|
گفت وگو با منيژه حكمت و پگاه آهنگراني
|
|
|
|
|
|
برداشت هفتم
|
|
|
|
|
گفت وگو با منيژه حكمت و پگاه آهنگراني
زير سايه خانواده
|
|
عكس : رضا معطريان
|
گفت وگو با مادر و دختري كه هردو اهل سينما هستند و هردو براي ساخت يك فيلم هزينه هاي سنگيني را متحمل شده اند مي توند از خيلي جهات جذاب باشد. آنها خيلي گرم و صميمي من را پذيرا شدند و صميميت آنها اين جسارت را به من داد تا سؤالات غيرمعمول را هم بتوانم از آنها بپرسم مثلاً اينكه چرا يك مادر استفاده از دخترش را در چنين فيلمي به هر بازيگر ديگري ترجيح مي دهد. آنقدر صفحه آخر كم جا هست كه مجبورم از خيلي از لحظه ها و گفته هاي اين مصاحبه صرفنظر كنم ... شايد وقتي ديگر بتوانم مابقي اين مصاحبه را به چاپ برسانم...
** خانم حكمت مجبورم با اين سؤال شروع كنم كه چرا فيلم «زندان زنان» توقيف شد؟
* به هرحال اين فيلم شايد به دليل متفاوت بودنش و اينكه يك پديده اي نو بود دچار سرنوشتي شد كه همه پديده هاي نو در اين مملكت به آن دچار مي شوند. اولاً كه مسؤولان ارشاد با يك موضوع جديد برخورد كرده بودند كه تصميم گيري در مورد آن خيلي سخت بود و متأسفانه يك سال طول كشيد تا آنها تصميم خودشان را نسبت به اين فيلم بگيرند.
** تعجب مي كنم! چون روند ساخت فيلم در ايران طوري نيست كه يك فيلم بدون اطلاع مسؤولان مربوطه ساخته شود؟
* متأسفانه اين از بدشانسي من بود... واقعاً نمي دانم چطور اين مسأله را بيان كنم. من پروانه ساخت و تمام هماهنگي هاي مربوط به ساخت فيلم را در زمان آقاي «داد» انجام داده بودم و كاملاً هماهنگ با قوانين ارشاد پيش رفتيم. زماني كه فيلم حاضر شد متأسفانه آقاي داد تشريف برده بودند و آقاي پزشك جاي ايشان آمده بودند....
** در جشنواره هم فيلم شركت كرده بود؟
* نه ... اصلاً اجازه ندادند فيلم تو جشنواره شركت كند.
** چي شد كه سراغ اين سوژه رفتيد؟ آيا درگيريهاي سياسي چندساله اخير عامل اصلي پرداختن به اين سوژه است كه مثلاً با اين سوژه فيلم تان فروش داشته باشد؟ يا اينكه مثلاً خودتان قبلاً تجربه زندان را داشه ايد؟
* من چند بحث را باهم در اين فيلم مطرح كرده ام. در اين چند سال اخير شرايطي كه در جامعه حاكم شد شرايط مناسبي نبود و باب ميل هيچ كس نيست و متأسفانه آسيب هاي اجتماعي و شرايطي كه براي جوانان ما پيش آمده يا دارد پيش مي آيد براي كل اقشار اجتماع شرايط مطلوبي نيست. و اين شرايط ريشه در خيلي از مسائل دارد و به نظر من عملكرد نادرست برخي از مسؤولان موجب رخ دادن چنين شرايي شده است. اين مسأله من بود.
** من نفهميدم كدام مسأله ...
* اينكه چرا فساد روز به روز بيشتر مي شود و دامنگير مي شود؟ و اينكه چرا زندانهاي ما روز به روز پرتر مي شود؟ اين آمارهاي وحشتناك از كجا مي آيد؟ كي مسبب آن است؟ چه اتفاقي در اين بيست و چند سال افتاده كه منجر به اين پيامدها شده است؟ اين همدلي و وحدت كجاست كه بتوانيم به وسيله آن مشكلات را كم كنيم. از طرف ديگر يكي از دغدعه هاي من هميشه اين بوده است كه زندان چه جور جايي است؟ آيا افرادي كه در ايران گرفتار زندان مي شوند مجرم واقعي اند؟ اين سؤالات و سؤالات ديگر باعث شد كه من به يك خط قصه برسم. خط قصه اي كه چطور آدمهاي آن اينقدر متخاصم باهم برخورد مي كنند و نمي توانند كنار همديگر خوب زندگي كنند. چرا اين آدمها اينقدر گم باهم برخورد مي كنند؟ چرا از هم كمك نمي گيرند...
** چقدر روي اين قصه و داستان كار كرديد؟
* دو سال تمام وقت خودم را صرف آن كردم كه در اين دو سال رفته رفته اين قصه شكل گرفت. در اين دو سال وارد زندانها شدم و تحقيقات ميداني وسيعي را با يكسري ازدوستان شروع كردم و قصه هاي خوبي را تدوين كردم و رفته رفته با همكاري يك فيلمنامه نويس ـ آقاي فريد مصطفوي ـ اين قصه هاي واقعي را پياده مي كرديم و كم كم اين قصه هاي كوچك را در روند بيست ساله اي كه فيلم طي مي كرد مي گنجانديم و اين قصه ها را به هم ربط مي داديم. در اصل محور اصلي مان زندانبان بود و ميترا و سه نسل جوان و متفاوت و اينكه چه اتفاقاتي در اين گذر برايشان اتفاق افتاده است. خانم تيموريان نقش زندانبان، خانم نونهاني نقش زنداني ابد و دخترم پگاه هم نقش سه نسل را در اين فيلم بازي مي كردند.
** چون نام پگاه آهنگراني را برديد مجبورم از ايشان سؤال كنم. خيلي بي كار نشسته! خانم آهنگراني براي اولين بار با بازي شما در «دختري با كفش هاي كتاني» دختري را ديديم كه قرباني اجتماع بود ... يك جوري وقتي شنيدم پگاه آهنگراني قرار است نقش اصلي را در «زندان زنان» بازي كند، احساس كردم قرار است شما سرنوشت همان دختر را بازي كنيد ...
* نمي شود گفت ادامه زندگي آن دختر است. در هر صورت من مشكلات نسل جوان را در اين فيلم طرح مي كنم. همانطور كه در آن فيلم طرح شد و مشكلاتي كه من بازي كردم خيلي شبيه هم ديگر است. اما نقش هايي كه من بازي كردم ادامه هم نيستند فقط مشكلاتشان شبيه هم است و در واقع اين مشكلات به نظر من يك ريشه دارند.
** خانم حكمت چطور شد تصميم گرفتيد از خانم آهنگراني براي اين نقش استفاده بكنيد آيا دليلش دختر شما بودن نيست؟
* استفاده از پگاه بخاطر شناختي است كه من از او و استعداد او دارم. از طرفي مي خواستم در اين فيلم با نسل جوان و مخاطب جوان طرف حساب باشم. بنابراين مجبور بودم به پگاه فكر كنم.
** مگر براي دختر شما چنين اتفاقي افتاده؟
* نه نيفتاده. اصلاً نياز نيست بيفتد. به هرحال يك بازيگر توانايي بازي كردن چنين نقش هايي را هم دارد. پيشنهاد فيلمنامه نويس هم اين بود كه چون اين سه نسل را در سه مقطع مختلف نشان مي دهد بهتر است يك نفر اين سه نقش را بازي كند. و چه كسي بهتر از پگاه.
** ولي اين جواب سؤال من نيست. (پگاه آهنگراني خودش پاسخ مي دهد)
* من اصلاً سينما برايم اهميت نداشته. من كار اصلي ام موسيقي است. من حتي وقتي پانزده سالم بود ـ قبل از فيلم دختري با كفش هاي كتاني ـ وقتي با مادرم سرصحنه فيلمبرداري مي رفتم، جذابيتي در سينما نمي ديدم كه مرا به طرف خودش جذب كند. خب رشته ام موسيقي بود، موسيقي را خيلي بيشتر دوست داشتم ولي وقتي شما با يك پيشنهاد تازه روبرو مي شويد به عنوان يك تجربه دوست داريد كه اين پيشنهاد را قبول كنيد.
** اما اين تجربه در حال تداوم پيدا كردن است.
* خب وقتي ببيني هم استعدادش را داري و هم به دلت مي نشيند، بالاخره يك علاقه بين تو و اين حرفه ايجاد مي شود.(مادر پگاه ادامه مي دهد)
*البته اين كاملاً روشن و واضح است كه پگاه از اين امتياز برخوردار است كه مادرش و پدرش تهيه كننده و كارگردان هستند و براساس همين امتياز است كه انتخاب درستي در مورد او صورت مي گيرد. (پگاه ادامه مي دهد)
* در بازيگر شدن من مادرم نقش اصلي را داشت. هم براي ورودم، هم براي ماندنم.
** من البته هدف ديگري از اين سؤال دارم. و آن اين است كه آيا شما موافق اين رسم سرخپوستي كه نه تنها در سينماي ما بلكه در هنر ما هم اتفاق مي افتد موافق هستيد؟ (پگاه پاسخ مي دهد)
* ببنيد مثلاً يكي از دوستان من، گل شيفته فراهاني، خانواده اش در سينما هستند. به نظر من اين رسم واقعاً رسم خوبي است. من الآن، «گل شيفته» را كه خانواده اش در انتخاب كردن فيلمهايش نقش اصلي را ايفا مي كنند با ديگران مقايسه مي كنم كه خانواده شان در سينما نيستندو صرفاً بخاطر جذابيتهاي سينما به آن علاقه مند مي شوند و مي بينم كه راهي كه گل شيفته مي رود درست تر است....
** اما شايد خيلي از استعدادها بخاطر همين فاميل بازي ها نتوانند وارد اين عرصه شوند.
* (مادرش پاسخ مي دهد) بهتر است اينطور نگاه كنيم. من اگر دخترم اين استعداد را نداشت نمي توانست كار كند. پگاه طي اين سالها پيشنهادات خيلي زيادي داشت، اما ما نگذاشتيم كار كند. وگرنه اگر قرار بود به اين كار ادامه دهد، تا حالا چهل تا كار داشت. اما ما نمي گذاريم . ما بيشتر موافق بازي او در فيلمهاي گزيده، منتخب... زيرسايه خانواده و يك كار باز متفاوت هستيم.
احمد جلالي فراهاني
ahmaddk - d@yahoo-.com
|
|
|
|
|
نان و عشق و... فقط يك «فيلم» است!
|
|
|
«نان وعشق و موتور هزار» درمجموع و با درنظر گرفتن تمام شرايط حاكم بر روند سينماي حال حاضر درايران، فيلم «خوبي» است.
فيلم با يك شروعي ساده و اشاره اي صريح و روشن به فيلم مشابه خود كه پيش از انقلاب ساخته شده است، دارد. ازيك تعميرگاه جايي كه «برزو» از بخت «خوب» يا «بد» در يك نگاه واله و شيداي «باران» مي شود.
درادامه «برزو» بدون هيچ اتلاف وقتي شال وكلاه مي كند و بايك دسته گل ناقابل به خواستگاري كسي مي رود كه حتي در رؤياهايش هم نمي توانسته صورت مثالي براي همسر آينده خود به اين گونه رسم كند. اما به هرحال از آنجايي كه به قول معروف بايد همه چيز به شكل سياست «دروتخته» و «هرچي قسمت باشه همون ميشه» كه ريشه در فرهنگ باري به هر جهت ما ايراني ها نيز دارد، اتفاق مي افتد كه البته غيرمعقول هم است به هرجهت دست تقدير به نفع «برزو» از آستين روزگار بيرون مي آيد و آرزوي دست نايافتني اش ، برآورده مي شود.
اكنون ما با يك عنصر نامناسب درمحيطي كليشه اي روبروهستيم كه با تك تك جوانب اتمسفر جديد در تضاد است و باركمدي فيلم نيز ازطريق همين مجموعه پارادوكس ها (تضاد بين عوامل مختلف) و چالش مابين آنها به وجود مي آيد.
از همان صحنه ابتدايي خواستگاري يعني جايي كه «برزو» به نحو بي رحمانه اي ميوه ها را مي بلعد و يا بعد از آن سرميز نهار كه سعي دارد خودش به جاي سرپيشخدمت خانه انجام وظيفه كند، اين مجموعه چالش ها و برخوردها شروع مي شود.
اما درادامه «برزو» كه در واقع محور اصلي راه اندازي اين جريان بوده به كناري رانده مي شود و ما شاهد درگيري خانواده «باران» با ديگر عوامل در جهت رفع مشكلي به اسم « برزو» هستيم، كه اكنون تنها اسمي از وي به جا مانده است و خود كاراكتر «برزو» منفعلانه به گوشه اي رانده مي شود.
دربسترگذر روابط فيلم ما شاهد موضع گيريهاي خانواده برسرمنافع شخصي خود هستيم درواقع هيچ كس چندان دلش هم براي باران نمي سوزد بلكه همه شخصيتها در پي آن هستند تا شايد از اين اتفاق كه ممكن است آينده مالي آنها را به خطربيندازد جلوگيري كنند.
يكي از قصه هاي جانبي فيلم كه با پرداخت كمدي مناسب خود در ساختار كلي فيلم به خوبي جاي گرفته است، روابط ميان ارشك و داريوش است.
«نان و عشق و...» شايد يكي از معدود فيلم هاي پس از دوم خرداد ۷۶ است كه از قضاياي سياسي محيط خود به شكلي مناسب ودر خور توجه استفاده كردهاست.
«نان وعشق و...» با ارائه تصاويري كاريكاتورگونه از دو طيف فكري وسطحي موجود در فيلم و چالشهاي ميان آن دو كه درنهايت به يك نوع وفاق ملي دست پيدا مي كنند، باپرهيز از شعار زدگي بي مورد فضايي شاد و در خدمت روند فيلم خلق كرده است.
يكي از نقاط قوت فيلم جايگيري صحيح اتفاقها در داستان و همچنين ارائه دليل وجودي آنها است.
به طور مثال آنجا كه «برزو» ماشين «باران» را واژگون مي كند، با ارائه يك دليل منطقي و ساده ذهن مخاطب را از نگراني وارد شدن خسارت به ماشين گران قيمت «باران» نجات مي دهد.
همچنين در ادامه نيز همين روند براي توجيه همه اتفاقهاي فيلم رعايت مي شود. وازهمه جالب ترهمان چالش ميان ارشك و داريوش است كه درنهايت به نجات آنها از بند اسارتهاي فيزيكي و جسمي منتهي مي شود.
«نان وعشق و ...» داراي فضايي مملوس اما غيرواقعي است كه در ترسيم ابعاد آن از شخصيت پردازيهاي خود به خوبي سود جسته است دراين فيلم آدمها كاملاً «بد» يا«تيره روز» نيستند. بيشتر شخصيتها درگير توهم خود از واقعيت، اتفاقها را پي ريزي مي كنند و مخاطب نيز در واقع روند فيلم را در چنين فضايي دنبال مي كند، چرا كه هر بار صداي نريشين يا داناي كل فيلم به او يادآوري مي كند كه اين فقط يك «فيلم» است و نه چيزي بيش از آن.
به كارگيري صداي داناي كل دركنار ساختار فانتزي اثر باعث مي شود كه مخاطب بدون درگير شدن در بند همذات پنداريهاي موجود در سينما، همراه با برخوردي بيروني و به دور از هيجانات قلبي و احساسي فيلم را دنبال كند و همين امر به درك و تأثير عناصر كمدي فيلم ياري رسانده است.
درنهايت « نان وعشق و موتورهزار» فضايي متنوع ومفرح براي مخاطبش ترسيم مي كند و نيز به او ياد آور مي شود كه وجود چنين فضايي تنها در اين «معبد سياه» (سالن سينما) قابل لمس وحضور است و در بيرون زندگي به گونه اي ديگر جريان دارد.
چرا كه هيچ ما به ازاي بيروني را نه مي شود براي آن پيدا كرد و نه قصد بر اين است كه چنين امري صورت گيرد. و به نقل از قديميها كه هر زمان سعي داشتند بر دروغ بودن ياغير واقعي بودن چيزي اشاره داشته باشند به آن صفت «فيلم» را نسبت مي دادند، «نان وعشق و موتورهزار» هم فقط يك فيلم است. فيلمي بدون ادعاهاي رايج كه فقط سعي دارد لحظه هاي خوشي را هر چند كوتاه براي مخاطب خود ايجا دكند.
رضا جلالي
|
|
|
|
|
برداشت هفتم
جمجمه ها و كافه هاي دهه ۳۰
۱ـ خود فيلم: همه براساس قواعد، زندگي مي كنند و براساس قواعد نيز مي ميرند. جمله اصلي شيرازه فيلم به نمايش درآمده «راب كوهن» كه ظاهراً خودش را به آب و آتش زده تا فيلم خوبي بسازد ولي ناموفق است.
۲ـ تمايل براي ديدن: دراين آشفته بازار اكران فيلم هاي خارجي در تهران، پوستر نسبتاً جذاب فيلم علاقه منداني را كه احياناً ازجلوي سينماسپيده يا كريستال عبورمي كنند به خودجذب مي كند. اولين علامتي كه روي پوستر جلب نظر مي كند آرم شركت يونيورسال است كه سالهاست فقط در صفحه تلويزيون آن را ديده ايم.
عليرغم ضديت نسبي كه جمعيت سينماروي حرفه اي با جريان اصلي سينماي آمريكا دارند احتمالاً به دو دليل به ديدن فيلم مي روند. اول اينكه تشنه ديدن فيلم خارجي روي پرده آن هم با صداي دالبي ساراند، آن هم!!! بعد از ديدن فيلم درخشان «ديگران» هستند و دوم اينكه نوستالژي دوراني كه احتمالاً نديده اند قلقلكشان مي دهد زمين گردان يونيورسال كه رنگهايش چشمها را خيره مي كند.
جمجمه ها اسم جذابي است. عنوان انگليسي اش هم آهنگ روشنفكرمآبانه اي دارد كه بعضي ترجيح مي دهند فيلم را "The Skulls" صداكنند.
چهره جذاب دوجوان آمريكايي روي پوستر و حروف ريزي كه در پايين فقط حسرت ديدن فيلم ها را روي پرده زنده مي كند اين حيرت به زماني برمي گردد كه سي دي هاي غيرمجاز تصوير همين حروف ريز را دارند و دست به دست مي گردند و به شيفتگان سينما حسرت مي فروشند.
اين همه دلايل براي ديدن اين فيلم روي پرده كافي نيست، مطمئناً كافي است آن هم وقتي قيمت بليط سينما كريستال فقط چهارصدتومان است.
۳ـ داخل سينما: لاله زار كه تاهمين چهل پنجاه سال پيش شايد هم جلوتر محل بسيارمناسبي براي سينماروهاي عاشق بوده كه از «فردين و آبگوشت» تا «اورسن ولز و چارل فاستركيل» را مي توانستند آنجا بيابند، شايد الآن محل چندان مناسبي براي فيلم ديدن نباشد. شايد سينماها هنوز فعالند و با پول بليت هايي كه به جوانان شهرستاني مشتاق ديدن فيلم هاي اكشن ايراني و هندي مي فروشند درحال به تأخيرانداختن مرگ خودهستند ولي لاله زار ديگر آن لاله زار قديم نيست. اين را پدربزرگها مي گويند. دراين ميان سينما كريستال هنوز سرپاست. سينمايي كه به قول «دكترهوشنگ كاووسي» محملي بوده تا جوانان قديمي مانند «بهرام بيضايي» بيايند و درآن «همشهري كين» ببينند. سينما كريستال را صابر رهبر اداره مي كند. فيلم فارسي سازي (نقل از خودش) سابقي كه در اوج دوران موفقيت مالي فيلمهايي كه مي ساخت، سينماي آن دوران را براي ادامه فعاليت مناسب نديد و ساختن فيلم هايي مثل «چرخ وفلك» را ـ كه هرچند به پاي اسلاف خود همچون گنج قارون نمي رسيد ولي فيلم موفقي درگيشه بود ـ كنارگذاشت و به اداره سينمايش پرداخت.
«كريستال» همواره خواسته است فرهنگي باشد و شايد بتوان از آن به عنوان تنها سينمايي يادكرد كه بعدازانقلاب فقط فيلم خارجي روي پرده داشته و خواسته تا محملي باشد براي سينمادوستاني كه دوست دارند حداقل درذهنشان جلاي وطن كنند چون از فيلمهاي وطني به ستوه آمده اند.
به داخل سينما مي رويم. قيمت بليت با كارت دانشجويي نيم بهاست. فقط از دانشجويان دويست تومان مي گيرند. درسردر سينما آرم دالبي چشم را مي نوازد. «كريستال» هم به سنت تازه باب شده سينماها خود را دوسالنه مي بيند. در بدو ورود حس بويايي ام تحريك مي شود. بوي عرق و سيگار مخلوط شده با چشم به دنبال منشأ آن مي گردي. معاون سينما را مي بيني كه با عرق گير در سينما تردد مي كند و تو را كه با انگاره آمدن به يك محيط فرهنگي به سينما آمده اي دچار تناقض مي كند.
داخل سالن سينما كه مي شوي يادكافه هاي اوايل دهه سي مي افتي كه با يك منبع نوري از يك طرف روشن مي شدند. نمايش دودسيگارها را بيشترمي كردند. صداهاي عجيب و غريب كه با صداي تبليغ سيستم دالبي مخلوط شده اند فضايي غيرزميني به سينما بخشيده است. سينما كريستال است ديگر.
۴ـ بازخود فيلم: از راب كوهن پيش از اين فيلم، چندسال پيش «قلب اژدها» را ديده بوديم كه تنها ويژگي خوبش موسيقي به يادماندني آن بود، هرچند شخصيت اژدها با صداي «شون كانري» نيزقابل توجه بود. شايد بتوان «جمجمه ها» را به مقاله اي تشبيه كرد كه فقط چندنكته مثبت درآن وجوددارد ولي اين چندنكته هم نمي تواند مطلب را نجات دهد. فيلم قصددارد با مطرح كردن چند كليشه شروع كند كه ظاهراً موفق است. كليشه معروف: هركس زيادمي داند بايد سربه نيست شود و البته كليشه ابدي نبرد خيروشر. فيلم داستان جوان دانشجويي به نام «لوك مك نامارا» است كه به دليل فقر و آرزويش براي تحصيل حقوق در هاروارد و البته ماجراجويي وارد تشكيلاتي به نام جمجمه ها مي شود كه ظاهراً يك تشكيلات يهودي مخوف است كه توسط يك قاضي عاليرتبه اداره مي شود.
دوست و هم اتاقي لوك كه يك جوان سياهپوست است درپي تحقيقاتي كه راجع به سازمان براي تنظيم يك مقاله مي كند به قتل مي رسد و اين مسأله باعث مي شود كه لوك در اعتقاداتش شك كند و درصدد خارج شدن از گروه و لودادن فعاليت هاي آن برمي آيد. اگر فيلم و اتفاقات آن را، دكورها و بازيهاي آن را، موسيقي و حاشيه صوتي آن را، عيناً تمهيدي ازجانب كارگردان براي خنداندن تماشاگر بپنداريم شايد با فيلم موفقي روبروباشيم ولي مسأله اينجاست كه اين پندار فقط يك رؤياست و فيلم حتي آنقدر خوب نيست كه افسوسمان را از اينكه فيلم بهتري نشده تحريك كند.
نقل است از دكتر شريعتي كه مي گويد: بهترين راه حمله به يك موضوع بد دفاع كردن از آن است. حال درمورد اين فيلم مي توان برعكس آن را دنبال كرد كه حمله كردن به مسأله صهيونيزم و فراماسونرهاي يهودي دراين فيلم كه بيشترين نمود آن ستاره داود زيرپاي اعضاي گروه جمجمه ها و صحنه پردازي اين نماد است بهترين دفاع از آن است كه بيشتر ماهيت پشت پرده لابي هاي يهودي را در حمايت از هاليوود آشكارمي سازد. باتوجه به ضعف فيلم و كارگرداني، اين نكته كه يك شركت عظيم هاليوودي اين فيلم را تهيه كرده را عجيب مي سازد و بسيار راحت مي توان نشانه هاي حمايت سران استوديو را درآن يافت.
باتوجه به شخصيت پردازي كاريكاتور وار و سطحي فيلم (به جز شخصيت لوك)، تنها عوامل جذب كننده فيلم پردازي و نورپردازي خيره كننده «شين هربالت» كه دراستفاده از رنگ موفق شده تصاوير بسيارجذابي خلق كند و تدوين بعضاً عالي «پيترآموندسون» را در اينكه فيلم را حداقل براي يك بارديدن قابل تحمل كند تنها نگذارد.
محمود صادقلو
mah _ sad@namavar.com
|
|
|
|