|
جالب ترين ازدواج
|
|
|
|
گفت و گو با يك دزد
|
|
|
|
عجيب ترين طلاق
|
|
|
|
زندگي تو
|
|
|
|
|
جالب ترين ازدواج
خواستگاري وعقد در زندان
|
|
|
فاطمه در سلول زندان نشسته بود. به زندگي و جواني اش كه به خاطر يك اشتباه تباه شده بود، فكر مي كرد.
با خودش آرزو كرد اي كاش هيچوقت در دام اعتياد گرفتار نشده بود. چرا به سفارش پدر مواد را به اين طرف و آن طرف مي برد تا پولي به دست آورد. بغض گلويش را فشرد. اگرمادر زنده بود، حالا او اينجا نبود.
چشم هاي پر از اشك اش را بلند كرد. زني ميانسال به او چشم دوخته بود. از روزي كه پا به اينجا گذاشته بود. اين زن مرتب او را زير نظر داشت. اين زن چه كار به او داشت. رويش را برگرداند.
زن از جا بلند شد و به طرفش آمد.
ـ چرا گريه مي كني دختر؟ بالاخره اول و آخرش اينه كه عادت كني. اگه جاي من بودي چي كار مي كردي؟ درست هفت ماهه كه اينجام.
فاطمه زن را نگاه كرد.
ـ چه كار كردي؟
زن آهي كشيد:
ـ حماقت كردم. زندگي ام پيش نمي رفت. افتادم توي خريد و فروش مواد مخدر. چشم باز كردم ديدم خودم هم گرفتار دود و دمش شدم. تا اومدم خودم رو خلاص كنم. افتادم پشت ميله زندون. توي اين سن وسال با اين همه زجر و سختي كه از جواني براي حفظ آبرو كشيدم، همه ش يك دفعه ريخت و شدم رسواي مردم.
زن آهي كشيد.
ـ ناراحتت نمي كنم كه؟
فاطمه سرش را تكان داد.
ـ آره مادر. وقتي افتادم پشت ميله زندون تازه چشام باز شد و فهميدم كه چه بلايي سر خودم آوردم. قاضي به سه سال زندان محكومم كرد. از گذشته عبرت گرفتم و پشيمون شدم ولي يه روز خبر آوردن كه پسرت رو هم گرفتن. تو نمي دوني من چه دردي روي دلم افتاد. من به خاطر پسرم و راحتي اون مواد خريد و فروش مي كردم ولي پسرم شده بود يه پا حرفه اي ومعتاد بي آنكه من خبر داشته باشم.
خلاصه ديدم بدبخت شدم پسرم خودش، براي خودش خيلي پيشرفت كرده بود. زنداني دادن بهش براي ۱۵ سال.
زن اشك هايش را پاك كرد.
ـ راستي حكم تو چيه؟
فاطمه لبخند تلخي زد.
ـ وقتي منو گرفتن مواد زياد همراهم بود. ۱۰ سال زندون برايم بريدن. نمي دونم توي اين ۱۰ سال پشت اين ميله ها چقدر بايد تحمل كنم. گمونم وقتي آزادم كنن كه ديگه پوسيده باشم.
زن ديگر به فاطمه نزديك شده بود. وقتي مي ديد فاطمه قرآن مي خواند كنارش مي آمد و از صداي او آرامش مي گرفت. نماز خواندن دختر جوان آنقدر زيبا بود كه زن دلش مي خواست فاطمه دخترش باشد.
زن وقتي از ملاقات با پسر زنداني اش برگشت. گونه هايش سرخ سرخ بود. يكي از مسؤولان زندان كه زن را همراهي مي كرد با ديدن فاطمه لبخند زد. فاطمه سرش را زير انداخت. چرا همه نگاهها به او بود؟ مگر او چه جرم تازه اي مرتكب شده بود؟
ـ فاطمه مي خوام يه مسأله اي رو بهت بگم.
فاطمه به زن نگاه كرد.
ـ فاطمه من امروز رفته بودم ديدن سعيد باهاش حرف زدم و قول و قرارهام رو گذاشتم اگه رضا بدي، تو و سعيد باهم ازدواج كنين. سعيد از كارهايي كه كرده پشيمونه و داره توي كارگاه زندون كار مي كنه. مسؤولاش مي گن خيلي سر به راه شده و يه مرد درست و حسابي شده. فاطمه تو ومن هم فهميديم. كه اشتباه رفتيم.
فاطمه آرام به طرف دفتر زندان رفت. خودش خوب مي دانست كه خواستگاري و ديدار يك زنداني مرد از يك زنداني زن براي اولين بار است كه انجام مي شود. چادر زندان را به صورتش نزديك كرد. احساس مي كرد كه گونه هايش گر گرفته است.
سعيد جوان خوبي بود. به خاطر يك اشتباه به اعتياد و مواد كشيده شده بود. او و سعيد براي جبران كردن وقت كافي داشتند. پس جاي هيچ نگراني نبود.
\ \ \
فاطمه چادر سفيدش را سر كرد و به طرف سالني رفت كه قرار بود مراسم ساده عقد در آن برگزار شود.
دسته اي از زندانيان در اطراف سالن نشسته بودند. عروس زندان وقتي خطبه عقد خوانده شد در كنار سعيد زندگي سالم و خوبي را براي خودش پيش بيني مي كرد. زندانيان كه براي اولين بار در فضاي زندان شاهد مراسم ازدواج دو زنداني بودند. بعد از خوانده شدن خطبه عقد هلهله كردند.
|
|
|
|
|
گفت و گو با يك دزد
به خاطر همسرم
|
|
|
مردي كه براي به دست آوردن پول مورد نياز زايمان همسرش اقدام به دزدي كرده بود، درحالي كه قصد فروش طلا و جواهرات سرقتي اش را داشت دستگير شد.
* چند سالته؟
ـ ۳۱ سال.
* شغلت چيه؟
ـ كارگر.
* چند ساله كه ازدواج كردي؟
ـ هشت سال.
* چرا دزدي كردي؟
ـ چون دلم نمي خواست بچه ام بميره.
* يعني چي ؟
ـ توي اين هشت سال كه من و زنم ازدواج كرديم هر بار زنم باردار مي شد، همون چند ماه اول بچه هاش سقط مي شدن و مي مردن. تااينكه بعد از كلي خرج كردن زنم رو پيش يه دكتر بردم. دكتري كه با دارو و درمان هاش تونست بچه مون رو زنده نگه داره.
* تو از اينكه صاحب بچه شدي، خوشحال بودي؟
ـ نه! من از اينكه زنم به آرزوش مي رسه خوشحال بودم. دكتر زنم گفته بود كه بايد اون رو سزارين كنه و بايد صدوپنجاه هزارتومن بابت سزارين بدم و اگه بچه از طريق زايمان به دنيا بياد ، مي ميره. كم كم وقت زايمان و به دنيا آمدن بچه ام مي رسيد، ولي من به هردري كه شما فكر كنيد زدم و نتونستم كه پول مورد نياز را قرض كنم.
* براي همين دزدي كردي؟
ـ بله! آن روز از سركار به خونه كه اومدم ديدم زنم توي اتاق نشسته و از درد به خودش مي پيچه. شرمند ه اش شدم. پرسيدم چرا نرفتي بيمارستان. سرش را تكان داد و اشك از گوشه چشاش ريخت.
گفتم چرا گريه مي كني؟ گفت: مي دونم كه اين بارهم بچه ام مي ميره چون تو پول نداري. مگه تو تونستي كه پول قرض كني؟
نمي تونستم بهش بگم نه. براي همين گفتم تاتو لباس بپوشي و آماده شي من مي رم و پول مي گيرم و مي آم.
* بعد چه كاركردي؟
ـ ازخونه زدم بيرون. دنيا دور سرم مي چرخيد. دلم به حال زن و بچه ام مي سوخت.بچه اي كه به دنيا نيومده بدبخت بود. از اينكه اينقدر پدر بي عرضه اي هستم كه هيچ كاري براي بچه ام نمي تونم بكنم. ناراحت بودم. قدم زنان به طرف خيابون مي رفتم وفكرمي كردم تا اينكه يكدفعه برق طلاهاي يك طلافروشي توي چشمم نشست. يكدفعه فكري به سرم زد. وارد طلافروشي شدم گفتم آقا جلوتريه دزد زده به يه مغازه پليس رو خبركن. طلا فروش به سرعت به طرف تلفن رفت. دريك لحظه هر چي طلا روي پيشخون بود رو چنگ زدم و دويدم بيرون.
* چطورگيرافتادي؟
ـ مي دونستم زياد وقت ندارم. زنم درخطره براي همين، تا چهارراه بعد دويدم و اونجا به يه طلافروشي ديگه وارد شدم. طلاهارو روي پيشخون ريختم و گفتم: آقا زنم مريضه. پول اين طلاها رو به من بده.
طلافروش كاغذ خريد خواست. گفتم از بس عجله داشتم يادم رفته كه بيارم. طلا فروش كمي معطل كرد. دست آخر ديدم كه پليس اومد و منو دستگير كرد.
* از زنت خبرداري؟
ـ بله! بچه ام مرد . زنم رو همسايه ها رسوندن بيمارستان. درد شديدي داشته ولي دير رسيده بوده بيمارستان. حال خودش هم زياد خوب نيس.
ـ زنت مي دونه تو دزدي كردي؟
ـ نه! هنوز كسي چيزي بهش نگفته.
ـ چه احساسي داري؟
ديگه هيچ احساسي ندارم شدم مثل يه آدم كه توي دريا غرق شده.
* از دزدي ات پشيمون نيستي ؟
ـ چرا . ولي اگه تو جاي من بودي چه كار مي كردي؟
صاحب جواهر فروشي وقتي نيت اين مرد را براي دزدي فهميد رضايت داد و دادگاه وي را به علت اقدام به دزدي به يك سال حبس تعليقي ـ كه در صورت تكرار جرم اجرا مي شود محكوم كرد.
|
|
|
|
|
عجيب ترين طلاق
در خواست عجيب يك دختر از دادگاه
|
|
|
مينا به آلبوم عكس كودكي هايش نگاه كرد. چقدر از آن همه شادي دور شده بود. انگار اين پدر ومادر همان پدر ومادري نبودند كه در عكس كنار كيك جشن تولد دوسالگي اش نشسته بودند و مي خنديدند.
مينا به ياد دعواهاي چندساله اخير پدر ومادرش افتاد. درست بود كه سن و سال زيادي نداشت ولي ديگر از دوران كودكي گذشته بود و خوب و بد را مي فهميد. در تمام سال تحصيلي از دست لج و لجبازي هاي پدر ومادرش خسته شده بود. انگار مادرش منتظر بود تا پدر حرفي بزند و او برعكس آن عمل كند وانگار پدر هم دنبال يك بهانه بود كه هرچه زنش مي خواهد، عمل نكند.
مينا دستي به موهايش كشيد. ديگر از دست اين كارهاي بچگانه پدر ومادرش خسته شده بود. پدر ومادرش شايد همه اين رفتارشان براي اين بود كه تنها بچه شان را آزار دهند. مينا در اين سالها هيچ آزاري براي پدر ومادرش نداشت.
از حرفهاي شب گذشته مادر مشخص بود كه دادگاهشان بازهم ادامه خواهد يافت. از جا بلند شد بايد قبل از رسيدن پدر ومادرش به دادگاه، خودش را به دادگاه مي رساند و با قاضي حرف مي زد.
قاضي نگاهي به چهره استخواني و رنگ پريده مينا كرد.
ـ چه كار داري دخترم؟
مينا سرش را زير انداخت و گفت:
ـ از دست پدر ومادرم خسته شده ام. هر روز يك بازي درمي آورند و باهم دعوا راه مي اندازند. شما را به خدا به درخواست طلاق شان زودتر ترتيب اثر دهيد تا كمتر من و همديگر را اذيت كنند.
قاضي به حرفهاي دخترك گوش مي داد و مينا در حالي كه بغض كرده بود، گفت:
ـ از وقتي كه دو، سه ساله بودم هر شب و هر روز صبح از صداي داد و بيداد و گريه پدر ومادرم بيدار مي شدم و به سختي مي ترسيدم. تا اينكه در طول اين سالها به اين وضع داشتم عادت مي كردم كه پدر وما درم روش شان را عوض كردند و حالا هركدام هر رفتاري كه مي كنند در مخالفت و آزار طرف مقابلشان است.
امروز هم قرار است براي رسيدگي به پرونده طلاق اينجا بيايند. مادرم ديشب مي گفت در دادگاه پدرم را اذيت مي كند و پدرم مي گفت طلاقت نمي دهم و اذيتت مي كنم اگر مي شود اين دو را طلاق بدهيد تا از دستشان راحت شوم. شايد اگر پدر وما درم از هم جدا زندگي كنند لااقل يك وضعي پيش آيد كه من در آرامش با يكي از آن دو زندگي كنم. قاضي بعد از شنيدن حرفهاي مينا پدر ومادر او را كه پشت در دادگاه ايستاده بودند، به درون دادگاه دعوت كرد.
زن ومرد از ديدن دخترشان در دادگاه تعجب كرده بودند كه قاضي گفت:
ـ بچه شما از شما شكايت دارد و ديگر از دست رفتارهاي شما خسته شده است. چرا با لجبازي باهم به بچه تان فكر نمي كنيد، بهتر نبود كه اختلاف تان را زودتر و به نوعي حل مي كرديد كه پاي بچه تان را به دادگاه نكشانيد.
پدر مينا نگاهي به دخترش كرد و گفت:
ـ آقاي قاضي! بعد از به دنيا آمدن اين بچه بود كه زنم بناي ناسازگاري گذاشت و من بعد از مدتي تصميم گرفتم براي اينكه زشتي كارهايش را نشان دهم مثل خودش با او رفتار كنم و در طول چند سال كار ما به اينجا كشيده شده است.
زن به ميان حرفهاي شوهرش پريد و گفت:
ـ نه آقاي قاضي! شوهرم هيچوقت گذشت و ايثار را نمي فهمد. عمري در زندگي اش كوتاه آمدم و ديدم اين كوتاه آمدن به نظر او كمبود داشتن است و من هم ناچار شدم كه با مخالفت به نوعي به او ناراحتي ام را بفهمانم ولي در اين ۱۰ سال او هيچوقت نفهميد و من هم كم كم تعادل روحي ام را از دست دادم و اختلافات ما اوج گرفت. حالا هم حاضرم به خاطر آرامش دخترم درحالي كه قصد داشتم شوهرم را آزار دهم، از روش خودم دست بردارم و از شوهرم طلاق بگيرم.
قاضي بعد از شنيدن حرفهاي اين زن و شوهر و به خاطر توافق شان براي رسيدن دخترشان به آرامش، رأي به طلاق داد.
|
|
|
|
|
زندگي تو
پاياني كه آغاز نداشت
|
|
|
مينوسرش را به شيشه اتوبوس چسبانيد. ديگر خسته شده بود، تا كي بايداز هر كس مي شنيد كه بي پدر و مادر است، تا كي بايد شوهر و خانواده شوهرش هر توهيني كه مي خواستند به او مي كردند.
ـ بي بته.
انگار اين اسم را از روز اول روي او گذاشته بودند. اسمي كه روي پيشاني اش حك شده بود. از صبح بعداز آن دعواي مفصل باناصر از خانه بيرون زده بود، ولي هيچ جا را نداشت. جايي كه لااقل براي يك روز در آنجا بماند و آرام گيرد. ناصر هم همين را مي دانست، شايد به همين خاطر بودكه هر چه از دهانش درمي آمد نثار او مي كرد.ازاتوبوس پياده شد، آخرين ايستگاه بود. زير آفتاب شروع به راه رفتن كرد. چرا پدر ومادرش اينقدر بي رحمانه او را رها كرده بودند. اگر نمي خواستند بچه داشته باشند چرا او را به دنيا آورده بودند.
به ياد سختي هايي افتاد كه در كودكي كشيده بود. در مدرسه چقدر به بچه هايي كه مادر يا پدرشان دنبال آنان مي آمدند حسرت مي خورد. چقدر شبها در خودش آرام گريه مي كرد. چقدر بغض اش را فرو داده بود. نوجواني اش هم بهتر از كودكي اش نگذشته بود هر چه بود زجرآور بود. به خاطر همين چيزها بودكه رغبتي به درس و كتاب نداشت و آخر سر هم مدرسه را رها كرده بود درست تقدير او را دركنار مردي قرار داده بود كه با آن همه شرايط سخت زندگي اش ساخته بود.
به ياد اولين باري افتاد كه با ناصر دعوا كرده بود.
ـ ببين زن! زياد حرف نزن! من اگه وضعيت مالي ام خوب بودعمري تو رو مي گرفتم توي بي بته. اگه به درد بخور بودي كه ننه بابات ولت نمي كردن.
چقدر اين طرف آن طرف دويده بود تا بفهمد. پدرش، مادرش لااقل يكي از بستگانش كيست، ولي دست خالي هر بار به خانه برگشته بود.
ـ مگه قرار نيست ما بريم عروسي؟
ـ نه توچون كس و كار نداري آبروي خونواده من جلوي فاميل مي ره براي همين من تنها مي رم.
مينو يك دفعه فكري به ذهنش رسيد. به سرعت سوار يك تاكسي شد و راه افتاد بايد زودتر به خانه مي رسيد. هر چه بود بايد به اين وضعيت خاتمه مي داد.
در را كه باز كرد. پسرش حيدر را ديد كه در كنار ايوان با ماشين پلاستيكي اش بازي مي كند.
ـ كجا بودي مامان!
ـ بيرون!
به زيرزمين رفت. كنار حمام ايستاد. همين جا خوب بود. خيلي وقتها در همين حمام از دلتنگي گريه كرده بود تا به روي بچه هايش نياورد. احساس مي كرد شعله هاي آتش خشم و نفرت از تمام قلب اش زبانه مي كشد.
پيت نفت را كنار حمام گذاشت. پله ها را بالا رفت. به طرف حيدر رفت و او را در آغوش كشيد. پسرك متعجب از كار مادر به او نگاه كرد.
ـ حيدر قول مي دي وقتي مامان هم نباشد، پسر خوبي باشي؟
پسرك از پشت مژگان سياه به چشمان اشك آلود مادر نگاه كرد.
ـ مگه مي خوايي كجا بري؟
مينو از جا بلند شد. قوطي كبريت را در دست اش فشرد و از پله هاي زيرزمين پايين رفت. دلش مي خواست وقتي به دنيا آمده بود، پدر ومادرش اين كار را مي كردند.
در حمام را بست.
حيدر چندبار ماشين اش را عقب و جلو كشيد و بعد از جا بلند شد. پله هاي زيرزمين را پايين رفت. به در بسته حمام نگاه كرد. احساس كرد در حمام آتش روشن است. چندبار با صداي بلند مادرش را صدا كرد.
يك لحظه صداي جيغي شنيد. درحمام را فشار داد.
ـ مامان چكارمي كني.
حيدر به حياط دويد فرياد مي زد.
ـ مامانم داره مي سوزه. تو رو خدا كمك كنيد.
چندزن و مرد به داخل خانه دويدند. در حمام را شكستند. آتش را خاموش كردند و مينو را به بيمارستان رساندند.
ناصر در كنار تخت زنش ايستاده بود. مينو به طرز وحشتناكي سوخته بود. زنده ماندنش غيرممكن بود.
ـ زن چرا با خودت اين كار رو كردي؟ فكر من و بچه ها را نكردي؟ نگفتي بعد از تو من و بچه ها...
بغض گلوي ناصر را فشرد.ـ حيدر چندشب مي شه كه نمي خوابه يا توي خواب گريه مي كند. هانيه مي گه من مامانم رو مي خوام، همدم هم يه كلام حرف نمي زنه.
نمي دوني چي حال و روزي توي خونه به پا شده. يادش به خير وقتي كه تو، توي خونه بودي و من از سر كار مي آمد.. مينو قول بده خوب بشي. قول بده سر زندگيت برگردي، منم قول مي دم. قول ميدم كه زندگي خوبي برات درست كنم.
قطرات اشك از گوشه چشمان مينو راه افتاد. چشم هايش را بست در طول ۱۰سال زندگي با ناصر هيچ وقت اين حرفها را نشنيده بود. قلبش به شدت فشرده شد. روي اش را برگرداند تا صورت ناصر را نبيند.
ناصر اشك هايش را پاك كرد واز جا بلند شد.
ـ مينو من بايد برم خونه پيش بچه ها. هيچ كس پيش اونا نيست. فردا دوباره مي آم فقط قول بده كه تا فردا حالت بهتر بشه و به من بگي چرا اين كار رو كردي؟
مينو چشم باز كرد و...
فردا وقتي ناصر به بيمارستان آمد. دلشوره داشت. وارد اتاق شد. تخت مينو خالي بود. شايد زنش را به اتاق ديگري برده بودند.
ـ خانم پرستار زنم كو؟
نگاهها از او فرار مي كردند.
ناصر وقتي دسته گل را روي خاك مينو گذاشت به ياد آخرين حرف زنش افتاد.
ـ من بته اي بودم كه تو سوزاندي.
|
|
|
|