|
افراد و جريانهاي سياسي در گفت وگو با اسدالله بادامچيان
ملقب بودم به اپورتونيست راست
|
|
|
اشاره
اسدالله بادامچيان از چهره هاي برجسته جمعيت مؤتلفه اسلامي، به دليل سالها فعاليت سياسي، مطالب زيادي را براي درج در آرشيو تاريخ معاصر دارد. اما وقتي تاريخ به روايت او نوشته مي شود شايد بيش از اندازه بحث برانگيز مي شود.
| گويا نخستين تجربه سياسي شما مربوط به همكاري با فداييان اسلام است. با آنها چگونه آشنا شديد و آيا با نواب صفوي مراوده اي داشتيد؟
* نه، من مبارزات سياسي ام درواقع از نهضت ملي شدن نفت شروع مي شود. به علت اينكه خانه ما در پامنار بالاي منزل مرحوم كاشاني بود و در جريان ملي شدن نفت بعد از پامنار آمديم سرچشمه، تقريباً اولين كوچه وارد خيابان سيروس كه مي شوي كوچه صديق الدوله است كه به علت اينكه توي آن كوچه و سر آن كوچه حضور داشتيم، با آن جريانات و فعاليت ها كه آن روزها مركز و محورش مجلس شوراي ملي و اين نقاط بود آشنا شدم. در مدرسه هم كه بودم گروهي به نام مبارزين اسلام راه انداخته بوديم و كار تبليغاتي و برنامه ريزي و تبليغ و آشنايي بچه ها با مسائل اسلامي و سياسي داشتيم. در رابطه با مسأله مربوط به خانواده، خانواده ما در مسائل سياسي و اجتماعي هميشه فعال بوده، مخصوصاً از طرف مادري كه پدربزرگم مرحوم حاج شيخ احمد اماني از كساني بود كه در مشروطه به مشروطه مشروعه تمايل داشت، جزو كساني بود كه مخالف رضاشاه بود و از طرفداران مدرس و آن روز كه جلو مجلس عليه جمهوريت رضاخاني و انگليسي كار مي شد، دايي من، پدر خانمم (حاج سعيد اماني) جزو كساني بود كه رفته بود آنجا.
بنابراين با اين وضع، يك دايي من حاج هاشم اماني جزو فداييان اسلام بود، يك دايي ام حاج صادق جزو گروه شيعيان بود. بنابراين ملاحظه مي كنيد كه مسأله آشنايي من با مبارزات از همين صحنه و محيط اجتماعي شروع مي شود.
با مرحوم كاشاني و دكتر مصدق و فداييان اسلام نوعي آشنايي داشتم. چه كاشاني كه منزلش نزديك ما بود و اينكه روحاني بود و سلام عليك داشتيم. بادكتر مصدق به عنوان كسي كه رهبر مبارزات ملي بود و با مسأله فداييان اسلام هم، به عنوان گروه مبارزي كه هيجان جواني و احساسات ديني را به خود جلب مي كرد آشنايي پيدا كردم و عضو فداييان اسلام هيچ وقت نبودم. ولي هنگامي كه نواب سخنراني مي كرد پاي صحبت او بودم. گاهي نشريه مربوط به فداييان اسلام را در مدرسه مي فروختم و پخش مي كردم. مقالاتش برايم جذاب بود و اين آشنايي من با آنهاست. اينكه جدا شوم يا نه ،عضو نبوده ام كه حالا جدا شوم يا خير. ولي خب علاقه مندي داشتم تا كودتاي ۲۸ مرداد. روز ۳۰ تير در خيابانهاي تهران بودم. شايد يك مدتي شعار مي داديم از جان خود گذشتيم با خون خود نوشتيم يا مرگ يا مصدق و بعد وقتي كه اختلاف پيش آمد متوجه شديم مسير، مسير اختلافي است و ملي گرايي با مسائل اسلام همراه نيست و آقاي دكتر مصدق توجه نداشت كه حركت در ايران، اسلامي آن به موفقيت مي رساند نهضت را نه اختلاف با علما و مراجع و همين بالاخره موجب شد كودتاي ۲۸ مرداد پيش بيايد.
اتفاقاً روز كودتا در خيابان اميركبير (چراغ برق) بودم. منتهي اگر ۳۰ تير ديديم كه مردم ابراز احساسات مي كنند و فعالند و منظره بعدازظهر آن كه برگشتم منزل كه چهارراه سرچشمه و بالا، همه پر از خون و تيكه پاره استخوان و مغز، كف خيابان و دروديوار بود و واقعاً منظره سختي بود براي من كه ۱۱ سال بيشتر نداشتم. ۲۸ مرداد هيچ كس به حمايت از مصدق برنخاست. چون كاشاني حكم نداد و حتي اگر مصدق، نامه مرحوم كاشاني را كه غروب ۲۷ مرداد به او داد و گفت دارند كودتا مي كنند به آن توجه مي كرد، آقاي كاشاني اگر حكم مي داد كودتا به سادگي ممكن نمي شد زيرا مي دانيد كه از صبح ساعت ۱۰ تا پنج بعدازظهر جلوي خانه مصدق درگيري بود و گارد مدافع خانه دفاع مي كرد و گارد سلطنت هم حمله كرده بود و مردم هيچكدام نيامدند؛ نه به طرفداري شاه و نه مصدق. كساني كه مي گويند ما ملي گرا هستيم و نهضت آزادي مي گويند رهبر ما مصدق است و ما مصدقي هستيم يك دانه شان نرفتند در خانه مصدق و از دور بگويند مرگ بر شاه يا بگويند زنده باد مصدق. اينها فقط از دور طرفدار مصدق هستند. لذا مي بينيد كه يك نفرشان در ۳۰ تير يا ۲۸ مرداد كشته و زخمي نشد و بعد از آن هم فقط فاطمي است كه رژيم اعدامش كرد. علتش هم همين بود كه او برخورد خشني با دربار و شاه داشت و در نتيجه شاه انتقام جويي كرد از او و اين قضيه روشن است.
| ولي بعد از كودتا شمار فراواني از نيروهاي ملي دستگير شدند؟
*خيلي هم نه ولي خوب طبيعي بود دستگيري. اما دستگيري و چند ماه زندان و رها شدن يك چيز است و بعد خيلي هايشان در پست هاي مختلف ماندند تااينكه كساني مثل فداييان اسلام را گرفتند و سران شان را تهديد كردند و افراد مؤثرشان را به خارك تبعيد كردند يا حتي حزب توده كه افسران شان را كشتند اما مي بينيد كه با ملي گراها خيلي برخورد نشد.
| گروه شيعيان كه شما و يكي از دايي هايتان در آن عضو بوديد، چگونه گروهي بود؟
* يك تشكيلات اسلامي بود كه به مسائل سياسي وارد بود ولي بيشتر صبغه فرهنگي داشت. كساني كه در آن حضور داشتند و تقريباً كارگردان بودند حاج صادق اماني، حاج صادق اسلامي، حاج حسين رحماني، حاج هادي اماني و دوستان ديگري كه فعاليت و رفت و آمد داشتند مثل رجايي و من هم در نوجواني با آنها فعاليت مي كردم . از نظر مسائل سياسي هم حضور و بحث و گفت وگو داشتند كه بعد از ۲۸ مرداد تعطيل شد. آنها بسياري از افراد خوب را سامان دادند و با فداييان اسلام هم يكي نبودند اما با هم موضع نداشتند، هر دو راه خود را مي رفتند.
| پيوستن شما به نهضت آزادي با چه تحليلي بود؟
* در مسائل نهضت آزادي، عضو نبودم اما در حوزه هاي آن رفتم. در سال ۴۰ كه بازرگان و … نهضت را راه انداختند، در بين افراد مذهبي اميدي پديد آمد كه يك حزب اسلامي با افكار نو است و مي خواهد براي اسلام كار كند. همينطور كه بهشتي در خاطراتش مي گويد ، فكر كرديم يك حزب اسلامي قوي دارد پديد مي آيد اما معلوم شد كه اين طور نيست. يعني اين حزب بحث اسلام را دارد اما برپايه اسلام خالص كه از متن فقه برمي خيزد پايه گذاري نشده و لذا وقتي كه به قول بهشتي، به آنها گفتيم شما چرا اسم اسلامي روي خود نمي گذاريد، گفتند ما مي خواهيم همه نيروها را جمع كنيم. همه نيروها را براي به قدرت رسيدن مي خواستند جمع كنند.
يك موقع هست هدف، اسلام است و يك موقع هدف به قدرت رسيدن است. خب اينجا همين مشكل را نهضت پيدا كرد، مخصوصاً با آغاز نهضت امام كه وقتي امام نهضت را شروع كردند، نهضت آزادي و جبهه ملي و اينها تا مدتي در مورد انجمن هاي ايالتي و ولايتي اعلاميه ندادند. در مهر ۴۱ كه اين نهضت عليه توطئه انجمن هاي ايالتي و ولايتي شروع شد، بازرگان و اينها تا تقريباً يك ماه بعد از آن اعلاميه ندادند و حمايت نكردند. بعد از يك ماه كه اعلاميه دادند من در كتاب هيأت هاي مؤتلفه اسلامي متن اعلاميه شان را نوشته ام. نوشته اند كه بله از مردم مي خواهيم به جاي اين بحث ها بروند سنگ آزادي را به سينه بزنند و همانطور كه مصدق رهبر محبوب و واقعي ملت گفته بايد اين كارها را انجام دهيد.
اين حمايت از روحانيت نبود بلكه درواقع تأييد نظرات خودشان بود و خلاف نظر رهبري مبارزه كه مراجع بودند و امام هم جزو مراجع بود. اين اعلاميه خيلي سروصدا ايجاد كرد و با فشار مرحوم طالقاني كه اعتراض داشت [و مي گفت] توده هاي مردم از روحانيت حمايت مي كنند و اگر خواست مردم را بگوييد الان رهبري مبارزه در اختيار مراجع و امام است، چطور مي گويند مصدق رهبر محبوب و واقعي همه ملت ايران. بعد مجبور شدند اعلاميه دوم را دادند در آذر ۴۱ كه گفتند حالا خوب شد روحانيت بعد از ۵۰ سال به صحنه آمده و با مبارزات مردمي همگام شده اند. درحالي كه روحانيت از قبل در ميدان مبارزه بود. اين توهين بود و از همين جا به تدريج معلوم شد كه اينها راه ديگري مي روند. درآن زمان من در حوزه هاي آنها مي رفتم كه مسؤول آن حوزه علي درخشان بود و رابط حوزه، جلال الدين فارسي بود. در آنجا اتفاقاً با فارسي بحث مفصلي راجع به مصدق داشتيم ولي بعد مؤتلفه را كه امام فرمود و راه افتاد از امام پرسيديم كه نهضتي ها مي گويند مي خواهيم ائتلاف كنيم. امام فرمودند با اينها كاري نداشته باشيد، افكار خاصي دارند و مي خواهند شما را در مسير خودشان ببرند. شما راه خود را برويد و كار خود را داشته باشيد. بنابراين از همان جا نرفتم حوزه هاي آنها.
| بحث شما با جلال الدين فارسي مربوط به چه موضوعي بود؟
* آن زمان ذهنيتم نسبت به مصدق نه مثل مرحوم آيت بود كه او را فراماسون بدانم و يك خائن و نه ذهنيت جبهه ملي و نهضت آزادي را كه مصدق را مطلق كردند. هر دوي آن غلط است و يا بهتر است بگوييم اشتباه. به آيت مي گفتم بالاخره اگر شما طرفدار كاشاني هستي او غروب ۲۷ مرداد به او نوشت از تو حمايت مي كنم. پس نمي شود گفت كاشاني از يك فراماسونر حمايت كرد. بله سوابق مصدق مثلاً در والي فارس بودنش، ارتباط با انگليسي ها و جزء خانواده اشراف و اينكه قجر بود و جزء پنج نفري كه همه فراماسونر بودند و مشاور رضاخان شك نيست. اما به نظرم انسانها قابل تغييرند. وقتي به اين رسيد كه احساس كرد مي تواند رهبر ملي باشد خب چرا بيايد وجهه و شخصيتش را خراب كند. او هم مذهبي نبود كه بگوييم مي خواست به تكليف شرعي اش عمل كند بلكه ملي گرا بود. كاري به مذهب نداشت و بالاخره هم در ملي شدن نفت، هم شخصيت مصدق و هم كاشاني را داريم. چرا همه را تخريب كنيم؟چه خاصيتي دارد؟ لذا همين جا اين بحث را با فارسي داشتم كه حمايتش از مصدق بيشتر بود و آيت از كاشاني. انصاف اين است كه مصدق نقشي در ملي شدن نفت داشته و كاشاني نقش بيشتر و اختلاف آن دو موجب آسيب ديدن نهضت شد.
| در نهضت آزادي چه شناختي از شخصيت افرادي مثل بازرگان و سحابي پيدا كرديد؟
*در نهضت آزادي، دكتر سحابي (پدروپسر) را شناخت داشتيم و هم حسن نزيه. سه نفر در آغاز تأسيس نهضت نقش اصلي داشتند دركتاب اسناد نهضت آزادي هم آمده است كه در افتتاحيه سه نفر سخنراني كردند. بازرگان كه آنجا مي گويد مسلمان، ايراني و مصدقي هستيم. دكتر سحابي صحبت مختصري مي كند و حسن نزيه سخن مفصلي كه متن آن هست و جالب اينكه در اساسنامه و مرامنامه نهضت در بحث سياست خارجي مي گويد، اعتقاد ما اين است كه همه كشورهاي جهان سوم بايد زير نظر سازمان ملل اداره شوند و اين روشن است كه سازمان ملل آيا واقعاً مي تواند كشورهاي جهان سوم را اداره كند يا ابزاري دست قدرتهاي بزرگ است. اين ديد نهضت است.
نزيه هم امروز مشخص است كه كيست؛ فرار كرده و وابسته و مزدور است. سنجابي در كتاب خاطراتش به نام اميدها و نااميدي ها مي نويسد كه سال۵۷ وقتي انجمن ايراني دفاع از حقوق بشر را راه انداختيم من رئيس آن بودم ولي بعد بازرگان رئيس شد. البته بازرگان درمصاحبه با فالاچي صراحتاً مي گويد من با اجازه ويليام باتلر، رئيس سازمان دفاع از حقوق بشر در نيويورك، سازمان انجمن ايراني دفاع از حقوق بشر را راه انداختم و جالب است كه درآن، خاطرات خودش نقل مي كند كه بارها باتلر با من تماس گرفت كه آمريكا اجازه نمي دهد در ايران انقلاب يك مرتبه انجام شود و من هر بار پاسخ مي دادم كه سياست نهضت آزادي هم همين است و ما معتقد به سياست گام به گام هستيم.
| بازرگان به اصلاحات اعتقاد داشت يا مي گفت انقلاب بايد گام به گام صورت گيرد؟
* انقلاب را قبول نداشت و مي گفت انقلاب در نهايت. همانجا در مصاحبه با فالاچي، فالاچي مي پرسد سياست گام به گام مال بختيار بود، بازرگان با ناراحتي مي گويد نخير اين مربوط به نهضت آزادي است و ويليام باتلر كاملاً در جريان است و بختيار آن را از ما گرفت. جالب است فالاچي از بازرگان درهمان زمان كه مهر۵۸ است و بازرگان نخست وزير است و بختيار هم فرار كرده رفته توي پاريس ضدانقلاب شده، از آقاي بازرگان مي پرسد پس شما هم شاپور بختيار را يك خائن مي دانيد؟ وي مي گويد: من نمي توانم دراين مورد اظهارنظر كنم. فالاچي مي گويد: مي فهمم. سنجابي در خاطراتش مي گويد وقتي نزيه از آمريكا برگشت گفتم قرار بود من رييس اين جريانات شوم، نزيه آهي كشيد و گفت در سفر اخيرم به آمريكا، همه نام از بازرگان آوردند و كارها قرار است روي محور بازرگان بگردد. از اين هرچه مي خواهيد تحليل كنيد.
فالاچي به بازرگان مي گويد شما كه به سياست گام به گام معتقد بودي چطور نخست وزير دولت موقت شدي. مي گويد: من رفتم با امام بحث كردم كه بياييد از مدرسه، دبيرستان، دانشگاه، مطبوعات، قوه قضاييه و مجلس جلو برويم و قدرت را گام به گام به خود انتقال دهيم. اما امام قاطع بود و گفت يا انقلاب الآن و يا اينكه انقلاب هيچ وقت انجام نمي شود و من تسليم شدم و گفتم باشد ريسك مي كنيم و انقلاب مي كنيم.
| شما با جنبش مسلمانان مبارز و سازمان مجاهدين خلق هم همكاري داشته ايد، چه توضيحي داريد؟
* براي چي اينها را مي خواي؟
| مي تواند به روشن شدن زندگي سياسي شما كمك كند.
* با جنبش مسلمانان مبارز هيچ كاري نداشتم. نه مثبت و نه منفي در قبل از پيروزي انقلاب. آقاي دكتر سامي و دكتر پيمان مربوط به جرياني بودند كه مي خواستند جنگ چريكي راه بيندازند. منتهي براساس افكار چپ گرايي كه داشتند فكر مي كردند بايد با طبقه كارگر و زحمتكش، انقلاب راه بيفتد كه خب در ايران صنعت نبود كه پرولتاريا باشد. لذا بحث كردند كه با گروههاي پايين و زحمتكش، انقلاب كنند. در ايران هم، جنگ روستايي را و جنگ جنگلي و الگوي چين را قبول نداشتند. گفتند برويم سراغ محروم ترين طبقات و آن هم ماهي گيرهاي شمال. رفتند از آنها عضوگيري كنند براي يك حركت مسلحانه. وقتي رفتند آنجا، چند توده اي آنجا كه جزو ماهي گيرهاي شمال بودند با آنها رفيق شدند و چون در حزب توده مرد هزار چهره ساواك، شهرياري نفوذ داشت كاملاً قضاياي اينها براي ساواك روشن شد. اينها را گرفتند و محاكمه كردند. توي محاكمه گفتند مي خواستيد گروه مسلحانه راه بيندازيد؟ گفتند بابا ما جاي پاي شير را مي خواستيم نه خود شير را. توي كتابهاي فارسي دوران نوجواني ما نوشته بودند شكارچي توي جنگل داشت مي رفت به يكي گفت شير اينجا نديدي. گفت اوناها رفته از اين ور. اين شروع كرد ترسيدن و گفت چرا ؟مگر شير نمي خواستي شكاركني؟ گفت نه ما جاي پاي شير مي خواستيم نه خود شير را. اين نكته خاصي بود. سامي آمد جاما را راه انداخت. سال۵۷ كه حركت اسلامي غلبه يافت، يك تشديد بالاي جاما گذاشتند شد جاما كه ما،چون با سامي خيلي رفيق بوديم گفتيم انقلاب هرچي به شما نداد يك تشديد داد. شدند جنبش انقلابي ملت مسلمان ايران. بعد هم هيچ كار نكرد. اين روشن است. آنها نه انقلابي بودند نه چيزي. عادي و سياسي بودند. مخالفت آنها در حد اعلاميه بود. وضع پيمان با آنها فرق مي كرد. او خود را يك ايدئولوگ نشان مي داد. به قول خودش چپ اسلامي. افكارش مخلوطي از افكار غربي و كمونيستي است. همه نوشته جات او كه به نام حبيب الله پايدار امضا مي شد همين است. نشريه امت او كه بعد از انقلاب منتشر مي شد همين است كه واجد گرايشهايي از ماركسيسم، غرب، اسلام و ملي گرايي مي بينيد. يك آش شله قلمكار است.
پيمان اهل حرف است و نه عمل و لذا در زندگي شخصي اش اهل عمل نيست. او دكتر دندانپزشك بود. بسيار گران مي گرفت. مطب او خيابان هدايت بود. من يكي دو بار بعضي خانواده مبارزين را به او معرفي كردم. ديدم، هم گران مي گيرد و هم دندان خوب درست نمي كند. حالا آن آقاي دكتر حائري همداني درخيابان خراسان هم افكار نهضت آزادي را داشت كه گران مي گرفت اما كارش خوب بود. يك خانواده زنداني را براي پيمان فرستادم و گفتم همسرش زندان است. اگر مي تواني از او پول نگير يا كم بگير. پيمان در جواب گفته بود به بادامچيان بگوييد ما خيريه راه نينداخته ايم و مطب راه انداخته ايم. من فهميدم كه او دنبال پول است. منزل او درعين اينكه شعار زحمتكشان و مستعضفان مي داد خيابان ظفر، جاده قديم شميران بود. ۷۰۰مترمنزل ناقابل درآن روزگار داشت كه جزو اشرافي ترين نقاط تهران بود و طبقه دوم خانه اش را بعد از ۱۷شهريور به يك مستشار آمريكايي اجاره داد. يعني دراوج فرياد مرگ بر آمريكا و كاري كه آنها عليه ايران مي كردند، به يك مستشار آمريكايي خانه اش را اجاره داد كه معمولاً مسلمانها طبقه دوم خانه شان را به يك خارجي كه اهل آلودگي هاي مشروب و اينها ست، نمي دهد. او داد،چون پول بيشتري گيرش مي آمد. اين تازه حسن نيت است. چون بعضي تحليل هاي ديگر هم هست.
دخترش را در مدرسه سويسي ها درخيابان كاخ گذاشته بود. بچه ها به او اعتراض مي كردند كه آنجا محيط مذهبي نيست. مي گفت بايد با مقتضيات زمان پيش رفت. پيمان در طول مدت پيش از پيروزي انقلاب اعلاميه و تحليل مي داد. لذا رژيم از او احساس خطر نمي كرد. بعد از انقلاب هم خيلي ها كوشش كردند او را به صحنه بياورند حتي وقتي بني صدر در حال فروريختن بود وبعضي ها فكر مي كردند حزب جمهوري اسلامي هم آسيب ببيند در اثر تهاجمات تبليغاتي، رفتند دنبال اينكه پيمان را رييس جمهور بگذارند. خودشان هم مي گفتند قادر به اداره كشور نيست. اما او را مي آوريم، او جريان سوم است، ولي خب نشد. تعداد افرادش هم محدود است. بعد از پيروزي انقلاب هم از كميسيون احزاب رسميت نيافت. جز معدودي افراد كه اهل صحبت هستند چيز ديگري نيست. من با آنها همراهي نداشتم. ارتباط در حد جمع شدن در يك مراسم بود. جدا شدن خطها به شدت بعد از انقلاب نبود.
| همكاري با سازمان مجاهدين خلق هم بخشي از پيشينه شماست؟
* با آنها همراهي داشتم با دستور مستقيم علماي خودمان حتي مطهري. در آغاز سال۴۹ كه قرار شد نهضت مسلحانه و جهاد مسلح فعال شود و سامان يافته بود، درمنزل شهيد لاجوردي كه جمع شده بوديم و بحث شد كه كار جديتر بايد كرد، بعضي از علما در اين جنبه مسلحانه گفتند گروهي جوان، دانشجو و دوست طالقاني كه فعال اند، با آنها ارتباط برقراركنيد. ما در مؤتلفه هيچگاه تشكيلات زده نشده بوديم. دنبال وظيفه مي گشتيم. با آنها همكاري مان را شروع كرده بوديم. در نتيجه من كار مفصلي را با آنها شروع كردم. آنها هم بنده را هيچ وقت عضو نكردند. آدمهاي فريبكاري بودند؛ شناخت و جهان بيني و كتابهايشان را از امثال من مخفي كرده بودند. همه نوع همكاري را با آنها داشتم. همكاري فرهنگي، مالي، سلاحي، عضوگيري، تشكيلاتي، سياسي و مشاوره. به قول خودشان چريك چندجانبه شان بودم درآن روزگار. خب بعد از اينكه در سال۴۳ دستگير شدم و رفتم زندان كميته مشترك ضدخرابكاري شاه با بعضي از اينها كه هم بند بودم متوجه انحراف سازمان شدم. وقتي وارد قصر شدم در سال۵۴ كاملاً متوجه انحراف و التقاط و سلطه ديكتاتورانه اينها شدم. لكن چون فضا مناسب نبود نمي شد كاري بكنيم. لذا با كار فرهنگي، كارم را شروع كردم، درس عربي دادم كه با درس عربي من كه بهترين كتاب عربي است «عربي به آسان ترين روش» با ۴۰ساعت تمرين، عربي درس مي دادم. سران منافقين در زندان سعي كردند نگذارند من درس عربي بدهم. براي اينكه چيزهايي كه فرقان منتشركرد، همان تعليمات قرآني و تفاسير التقاطي سازمان منافقين بود كه درون زندان دادند و فريبكارانه دادند دست فرقان و به نام فرقان مطرح كردند.
دراواخر سال۵۴ انحراف سازمان و درگيريهاي داخلي و خيانت اينها به سازمان چريكهاي فدايي خلق و خيانت چريكهاي فدايي خلق به اينها روشن شد.
مسائل شريف واقفي، علي ميرزا جعفرعلاف، مسأله خواهر او، كشتن اينها، مسأله افراد ديگر مثل لبافي نژاد و... كاملاً قضايا را روشن كرد. اينها در داخل زندان علني اعلام كردند و معلوم شد برخي ماركسيست، مرتد و كمونيست شده اند ولي سازمان گفته چهره مذهبي داشته باشيد و بعد اينها را گذاشتند پيش نماز و نماز مردم را باطل كردند. اينها اعلان موضع علني كردند در زندان.
بتدريج دست منافقين باز شد، ماها موضع گرفتيم و رفتيم اوين و خدمت علماي بزرگ رسيديم براي فتوا يي كه مي گفت: جدايي مسلمانها از ماركسيستها بدون هرگونه مبارزه و ابزاري براي سوءاستفاده رژيم در زندان لازم و واجب است. آنها در مقابل نظر علما ايستادند و از همين تاريخ دست آنها روز به روز بازتر شد براي ما كه برايمان يك هفته شخصيت من را تحليل مي كردند براي بچه ها. يكي از كارهاي سازمان اين بود كه افراد را شخصيت زده مي كرد. مثلاً دستمال دور سر مسعود رجوي مي بستند و مي گفتند در اثر شكنجه هاي شديد سر او درد مي كند، دروغ مي گفتند. طوري از او چهره سازي مي كردند كه براي طرف بت مي شد و بعد اگر به طرف عنايت مي كردند سه دقيقه وقت داشت در يك فضاي پرهيجان به چهره مسعود نگاه كند و تحت تأثير قرار گيرد. براي تيپ من هم همين طور بود. يك هفته اي تحليل مي دادند كه بادامچيان مبارز، پرسابقه، مقاوم و چند بار زندان آمده و هيچ وقت اسرار مبارزه را لو نداده. از نظر فرهنگي، علمي، از نظر مبارزاتي...
وقتي از آنها برگشتم، مانده بودند. اولاً همه پهلوي من درس عربي خوانده بودند و نمي شد به اين سادگي رد كنند و بگويند سازشكار است. عليه ما شروع به جوسازي كردند و مي گفتند او اپورتونيست راست پيچيده است. مرادشان از اپورتونيست،؛ اما تجديدنظرطلبي من بود. به من «راست» مي گفتند چون او ديگر انقلابي نيست؛ از آن طرف راست بايد با آمريكا سازش داشته باشد واينها [يعني ما] ضدآمريكا هستند. بنابراين درست است كه راست است اما پيچيده است. بعد مي گفتند حالا اين پيچيده اگر ضدآمريكا باشد كه ضدامپرياليست است و مقدس است. گفتند نه اينها منحرف اند. لذا ملقب شده بوديم به اپورتونيست راست منحرف پيچيده. از اواخر ۴۹ تا ۵۳ كه رفتم زندان با سازمان همكاري داشتم.
| از اين چهار سال شادكام هستيد يا ناخرسند؟
*چون براساس وظيفه شرعي ام بوده بد نبوده. يك موقع هست كه من به دلخواه خودم رفته بودم، يك موقع بنا به وظيفه شرعي ام. وقتي بزرگان گفته اند وظيفه، جهاد مسلح است بايد رفت و كار كرد و اين گروه هم مطمئن بودم كه گروه مسلماني است و آقاي طالقاني و منتظري هم تأييد كرده بودند و آقايان ديگر.
وقتي هم احساس وظيفه كردم، بيرون آمدم. چون انسان اگر برايش احساس وظيفه مهم باشد، شكست و پيروزي و فراز و نشيب براي او فرق نمي كند. ممكن است در تشخيص وظيفه اشتباه شود، اما وقتي متوجه مي شود وظيفه اين است كه برگردد و جبران كند.
| گفتيد با سازمان مجاهدين خلق، همكاري «سلاحي» داشته ايد. ابعاد اين همكاري را توضيح دهيد و آيا اين گفته به اين معناست كه درعمليات نظامي شركت مي كرديد؟
* نه من كار نظامي به آن معنا نمي كردم.
| پس به چه معنا بوده؟
* عضو مي گرفتيم، كار مي كرديم. خب من مرتبط با شهيد اندرزگو بودم.
| آموزش نظامي هم نداده ايد؟
* اصلاً نمي شد من بدهم. آدم نبايد از خودش تعريف كند ولي وضع من به گونه اي بود كه هرجا بودم رژيم حساسيت ويژه داشت. مثلاً در مجتمع فرهنگي صادقيه كه كار مي كردم، كسي نمي دانست آنجا كار مي كنم. بعد از چهار سال رژيم فهميد، وقتي فهميد كاملاً نگذاشت آنجا كار شود. لذا نمي توانستم خيلي علني شوم و بروم توي كار آموزشي. اينها كار ريز بود، كار ريز خيلي به درد ما نمي خورد.
| كار با جمعيت مؤتلفه چطور؟
* مهمترين تشكيلاتي است كه چهار دهه عضو آن بودم... انصافاً در طول ۱۶سال قبل از انقلاب همه جا، جاي پاي مؤتلفه را مي بينيد. در تظاهرات، راهپيمايي ها، پيام به مردم آمريكا، در راهپيمايي عاشوراي،۴۲ سالگرد آن در سال،۴۳ در جريان جهاد مسلحانه چه حالا جريان شهيد بخارايي تا جريان شهيد اندرزگو، در مسائل مربوط به خدمات اجتماعي مثل بنياد كاريابي و صندوقهاي قرض الحسنه و اردوهاي تفريحي و كارهاي فرهنگي مثل مدرسه غيرانتفاعي رفاه و،... سرود؛ اولين گروهي كه سرود را در جمع اسلامي راه انداخته مؤتلفه است، اولين مؤسسه فيلم در خدمت دين، كارهاي تعاوني، چه در مسأله قويترين چريك قرن معاصر، اندرزگو كه ۱۴سال چريك بود در حالي كه عمر متوسط چريك ۶ماه است، او از مرزهاي مختلف گذشته و زندان رفته و،... در زندانها ، در كاپيتولاسيون، كميته استقبال از امام، در راه اندازي تظاهرات ميليوني سال۵۶ و ۵۷ و در جريانهاي گوناگون انقلاب.
| حال كه نقش مؤتلفه تا اين حد در بسترسازي براي پيروزي انقلاب مهم بوده، بعد از انقلاب چه سهمي از مسؤوليت ها به مؤتلفه واگذار شد؟
* تاكنون سهم واگذار نشده، چون مؤتلفه دنبال سهم خواهي نبوده و دنبال وظيفه بوده ايم. براي انجام وظيفه دومسأله است. يك، مسأله نظام و پاسداري از آن. دو، مسأله حكومت...مؤتلفه در پاسداري از نظام نقش جدي داشته. اما در مديريت ها هر جا مسؤوليت به او واگذار شده در كنار ديگران كار كرده. دولت موقت از مؤتلفه كسي را نگرفته غير از بهشتي و باهنر و آنها را به عنوان مؤتلفه نه، بلكه به عنوان روحاني و اينكه مورد توجه داخل شوراي انقلاب بودند، برگزيد. والا دولت موقت دربست در اختيار نهضتي ها و جبهه ملي وهمدستانش بود. آنها هم نتوانستند كار كنند و شكست خوردند وتجربه تلخي بود. بعد از دولت موقت، رجايي از مؤتلفه بود و عضو برجسته آن و وقتي كه رسيد به مسؤوليت نخست وزيري همان فرهنگ مؤتلفه را مطرح كرد. گفت مقلد امام، فرزند ملت و برادر رئيس جمهورم، اما كابينه ام ۳۶ميليوني است. يعني همه مردم در اداره حكومت حق دارند. اين ديد مؤتلفه است. مؤتلفه معتقد است حزب از افراد همسان تشكيل مي شود اما در اداره جامعه همه مردم بايد شركت داشته باشند. اكثريت به يك كسي رأي مي دهد اما او حق ديكتاتوري ندارد؛ مثل وضع امروز، مي گويند چون اكثريت داريم همه چيز از قوه قضاييه و صدا و سيما بايد در اختيار ما باشد. امام مي فرمود اكثريت، اقليت را قانع كند نه ساكت و اقليت بداند كه اگر خوب كار كند دوباره اكثريت مي شود واكثريت بداند كه روزي اقليت مي شود.
| وقتي همفكران شما در اكثريت بودند، اقليت را ساكت كردند يا قانع؟
* خب اون بحث دوم است. اينكه آيا كي [در حاكميت مسلط بوديم]؟ ما اعتقاد داريم دولت موسوي، مؤتلفه اي كه نيست. موسوي، دولت چپ اسلامي بود به قول خودش. لذا در دولت او حاكميت افكار چپ موجب آسيب ديدن اقتصاد كشور از بنيان شد. ضمن اينكه ضرورتهاي دوران جنگ ايجاب كرد همه با او همراهي كنيم از جمله ما ؛و ايشان به جاي اينكه از همراهي ما استفاده كند افراد ما را از عسگر اولادي تا بقيه را كنار گذاشت. ما برخوردي نداريم كه كي كنار مي گذارد يا استفاده مي كند. بنابراين، اين بخش روشن شود كه رجايي و باهنر از مؤتلفه بودند و شيرين ترين خاطره را ملت از اين دو دارند. خب حالا چه شد كه هشت شهريور پيش آمد وانفجار پيش آمد و پرونده را پيگيري نكردند و... چيز ديگري است. بعد دولت موسوي آمد كه دولتي با افكار چپ اسلامي بود و در نتيجه، آن دوره شخصيت بزرگواري مثل عسگر اولادي را قبول نكردند. پس در اين قضيه نقش نداريم الا حمايت ازجنگ ضمن اينكه نظراتمان را مي گفتيم. البته جلوه بيروني اش عدم حمايت ما بود كه غلط است. منتهي حمايت ما با گروهي كه مي خواست خود را به دولت بچسباند فرق مي كرد.
| نظر شما در مورد اين نقل قول از بنيانگذار انقلاب كه مي گويد شما ـ يعني جناح راست ـ توانايي اداره يك نانوايي را هم نداريد، چيست؟
*اين، هم تهمت به امام (ره) و هم تهمت به دوستان ماست. من جناح چپ و راست را كه يك بازي سياسي و واژه وارداتي است قبول ندارم... شما انقلابي تر از آقاي مهندس مرتضي نبوي سراغ داريد؟ آيا او راست است؟ نه زندگي اش، نه خانواده اش، نه سوابقش دلالت بر اين موضوع ندارد...
| در دولتهاي آقاي هاشمي رفسنجاني هم مؤتلفه سهم نداشت؟
* دولت آقاي هاشمي، مخلوط بود. درچهارسال اول كسي از مؤتلفه نبود. در چهارسال دوم، آقاي ميرسليم و آقاي آل اسحاق در دولت بودند و هر دو آنها اينقدر خوب كار كردند كه امروز در وزارت ارشاد بررسي كنيد هيچ كس به خوبي ميرسليم نيست؛ همه معتقدند او متدين، سالم و داراي برنامه بود. در مسؤوليت آقاي آل اسحاق همه مي دانند وزير بازرگاني بسيار موفقي بوده... دولت آقاي هاشمي وجه غالبش كارگزاران بود و آنها هم با انديشه ما به مشكل برخوردند. چون در دولت موسوي نسبت به چپ زدگي ها مخالف بوديم ودر دولت هاشمي هم به قول اين حضرات نسبت به راست زدگي ها مخالف بوديم.
| فقط در حوزه اقتصاد؟
* اصلاً ما در ايران يك چيزي به اسم سياست جدا، فرهنگ جدا، اقتصاد جدا نداريم. توسعه اقتصادي جدا يا توسعه اقتصاد جدا غلط است. توسعه همه جانبه و متوازن بايد باشد. مگر مي شود اقتصاد را بدون فرهنگ رشد بدهيد. اگر اقتصاد را رشد بدهيد همه پولدار شوند و از سرو روي كشور طلا ببارد، فرهنگ نباشد، اين ثروت عظيم باعث ناهنجاريهاي فرهنگي مي شود. حالا شما فرهنگ راتوسعه بدهيد ولي شكم مردم گرسنه باشد، خوب آدم گرسنه كه ادبيات حافظ سرش نمي شود. حالا شما فرهنگ واقتصاد را توسعه بدهيد ولي سياست را رها كنيد، آمريكا بيايد يك دولت مزدور بگذارد، مي توانيد از ثروت و فرهنگتان استفاده كنيد؟... اجتماع شما يك اجتماع راكد خفته بي خبر بي تفاوت باشد، مي شود؟ نمي شود. توسعه بايد همه جانبه باشد والا يك كسي سرش كوچك باشد، پاهاش كوچك باشد، دستهايش دراز، مي شود مجيد دلبندم... حالا عكس اون با اين دوستان پيدا كرده بوديم. آنها داشتند از آن طرف پشت بام مي افتادند، اينها از اين طرف پشت بام. خب بعد دولت آقاي خاتمي آمد. در دولت او غير از دار و دسته دوم خردادي كسي وجود ندارد. اينها تصفيه كردند، از دم ريختند بيرون و گفتند جرمت اين است كه پيام دوم خرداد را نفهميدي. رفتي به ناطق رأي دادي... بنابراين سهم در نظام مطرح نيست. ما پاسدارهاي علاقه مند و فداكار در خدمت نظام هستيم. در قدرت هر جا به ما كار داده اند رفته ايم براي خدا و مردم كار كرده ايم.
| در مقابل گروههاي سياسي براي سهم خواهي نايستاده ايد؟
* نه، ما بارها گفته ايم اگر حزب براي قدرت باشد غلط است. براي اينكه حزبي كه هدفش قدرت شد، آن وقت برايش مشروعيت پيدا نمي شود. ما بحث مان اين است كه اگر براي قدرت حزب تشكيل دهي فردا روي منافع و مصالح مردم و كشور سازش مي كني. اما اگر براي خدا بود، براي خودت هيچي نمي خواهي. پس اهل سوءاستفاده نخواهي شد. همين آقاي بازرگان وقتي رئيس دولت موقت شد همراه با افرادش همان حقوق بالاي نخست وزيري زمان شاه را گرفتند. اما رجائي اول كاري كه كرد حقوق خود را كم كرد و ۴۵۰۰تومان كرد... به وزراي متمكن مثل آقاي نعمت زاده هم گفت شما كه متمكن هستيد از بيت المال پول نگيريد و آنها هم نگرفتند... الآن چرا بعضي از دوستان ما از خلافكاران حمايت مي كنند البته هيچ كس نمي گويد از او كه اموال مردم را اين ور و آن ور كرده حمايت مي كنم، نه! قيافه را عوض كرده و مي گويد جناحي عمل مي كنند، بهانه است. خودش پول گرفته، چون وظيفه شرعي براي او مطرح نبوده بلكه رسيدن به كرسي نمايندگي مطرح بوده. هر جا به او پول داده گفته باشد. به وزارت رسيدن مطرح بوده، لذا اومده باج داده، پول داده... يا از اموال دولتي يا ديگران مثل شهرام جزايري كه همه شان گير مي كنند.
مؤتلفه از اين كارها نمي كنند. لذا در طول اين چندين سال از مؤتلفه كسي نمي تواند چيزي بگويد. نه يك قران از امكانات دولتي و نه از بيت المال سوءاستفاده كرده ايم. بنده ۱۰سال معاون و مشاور رئيس قوه قضاييه اين مملكت بودم. شما پايتان را در قوه قضاييه از اول تا آخرش بگذاريد اگر كسي گفت بادامچيان يك خلاف مالي دارد! هيچ گير نمي آوريد كه بنده ماشين گرفته باشم، نه حقوق و زمين گرفته باشم. دبير كل ما آقاي عسگر اولادي ۱۴سال عمرش را در زندانهاي شاه گذرانده، بعد كه اومده توي آن تشكل مخفي، عضو شوراي مركزي، كار مبارزاتي كرده، در پيروزي انقلاب هم حقوقش را از امام گرفته، كاسبي نكرده كه، الآن هم از آقا مي گيرد... خودش جنوب شهر تهران توي خيابان ايران،توي پس كوچه خانه دارد. مرحوم حاج سعيد اماني همداني رئيس جامعه انجمن هاي اسلامي اصناف و بازار و همه اينها خانه اش جنوب تهران پشت مهديه توي كوچه بن بست است.
| پس اشرافي گري چه وقت در ميان هيأت حاكمه رايج شد؟ آيا كارگزاران را از اين بابت شماتت مي كنيد؟
* در زمان بازرگان و موسوي هم بوده. سرپل هاي حكومت هميشه در اختيار افراد است، بنابراين با سه خطر مواجه هستيم، مقام دوستان، پول دوستان و فرصت طلبان قيافه عوض كرده كه اگر امروز انقلاب برگردد يك قيافه آمريكايي پيدا مي كنند كه از جورج بوش آمريكايي تر مي شوند. حالا امام پيروز مي شود، محاسن را سه برابر مي كنند و لباده مي پوشند. اينها همه جا هستند. مثل عقيل و طلحه و زبير... نظام ما كه از نظام پيغمبر اسلام بالاتر نيست... همه تيپ ها در آن پيدا مي شوند. خلافكار، اشتباه كار، مقام دوست، دروغگو، فريبكار، منافق... پس اينكه فكر كنيم نظام جمهوري اسلامي برخاسته از متن اسلام علي و زهرا و ائمه اطهار است، نيست. اسلام برنامه اقتصادي دارد ولي در حوزه هاي علميه است. مباني را مي گويد ولي با مباني نمي شود كشور را اداره كرد...
| چندسال پيش با دكترعطاالله مهاجراني جدل قلمي داشتيد. اكنون و بعد از گذشت حدود شش سال چه تحليلي از شخصيت وي داريد؟
* آقاي مهاجراني يك روزگاري در روزنامه اخبار كار مي كرد. چيزي نوشت من پاسخش را دادم. پشت سرش او عصباني شد، چون او آدم عصبانيي است. خيلي سنگين بهش برمي خورد و وقتي هم جواب مي دهد جوابهايش متين براي يك فرد اديب نيست. او كلمات تندي عليه من نوشت، يك پاسخ متين دادم. دوباره تند نوشت. خبرنگار اخبار هر چه كوشيد از من چيزي بگيرد نتوانست. خودش و كديور ۸تا مقاله عليه من نوشتند. اخبار از من پرسيد كه چرا جواب او را ندادي. گفتم مهاجراني برادري است كه دارد كار مي كند با ذهنيت خاص خودش. آن موقع، هنوز گرفتار مشكلات ارشاد نشده بود كه چهره جديدي از او نمايان شود. اين براي مهاجراني عجيب بود، برداشت كتابش را برايم هديه كرد و با نامه اي فرستاد و گفت من هم شما را برادر خود مي دانم... من برايش انصافاً متأسفم. يك همچنين آدمي با اين موقعيت، برسد به جايي كه حتي آقاي خاتمي او را كنار بگذارد. اين چيز خوبي نيست انصافاً. مي توانست جور ديگري باشد واميدوارم جور ديگري باشد. بعد از اين.
| بعد از آنكه آقاي محسني اژه اي در يك دادگاه جنجالي غلامحسين كرباسچي را محكوم كرد، همگان فكر كردند ميان اين دو كه هر يك نماينده تفكري خاص هستند عداوتي ديرپا خواهد ماند. در حالي كه چندي بعد معلوم شد آقاي اژه اي در عروسي يكي از فرزندان آقاي كرباسچي جزو مدعوان بوده. آيا حكايت شما و كساني كه در انظار عمومي با تفكراتشان مخالفت مي كنيد همين است؟
*من كه حالا يك پسربچه خيلي كوچك دارم اما دخترم كه با پسر مرحوم روز به ازدواج كرد، ما براي آنها حتي كارت عروسي چاپ نكرديم. دخترم صراحتاً به همسرش گفت كارت عروسي نمي خواهيم. من چون مي خواستم محضر مقام معظم رهبري و مسؤولين كشور ده پانزده تا را بگويم، خود آقاي روز به يك كاغذ با خط خوش نوشت و من اين كاغذهاي كوچك را فرستادم... مجلس ساده اي در تالار سياره در بهارستان برگزار كرديم. اقوام و سه چهارتا از بزرگان آمدند. آيت الله موحدي كرماني گفت به خانمم گفتم به خاطر اين كارت و سادگي بايد حتماً به مراسم بروم. ما از آن جلسات آنچناني نداريم آقاي بانصيري.
| نه منظورم اين بود مخالفان سياسي خودتان را كه داخل حاكميت هستند در محافل خصوصي ملاقات مي كنيد؟
* همه اين افراد انسان هستند و داخل اين كشور زندگي مي كنند. لذا با همه اينها در حال گفت وگو و بحث هستيم. ما اصلاً با اينها دعوا نداريم. با آقاي مهاجراني هم دعوا نكرديم، تذكر داديم كه اين كارها خلاف است. بنابراين قضيه روشن است. برخورد ما اينجوري نيست. منتهي عقيده مان را بايد بگوييم ديگر. آزادي است. مشكل ما اين دوستان نيستند. آن دوستان هم ما مشكل شان نيستيم. مشكل نظريات ماست.
وقتي آقايان مي بينند كه مؤتلفه اسلامي با ۴۰سال سابقه هيچ نوع فساد مالي نداشته، هيچ انشعاب رخ نداده و همه با هم برادرانه زندگي مي كنند، خب مشكل اينجاست كه كسي مي آيد حزب راه مي اندازد و بعدم سر سهم بري دعوا مي شود. شما توي همين بعد از انتخابات آقاي خاتمي ديديد چه دعوايي شد. كسي در مؤتلفه دنبال سهم نيست. همه دنبال وظيفه اند و همه مي گويند ما بدهكاريم به خدا، به ملت، به نظام و به انقلاب... واين ناراحت مي شود. مي بيند كه مردم دارند به مؤتلفه توجه مي كنند، عصباني مي شود. خب من چه كار كنم حالا وقتي شما مي نشينيد پهلوي من مي بينيد من در كنار آقاي مهاجراني اينقدر با متانت صحبت مي كنم، وقتي مقاله او را مي خواني، چي مي شي؟ خوب او بد مي شود ديگه. من هم مي گويم خب اين كار را نكن. مي خواهي جواب من را بدهي، چرا دنبال شيرخر و... اينها مي روي.
| اگر فكر مي كنيد مردم به مؤتلفه توجه مي كنند و رقيبان سياسي شما ناراحت مي شوند،پس چرا در انتخابات رأي نمي آوريد؟
* به طور طبيعي انتخابات غير از اين است كه كسي توي مردم موقعيت داشته باشد يا نداشته باشد. انتخابات، خود شما هم همين جوريد، بين چندنفر يك نفر را انتخاب مي كني و اين مسأله، مسأله رجحان است و بقيه را رد نمي كنيم. اين دوستان در دوم خرداد، قضيه را از يك رجحان ملت تبديل كردند به يك جنگ. شعار مدارا و صلح و صفا و دوستي و گفتمان مي دادند اما دوخرداد را تبديل كردند به يك جنگ... گفتند: انحصارطلب، تمامت خواه، طالبان. همه اينها را گفته اند. خودشان مي گويند آقاخودي و غيرخودي نكنيد، بعد مي كنند... جالب است كه مي گويند بايد همه تساوي داشته باشند، اما اگر نماينده مجلس فحش داد، اين خانم كولايي و آن آقاي توي روابط امورمجلس، مي گويد اگر نماينده جرم مرتكب شد اشكال ندارد.... خب آقا اگر اين نماينده جرم مرتكب شد اين با مردم عادي چه فرقي مي كند...
| شما در آستانه ۶۰سالگي، زندگي را چگونه مي بينيد؟
*...انسان با يك لحظه سعادت اخروي و دنيوي را مي خرد. مشابهش طيب حاج رضايي، همه زندگي اش آلوده بود در
|