شماره ۲۲۰۰ - سال هشتم - جمعه ۱۱ مرداد ۱۳۸۱
Fri, Aug 2, 2002
Social black.jpg
PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اخبار ايران
اجتماعي
گزارش روز
موسيقي
بين الملل
گفت و گو
فرهنگ و انديشه
كتاب و كتابخواني
فرهنگ و هنر
ويژه
ويژه ۲
آذين
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
هفت هنر
اوقات شرعي

آرشيو
شناسنامه
ناپديد شدن باغ هاي انگور و آلوچه و سيب، يعني شروع حاشيه هاي غم انگيز حاشيه نشينان تهران. مردمي كه ناگزير از مهاجرت وارد اين شهر بي سروته مي شوند، پس از سردرگمي چاره اي ندارند جز اقامت در شهركهايي كه پر از سوژه هاي ناب از درماندگي انسان است. گزارشگر «ايران جمعه» از چگونگي گذران عمر در شهركهاي اطراف تهران گزارش تهيه كرده است.
حرف مردم

حاشيه نشيني؛ نقطه هاي تاريك شهر
ناپديد شدن باغ هاي انگور و آلوچه و سيب، يعني شروع حاشيه هاي غم انگيز حاشيه نشينان تهران. مردمي كه ناگزير از مهاجرت وارد اين شهر بي سروته مي شوند، پس از سردرگمي چاره اي ندارند جز اقامت در شهركهايي كه پر از سوژه هاي ناب از درماندگي انسان است. گزارشگر «ايران جمعه» از چگونگي گذران عمر در شهركهاي اطراف تهران گزارش تهيه كرده است.
076473.jpg
پدر چرت مي زد، پسر گريه مي كرد. زن، براي هزارمين بار از سرگذر،آبفشاري شهر را به كول كشيده بود. وقتي رسيديم، دعواي محله ميان دو جوان افغاني، تمام شده بود. پيرمرد پشت گوشمان زمزمه كرد: «اگر هردو نفر چاقو داشتند كه... خدا رحم كرد.»
آمده بوديم «نصيرآباد»، جايي مثل «اكبرآباد» مامازند ورامين، پشت كوههاي سيمان و گچ جاده خاتون آباد خاوران. آمده بوديم، گوشه اي مثل نصيرآباد، كه زندگي در هرم آفتاب، بدون آب و برق تاول مي زند؛ گوشه اي كه كوير نيست، تفتيده است و برزخ حاشيه نشينان.
وقتي تن به سايه هاي داغ داديم، دختران و پسران آفتاب سوخته، مثل مادران هميشه منتظر يك معجزه دوره مان كردند. چيزي زيرلب گفتند و ماندند منتظر يك اتفاق؛ اتفاقي مثل وعده هاي كهنه و نخ نماي كشيدن لوله هاي آب شرب و بهداشتي و در حالي كه پدر چرت مي زد، پسري پرسيد: آقا! مي خواهيد نقشه بكشيد تا آب بهداشتي بيايد، اينجا؟!
«عبدالرضا» نوجواني است كه چون آب آلوده از چاه خانه شان نوشيده، الآن عفونت كليه دارد و مي گويد: «سه چهار سال است كه كليه هايم درد مي كند. از بس كه آب چاه خورديم و خلاصه مريض شدم. دكترها گفته اند كه بايد روزي ۷ ليوان آب بهداشتي يا معدني بنوشم. » و اگر ننوشد كليه هايش از كار مي افتند و او عضو جديد خانواده بيماران دياليزي ايران مي شود. مي گويد: نمي دانم دياليز چيست، اما دوست ندارم هميشه مريض باشم. پدرم گفته كه مي خواهيم از اين جا برويم و الآن هم شب و روز كار مي كند تا از نصير آباد، دور شويم.
۲۵ كيلومتر كه از تهران دور شوي، در جاده اي فرعي نزديك شهر رباط كريم، مردمي زندگي مي كنند كه نام محله شان را نصيرآباد گذاشته اند. يكي از ساكنان شهرك مي گويد: اينجا خيلي از تهران دور نيست، فقط اگر شبي و نصف شبي كسي مريض شد يا دل درد گرفت، اين فاصله مي شود يك شب تا صبح. مي داني نصيرآباد اصلاً از تهران دور نيست، فقط همين مقدار فاصله دارد.
او مي گويد كه ساكنان اين شهرك گمنام از غوغاي جمعيت در حال افزايش، آسايش ندارند. مثل برقي كه بايد دزدي كنند يا زميني كه بايد شبانه دورش، حصار بكشند و سريع ديوارهايش را بالا ببرند.
اينجا كه باشي، مثل محله هاي پشت مامازند ورامين، مثل اكبر آباد و... هر روز صبح سه تانكر آب، با اكراه در خيابان ها و كوچه هامي چرخند تاكه خانوارها را سيراب كنند و اگر خانه نباشي و يا كه مريض باشي و نتواني سطل هاي آب را لبريز كني، تشنگي لب هايت مي ماند تا صبحي ديگر، مگر آنكه مثل خيلي ها، از آب چاه بنوشي كه آن وقت مي شوي «عبدالرضا» كه حالا كليه هايش عفونت كرده است.
در نصيرآباد كه بماني اتاقهاي ۲۰ متري، ۳۰ متري هركدام يك خانه اند و در هر كدام حداقل پنج نفر زندگي مي كنند.
«عزت خطر» نام مستعار «عزت خليلي» است كه ساليان درازي در شهرك، حق آب و گل دارد. مي گويد: اينجا آقا! همه كارگرند و همه مفلس. از آب شربش كه سالهاست قرار است اقدام كنند، خبري نيست تا جاده نيمه تمامش. نه يك درمانگاه شبانه روزي، نه يك دكتر و دوايي. چند شب پيش، بچه يكي از همسايه ها مريض شد، با چه بدبختي رسيديم بيمارستان شهر، و دكتر مي گفت
اگر ديرتر مي آمد، مرده بود. چون آپانديسيت بچه تركيده بود.
076470.jpg
عزت كه شش فرزند دارد و يكي از آرزوهايش اين است كه بچه ها همه درسخوان بشوند، مي گويد: فقط توانسته ام خرج تحصيل دو بچه را بدهم و بقيه را پول ندارم. ماهي ۱۰۰ تا ۱۵۰ هزار تومان در آمد دارم ولي چي؟ همه اش قسط و قرض است. اينجا توي حاشيه، زندگي هم خرج دارد.
***
صحنه، خانه هاي كوچك و زهوار دررفته با زن هاي تاول زده است و عمق صحنه، حاشيه اي كه زندگي را بي معنا كرده. اينجا «اكبرآباد» است. مثل نصيرآباد، همين نزديكيهاي پايتخت كه آدمهايش شكسته اند وكودكانش تفتيده. زنهاي خانه دار، چون آلونك هاشان زود، رفت و روب مي شود، لحظه هاي بيكاري را مي نشينند به انتظار يك معجزه. يك اتفاق، رؤيا و خيال؛ مثل وعده هايي كه شوهرانشان براي كوچ كردن به شهر، هر روز سر مي دهند.
در اكبرآباد هم كه باشي، زندگي طعم آب زنگ زده، ديوارهاي نامطمئن، نگاههاي ترديد و زمين هاي نمور مي دهد.
اكبرآباد، همسايه تهران است. حاشيه است با ۳۰ كيلومتر فاصله و حدوداً ۲۴۰هزار نفر جمعيت ساكن. به محله « تربت» اكبرآباد كه وارد مي شويم، پيرمردي جهان ديده، راهنمايي مان مي كند و مي گويد: به گذشته كه نگاه مي كنم، تنم مي لرزد. قبلاً اين همه شهرك و محله نبود. اين همه حاشيه نداشتيم و به تدريج كه جمعيت زياده شد و مردم را براي كار در شهرهاي بزرگ تشويق مي كردند، اين همه مصيبت و كمبودي نمايان شد. وقتي گذشته را مي بيني و مقايسه مي كني تنت مي لرزد.
«ابراهيم گيل آبادي» كه شده راه بلدمان در اكبر آباد هم مي گويد: قبلاً شهركي يا حاشيه اي به نام اكبرآباد نداشتيم و هرچه كه بوده، زمين و باغ انگور بوده است. اما الآن شما هر روز يك دعواي قومي و قبيله اي مي بيني، چرا كه اينجا از همه اقوام، لهجه ها و فرهنگها ساكن هستند.
در خيابانهاي اين شهر حاشيه كه قدم مي زني، بيگانگي و تفاوت لهجه و زبان معنا ندارد. چرا كه همه يك رنگ شده اند. افغاني و ايراني، آذري و گيلك و همه لهجه ها در هم آميخته اند.
«جلال كاظمي» معلم راهنمايي «ميثم تمار» هم مي گويد: اين شهر حاشيه، حدوداً ۵۰ هزار نفر دانش آموز دارد و تقريباً در هر كلاس، ۵۰ نفر درس مي خوانند. اين درحالي است كه مدارس، ديگر ظرفيت نوبت بندي ندارند و افزايش تعداد دانش آموزان واجب التعليم، هر روز و هر سال اضافه مي شود.
كاظمي در حالي كه تعداد خانوارهاي اكبرآباد را حدوداً ۴۹ تا ۵۲ هزار خانوار مي داند، مي گويد: تمام گوشه و كنار اين حاشيه را بچرخيد، هيچ اثري از تغييرات و ساخت و سازهاي شهري پيدا نمي كنيد. نه اينكه مردم اينجا نخواهند تغييري ايجاد شود، بلكه مسؤولان اصلاً به اين منطقه، هويت نداده اند. اكبر آباد يك روستاي بزرگ است كه همه چيزش در حد يك روستا باقي مانده، اگر قرار است اينجا روستا باشد، پس اين همه جمعيت و خانوار ساكن چه معنايي دارد و درغيراينصورت، دولت بايد خدمات شهري كافي به شهروندانش ارائه كند.
به گفته بيشتر ساكنان چند محله اكبرآباد ، شهرداري علاقه و تمايلي به جمع آوري زباله هاي خانگي وصنعتي ندارد و اين در حالي است كه ساكنان اين شهر حاشيه اي، علي رغم تمام مسائل و مشكلات موجود، ماليات و عوارض رسمي وقانوني را حتي به صورت اقساط بلندمدت پرداخت مي كنند.
متراژ خانه هاي اكبرآباد خيلي كم نيست؛ يكي ۲۰ متر، ۳۰متر كه در هر خانه و آلونك شش نفر زندگي مي كنند وبه قول راهنماي ما وقتي تعداد آلونك و خانه هاي بي قواره زياد شد، تعداد دلالان و واسطه گران املاك زيادتر مي شود و همين الآن كه در كوچه هاي اكبرآباد قدم بزنيد هر ۱۰۰ متر فاصله، يك دفتر معاملات ملكي مي بينيد، كه تكه هاي اين حاشيه را هم دارند حراج مي كنند.
«حاشيه دارد زندگي تمام حاشيه نشينان مي شود». اين را آن پيرمرد ساكن اكبرآباد گفت و رفت. مي گفت كه اينجا در همسايگي تهران، مردم زندگي سختي دارند. شبها با برق دزدي، انس و الفت دارند و روزها با قواره زميني كه هيچ كجايش نماز ندارد. چرا كه تصاحبي است و مالكان، قطعاً راضي نيستند. اما اين نارضايتي براي مردمي كه از روستاها و شهرهاي كوچك به اميد زندگي بهتر، كوچ كرده اند، معنايي ندارد.
«حسين ذاقمي»، بچه ذاقم غرب كشور، جايي كه هميشه جنگ و درگيري ميان اقوامش رايج است، به اميد زندگي بهتر راهي تهران شده است اما پس از گذشت ۷ سال، شيرازه زندگي اش در حال پاشيدن است و مي گويد: قرار بود توي كارخانه ... كار كنم سه ماهي رفتيم سركار ولي گفتند كه كارگر نمي خواهند و اين اول بدبختي و سرگرداني من و خانواده ام بود. اول، شهريار كرج مي نشستم ولي به تدريج كه وضع مالي ام خراب تر شد و كاري نداشتم، آمديم اينجا تا آلونكي داشته باشيم ومثلاً سرپناهي، هر روز صبح زود به اميد كارگري، از آلونك مي زنم بيرون ولي شب، دست خالي بر مي گردم.
همسر حسين كه لحظه هايش بيشتر از شوهرش در حاشيه مي گذرد، مي گويد: خانه هاي تنگ و تاريك اكبرآباد را تماشا كرده اي؟ خانه هاي ۲۰ متري، ۱۵ متري. ديدي چطور هفت، هشت نفر دختر و پسر با پدر ومادرشان توي يك اتاق كوچك زندگي مي كنند . پرسيد ه اي آنها هر ماه چقدر گوشت و مرغ مي خورند. اصلاً غذايشان چيست؟
ديگري مي گويد: چهارده سال پيش كه اينجا با حلبي هاي روغن نباتي آلونك ساختيم، فقط ما بوديم و يك بيابان بزرگ اما يكدفعه جمعيت اينجا هم زياد شد و ديديم كه تعداد آدم هايي كه مثل ما، ندار و بي بضاعت هستند، خيلي زياد است. سومين حاشيه نشين گفت: آمده بودم با پولهايي كه از كاركردن جمع مي كنم، مغازه اي بخرم و زندگي خوبي داشته باشم، اما ديدم زندگي توي تهران شلوغ و درندشت، جرأت مي خواهد واگر زمينش، پابندت نكرد، بايد فرار كني به حاشيه. توي حاشيه هم كه خبري از زندگي نيست.
***
به اكبرآباد، نصيرآباد و همه حاشيه هايي كه پايمان رسيد، همه اين ناله ها آوار شد روي سرمان، روي نقشه اي كه بايد مي كشيديم تا كودكان حاشيه، ازنوشيدن آبهاي آلوده، عفونت كليه نگيرند.
شروين كياسي

زندگي خوشبخت ، پشت چراغ قرمز
كمركش چهار راه حقاني ـ جايي همين نزديكي ها ـ اتوبوس مي ايستد. راننده مي ماند به انتظار تا اتوبوس همسايه از گرد راه برسد. او دير كرده است و نه تنها راننده، بلكه تمام مسافران نگران و دلجوش نيامدن همسايه ها هستند. راننده منتظر مثل بقيه مسافران نگران، ناخن مي جويد. مسافران دلداري اش مي دهند كه: «نگران نباش، الآن مي رسند. لحظه ديدار نزديك است.» بعد يكي از مسافران كه ديواني شعر از بحر است، مي زند زير نغمه سرايي كه ... نتراشي به غفلت صورتم را تيغ ... باز من ديوانه ام و... بعضي ها از نيامدن همسايه ها و دير شدن ديدارشان، مي زنند زير گريه.
هر يك دلواپس ديدارند. زن ها كه اشكشان تمام شد، صورتشان را در آينه جيبي، مرتب مي كنند. مرد ها پيراهن مي آرايند تا نكند مسافران اتوبوس همسايه از راه برسند و آنها نامرتب باشند.
مرد اول، براي مسافران چاي مي ريزد و ديگري آب نباتي را كه براي اهل خانه خريده، تقديم مي كند تا همه كام خود را شيرين كنند.
مسافران، پيرو جوان، مي خندند. كام كسي تلخ نيست. گريه ها تمام شده است.
مأمور راهنمايي كه از راه رسيد، به مسافران دلداري مي دهد كه لحظه ديدار نزديك و شيرين است. اتوبوس مسافران انتظار، از راه مي رسد. كنار اتوبوس اول مي ايستد. راننده ها از ذوق و شوق ديدار، بال بال مي زنند. مسافران مرد براي جماعت همسايه، كلاه احترام از سر بر مي دارند. يكديگر را در آغوش مي كشند. لحظه ديدار چه شيرين است.
زنان پشت شيشه هاي ايكاروس، مي ريزند توي خيابان. به استقبال همسايه هاي تازه وارد مي روند. يكي از مسافران زن در بين راه استقبال غش مي كند. زنان خيره و حيرت زده متوجه او مي شوند و وقتي به هوش مي آيد تازه مي فهمند كه دو دوست قديمي يكديگر را پس از سالها در اتوبوس پيدا كرده اند.
و بعد همه از اين حكايت مي خندند و مرد اول همچون گذشته، چاي و شربت مي چرخاند. كاسبان چهار راه حقاني و روزنامه فروشان و مأموران رانندگي همه شاهد ديدار و شوق مسافران هستند. كاسبان، همه را به نوشيدن و بلعيدن آنچه در مغازه دارند، دعوت مي كنند. خنده ها اوج مي گيرد و زندگي جماعت دو اتوبوس چه شيرين مي شود.
چراغ راهنمايي كه ساعت ها است براي رسيدن همسايه ها قرمزمانده ، ناچار مي شود «سبز» شود. گاه حركت است و لحظه فراق چه سخت است. مردان كه هميشه خدا به سنگدلي مشهورند، اين بار از اين دوري و جدايي اشك مي ريزند. زنان قوت قلب مسافران هستند و با دستمال سفيد، يكديگر را بدرقه مي كنند. وقت رفتن است، چراغ سبز شده ولي هيچ راننده و مسافري دوست ندارد لحظه شيرين ديدار و ملاقات شهروندان را از دست بدهد. مأمور راهنمايي و رانندگي، پشت سر همه مسافران آب مي ريزد. آب روشنايي است. اتوبوس ها با جماعت خوشبخت، اما دور از هم، در سايه روشن و سراب آب، مي روند. آب روشنايي است. اين را در زندگي خوشبخت فهميدم.

حرف مردم
دختر سيبيلو
... دستم رو روي دهنم گذاشته بودم. طوري كه فقط بيني و چشمهام پيدا باشد. فكر مي كنم نيم ساعتي گذشته بود كه روبروي آيينه دستشويي ايستاده بودم. صداي نگران و ناراحت مادرم را شنيدم:« پريسا دخترم چيكار مي كني، فقط يك ربع ديگه فرصت داري . الآن زنگ مي خوره. دير شد.»
انگار همين ديروز بود كه توي دوره ابتدايي بودم. توي عالم بچگي. بي خبر از همه چيز وهمه كس . چقدر آرزو داشتم زودتر بزرگ بشم، برم دبيرستان، براي خودم خانمي بشم و خانمي كنم. فكر مي كردم دبيرستان يعني مستقل بودن. مستقل فكركردن. مستقل تصميم گرفتن. فكرمي كردم چقدر خوبه همه به چشم آدم بزرگ به من نگاه كنند. براي نظرم، فكرم، عقيدم و وجودم ارزش قائل باشند. چقدر خوب بود كه همه باور مي كردند من پريسا، مثل صدها پريسا، نگين، زهره، هدي، تينا، محبوبه و... دوست ندارم بهم بگن دختر سيبيلو!
صداي مادرم دوباره بلند شد:«پريسا درو بازكن، باز كن باز هم شروع كردي. هر روز همين مصيبت و باهات دارم...»
زدم زير گريه درو باز كردم. فرياد زدم:« نمي خوام برم مدرسه نمي خوام زور كه نيست».
مادرم گريه منو، اونهم با اين وضع كه مي ديد با مهربوني بغلم مي كرد دست به سرم مي كشيد ومي گفت: «عزيز من، هرروز نميشه كه درباره اين مسأله باهم بحث كنيم. اين كه فقط مشكل تونيست. يعني اصلاً مشكل نيست. خيلي از دخترها وقتي به سن بلوغ مي رسند موهاي صورتشون رشد مي كنه ديدي كه خانم دكتر هم همينو گفت وقتي بزرگتر شدي مشكلت حل مي شه تازه خودت مي گي توي مدرسه تون دختراي ديگه هم هستند كه اينطوري اند...»
توي كلاس بودم هنوز پنج دقيقه تا زنگ مونده بود. حرفهاي مادرم آرامم كرده بود . با خودم مي گفتم اين سالها هم مي گذره و بالاخره روزي مي رسه كه مثل خيلي از دخترها مي تونم موهاي زائدصورتم را از بين ببرم و از اين همه متلك وگوشه و كنايه دوستان، بچه محله ها و پسراي فاميل راحت بشم... توي همين فكر بودم كه نازيلا دستم را كشيد و با ترس ونگراني گفت:«ببينم. خوش به حالت سيبلاتو كوتاه نكردي! خانم مدير با معاون وناظم همه تو دفتر با ذره بين دارن صورت بچه ها رو مي بينن!»
از ترس پاهام سست شد. صداي خانم ناظم توي بلندگوي حياط پيچيد :« اين اسمارو كه ميخونم بعد از زنگ نرن سر كلاس بيان دفتر!»
بعد از زنگ صف طويلي جلوي دفتر كشيده شد. يك صندلي كنار ميز خانم مدير بود. ناظم دخترها را به ترتيب روي صندلي مي نشاند. يكي از معاونان سربچه ها رو بالا مي گرفت وخانم مدير با بداخلاقي ذره بين بزرگي رو بالاي لب بچه ها مي گرفت . نوبت كه به نازيلا رسيد، زد زير گريه :« خانم به خدا ما ديگه كوتاه نكرديم داره درمي ياد» خانم مدير باعصبانيت بلند گفت:« خانم با منزلش تماس بگيريد بگين يا به دخترشون ياد بدن مثل يك دانش آموز بياد مدرسه يا ديگه نياد»
گوله هاي اشك روي صورت معصوم و دوست داشتني نازيلا مي ريخت :« خانم به خدا راست مي گم» نوبت من رسيد.
خانم ناظم باتندي گفت:« بشين پريسا خانم مثل اينكه با منزل شما هم بايد تماس بگيرم!»
گريه بچه ها. ذره بين خانم مدير. كاغذي كه به دست خانم ناظم بود تا اسم ما رو بنويسه نگاه معاون ها. بچه هايي كه هنوز سركلاس نرفته بودن و از پشت پنجره دفتر با تمسخر به ما نگاه مي كردند.
متلك پسرايي كه هر ر وزتوي راه دبيرستان بلند بلند مي گفتند ، سلام سيبيلو ... چطوري سيبيلو... چرا اخم كردي سيبيلو توي سرم مي پيچيد. با بغض مثل ديونه ها گفتم: «تمام مشكلات حل شده حالا فقط اين مونده!؟ ما كه همه شاگرد ممتازيم، پس حتماً خانواده هامون بهمون ياد دادند دانش آموز بودن يعني چي! به جاي اينكه توي اين سن و سال به ما ياد بدين چطور بايد باخودمون ، دردمون، مشكلمون كنار بياييم مارو از اينكه چرا دختر بدنيا اومديم بي زار مي كنيد. آخه اسم شمارو هم مي شه گذاشت...» نفهميدم اون كلمات و جملات چطوري پشت سر هم از زبونم بيرون مي آمد. گريه نازيلا قطع شده بود بچه هاي پشت پنجره ديگه نمي خنديدند. خانم ناظم بهم خيره شده بود و صداي خانم مدير كه فرياد زد حق نداري بري سركلاس بشين تا اوليات بيان دنبالت» ومن كه گفتم :« لازم نيست من كه بچه نيستم شونزده سالمه همينطور كه اومدم خودم مي رم...» از مدرسه فرار كردم تمام راه خونه را دويدم فقط به اميد اينكه مادرم، مادر مهربونم در رو به روم باز مي كنه، آرامم مي كنه و... دلم مي خواست داد بزنم...
الآن يكسال از آن روز مي گذرد. آن سال مسؤولان مدرسه به جرم بي حرمتي به اولياي مدرسه و عذرخواهي نكردن من و مادرم منو از مدرسه اخراج كردن و به خاطر روحيه بدي كه بعد ازآن اتفاقات گريبان گيرم شد، با هرسختي كه بود سال دوم دبيرستان را به صورت متفرقه امتحان دادم و تصميم گرفتم امسال وشايد سال بعد رو هم به مدرسه نرم.
نازيلا گاهي اوقات به من سر مي زنه ازمدرسه و بچه ها ساعتها حرف مي زنه واز ذره بين خانم مدير كه هنوز هم بعد از زنگ شروع كلاس، صورت بچه هارو باهاش مي بينه.
پريسا ـ م



|   شناسنامه   |   آرشيو   |