ناپديد شدن باغ هاي انگور و آلوچه و سيب، يعني شروع حاشيه هاي غم انگيز حاشيه نشينان تهران. مردمي كه ناگزير از مهاجرت وارد اين شهر بي سروته مي شوند، پس از سردرگمي چاره اي ندارند جز اقامت در شهركهايي كه پر از سوژه هاي ناب از درماندگي انسان است. گزارشگر «ايران جمعه» از چگونگي گذران عمر در شهركهاي اطراف تهران گزارش تهيه كرده است.
پدر چرت مي زد، پسر گريه مي كرد. زن، براي هزارمين بار از سرگذر،آبفشاري شهر را به كول كشيده بود. وقتي رسيديم، دعواي محله ميان دو جوان افغاني، تمام شده بود. پيرمرد پشت گوشمان زمزمه كرد: «اگر هردو نفر چاقو داشتند كه... خدا رحم كرد.»
آمده بوديم «نصيرآباد»، جايي مثل «اكبرآباد» مامازند ورامين، پشت كوههاي سيمان و گچ جاده خاتون آباد خاوران. آمده بوديم، گوشه اي مثل نصيرآباد، كه زندگي در هرم آفتاب، بدون آب و برق تاول مي زند؛ گوشه اي كه كوير نيست، تفتيده است و برزخ حاشيه نشينان.
وقتي تن به سايه هاي داغ داديم، دختران و پسران آفتاب سوخته، مثل مادران هميشه منتظر يك معجزه دوره مان كردند. چيزي زيرلب گفتند و ماندند منتظر يك اتفاق؛ اتفاقي مثل وعده هاي كهنه و نخ نماي كشيدن لوله هاي آب شرب و بهداشتي و در حالي كه پدر چرت مي زد، پسري پرسيد: آقا! مي خواهيد نقشه بكشيد تا آب بهداشتي بيايد، اينجا؟!
«عبدالرضا» نوجواني است كه چون آب آلوده از چاه خانه شان نوشيده، الآن عفونت كليه دارد و مي گويد: «سه چهار سال است كه كليه هايم درد مي كند. از بس كه آب چاه خورديم و خلاصه مريض شدم. دكترها گفته اند كه بايد روزي ۷ ليوان آب بهداشتي يا معدني بنوشم. » و اگر ننوشد كليه هايش از كار مي افتند و او عضو جديد خانواده بيماران دياليزي ايران مي شود. مي گويد: نمي دانم دياليز چيست، اما دوست ندارم هميشه مريض باشم. پدرم گفته كه مي خواهيم از اين جا برويم و الآن هم شب و روز كار مي كند تا از نصير آباد، دور شويم.
۲۵ كيلومتر كه از تهران دور شوي، در جاده اي فرعي نزديك شهر رباط كريم، مردمي زندگي مي كنند كه نام محله شان را نصيرآباد گذاشته اند. يكي از ساكنان شهرك مي گويد: اينجا خيلي از تهران دور نيست، فقط اگر شبي و نصف شبي كسي مريض شد يا دل درد گرفت، اين فاصله مي شود يك شب تا صبح. مي داني نصيرآباد اصلاً از تهران دور نيست، فقط همين مقدار فاصله دارد.
او مي گويد كه ساكنان اين شهرك گمنام از غوغاي جمعيت در حال افزايش، آسايش ندارند. مثل برقي كه بايد دزدي كنند يا زميني كه بايد شبانه دورش، حصار بكشند و سريع ديوارهايش را بالا ببرند.
اينجا كه باشي، مثل محله هاي پشت مامازند ورامين، مثل اكبر آباد و... هر روز صبح سه تانكر آب، با اكراه در خيابان ها و كوچه هامي چرخند تاكه خانوارها را سيراب كنند و اگر خانه نباشي و يا كه مريض باشي و نتواني سطل هاي آب را لبريز كني، تشنگي لب هايت مي ماند تا صبحي ديگر، مگر آنكه مثل خيلي ها، از آب چاه بنوشي كه آن وقت مي شوي «عبدالرضا» كه حالا كليه هايش عفونت كرده است.
در نصيرآباد كه بماني اتاقهاي ۲۰ متري، ۳۰ متري هركدام يك خانه اند و در هر كدام حداقل پنج نفر زندگي مي كنند.
«عزت خطر» نام مستعار «عزت خليلي» است كه ساليان درازي در شهرك، حق آب و گل دارد. مي گويد: اينجا آقا! همه كارگرند و همه مفلس. از آب شربش كه سالهاست قرار است اقدام كنند، خبري نيست تا جاده نيمه تمامش. نه يك درمانگاه شبانه روزي، نه يك دكتر و دوايي. چند شب پيش، بچه يكي از همسايه ها مريض شد، با چه بدبختي رسيديم بيمارستان شهر، و دكتر مي گفت
اگر ديرتر مي آمد، مرده بود. چون آپانديسيت بچه تركيده بود.
عزت كه شش فرزند دارد و يكي از آرزوهايش اين است كه بچه ها همه درسخوان بشوند، مي گويد: فقط توانسته ام خرج تحصيل دو بچه را بدهم و بقيه را پول ندارم. ماهي ۱۰۰ تا ۱۵۰ هزار تومان در آمد دارم ولي چي؟ همه اش قسط و قرض است. اينجا توي حاشيه، زندگي هم خرج دارد.
***
صحنه، خانه هاي كوچك و زهوار دررفته با زن هاي تاول زده است و عمق صحنه، حاشيه اي كه زندگي را بي معنا كرده. اينجا «اكبرآباد» است. مثل نصيرآباد، همين نزديكيهاي پايتخت كه آدمهايش شكسته اند وكودكانش تفتيده. زنهاي خانه دار، چون آلونك هاشان زود، رفت و روب مي شود، لحظه هاي بيكاري را مي نشينند به انتظار يك معجزه. يك اتفاق، رؤيا و خيال؛ مثل وعده هايي كه شوهرانشان براي كوچ كردن به شهر، هر روز سر مي دهند.
در اكبرآباد هم كه باشي، زندگي طعم آب زنگ زده، ديوارهاي نامطمئن، نگاههاي ترديد و زمين هاي نمور مي دهد.
اكبرآباد، همسايه تهران است. حاشيه است با ۳۰ كيلومتر فاصله و حدوداً ۲۴۰هزار نفر جمعيت ساكن. به محله « تربت» اكبرآباد كه وارد مي شويم، پيرمردي جهان ديده، راهنمايي مان مي كند و مي گويد: به گذشته كه نگاه مي كنم، تنم مي لرزد. قبلاً اين همه شهرك و محله نبود. اين همه حاشيه نداشتيم و به تدريج كه جمعيت زياده شد و مردم را براي كار در شهرهاي بزرگ تشويق مي كردند، اين همه مصيبت و كمبودي نمايان شد. وقتي گذشته را مي بيني و مقايسه مي كني تنت مي لرزد.
«ابراهيم گيل آبادي» كه شده راه بلدمان در اكبر آباد هم مي گويد: قبلاً شهركي يا حاشيه اي به نام اكبرآباد نداشتيم و هرچه كه بوده، زمين و باغ انگور بوده است. اما الآن شما هر روز يك دعواي قومي و قبيله اي مي بيني، چرا كه اينجا از همه اقوام، لهجه ها و فرهنگها ساكن هستند.
در خيابانهاي اين شهر حاشيه كه قدم مي زني، بيگانگي و تفاوت لهجه و زبان معنا ندارد. چرا كه همه يك رنگ شده اند. افغاني و ايراني، آذري و گيلك و همه لهجه ها در هم آميخته اند.
«جلال كاظمي» معلم راهنمايي «ميثم تمار» هم مي گويد: اين شهر حاشيه، حدوداً ۵۰ هزار نفر دانش آموز دارد و تقريباً در هر كلاس، ۵۰ نفر درس مي خوانند. اين درحالي است كه مدارس، ديگر ظرفيت نوبت بندي ندارند و افزايش تعداد دانش آموزان واجب التعليم، هر روز و هر سال اضافه مي شود.
كاظمي در حالي كه تعداد خانوارهاي اكبرآباد را حدوداً ۴۹ تا ۵۲ هزار خانوار مي داند، مي گويد: تمام گوشه و كنار اين حاشيه را بچرخيد، هيچ اثري از تغييرات و ساخت و سازهاي شهري پيدا نمي كنيد. نه اينكه مردم اينجا نخواهند تغييري ايجاد شود، بلكه مسؤولان اصلاً به اين منطقه، هويت نداده اند. اكبر آباد يك روستاي بزرگ است كه همه چيزش در حد يك روستا باقي مانده، اگر قرار است اينجا روستا باشد، پس اين همه جمعيت و خانوار ساكن چه معنايي دارد و درغيراينصورت، دولت بايد خدمات شهري كافي به شهروندانش ارائه كند.
به گفته بيشتر ساكنان چند محله اكبرآباد ، شهرداري علاقه و تمايلي به جمع آوري زباله هاي خانگي وصنعتي ندارد و اين در حالي است كه ساكنان اين شهر حاشيه اي، علي رغم تمام مسائل و مشكلات موجود، ماليات و عوارض رسمي وقانوني را حتي به صورت اقساط بلندمدت پرداخت مي كنند.
متراژ خانه هاي اكبرآباد خيلي كم نيست؛ يكي ۲۰ متر، ۳۰متر كه در هر خانه و آلونك شش نفر زندگي مي كنند وبه قول راهنماي ما وقتي تعداد آلونك و خانه هاي بي قواره زياد شد، تعداد دلالان و واسطه گران املاك زيادتر مي شود و همين الآن كه در كوچه هاي اكبرآباد قدم بزنيد هر ۱۰۰ متر فاصله، يك دفتر معاملات ملكي مي بينيد، كه تكه هاي اين حاشيه را هم دارند حراج مي كنند.
«حاشيه دارد زندگي تمام حاشيه نشينان مي شود». اين را آن پيرمرد ساكن اكبرآباد گفت و رفت. مي گفت كه اينجا در همسايگي تهران، مردم زندگي سختي دارند. شبها با برق دزدي، انس و الفت دارند و روزها با قواره زميني كه هيچ كجايش نماز ندارد. چرا كه تصاحبي است و مالكان، قطعاً راضي نيستند. اما اين نارضايتي براي مردمي كه از روستاها و شهرهاي كوچك به اميد زندگي بهتر، كوچ كرده اند، معنايي ندارد.
«حسين ذاقمي»، بچه ذاقم غرب كشور، جايي كه هميشه جنگ و درگيري ميان اقوامش رايج است، به اميد زندگي بهتر راهي تهران شده است اما پس از گذشت ۷ سال، شيرازه زندگي اش در حال پاشيدن است و مي گويد: قرار بود توي كارخانه ... كار كنم سه ماهي رفتيم سركار ولي گفتند كه كارگر نمي خواهند و اين اول بدبختي و سرگرداني من و خانواده ام بود. اول، شهريار كرج مي نشستم ولي به تدريج كه وضع مالي ام خراب تر شد و كاري نداشتم، آمديم اينجا تا آلونكي داشته باشيم ومثلاً سرپناهي، هر روز صبح زود به اميد كارگري، از آلونك مي زنم بيرون ولي شب، دست خالي بر مي گردم.
همسر حسين كه لحظه هايش بيشتر از شوهرش در حاشيه مي گذرد، مي گويد: خانه هاي تنگ و تاريك اكبرآباد را تماشا كرده اي؟ خانه هاي ۲۰ متري، ۱۵ متري. ديدي چطور هفت، هشت نفر دختر و پسر با پدر ومادرشان توي يك اتاق كوچك زندگي مي كنند . پرسيد ه اي آنها هر ماه چقدر گوشت و مرغ مي خورند. اصلاً غذايشان چيست؟
ديگري مي گويد: چهارده سال پيش كه اينجا با حلبي هاي روغن نباتي آلونك ساختيم، فقط ما بوديم و يك بيابان بزرگ اما يكدفعه جمعيت اينجا هم زياد شد و ديديم كه تعداد آدم هايي كه مثل ما، ندار و بي بضاعت هستند، خيلي زياد است. سومين حاشيه نشين گفت: آمده بودم با پولهايي كه از كاركردن جمع مي كنم، مغازه اي بخرم و زندگي خوبي داشته باشم، اما ديدم زندگي توي تهران شلوغ و درندشت، جرأت مي خواهد واگر زمينش، پابندت نكرد، بايد فرار كني به حاشيه. توي حاشيه هم كه خبري از زندگي نيست.
***
به اكبرآباد، نصيرآباد و همه حاشيه هايي كه پايمان رسيد، همه اين ناله ها آوار شد روي سرمان، روي نقشه اي كه بايد مي كشيديم تا كودكان حاشيه، ازنوشيدن آبهاي آلوده، عفونت كليه نگيرند.
شروين كياسي