|
خاطرات مادربزرگها و پدربزرگ ها
خاطرات پدربزرگها
سرسفره شام بوديم كه تلفن زنگ زد. همه دهانها پر بود. من كه اولين لقمه شام هم در دهانم بود به سختي آن را در دهانم چرخاندم و به تلقن پاسخ گفتم. دوستم بود. تا فهميد در حال شام خوردن هستيم معذرت خواهي كرد كه: «بي موقع مزاحم شدم». لقمه را به سختي قورت دادم و براي اينكه خجالت نكشد بي اختيار گفتم: نه بابا... تو بميري لقمه آخرم بود.در همين موقع خانم ام كه در حال نوشيدن چاي شيرين بود از حرف من خنده اش گرفت وچايي به گلويش پريد و نتوانست نفس بكشد. بچه ها هول كردند. من هم از شدت دستپاچگي ندانستم چكار كنم و تلفن را قطع كردم. خلاصه اينكه هيچ كدام از اهل خانه نمي دانستيم براي نجات جان خانم ام چكار بايد بكنيم. يكي مي گفت گلويش را سوراخ كنيم تا بتواند نفس بكشد... آن ديگري مي گفت نه برسانيمش اورژانس... اما بالاخره او با كوشش خودش توانست نفس بكشد و خطر رفع شد.
در همين لحظه بود كه دوستم دوباره تماس گرفت و فهميدم كه او هم به شدت نگران شده و لباس اش را پوشيده تا براي كمك به خانه ما بيايد... آن شب خيلي خنديديم. اما به خاطر يك تعارف نامعقول نزديك بود تا خانم ام را از دست بدهم. به خاطر همين هم هست كه از قديم گفته اند: بايد سنجيده صحبت كرد.
شهرزاد رضائيان ـ خبرنگار محله از آستارا
خاطرات مادربزرگها
زمانهاي قديم دخترها زود ازدواج مي كردند، بنابراين زود هم بچه دار مي شدند، چرا كه اگر يك سال، يك سال و نيم از ازدواجشان مي گذشت و بچه دار نمي شدند به آنها اجاق كور و ... مي گفتند و مادر شوهر و خواهرشوهرها پسرشان را زن مي دادند مبادا پشت پسرشان خالي بماند و يا بي وارث بماند و در پيري عصايي نداشته باشد. من خيلي كم سن و سال بودم كه ازدواج كردم و از شانس بد دو سالي از ازدواجم گذشته بود و هنوز بچه دار نشده بودم. درد خودم كم بود، زخم زبان هاي مادرشوهر و خواهرشوهرانم هم به آن اضافه شده بود. يك روز در يك ميهماني كه همه جمع بودند زن برادر شوهرم بعد از اشاره به من گفت: «من فكر مي كنم اين نازاست برويم براي مصطفي يك دختر بگيريم كه برايش يك پسر به دنيا بياورد كه در پيري عصاي دستش بشود، همه ميهمانها يك دفعه به طرف من برگشتند و انگار آب جوش روسرم ريختند تمام وجودم داغ شد و تا بناگوش قرمز شدم. در همين موقع شوهرم به من اشاره كرد بلند شو برويم. سكوت تلخي در ميهماني به وجود آمد همه سرهايشان را پايين انداخته بودند. از در كه بيرون آمديم شوهرم رو كرد به من وبا لبخند گفت: ناراحت نشو. من اصلاً بچه نمي خواهم. خودت را به خاطر اين حرفهاي بي ارزش ناراحت نكن. برايم تو مهمي، بچه در درجه دوم زندگي قرار دارد.
آن شب تا صبح نخوابيدم دلم خيلي شكست فكر نمي كردند كه من سنم خيلي كم است. آرام بدون اينكه شوهرم بفهمد گريه كردم و از خدا خواستم به خانواده شوهرم ثابت كند كه من نازا نيستم. آنقدر گريه كردم تا خوابم برد. صبح كه بلند شدم خيلي سبك بودم، و با خودم عهد كردم خودم براي شوهرم زن بگيرم. دوماه از آن روز گذشت و من احساس كردم حالم دگرگون شده، در درون كسي به من نداي مادر شدن را مي داد. ۹ ماه بعد خدا به ما دو فرزند دوقلو و هردو پسر عطا كرد كه با آمدنشان زندگي من رنگ ديگري گرفت و خوشبختي من كامل شد.
نوشين روشني راد ـ خبرنگار محله
|