به گردن من بيندازد. از آنجا كه مطمئن بود من حتماً با خواهرم تماس مي گيرم، مرد سوئدي را با اين بهانه كه خواهرم پول اخاذي اورا خواهد داد، به سراغ كانديدا فرستاد.خواهرم نمي دانست رفتار مرد سوئدي را چگونه توجيه كند. مرد سوئدي هم كه گيج شده بود، طبق پيش بيني پراپلانا، مرا تعقيب كرد. احتمالاً پراپلانا به مرد سوئدي موادمخدري داده بود كه حاوي سم كشنده بود. مرد سوئدي در اتاق من جان خود را از دست داد و پراپلانا بلافاصله پليس را به نشاني من فرستاد. اما من توانستم فرار كنم. بعد آنها با كمك صاحب مسافرخانه، جسد مرد سوئدي را به خانه خواهرم منتقل كردند.
من براي بار دوم هم توانستم فرار كنم. چون من وارد معركه شده بودم، پراپلانا ديگر احتياجي به دختر دندانپزشك نداشت و همانطور كه گفتم مي توانست قتل را به گردن من بيندازد. بنابراين دختر را به مدرسه برگرداند و چون مطمئن بود من حتماً وارد سرداب مي شوم، اين بار جسد را به داخل سرداب انتقال داد. اگر مرگ ناگهاني و غم انگيز دخترش رخ نمي داد، معلوم نبود چه نقشه هاي شيطاني ديگري براي من مي كشيد. من وارد سرداب شدم و با استنشاق اتر، دچار اوهام شدم. همانطور كه ديديد سرداب فاقد تهويه است، بنابراين اثر اتر مي تواند تامدتها آنجا باقي بماند. حضور بموقع شما در سرداب، باعث شد تا من از خطرهاي بي شمار ديگري نجات پيدا كنم و اين تمام قضيه بود.»
سكوتي طولاني حكمفرما شد وبالاخره كميسر فلورس گفت:
ـ خوب حالا چه؟
ـ حالا چه يعني چي ؟ همه چيز روشن شده است.
كميسر گفت : گفتنش راحت است و در عمل … حرفش را قطع كرد، سيگار برگي روشن كرد و براي اولين بار به من نگاه احترام آميزي انداخت:
ـ بگذار بي پرده با هم صحبت كنيم. قبل از هرچيز ما مورد تو را داريم كه الان برايت تشريح مي كنم. تو به تازگي از ديوانه خانه آزاد شده اي و قانون به خاطر اين جرايم در تعقيب تو است : پنهان كردن يك جرم، بي احترامي به مقامات، حمله به نيروهاي مسلح ، حمل و استفاده از مواد مخدر، دزدي، تغيير چهره، نبش قبر و غيره.
من با لحني عاجزانه گفتم : «ولي من فقط به وظيفه ام عمل كردم».
ـ نمي دانم قاضي دادگاه ، دراين مورد چطور قضاوت خواهد كرد. بادرنظرگرفتن تمام مواردي كه گفتم ، به حبس طولاني مدت محكوم خواهي شد و تا چهل سال بعد هم هيچ عفوي دركار نخواهد بود.
كميسر چند پك به سيگار برگش زد و دكتر سوگرنياس به نشانه اعتراض سرفه اي كرد. كميسر درادامه گفت: «من به عنوان يك پليس نمي توانم هيچ پيشنهادي بكنم. درعوض آدم بي طرف و صادقي مثل دكتر سوگرنياس پيشنهاد مي كند كه مسأله را درهمين جا ختم كنيم وقضيه را دنبال نكنيم. اين طور نيست دكتر؟»
دكتر سوگرنياس گفت : « اگر لازم نباشد چيزي را امضا كنم ، حرف هاي شما را تأييد مي كنم».
كميسر در ادامه گفت: «براي من شخصاً تعقيب پرونده اهميتي ندارد. البته به خاطر اضافه كاري پول خوبي مي دهند. ولي من حوصله جنجال ، كاغذبازي ، بازجويي و تحقيقات را ندارم. تازه درمقابل ، مگر چه چيزي گيرمان مي آيد؟
دونفري كه مرده اند، حق السكوت بگيرهاي پست فطرتي بودند كه حقشان را كف دستشان گذاشته اند. درضمن بايد بگويم كه ايزابل پراپلانا نمرده است ، بلكه معده اش را در بيمارستان شست وشو داده اند و الآن حالش بسيار خوب است . اصلاً احتياجي هم به آن همه آمبولانس ودكتر نبود. ولي خوب مي داني كه پولدارها وقتي سلامتشان به خطر مي افتد.، خيلي دستپاچه مي شوند. حالا اگر حقايق را رو كنيم، چه بلايي برسرآن دختر بدبخت مي آيد؟ تازه اين خانمي هم كه بي سروصدا بغل من نشسته است ، به خاطر پنهان كردن يك قتل تحت محاكمه قرار مي گيرد. اين خانم شش سال راز يك قتل را پنهان كرده است و درطي اين شش سال پراپلانا هزينه زندگي او را تأمين مي كرده است. حالا به لطف تو، او ديگر لازم نيست درتبعيد زندگي كند. مي تواند بدون عذاب وجدان و شك و ترديد يك زندگي عادي را آغاز كند، وارد دانشگاه شود، ازدواج كند و غيره.نگاهي به مرسدس انداختم. نگاهش را به پنجره ماشين دوخته بود. احساس كردم نمي خواهد به چشمان من نگاه كند.
به كميسر فلورس گفتم : «اگر خواهرم را از زندان بيرون بياوري ، معامله را قبول مي كنم».
كميسر گفت : «تو هميشه آدم فرصت طلبي بوده اي. باشد، قول مي دهم هركاري از دستم برآيد براي خواهرت انجام دهم. ا لبته مي داني كه اين روزها قدرت سابق را ندارم. همه چيز بستگي به نتايج انتخابات دارد».
گفتم : «بسيار خوب ».
ماشين گشت پس از اين كه چراغ راهنما سبز شد ، به حركت افتاد وپنجاه متر دورتر ايستاد. كميسر فلورس خطاب به مرسدس گفت: «فكر مي كنم شما اينجا پياده مي شويد. اگر از گاوبازي خوشتان مي آيد حتماً با من تماس بگيريد. من چند بليت اضافي دارم.»
مرسدس بدون اين كه حرفي بزند، از ماشين پياده شدو درميان جمعيت از نظر دور شد. كميسر گفت: «شما را تا ديوانه خانه همراهي مي كنم.»
سپس روبه راننده كرد وگفت: «رامون، سعي كن از جاده كمربندي بروي. در ضمن اگر ديدي ترافيك زياد است ، آژير را راه بينداز».
راننده با عملياتي ماهرانه ، از ميان ترافيك خودش را خلاص كرد و با سرعت زياد خيابانها را پشت سر گذاشت . از مقابل خانه ها، بلوك هاي ساختماني ، ديوارهايي كه روي آن شعار نوشته شده بود، كارخانه ها، زباله هاي صنعتي ، ويلاهاي شيك، زمين هاي اجاره اي، تابلوي تبليغاتي شهرك هاي مسكوني كه درآينده ساخته مي شوند، پمپ بنزين، رستوران هاي محلي ، تبليغ شركت هواپيمايي ايبريا، دهكده هاي غمگين و جنگل هاي كاج عبور كرديم. پيش خودم فكر كردم، هرچه باشد چندان هم بد نبود . من توانسته بودم يك معماي پيچيده را به تنهايي حل كنم. البته هنوز موارد مشكوكي وجود داشت. چندروزي از آزادي لذت برده بودم. با دختر بسيار زيبا و خوبي آشنا شده بودم. هيچ گونه آزردگي خاطري از او نداشتم و يادش همواره با من خواهد بود. حالا هم شايد بتوانم تيم فوتبال آسايشگاهمان را بار ديگر سازماندهي كنم تا امسال جام را ببريم. همسر يكي از كانديداهاي رياست جمهوري نيز قول داده بود اگر شوهرش درانتخابات برنده شود، يك تلويزيون رنگي به ديوانه خانه اهدا مي كند وبالاخره مي توانستم يك دوش حسابي بگيرم وشايد هم مي توانستم يك پپسي كولا بخورم. البته اگر دكتر سوگرنياس به خاطر اين كه او را وارد ماجرا كرده بودم ، از دست من عصباني نباشد. تازه دنيا كه به آخر نرسيده است. اين بار همه چيز آن طوري كه من فكر مي كردم ، تمام نشد. ولي خوب حتماً بازهم موقعيت هايي پيش خواهد آمد كه من بتوانم شجاعتم را ثابت كنم. حتي اگر چنين موقعيت هايي هم پيش نيايد، خودم به دنبال آن خواهم رفت.
پايان



|   شناسنامه   |   آرشيو   |