شماره ۲۲۰۰ - سال هشتم - جمعه ۱۱ مرداد ۱۳۸۱
Fri, Aug 2, 2002
Think black.jpg
PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اخبار ايران
اجتماعي
گزارش روز
موسيقي
بين الملل
گفت و گو
فرهنگ و انديشه
كتاب و كتابخواني
فرهنگ و هنر
ويژه
ويژه ۲
آذين
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
هفت هنر
اوقات شرعي

آرشيو
شناسنامه
پديدار شناسي براساس فلسفه هگل
گفتمان شعرگونه
بازتاب

پديدار شناسي براساس فلسفه هگل
تجلي روح در تعالي شعور
076389.jpg
پديدارشناسي (Phژnomژnologie) نهضتي فلسفي است كه به تحقيقي توصيفي براي تبيين پديدارها مي پردازد. برخي از پديدارشناسان افراطي، پديدارشناسي را بهترين طريق براي پرداختن به مضامين فلسفي و تنها راه براي آزمودن صدق و كذب احكام فلسفي مي دانند. در كل پديدارشناسي علمي است توصيفي و غير تجربي، يعني قوانين آن بر اساس مشاهدات حسي صدق و كذب پذير نيستند.
براي نخستين بار در سال ۱۸۰۷ اصطلاح «پديدارشناسي» را هگل در كتاب «پديدارشناسي روح» (Phژnomژnologie de Lژsprit) به كار برد و آن را بر اساس فلسفه «عقل محور» خود تعريف و توصيف كرد. پس از او ادموند هوسرل (Husserl) در سال ۱۹۰۱ پديدارشناسي را در كتاب «تحقيقات منطقي» خود (Logical investigation) به معناي امروزي آن در حوزه فلسفه و منطق مطرح كرد.
از ديگر پديدارشناسان برجسته مي توان فيخته (Fichte)، شلينگ (Schelling)، هيوم (Hume)، اسكار بكر (Becker)، موريس گايگر (Geiger)، ماكس شلر (Scheler) و الكساندر پفندر (Pfٹnder)را نام برد. البته منتقدين با در نظر گرفتن برخي ملاحظات، مارتين هايدگر (Heidegger) را نيز از پديدارشناسان محسوب مي كنند.
پديدارشناسي؛ علم به پديدارها تعريف مي شود، اما «پديدار» چيست؟ هر چيزي در اين عالم از اشيا گرفته تا افكار و احساسات و در كل هر آنچه كه به وسيله شعور يا ادراك بيواسطه (Immژdiate expژrience) درك و دريافت شود، پديدار ناميده مي شود. اين تعريفي بسيار كلي با ديدي بسيار وسيع است كه البته هر يك از فلاسفه پديدارشناس بر اساس تعريفي كه خود از پديدار دارند، دانش فلسفي پديدارشناسي را مورد بررسي قرار مي دهند.
در قرن نوزدهم معناي پديدار از آنچه هگل تعريف كرده بود، بسط بيشتري يافت و در مجموع به هر چيزي كه «حقيقت خارجي و واقعيت بيروني» داشت، «پديدار» گفته مي شد و بر اساس اين تعريف از پديدار، پديدارشناس علم غير تجربي مطالعه توصيفي هر حقيقت معلوم و معين تعريف مي شود كه پديدارشناس با تحقيق بدون پيش فرض و بدون توجه به اينكه پديدارها برايش مفهوم و معلوم هستند، به دقت پديدارها را توصيف و تشريح مي كند.
برنتانو (Brentano)، فيلسوف اتريشي، به وجود دو نوع پديدار معتقد است: پديدارهاي ذهني و پديدارهاي طبيعي.
به اعتقاد هيوم، پديدارها بن مايه و خميرمايه علم هستند.
يوهان هاينريش لامبرت (J. H. Lambert)، فيلسوف آلماني، پديدارشناسي را «نظريه توهم» مي نامد و مطالعه و بررسي در زمينه هاي خيال، رؤيا، توهم و ادراك واقعيتها را در اين مبحث مي گنجاند.
ويليام هميلتن، پديدارشناسي را مطالعه توصيفي و محض روح مي داند.
سي. اس. پييرس (C.S. Peirce)، فيلسوف آمريكايي، پديدارشناسي را شامل همه موضوعات و مقولاتي مي داند كه بتوان آنها را در معناي «وجود» و «هستي» گنجاند. در واقع، او پديدارشناسي را نوعي «هستي شناسي» مي داند.
هوسرل؛ پديدارشناسي هوسرل با توجه به فلسفه دكارت، كانت و نيچه شكل مي گيرد و «سير تاريخي» در تفكرات و عقايد پديدارشناسانه او جايي ندارد. برخلاف هگل كه پديدارها را در موقعيت مكان و زمان حقيقي در سير تحولات تاريخي بررسي مي كند.
هوسرل در كتاب «روشي مبتني بر پديدارشناسي» بيان مي كند كه با بيدار شدن وجدان نفس، تفكر پديدارشناسي شكل مي گيرد و هدف پديدارشناسي تحقيق، تعمق و شهود و دريافت افعالي است كه ما از طريق آن پديدارها را درك مي كنيم. ما توسط «درك شهودي» يا به عبارتي ديگر حس ديداري خود پديدارها را بطور بيواسطه درك مي كنيم و اين ارتباط معنا را به ذهن مي آورد و بطور كلي هرچه را كه از طريق درك شهودي دريافت مي كنيم، نشانه اي است براي دريافت معنا و ماهيت آن در عالم ذوات (essences).
هوسرل مي گويد: توسط «شهود حسي» مي توان امور واقع و از طريق «شهود مثالي» ذوات را درك و دريافت كرد. هوسرل پديدار (Phژnomژne) را عين ذات (Noumژne) مي داند، درحالي كه از نظر هگل، ذات (نومن) به تدريج در پديدار (فنومن) متجلي مي شود.
هايدگر؛ مارتين هايدگر با توجه به فلاسفه يونان، هرآنچه را كه «هست» و «موجوديت» دارد را پديدار مي نامد. هايدگر در كتاب «وجود و زمان» جنبه اي از پديدارشناسي را بررسي و مطرح كرد كه «پديدارشناسي هرمنوتيك» يا «پديدارشناسي مبتني بر تفسير متن» نام دارد. چون او پديدارشناسي را روشي تفسيري يا هرمنوتيكي مي داند، برخلاف هوسرل كه پديدارشناسي را علم توصيفي در نظر مي گيرد. بطور كلي، هايدگر يك فيلسوف مفسر است كه با تكيه بر تفسير «دازاين» (Dasein)، پديدارشناسي را در تفكر فلسفي خود تعريف مي كند.
از ديدگاه هايدگر «وجود» پديدار يا شيء نيست، بلكه «وجود» همه چيز و همه كس را دربر مي گيرد و شيء خود وابسته به «وجود» است تا شيء شود. به همين دليل در فلسفه هايدگر «هستي شناسي» و «پديدارشناسي» دو علم وابسته به هم هستند و هايدگر مانند سارتر پديدارشناسي و «فلسفه اگزيستانس» را به هم مي آميزد.
هگل؛ پديدارشناسي بر اساس تعريف هگل علمي است مبتني بر آگاهي روح به طريقي كه بر ما ظاهر مي شود و آنچنان كه في نفسه وجود دارد.
از نظر هگل، پديدار تجلي و تحقق روح است يا به نوعي مي توان گفت پديدار سير ذات است و مرتبه اي از تحقق آن و پديدارشناسي علم شناخت انسان است به عنوان موجودي ذي شعور كه شعور او در مراحل و مراتب مختلف ارتقا پيدا مي كند كه اين ارتقاي شعور تنها مربوط به «شعور عقلي» نيست بلكه انسان به مراتب با ارتقا ذهني به درجات شعور فرهنگي، اخلاقي، تاريخي و... در نهايت به شعور به خود (خودآگاهي) دست پيدا مي كند. كه هگل در كتاب «پديدار شناسي روح» سعي دارد مراحل سير شعور فردي را تا رسيدن به خودآگاهي و شناخت مطلق دنبال كند. هگل «شناخت مطلق» را آن نوع شناختي مي داند كه در عقل و شعور متجلي مي شود. البته شناخت مطلق بطور بالقوه در شعور وجود دارد و با سير ارتقايي شعور و خودآگاهي به فعليت مي رسد كه پديدار شناسي هم علم بررسي و تحليل برهمين سير تحول شعور تا رسيدن به كمال شناخت است. و «شناخت مطلق» حالت نهايي شعور است.
پديدار شناسي روح:
كتاب «پديدار شناسي روح» اثر هگل كه در سال ۱۸۰۷ نگاشته شد، سير تحول روح در مراحل مختلف تا رسيدن به كمال و آگاهي برذات نامعلوم خود به عنوان پديدار، آنطور كه في نفسه وجود دارد را مورد مطالعه قرار مي دهد. در واقع پديدار شناسي هگل سير نفس است از طريق تحول و تعالي شعور براي رسيدن به مقام تجلي روح.
هگل در اين كتاب به دنبال تحليل اين مسأله است كه انسان در هر دوره تاريخي به چه مرحله اي از شعور و به چه حدي از خود آگاهي (شعور به خود) دست يافته است.
در دوره رنسانس شعور به عنوان «عقل مشاهده گر» متجلي شد كه با توجه به عالم واقع سعي در بناي علوم جديد را داشت و انسان به عنوان «عقل فعال» در نظر گرفته شد. ولي در دوره جديد عقل فعال و عقل مشاهده كننده يكي پنداشته مي شود و بدين طريق يقين و حقيقت به هم مي آميزد. تاريخ از نظر هگل سير تحول روح و تكامل آن به عنوان سوژه شناسنده عقل فعال تعريف مي شود. در واقع تاريخ، حركت از حقيقت به يقين يا حركت از برون ذات به درون ذات و بالعكس است. يعني تعارض و تقابل بين آگاهي و خودآگاهي كه منجر به كمال و وحدت اين دو مي شود.
هگل در «پديدار شناسي روح» روشهايي كه روح از طريق آن عالم طبيعت را در خود باز مي تاباند و در نهايت در خود انعكاس پيدا مي كند را مورد تحليل و بررسي قرار مي دهد. هگل در اين كتاب بيان مي كند كه نفس خاستگاه روح است كه از طريق شعور اين روح بتدريج متجلي مي شود و روح بوسيله شعور اين سير خود را طي مي كند تا به فعليت برسد. و تحقق پيدا كند. روح، جوهري فاقد خودآگاهي است كه با وجودي آگاه مي تواند به تحقق و عينيت برسد.
هگل در بخشي از كتاب «پديدار شناسي روح» رابطه بين جسم و بطور خاصي چهره فرد با خصايص و ويژگيهاي روحي ـ رواني او را مورد بررسي قرار مي دهد. و اينكه آيا مي توان از خصوصيات بيروني فرد به ويژگيهاي نفساني و دروني او پي برد يا نه؟ و با بررسي آثار و نظرات دوگال (F.J.De Goll) و لاواتر (J.C.lavater)، فن قيافه شناسي را مورد تجزيه و تحليل قرار مي دهد.
لاواتر در مورد فن چهره شناسي مي گويد: «جسم و خصوصيات ظاهري فرد شكل گرفته از ويژگيهاي دروني و روحي او است.» به عنوان مثال، براساس خطوط چهره مي توان پي برد كه آيا شخصي مهربان است يا عصبي و خشن، يا اينكه شخصي خونگرم است يا در ايجاد ارتباط سرد و بي تفاوت. لاواتر ادعا مي كند حتي مي توان به نيات فرد از طريق خصوصيات ظاهري او پي برد. اما از ديدگاه هگل نيت تا تحقق نيابد و به عمل خارجي بدل نشود، فاقد اعتبار است. دليل هگل براي نفي چهره شناسي اين است كه از نظر او همه اين چيزهاي ظاهري مي تواند تصنعي و ساختگي باشد.
حتي او نظر دوگل را در مورد اينكه مي توان خصوصيات روحي افراد را از شكل قسمتهاي مختلف جمجمه آنها تشخيص داد را نيز شديداً رد مي كند. زيرا از نظر هگل ايمان به چنين نظراتي و اعتقاد به فنون چهره شناسي مستلزم اين است كه روح را جسم و شيء فرض كنيم كه البته چنين نيست.
در بخشي ديگر از كتاب «پديدارشناسي روح» هگل به عنوان يك عقل گراي افراطي كه عقل ستون اصلي فلسفه او را تشكيل مي دهد به تحليل و بررسي عقل در حوزه فلسفه پديدار شناسي مي پردازد. هگل ادعا مي كند كه در دنياي مدرن انسان تاجايي نسبت به خود شعور پيدا كرده است كه قادر است حاكم بر سرنوشت خود باشد.
به عقيده هگل عقل زماني به يقين مي رسد كه بتواند در جهان مادي تحقق پيدا كند. عقل در وهله اول به صورت «شعور» ظاهر مي شود و در وهله بعد به «شعور به خود» (خودآگاهي) ارتقا پيدا مي كند. از نظر ملاحظات پديدار شناسانه عقل حاصل تحول و گسترش شعور است. «شعور به خود» به واسطه عقل به «شعور به عالم» مي انجامد. عقل به عنوان مرحله اي از شعور، حقيقت را درمي يابد و قادر است از طريق شناخت طبيعت حضور خود را در كل عالم جست وجو كند و خود را بازيابد. به همين دليل شناخت عالم طبيعت به شناخت خود منتهي مي شود. در واقع عالم طبيعت به منزله آيينه اي است كه «خود» را درخود باز مي تاباند و نمايان مي كند. اما اين عقل بعد از جست وجوي خود در عالم و پديدار شناسي طبيعت به پديدار شناسي روح مي انجامد. يعني با اينكه طبيعت جايگاه ويژه اي در پديدار شناسي دارد ولي اصل آن در وراي عالم و در روح ظاهر مي شود و اينچنين عقل نظري به عقل عملي يعني درون ذات به برون ذات بدل مي شود.
در انديشه هگل «وجود» و «خود» جوهر واحدي در نظر گرفته مي شود و اين انطباق و يكي شدن در سير پديدارشناسي شكل مي گيرد و در واقع «خود» به موجوديت خود پي مي برد. و «وجود» در تفكر شكل مي گيرد و اين چنين پديدار شناسي به «هستي شناسي» گره مي خورد.
* ترجمه : ليدا فخري
Lf-Lida@yahoo.com

گفتمان شعرگونه
شعرمان
076386.jpg
«شعرمان» نتيجه همدلي چندجوان شاعر است كه گرچه به ظاهر پراكنده مي گويند اما قصد دارند كل اثرشان همگرا باشد.
شعرمان اثري چندصداست ولي اين چندصدايي از نگاه اين شاعران چگونه ارزيابي مي شود.
هركدامشان به نوبه ملزمند كه با مانيفست خود وارد اين جريان بشوند. به هرحال تغيير معيارهاي زيبايي شناختي در هر عصري بيانگر نياز تحولاتي است كه بايد در جامعه به وجود بيايد.
بي شك ما با معيارهاي گذشته حتي نه چندان دور خود هم نمي توانيم براحتي كنار بياييم و اين به علت دگرگوني در ديدگاههاي نسل تازه و تأثير تكنولوژي در زندگي است، پس شعر هم يكي از اجزاي اين اجتماع است و ناديده گرفتن تحولات و ادامه دادن راهي كه بارها طي شده است يعني عقب ماندن از زمان كه به سرعت از كنار ما مي گذرد.
شعرمان ترويج بداهه سرايي و نمايش در آوردن واقعيت پيرامون ماست و با هر چيزي كه به صورت مصنوعي وارد اثر شود مخالفت مي كند و درنهايت كه ما در دنيايي زندگي مي كنيم كه كم كم تحمل و تعامل از آن روي برمي گرداند و افراد جامعه درك متقابل نسبت به يكديگر را از دست مي دهند اما شعرمان امكان به تصوير كشيدن چند ذهنيت در يك غالب و ايجاد گفت وگوهاي شاعرانه را باهم به وجود مي آورد.
وقتي شعرمان انسان را موجودي شاعر مي داند به درك اين موضوع رسيده و عريان گري شعر را عرضه مي دارد يعني اينكه شعر به جايي برسد كه لااقل خود را مقيد به مناسبتهاي پيشين و قراردادهاي كلي اثبات كننده شاعر نمي داند بطوري كه مي خواهد به يك نظم نوين برسد. رسيدن به جاهاي ناشناخته به نحوي كه تاكنون به تنهايي به اين مرحله نمي شد رسيد. معيارها و ملاكهاي جدي «شعرمان» عبارتند از:
۱ـ انسان موجوديست شاعر ۲ـ خارج كردن شعر از انحصار شاعر ۳ـ عريانگري ۴ـ رسيدن به مرحله شرايش شعر بزرگ از طريق اينترنت با شركت همه آدمهاي دنيا ۵ـ چندصدايي و حضور صداها و صاحب اصلي صداها ۶ـ استقلال بخشيدن به همه صداها۷ـ نزديك شدن به اصل بداهه ۸ـ مردم را به شعر نزديك كردن ۹ـ گسترش فضاي شاعرانه براي درك بيشتر و اصالت زيبايي ۱۰ـ هدف كشتن مؤلف نيست بلكه تكثر مؤلف است ... ۱۱ـ شعرمان نياز به همزيستي و نقش مشاركت در زندگي روزمره را به تجربه مي نشاند.
گروه شعرمان در ۷۸‎/۶‎/۱۴ در لنگرود با حضور ۶ شاعر لنگرودي به وجود آمد كه هركدام از اين شاعران با انتخاب نام يكي از روزهاي هفته به جاي اسم خود در دفتر شعرمان ثبت نام كرده و به سرايش پرداختند.
شنبه ـ علي محمد مسيحا
يكشنبه ـ ياسين نمكچيان
دوشنبه ـ سيامك عشاقي
سه شنبه ـ عـلي خوش تراش
چهارشنبه ـ محمدحسين نژاد
پنجشنبه ـ كوروش منجمي

روزها: ما شش روزيم كه در يك صفحه شعر مي نويسيم
سه شنبه: كنتور نيستم
كه فيوزم بپرد
شاعري هستم كه عقلم پريده
يكشنبه: اصلاً اين حرفها براي چه؟
حالا كه گوشهايمان شبيه سطل آشغالي است
چهارشنبه: وقتي نوبت به من مي رسد
دلم مي لرزد
شايد از اين همه صندلي كه خيره به من دهان باز كرده اند
گريزي نيست
شنبه: نمي دانم كه اين كاغذ
لايق آتش است يا شعر
ولي تا سطرهاي بعد خداحافظ
دوشنبه: شعرهايتان را نخوانده ام، نگاه كن اصلاً نمي شنوم
احساس خاليم با شما پرشده است
باور كن
خنده هايم گريه دارد
داستانم كه تمام شد
شما گوش نكنيد
پنجشنبه: ببينم! با اين رايانه ها مي شود ني زد؟
دلم گرفته
مريخي ها همه گوسفندانم را دريده اند
دوشنبه: شعرها را به من بسپاريد
دست به دست مي كنم
تا به اول برسم
اين يكي كولاك مي كند گوش كن:
شنبه: شاعري كه از شعر، تنها «ر» را مي فهمد
نمي گذارد بهتر بگويم
چهارشنبه: نمي دانم، بايد ادامه بدهم
يا اينكه به حرفهايي كه راحتم نمي گذارند
پناه ببرم
و شايد سه شنبه اي از راه بيايد و كاغذ شعرهايم را بدزدد
سه شنبه: شاعران همگي يا چاقند
و يا بعداً چاق مي شوند
و اما كفشهايت
كفشهاي چرميت چقدر وسوسه انگيزند
خوش به حال گاوي كه كفش توشد.
يكشنبه: ول كنيد! بي خيال، «شعرمان»
بگذاريد تنها به اين دري وري هايي كه اعصابمان را خط خطي كرده اند
گوش كنيم
وگرنه مردي كه آن روبرو
براي ديوانگي هايمان به خنده افتاده
آبرويمان را خواهدبرد.

بازتاب
آقاي دكتر چقدر فعل؟
يكبار هم فاعل!
مطلب حاضر بازتاب گفت وگو بادكتر حسن احمدي گيوي (پژوهشگر) است كه يكي از خوانندگان خوش ذوق و اديب ايران جمعه براي ما فرستاده اند.ضمن اداي سپاس به اين خواننده عزيز از ديگر دوستداران ايران جمعه خواهشمنديم كه ما را از نقد آثار به چاپ رسيده و طرح افكار و آرا خود بي نصيب نگذارند.

برخلاف سوتيتر ايران جمعه مبني بر آنكه «در هر سن و سالي كه باشي دكتر حسن احمدي گيوي را مي شناسي» بي هيچ معطلي عرض مي كنم كه ابداً اينطور نيست؛ نمونه اش بنده كه گاهي سري تو كتابها مي برم، آقاي نائيني صاحب سوپر ملت محله ما، سمساري محله مان حاج حسين و هر دو تا آقا ماشاءالله هاي محله مان كه يكيشان را بالاخره بعداز نودواندي كارهاي خلاف چند روزي دستگير كردند، هيچكداممان ارادتي به محضر جناب دكتر نداشته ايم.
دكتر حق ندارد گله كند؟ حالا از آقاي نائيني و حاج حسين و هر دو تا آقا ماشا ء الله ها هيچ از من چه كه به قولي چهارسال مكتب رفته ام. شما چه مي گوئيد؟ من با تمام ارادتي كه پس از خواندن همين گزارش نسبت به مقام شامخ و طبع لطيف ايشان پيدا كرده ام بايد بگويم كه خير. ايشان هرگز چنين حقي ندارند. مي پرسيد چرا؟ در يك جمله جوابتان را مي دهم: براي آنكه ما براي شاگردان ايشان براي شناختن تربيت نشده ايم.
دكتر معتقد است كه در شعر ركود حاصل شده! دكتر عزيز! شما براي سرودن همان اشعارت چه عوالمي را تجربه كرده اي؟ شعر گفتن نيازمند شناخت و ورود در عوالم مختلفي است. من به عنوان كسي كه مطالعه اشعار را دوست دارم بايد بگويم كه هيچگاه نتوانسته ام شعري در حد يك دو بيتي يا رباعي بگويم كه گذشته از الفاظ و وزن و قافيه كمي هم در وادي معنا سير كرده باشد.
زماني شاعر به شب سمور و لب تنور مي انديشيده كه فارغ از خريد خانه هاي متري يك ميليون تومان و ماشين هاي آنچناني و سفرهاي داخلي و خارجي بوده است. با اين اوضاع حال حاضر بايد بگويم كه شب سمور و لب تنور«گذشت» در مورد كتاب و كتابخواني و انگيزه و فعاليت هم كه شما همه چيز را خود بهتر از من مي دانيد. آن كه پولش مي رسد، وقت وحالش را ندارد چرا كه سرگرمي هاي خيلي راحت تر و بهتري دارد و آن كه پولش نمي رسد كه ديگر حالش معلوم است.
مي داني دكتر؟ مي داني عامل اين همه كه دل تو را هم به درد آورده كيست؟ عصباني مي شوي اگر بگويم كه خودت هستي ! چرا؟ براي اينكه تو چند سال از عمرت را روي «فعل» گذاشتي و چند جلد دفتر در اين زمينه سياه كردي اما براي عاقبت به خيري ما دو كلمه هم راجع به فاعل نگفتي. اين شده كه ما حالا كارها را مي شناسيم، اما كاردان ها را خير كه هيچ خودمان را هم نمي شناسيم. از انتقادم كه ناراحت نمي شوي؟ به جان هر دويمان از سر صدق گفته ام . و گرنه اگر بخواهي هر امتحان علمي از من بگيري نمره ام صفر خواهد شد. من كجا ومقام ارزنده شما كجا؟ من به استعاره با شما درد دل كرده ام. مطمئن هستم كه اين را خوب مي داني.
من اما،به خاطر اينكه ديگر شاگردم مثل من بر شما خرده نگيرد مي داني چه كرده ام؟ ديوانگي ! به همه آنهايي كه از من درس مي گيرند يادداده ام كه طلبكار من باشند. طلبكار من و همه آنهاي ديگري كه داعيه آموزش دارند. روي همين حساب كارم شده ديوانه پروري! شما چه مي گويي؟
ارادتمند همه شما ـ داود سالاروند



|   شناسنامه   |   آرشيو   |