درحالي كه دكتر استيون فيشمن درسالن كنفرانس بيمارستان كودكان بوستون ايستاده بود ، بر روي تابلو تصويري از دو نوزاد دوقلوي سيامي (۱) رسم نمود. بعد آن دو را از قسمت سينه و شكم به هم وصل كرد و تنها يك قلب كه به هردوي آنها تعلق داشت كشيد. سپس به سمت ميزي كه والدين آن نوزادها نشسته بودند برگشت. رامون و ساندراسوتو باچشماني نگران و كنجكاو به او خيره شدند ودكتر فيشمن آرزو مي كرد كه اي كاش مي توانست آنها را به زندگي اميدوار كند، اما مجبور بود كه آن كلمات بي رحمانه را بيان نمايد.
دكتر فيشمن با حالتي حزن انگيز گفت : « وقتي بچه هاي شما به دنيا بيايند احتمالاً در اولين روز زندگي شان مي ميرند، مگراينكه آنها را از يكديگرجدا كنيم و درصورت انجام آن هيچ شانسي براي زنده ماندن هردوي آنها وجود نخواهد داشت.» وقتي يكي از كاركنان بيمارستان اين كلمات را به زبان اسپانيايي براي آنها ترجمه كرد؛ دكتر فيشمن درد جانكاهي را درچهره شان مشاهده نمود. تنها مدت كوتاهي از آشنايي دكتر با رامون وساندرا مي گذشت، اما به دليل علاقه فراواني كه بين آنها به وجود آمده بود، قاطعانه تصميم گرفتند تا بچه ها را نجات دهند. دكتر فيشمن به آنها هشدار داد كه درصورت موفقيت اين كار، تنها يكي از بچه ها نجات پيدا خواهد كرد.
آخرين اميد
هرچقدر ساندرا آرام و خجالتي به نظر مي رسيد، درعوض رامون سوتا خونگرم وبانشاط بود؛ باوجود اين رامون نگران همسرش بود . آن دو در روز كريسمس سال ۱۹۹۷ با هم ازدواج كردند ودرمانتايي كه شهركوچكي در غرب «سان جوان» است زندگي مي كنند. ساندرا كه از دانشكده فارغ التحصيل شده بود، طبق برنامه آموزش مقدماتي به كودكان پيش دبستاني درس مي داد. رامون نيز دريك دانشگاه آمريكايي واقع در پورتوريكو مشغول تحصيل بود. براي اين زوج جوان هيچ چيزي بيشتراز اميد به تشكيل يك خانواده هيجان آفرين نبود. تصورخانه بدون بچه تقريباً براي ساندرا غيرممكن بود؛ او در يك خانواده ايلي بزرگ رشد يافته واز طرف ديگر رامون نيز كنار پدربزرگ و مادربزرگش بزرگ شده بود.
خيلي زود ساندرا درسال ۱۹۹۸ حامله شد، اما مجبور به سقط جنين گرديد. اين حادثه براي هردوي آنها ضربه سختي بود؛ اما اواخر آن سال وقتي ساندرا فهميد كه دوباره حامله است واين دفعه دوقلو، غم و غصه شان به شادي تبديل شد. پس از آن يك سونوگرافي ساده حقيقت خيره كننده اي را آشكار كرد، اينكه جنين ها به هم چسبيده اند، خبروحشتناك تر اين بود كه يك پزشك متخصص زنان در «سان جوان» به آنها گفت كه جنين ها هردو دخترند و يك قلب مشترك دارند. دكتر خيلي واضح به آنها گفت: «احتمالاً هيچ يك از دوقلوها زنده نمي مانند وتنها راه حل سقط جنين است.»
بعضي از اعضاي خانواده ساندرا كه نگران سلامتي وي بودند، اصرار داشتند كه او سقط جنين را انجام دهد. ساندرا سرش را تكان داد وگفت: «نه! ما تمام سعي مان را مي كنيم تا بچه هايمان را زنده نگه داريم.» ناگهان به ياد برنامه تلويزيوني درمورد يك نوزاد نوپاي پورتوريكويي افتاد همان نوزادي كه دربيمارستان كودكان «بوستون» زندگي دوباره خود را به دست آورد. با كمي تلاش موفق مي شود تا با بيمارستاني كه جراحان متخصص اطفال ـ باتجربه اي درزمينه جداسازي دوقلوهاي به هم چسبيده دارد، تماس بگيرد. استيون فيشمن درحالي كه به داستان رامون گوش مي كرد، متوجه شد كه آقاي رامون سوتو اطلاعات نادرستي از موضوع دارد، چرا كه وقتي دوقلوهاي به هم چسبيده يك قلب مشترك دا رند، تقريباً همه سيستم به نحو خطرناكي نادرست عمل مي كند. دكتر مي گويد: «خوشحال مي شوم كه دوقلوها را از نزديك بررسي كنم.» رامون و ساندرا وقتي كه پنج ماه از حاملگي او مي گذشت درماه فوريه به بيمارستان مراجعه كردند.
وضعيت بحراني
« ماري ون دل ولد» كه يك كارديوگرافيست است به آرامي «پراب ۲» را بر روي شكم ساندرا مي چرخاند و به بررسي تصاوير سياه و سفيد وخاكستري بر روي صفحه مانيتور مشغول شد. روز بعد وي به ديدن دكتر فيشمن رفت وگفت: «خون از قلب يكي از دوقلوها خارج مي شود واز طريق سرخرگهاي اصلي دربندناف به دوقلوي ديگر مي رسد وخون زايد از طريق يك سياهرگ به كبد مشترك كه در دوقلوي اول قرار دارد، برمي گردد. دكتر باشنيدن اين مطلب شگفت زده شد وگفت: «هرگز چنين چيزي نشنيده ام» «ون دل ولد» گفت: «من هرگز نشنيده ام، حتي مشابه آن در داستانها هم نيست.» سپس دكتر فيشمن گفت: «دوقلوها بايد پس از تولد فوراً از يكديگر جدا شوند.» چرا كه پس از زايمان بندناف بايد لاي گيره قرار گيرد وقطع شود؛ بدين ترتيب منبع خون نوزاد بدون قلب مسدود خواهد شد. او احتمالاً درعرض چنددقيقه مي ميرد. مگراينكه دكتر فيشمن آنها را فوراً عمل كند؛ وازاين بدتراينكه اسيد لاكتيك ومواد سمي ديگري از سلولهاي مرده اش آزاد مي شود وباعث مرگ خواهرش مي گردد.
پس ازاين نتيجه گيري دكترفيشمن همان روز ـ ۱۲فوريه ۱۹۹۹ـ سوتو را به سالن كنفرانس دعوت كرد. همان مكاني كه تصاويري از دوقلوهاي به هم چسبيده را ترسيم نمود. دكتر مي دانست كه اين زوج هردونوزاد را زنده مي خواهند. اما مجبورند اين حقيقت را كه چنين امكاني وجود ندارد، بپذيرند. دكترگفت: «يكي از دوقلوها حتماً مي ميرد. حتي نمي توانم قول بدهم كه ديگري هم زنده بماند».
مشكل پيش بيني نشده
عمل جراحي و مراقبتهاي پس از آن چندهزاردلار هزينه دربرمي داشت؛ سوتو مقدار كمي پول داشت وبيمه هم نبود. باوجود اينكه دكتر فيشمن از حق عمل خود چشم پوشي كرد و بيمارستان كودكان نيز از دريافت هزينه صرفنظر نمود، ولي باز پول يك مسأله نگران كننده بود. درهرموقع مناسبي، جراحان هفته ها يا حتي ماهها قبل از جداسازي مشغول بررسي دوقلوهاي به هم چسبيده هستند. تشريفات خاصي لازم نيست، بلكه اين جراحي يك اقدام ضروري است.
به منظور تهيه برنامه اي مشخص براي جراحي دكتر «لنوكس هيوت» متخصص زنان و زايمان و دكتر «كلاراتمپاني » كه يك راديولوژيست است ، اسكنهاي ام.آر.آي (MRI) سه بعدي منحصر به فردي از آناتوميهاي به هم چسبيده دوقلوها تهيه كردند. سپس دكتر فيشمن عمليات پيچيده عمل جراحي را به همراه يك تيم پزشكي برگزيده برنامه ريزي نمود. وي هنوز نگران اين مسأله بود كه ممكن است درسونوگرافي ها واسكنهاي «ام.آر.آي» (MRI) رگ خوني اصلي، ناديده گرفته شده باشد. دكتر فيشمن به همسرش كه متخصص بيماريهاي معده و روده كودكان است گفت : «اگر پس از شروع عمل با موارد پيش بيني نشده اي مواجه شوم، چه اتفاقي مي افتد؟» درحقيقت يك هفته قبل از زمان زايمان ساندرا، مشكل غيرمنتظره اي پيش آمد.
درساعات اوليه صبح روز «يك شنبه ، ۳۰ماه مه» رامون به آرامي موهاي قهوه اي رنگ وبلند ساندرا را نوازش مي كرد. سپس بر روي شكم او خم شد و با دختران متولدنشده اش صحبت كرد. همان كاري كه از مدتها قبل انجام مي داد. اما ساندرا براي خوابيدن دچار مشكل شده بود. او احساس درد داشت و تقريباً ساعت ۵صبح وقتي كه سردرد زيادي داشت ، رامون او را به بيمارستان رساند. فشارخون او بالا رفته و در ادرارش پروتيين مشاهده شده بود. اين موارد علامتهاي اوليه «پره اكلاسپي» (۲) است واين شرايط او را در معرض تشنج قرار مي دهد. دكتر ديانا رودريگرز تامسون به منزل دكترفيشمن تلفن كرد وتمام جزئيات را بيان نمود؛ وادامه داد: «ساندرا هرچه سريعتر بايد زايمان كند.» دكترفيشمن گفت: «ما نمي توانيم اين كار را انجام بدهيم، هردوتا جنين خواهند مرد؛ مگراينكه آنها را از يكديگر جدا كنيم.»دكترتامسون نسبت به اين مسأله اصرار فراوان داشت و معتقد بود كه مادر دروضعيت خطرناكي قراردارد. دكترفيشمن به فكر فرو رفت؛ ساعت تقريباً ۷صبح مي باشد ودرست روز يادبود (۳) و آخرهفته است. چه تعدادي از افراد تيم جراحي بيرون از شهرهستند؟ فيشمن به لوريا كه بيدار بود نگاه كرد وگفت: «خيلي متأسفم» قرار بود كه بعدازظهرهمان روز خواهر لوريا ازدواج كند و او نيز ساقدوش عروس خانم باشد. لوريا شانه هايش را بالا انداخت وگفت: «مراقب آن بچه ها باش».
جراحي اضطراري
به بيشتر اعضاي تيم دكترفيشمن اطلاع داده شد وآنها حدود ساعت ۸ و۳۰دقيقه صبح به بيمارستان رسيدند. درحالي كه اعضاي تيم پزشكي دراتاق عمل شماره ۲۲ منتظر بودند، دكتر فيشمن با عبور از عرض خيابان برايهام خود را به بيمارستان رساند. همه چيز به آرامي پيش مي رفت. هنگامي كه دكتر تامپسون دوقلوها را بيرون آورد رنگ هردوي آنها به صورتي برگشت وشروع به جيغ زدن و تكان خوردن نمودند. رامون همان نزديكي حضور داشت وميخ كوب تماشاي آن صحنه بود. دختربچه هاي او چهره به چهره هم قرارگرفته بودند و بازوان ضعيفشان را به دور يكديگر حلقه كرده بودند. مثل اينكه يكديگر را درآغوش گرفته باشند. خيلي سريع بچه ها را كه درون يك «انكي باتور» (۴) و برروي يك «گارني » (۵) قرار داشتند باعجله از روي پل عابر پياده مسدودشده به سمت بيمارستان كودكان انتقال دادند.
يكي از دوقلوها درحال يخ كردن وسياه شدن بود. متخصص بيهوشي گفت: «فشارخون و نبض ندارد». به اين ترتيب نوزادي راكه رامون او را «ساندرا اپولايز» نام نهاده بود مرد. دكتر فيشمن به تيمش نگاه كرد وگفت: خوب، شروع كنيد». وي ابتدا كار را از سينه و قلب شروع نمودو آنها را از هم جدا كرد. سپس ضمن تقسيم كبد مشترك، با دقت فراوان رگهاي خوني مجاور را بخيه زد. واقعاً كار ، آرام و خسته كننده اي بود.هيچ كس نمي توانست لحظه دقيق مرگ نوزاد اول را تعيين كند؛ اما هنگامي كه يكي از دوقلوها كاملاً جدا شد پرستار به ساعت نگاه كرد وگفت كه ساعت ۱۵و۱۵ است كه همان ، زمان مرگ اصلي نوزاد اول است. همانطور كه پرستار نوزاد ضعيف را مي برد، چشمان دكتر فيشمن تار مي ديد. درحالي كه او آخرين بخيه ها را به منظور تكميل جراحي مي زد از تيم جراحي اش بخاطر كار خوبي كه انجام داده بودند تشكر كرد. سپس به اتاق ساندرا در بيمارستان زنان تلفن كرد. دكتر فيشمن به رامون گفت: «همه چيز طبق برنامه پيش رفت، دخترتان وضعيت بحراني داشت اما مقاومت كرد.» دكتر با هيجان بسيار زيادي صحبت مي كرد ورامون تنها توانست با تكان دادن سرش تشكر كند. دكتر فيشمن پس از ساعتها تمركز حواس وبا خستگي فراوان به ساعتش نگاه كرد؛ ساعت نزديك ۴بعدازظهربود كه بيمارستان را ترك كرد وقبل از شروع مراسم ازدواج خواهرزنش به آنجا رسيد. براي خانواده سوتو ازدست دادن «ساندرا اپولايز» سخت بود؛ تنها ديدار با دختر تازه شان فرصتي براي تحمل اين رنج بود. آنهاهرروز بدن ضعيف و نحيف دخترشان را نوازش مي كردند ومي گفتند كه همه اينها به آرامي خوب مي شود. خانواده سوتو اسم دختر كوچكشان را «دارليس ميلاگرو» گذاشتند. اولين اسم را بخاطر بچه ازدست رفته انتخاب كردند و دومين اسم به زبان اسپانيايي به معني معجزه است.
رامون مي گويد: «وقتي دارليس به اندازه اي رسيد كه خوب درك نمايد، درمورد خواهرش با او صحبت مي كنيم». ساندرا افزود: «بله ، او بايد بفهمد كه چگونه با هم به اين دنيا آمدند ودرنهايت چگونه يكديگر را بغل كردند وگفتند؛ خداحافظ».
منبع : ريدرز دايجست
نوشته : جان پكانن
مترجم : ميترا قمرزاده
پانوشت:
۱ـ سيامي : يك نوع دوقلوي به هم چسبيده كه هم جنس هستند واز ناحيه كبد به يكديگر متصلند.
۲ـ ابزار باريك و بلندي كه براي جست وجوي زخمها و يا حفره ها ومجاري طبيعي بدن به كار مي رود.
۳ـ يك روز ملي درآمريكا مي باشد كه به ياد سربازان كشته شده درجنگ نامگذاري شده است.
۴ـ اسبابي براي حفظ شرايط مناسب (دما، رطوبت وغيره) براي رشد ونمو مانند آنچه كه در نگهداري اوليه از نوزادان نارس به كار مي رود.
۵ـ نوعي تخت چرخدار كه در بيمارستان استفاده مي شود.