سه شنبه ۲۲ مرداد ۱۳۸۱ - ۴ جمادي الثاني ۱۴۲۳
Tue, Aug 13, 2002
ضميمه ۱
شماره ۲۲۱۰
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اخبار ايران
اجتماعي
اجتماعي (زن)
گزارش روز
بين الملل
گفت و گو
گوناگون
سرزمين مادري
فرهنگ و انديشه
فرهنگ و پايداري
فرهنگ و هنر
اقتصادي
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
ضميمه ۱
ضميمه ۲
ضميمه ۳
ضميمه ۴
ضميمه ۵
ضميمه ۶
ضميمه ۷
آرشيو
• آقاي ميرفندرسكي امري اين قدر مهم (تقسيم دريا ميان دو دولت روسيه و ايران ) راكه بدون معاهده رسمي وتصويب آن توسط مقامات قانوني دوكشور ذينفع انجام پذير نيست ،مي خواهند با نقل قول از دوكاپيتان كشتي يا با استناد به نوشته يك افسر نيروي انتظامي كه وظيفه حفاظت جنگلها ومنابع طبيعي را عهده دار بوده است
به اثبات برسانند
• در ايران تعداد بسيار زيادي از مردم به رئيس جمهور منتخب شان رأي دادند
تا يك دوره اصلاحات و پيشرفت مسالمت جويانه را پيگيري كنند.
غرب بايد بگذارد مردم ايران خود تصميم بگيرند كه چگونه دولتي را مي خواهند
ايراني بودن
پاسخ موحد به ميرفندرسكي درپيرامون نظام حقوقي درياي خزر
• آقاي ميرفندرسكي امري اين قدر مهم (تقسيم دريا ميان دو دولت روسيه و ايران ) راكه بدون معاهده رسمي وتصويب آن توسط مقامات قانوني دوكشور ذينفع انجام پذير نيست ،مي خواهند با نقل قول از دوكاپيتان كشتي يا با استناد به نوشته يك افسر نيروي انتظامي كه وظيفه حفاظت جنگلها ومنابع طبيعي را عهده دار بوده است
به اثبات برسانند
078369.jpg
اشاره:
درج مطلبي مربوط به نظام حقوقي درياي خزر به قلم محمدعلي موحد حقوقدان برجسته كشور درايران سياسي مورخ ۱۷تير ۱۳۸۱ نقد گيو ميرفندرسكي را به همراه داشت كه درايران سياسي مورخ ۷مرداد ۱۳۸۱ چاپ شد. اينك آقاي موحدكارشناس ارشد حقوق به نوشته ميرفندرسكي پاسخ گفته است كه درپي مي خوانيد.
مقاله آقاي گيوميرفندرسكي را درشماره مورخ ۷مرداد ۱۳۸۱ ايران سياسي خواندم. درپاسخ آن به بيان چندنكته زير اكتفا مي كنم:
۱ـ آقاي ميرفندرسكي در نوشته خود مرا به لقب «كارشناس و مورخ حقوقدان برجسته دولت ايران» مفتخر فرموده اند تا اينگونه وانمود كنند كه من «دربحث خود همانند وكيل حكومت ايران كه موضع آن براساس سياست دولت ايران ترسيم مي شود وخود وي نيز به شكل دادن آن كمك كرده است، ورود مي كنم.
اين شيوه برخورد درست دريك بحث علمي نيست. موضوع بحث ما بود يا نبود خطي است به نام «آستاراـ حسنقلي » و در روايت اخير آقاي ميرفندرسكي : «آستارا ـ گمش تپه» كه ادعا مي شود چنين خطي درتاريخي نامعين و به موجب سندي نامعلوم به عنوان مرز دريايي ميان ايران و شوروي توسط آن دو دولت به رسميت شناخته شده است .
امر از دوشق خالي نيست. يا چنين خطي هست واين ادعا درست است و يا چنين خطي نيست وادعاي مبتني بر آن هم درست نيست. آقاي ميرفندرسكي طرف اثبات را گرفته اند كه با مواضع دولتهاي آذربايجان و قزاقستان و كمپانيهايي كه به تحصيل امتيازات نفتي در درياي خزر نايل آمده اند مطابقت دارد.
من طرف نفي را گرفته ام كه با مواضع دو دولت روسيه وايران مطابقت مي كند. نه لازم است من ايشان را وكيل كمپانيهاي نفتي و دولتهاي خارجي بخوانم ونه ايشان بكوشند، تا با اعطاي سمت يا لقبي كه من فاقد آنم، دراعتبار يك بحث علمي وحقوقي خدشه وارد آورند.
درهرحال براي راحتي خيال ايشان عرض مي كنم كه من درطول مدت كمابيش ۲۳سال كه از انقلاب مي گذرد فقط دوبار به وزارت خارجه ايران دعوت شده ام وجزاين دوبار ـ كه بعد از اجلاس اخير سران كشورهاي ساحلي خزر در عشق آباد، درجمع عده اي از استادان و صاحب نظران حقوقي به آنجا رفتم ـ نه هيچ مقام دولتي درباره خزر، نظري از من خواسته و نه به هيچ صورت رسمي يا غيررسمي درهيچ يك از مذاكراتي كه تقريباً از ده سال پيش درميان دولتهاي ذينفع جريان داشته است دخيل بوده ام.
۲ـ كسي آمده و مدعي شده است كه آقاي ميرفندرسكي دركتاب خود شايعه اي را نقل كرده اند كه گويا گورباچف وقتي عروسي كرد ماه عسل خود را دريك كشتي تفريحي روي درياي خزر برگزار كرد.
ما به كتاب آقاي ميرفندرسكي مراجعه مي كنيم چنين حكايتي درآن نمي يابيم. از خود ايشان مي پرسيم تكذيب مي كنند كه آن حكايت را نوشته باشند. از گورباچف مي پرسيم مي گويد آن شايعه از بيخ وبن دروغ بوده واو اصلاً درعمر خود سفري با كشتي در درياي خزر نداشته است. حكايت خط آستارا ـ حسنقلي و توافق برسرتقسيم دريا ميان ايران و شوروي يك چنين چيزي است . درمعاهده نامه هاي رسمي دولتين اثري از آن نيست. دو دولت روسيه و ايران هم كه به ا صطلاح صاحبان عله يا دوطرف اصلي آن توافق ادعايي هستند تكذيب مي كنند كه چنان توافقي درميان بوده است . حالا آقاي ميرفندرسكي امري اينقدر مهم را كه بدون معاهده رسمي و تصويب آن توسط مقامات قانوني دوكشور ذينفع انجام پذير نيست، مي خواهند با نقل قول از دوكاپيتان كشتي يا با استناد به نوشته يك افسر نيروي انتظامي كه وظيفه حفاظت جنگلها و منابع طبيعي را عهده دار بوده است به اثبات برسانند.
مگر درايران ودراتحاد شوروي آن زمان ، چه بلبشويي حاكم بود كه توافق بسيارمهمي چون تقسيم درياي خزر را بدون گذشتن از مراحل قانوني و زيرجلي انجام پذير گرداند تا حالا آقاي ميرفندرسكي مجبور شوند كه براي اثبات آن به اينگونه استنادها توسل جويند!
۳ـ من كتاب آن ا فسر انتظامي را كه مورد استناد آقاي ميرفندرسكي است ندارم. در كتابخانه هاي بعضي از دانشكده ها و كتابخانه مركزي شركت ملي نفت ايران هم كه مراجعه كردم آن كتاب را نداشتند. سراغ ناشر (شركت انتشارات علمي ) را گرفتم معلوم شد چندين سال پيش منحل شده وديگر وجود ندارد. اما اگر يك افسر نيروي انتظامي در ۱۳۵۰ مطلبي را كه آقاي ميرفندرسكي مدعي آن است نوشته و زير نظر مقامات بالاتر ارتش وساواك به چاپ رسانيده است چنان مطلبي نمي تواند محرمانه باشد. پس، آن پنهانكاري كه آقاي ميرفندرسكي دركتاب خود مدعي آن است واقعيت نداشته ودليلي درميان نبوده است كه هردو دولت ايران و شوروي (ومخصوصاً دولت شوروي) از افشاي آن خودداري نمايند.
۴ـ آقاي ميرفندرسكي مي نويسند: «حداقل در دو مورد دو ايراني سابق ، در نوشته هاي خود درسالهاي ۱۹۹۵ و ۱۹۹۶ تصريح كردند كه خط آستارا ـ گمش تپه خط مرزي ايران و اتحادشوروي درسالهاي گذشته بوده است ».
اولاً ايراني سابق و لاحق ندارد. ايراني در هر جا كه باشد ايراني است. ايراني بودن ديروز و امروز برنمي تابد. ثانياً از آن دو ايراني كه ايشان نام برده اند يكي آقاي علي گرانمايه است كه مقاله ايشان در شماره تابستان ۱۹۹۵ فصلنامه Central Asia Quarterly هم اكنون در پيش روي من است و من از جرأت و جسارت آقاي ميرفندرسكي در عجبم كه چنين نسبتي را به محقق ارجمند آقاي گرانمايه مي دهند. آقاي گرانمايه در بخش پاياني مقاله خود زير عنوان «نتيجه گيري» نظر خود را بدين گونه بيان مي كنند:
Opponents of the Iranian version who believe that the Caspian Sea was divided in the past do not have a legally- founded argument. A Kazakh claim that the Caspian Sea was divided by the ۱۹۴۰ Soviet- Iranian Agreement along an imaginary line between Astara and Hassan Quli42 is an obvious misunderstanding.
The reference to the Astara- Hassan Quli line was not made in the 1940 agreement, but in the Soviet - Iranian Aviation Agreement of 1964, which designated the line not as an international border in the Caspian sea, but as a demarcation between Flight Information Regions. «مخالفان تز ايران كه مي گويند درياي خزر در گذشته تقسيم شده بود به لحاظ حقوقي دليل محكمي در دست ندارند. ادعاي قزاقها كه درياي خزر به موجب قرارداد ۱۹۴۰ با خطي خيالي از آستارا تا حسنقلي تقسيم شده مبتني بريك سوء تفاهم آشكار است. از خط آستارا ـ حسنقلي در قرارداد ۱۹۶۴ ايران و شوروي سخن رفته كه موضوع آن مشخص كردن نواحي اطلاعات پروازها است و ارتباطي به تعيين مرز بين المللي در درياي خزر ندارد».
۵ـ ايراني ديگر مورد نظر آقاي ميرفندرسكي كه از او نام برده اند آقاي احمد احراراست كه گويا در شماره ۶۳۱ كيهان چاپ لندن از خط آستارا ـ گمش تپه ياد كرده اند. خوشبختانه آقاي ميرفندرسكي بلافاصله افزوده اند: «مستند آقاي احرار به اين مطلب اظهارات آقاي احمد ميرفندرسكي معاون سابق وزير امور خارجه و سفير ايران در اتحاد شوروي و كارشناس سرشناس كشور در زمينه روابط ايران و اتحاد شوروي بود». پس نوشته آقاي احرار را ـ بر فرض كه ايشان چنين مطلبي نوشته باشند ـ نمي توان به عنوان سندي مستقل جا زد. من معذرت مي خواهم كه چنين لحني را به كار مي برم زيرا آنچه آقاي ميرفندرسكي به آقاي علي گرانمايه نسبت داده اند نشان مي دهد كه به نقل قولهاي ايشان نمي توان اعتماد كرد. ايشان در جوابيه اخير مطلبي را به خود من نسبت داده اند كه حقيقت ندارد. ايشان مرقوم فرموده اند: «وي عقيده دارد كه قرارداد تركمانچاي ۱۸۲۸ نخستين سند قانوني راجع به نظام حقوقي درياي خزر است. اما پيش از قرارداد تركمانچاي، قرارداد گلستان ۱۸۱۳ كه در آن ذكر مي شود تنها كشتي هاي روسي مي توانند در آبهاي درياي خزر آمد و شد كنند وجود داشته است.»
ايشان كه جواب مقاله ۱۷ تيرماه ۱۳۸۱ را مي نويسند لابد آن را خوانده اند كه در همان آغاز سخن گفته ام: سلسله نسب نظام حقوقي درياي خزر را «بايد از عهدنامه گلستان ۱۸۱۳ پي گرفت كه نقطه پاياني جنگي ده ساله ميان ايران و روسيه بود و در نتيجه آن نواحي وسيعي در قفقاز، شامل داغستان و گرجستان و باكو و گنجه و شروان و تالش شمالي، از ايران جدا افتاد و هم به موجب اين عهدنامه بود كه ايران حق داشتن سفاين جنگي در درياي خزر را از دست داد».
اين نمونه ها نشانگر آن است كه ايشان در روايتهاي خود چندان پايبند صحت و امانت نيستند و از همين رو است كه من از جناب آقاي احمد ميرفندرسكي استدعا مي كنم لطف كنند و توضيح كافي درباره عبارت آخر نامه اي كه آقاي گيو ميرفندرسكي از قول ايشان آورده اند مرقوم فرمايند. ايشان البته بهتر مي دانند كه قراردادهايي از اين قبيل كه مورد بحث است گذشته از آنكه بر وفق قوانين داخلي ايران و شوري مي بايستي به تصويب مقامات قانونگذاري دو كشور برسد بروفق مقررات منشور ملل متحد نيز در دبيرخانه سازمان ملل مي بايستي ثبت شود. بحث من از يك واقعيت تاريخي است و من نظر خود را گفته ام و آن قسمت از مطالب آخر مقاله آقاي ميرفندرسكي كه از «سياستهاي سردرگم» وزارت خارجه ايران شكايت دارد جوابش با من نيست.
آخرين روزهاي يك ديكتاتور
بررسي كتاب درون انقلاب ايران نوشته جان.دي.استمپل
078372.jpg
گذشته چراغ راه آينده است. مردمان هرجامعه اي اگر حافظه تاريخي نداشته باشند، مجبورند كه هر امري را دوبار تجربه كنند. ايران به لحاظ جمعيتي از جوانترين كشورهاي جهان است. يكي از آسيب هاي اين تركيب جمعيتي، ضعف و حتي فقدان حافظه تاريخي است. براين اساس كتبي كه گذشته تاريخي ما را بازگو مي كنند از اهميتي بسزا برخوردارند. بي شك، يكي از مهمترين رخدادهاي تاريخ معاصرايران، پديده انقلاب اسلامي است كه در سال ۵۷ به نقطه اوج سرفصل تاريخي خويش رسيد.
درباره انقلاب۵۷كتابهاي فراواني به نگارش درآمده است.از يك منظر مي توان اين كتابها را به دوطبقه كلي تقسيم كرد: كتابهايي كه بطور عمده وجه تحليلي دارند و كتابهايي كه وجه توصيفي ـ تشريحي آنها بر وجه تحليلي شان غلبه دارد. هرچند برخي كتابها نيز سعي كرده اند صورتي تشريحي ـ تحليلي داشته باشند، اما باز يكي از دووجه يادشده در آنها غالب است.
از يك منظر ديگر هم مي توان اين كتابها را باز بر دو بخش تقسيم نمود: كتابهايي كه ازسوي كساني نگاشته شده است كه با انقلاب همدلي داشته و به اصطلاح از صف مردم به صف مقابل (يعني حكومت شاه و حاميانش) نگريسته اند و نيز كتابهايي كه نويسندگانش بنا به دلايلي (ازجمله مسؤوليتهاي شغلي و موقعيتي كه در حاكميت داشته اند) از آن سوي صف به اين سو نگريسته اند.
درباره كتاب
كتاب درون انقلاب ايران (نوشته جان.دي.استمپل ـ ترجمه دكتر منوچهرشجاعي ـ نشر مؤسسات خدمات فرهنگي رسا) يكي از كتابهاي قابل تأملي است كه در مورد انقلاب ايران منتشرشده است. دكتر استمپل در چهارسال آخر حكومت پهلوي عضو ارشد سفارت آمريكا در تهران و شاغل در بخش سياسي سفارت بوده است. براين اساس وي از نزديك خردشدن تدريجي حكومت شاه و رخداد انقلاب را ديده است.
وجه غالب اين كتاب عنصر تشريحي آن است. در عين حال نويسنده با توضيح سيررويدادها، سعي كرده است به صورت گذرا، تحليل هاي خود را نيز ارائه دهد. اما همانگونه كه اقتضاي موقعيت و منصب نويسنده است وي از آن سوي صف (يعني صف مقابل مردم) به انقلاب نگريسته و هرچند سعي كرده است به عنوان يك مسؤول سياسي سفارت به تحليل و بررسي ريشه هاي انقلاب بپردازد، اما به هرحال دغدغه اصلي او پاسخ دادن به سؤالهايي است كه در ذهن «يك مسؤول آمريكايي » مطرح مي شود. پرسشهايي در زمينه شكست سريع شاه ـ و به همين ترتيب آمريكا ـ و فروپاشي ناگهاني حكومتي كه به ظاهر بسيار مستحكم به نظر مي رسيد و كمتر تحليلگري اين فروپاشي را پيش بيني مي كرد. مستقل از اين نكته، آشنايي استمپل با زبان فارسي، حضور نسبتاً طولاني و همزمان با انقلاب در ايران، تماس او با بسياري از مسؤولان ايراني و از جمله مخالفان حكومت شاه و … باعث شده است كه كتاب فوق از اهميتي درخور برخوردار شود و به همين علت بسياري از تحليلگران انقلاب اسلامي ايران، در تحليل حوادث و مناسبات سياسي ـ اقتصادي دوران انقلاب، و بويژه ماجراي گروگانگيري آمريكايي ها در سفارت به كتاب استمپل استناد كنند.
آگاهي هاي توريستي
اطلاعات استمپل البته نواقص و اشكالات فراواني هم دارد كه در پيشگفتار كتاب به برخي از آنها اشاره شده است و در متن كتاب نيز خودنمايي مي كند. به عنوان نمونه، استمپل از واژه مجاهدين براي اشاره به هرمذهبي مسلح استفاده مي كند چه براي مجاهدين خلق و چه براي اعضاي سپاه پاسداران و كميته هاي انقلاب و … همچنين در كتاب، از موجوديت گروه هاي چپ و بويژه توان چريكهاي فدايي با اغراق فراواني يادمي شود كه به دور از واقع به نظر مي رسد. ضمن اينكه مورد اخير مي تواند برخاسته از ترسي باشد كه در نگاه غربي ـ بويژه آمريكايي ـ از «چپ» در برخورد با ايران هميشه وجود داشته است. همچنين اطلاعات نويسنده از افراد و جناحها در ايران از نظر يك خواننده ايراني، اطلاعاتي محدود و ضعيف و برخاسته از يك نگاه بيروني و گذرا و به اصطلاح «توريستي» است.
به هر حال استمپل در ردگيري انقلاب ايران به روحيات مردم ايران نيز توجه كرده است . وي احساس ناامني، بدگماني، خودبيني و بي اعتمادي به ديگران را كه در دو حوزه تقابل نو و كهنه و خصومت با دستگاه حاكم انعكاس مي يابد، از ويژگيهاي ايرانيان معرفي مي كند(ص۲۸).
استمپل همچنين به وضع مذهب و روحانيت در ايران توجه داشته است. هرچند به نظرمي رسد نگاه او مانند اكثر غربي ها به دين بسيار سطحي و صرفاًناشي از تحولات انقلاب است. در هر حال او به پيوند هميشگي بازار و مسجدپرداخته و گفته است: هزينه هاي حوزه علميه و نيز تا۸۰درصد هزينه گذران روحانيون توسط تجار تأمين مي گردد. وي مي افزايد: تجار نه فقط بودجه را تأمين مي كنند بلكه در ساماندهي امور هم دست دارند (ص۷۱). وي همچنين به تحليل رهبري انقلاب مي پردازد و هرچند در كل كتاب هيچگاه نگاه دوستانه و همدلانه اي به ايشان ندارد، امابه «خميني، آيت الله كاريزماتيك» (ص۷۳) توجه و تأكيدي جدي دارد و مي گويد: «در جمعيت هاي شهري تهران، نيرويي كه [امام] خميني را ستايش مي كند (غالباً مردان بين ۱۳تا ۳۵سال) ستايش شان به شور و اشتياق مذهبي شباهت دارد.» (ص۷۵).
مسأله بي. بي. سي
نويسنده در پيگيري مسيرحوادثي كه به انقلاب منجرشد به مسائل مختلفي ازجمله حضور وسيع آمريكايي ها در ايران مي پردازد و اطلاعات دست اولي از آمار حضور آمريكايي ها ارائه مي كند. وي تعداد كارمندان، وابستگان و آمريكايي ها را در ايران از سال ۱۳۵۱ تا ۱۳۵۷ به دقت در جدولي ارائه كرده و افزوده است: «مهمتر از همه افزايش شديد آمريكاييان صاحب مشاغل آزادبود كه از ۱۹۷۲ تا ۱۹۷۸ ، ۶۰درصد افزايش يافتند.» (ص۱۱۱). وي به احساسات ضدآمريكايي و ريشه هاي آن در ايران اشاره مي كند؛ هرچند بخشي از آن را افراطي و غلو شده مي داند كه از نگراني هاي نادرستي همچون شايعه تجمع عده زيادي از ساواكي ها در مقطع اوليه انقلاب در سفارت آمريكا نشأت مي گيرد.
وي همچنين به رشد فساد و رشوه خواري در حكومت شاه از جمله درخريد اسلحه اشاره مي كند كه به بازداشت تعدادي از شخصيتهاي لشگري و كشوري منجر مي شود. (ص۱۱۴)
هرچند براي افراد حاضر در انقلاب نكته تازه اي نيست ولي براي خواننده جوان جالب است كه استمپل نيز به نقش راديو بي. بي. سي در انقلاب ايران مي پردازد: «در ماه دسامبر، دولت ايران از بي. بي. سي به عنوان «دشمن شماره يك مردم» ياد مي كرد و به «ماده آتش افروزي» كه از طريق بخش خارجي اين همپيمان قديمي [انگليس] پخش مي گرديد، معترض بود»(ص۱۴۹). اين موضوع نشان مي دهد كه برخي حكومتگران براي نپذيرفتن مسؤوليتهاي خويش در پيدايش مشكلات و معضلاتي كه به انتقاد يا اعتراض مردم منجر شده است، فرافكني كرده و اعتراضات و مطالبات تحول طلبانه را به آن سوي مرزها، نسبت دهند.
سراشيب سقوط
«سراشيب سقوط» عنوان بخش هشتم از پانزده بخش كتاب است كه در بخشي از آن به «كوششهاي محرمانه در راه سازش» (ص۲۰۷) اشاره شده و اطلاعاتي درباره مذاكراتي براي پيوندزدن برخي منتقدان و مخالفان داخلي با حكومت درج شده است. البته گفته مي شود كه اين امر بخاطر «سرسختي (آيت الله) خميني» (ص ۲۱۰) و نيز «تمايل شاه براي حفظ سلطه خود» و تأكيد او براي «حفظ كنترل ارتش» (ص۲۱۱) به بن بست مي رسد. نويسنده در جاي ديگر نيز با تأكيد از «تكبرشاهانه» (ص۳۶۹) ياد مي كند. استمپل معتقد است: «شاه خواهش افراد فهميده و هوشيار اطراف خود را كه مي گفتند آزادسازي سياسي و عدم تمركز (كه شاه در آن ساليان به آن تمايل نشان داده بود) اگر جدي گرفته شود بايد شامل سهيم شدن ديگران در قدرت باشد، نپذيرفت.» (ص۳۶۷). وي افزون بر تكبر شاه بارها از ترديد و ناتواني وي در تصميم گيري ياد مي كند و مي گويد: «فقدان يك استراتژي كه بتواند مخالفين پيشين را وارد نظام سياسي كشور كند موجب گرديد تا ميانه روها مجبور شوند كه با انقلابيون سازش ناپذير متحد گردند.» (ص۳۶۹).
به عقيده نويسنده: «درك شاه ازجدي بودن معضلات خود كلاً نارسا بود، بدواً به اين دليل كه نمي دانست در كشورش چه مي گذرد؛ از آنجا كه برنامه جامعي نداشت هيچگاه طرحي را كه كمتر از حفظ مقام او باشد و اندكي از جايگاه خود تكان بخورد، تدوين نكرد.» (همان).
او همچنين مي نويسد: «شاه اين امر را براي مخالفان آسان كرد تا به جاي اصلاحات، انقلاب را انتخاب كنند.» (ص۳۸۰)
وي در جايي ديگر مي افزايد: «شاه بيشتر به ساواك متكي گرديد و كساني كه نارضايتي اندكي داشتند با خشونت به اردوي مخالفين رانده شدند.» (ص۴۳۱). وي همچنين مي گويد: «گروه هاي غيرمتجانس تنها برپايه دشمني با رهبركشور متحد گرديدند.» (ص۴۳۲). وي البته تصريح مي كند كه در نهايت، شاه به نقطه اي رسيد كه به زعم وي «نه مي خواست و نه مي توانست كساني را كه به همكاري تن درنمي دادند، مجازات كند.» (ص۴۳۹).
چه مي شد اگر…
گرايش ديگري كه به صورت لايه اي پنهان در كتاب به چشم مي خورد اين است كه گويا استمپل معتقد است شاه اگر در وارد كردن «ضربت متقابل» (ص۳۶۹) مردد و ناتوان نبود، شايد آينده او و حكومتش شكل ديگري مي يافت. او در بخشي سطحي و ضعيف تحت عنوان «چه مي شد اگر…» به انعكاس اين گرايش خود پرداخته و گفته است: «چه مي شد اگر شاه روشي را در پيش مي گرفت كه مشاركت مخالفان در بازسازي نظام سياسي كشور افزايش مي يافت.» (ص۳۸۴).
نويسنده با اشاره به حوادث [مشكوك] ۵نوامبر كه «تقريباً سفارت انگليس و بخش بزرگي از مركز شهر تهران غارت شد»، مي نويسد: «آن شب اگر شاه يك حكومت نظامي واقعي نيرومند اعمال كرده بود و به قصد كشتن، فرمان تيراندازي داده بود شرايط لازم الاجراي قبلي براي اعاده نظم را فراهم كرده بود.» (ص ۳۸۶).
وي همچنين اشاره مي كند: «هنگامي كه رئيس جمهوري يكي از كشورهاي همسايه در دسامبر ۱۹۷۸ با شاه ملاقات نمود به او نصيحت كرد كه ۷۰۰ملا را اعدام كن و اين گرفتاري را تمام كن[!]» (ص ۳۸۷)
وي در جايي ديگر مي نويسد: «اگر ارتش پس از قضيه ميدان ژاله عليه شريف امامي كودتا مي كرد و مقاومت هاي پيامد آن را در هم مي كوبيد نظم شديد بازمي گشت اما مبارزه با رژيم از ميان نمي رفت.» (ص۳۸۷) اما استمپل كه مي گويد:اما مبارزه از ميان نمي رفت» ديگر نمي گويد كه حكومت با «ادامه مبارزه» چه مي بايست مي كرد!
اما در هر حال به نظرمي رسد كه تأكيد اصلي استمپل براين است كه «شاه كمتر مستبدانه عمل كند و بيشتر تمايل خود را بطور آشكار براي سازش و مصالحه جدي ابراز دارد.» (ص ۳۸۸).
وقايع اجتناب ناپذير
سرانجام در فصل پاياني كتاب، استمپل به بررسي اهميت انقلاب ۵۷ مي پردازد ولي باز در پي پاسخ به اين سؤال است ـ كه گويا همواره در پس ذهن و ناخودآگاه او حضور دارد ـ «آيا انقلاب ايران قابل پيشگيري بود؟» (ص۴۲۶) او معتقد است: «از سال ۱۹۶۳ تا ۱۹۷۸ (۱۳۴۲ تا ۱۳۵۷) طي ۱۵سال توسعه و پيشرفت در ايران، همه كس از نظر مادي منتفع گرديد، برخي كمتر و برخي بيشتر؟ هرچند كه توده هاي مردم از نظر رواني با ساختار حكومت بيگانه شدند. مردم متوجه گرديدند كه از داشتن حق اظهارعقيده مؤثر در امور سياسي مملكت محروم شده اند و يا نسبت به ديگران به صورت شهروندان درجه دوم درآمده اند. چيزي كه در ايران اتفاق افتاد، مؤيد اين نظر است كه انقلاب زماني به وقوع نمي پيوندد كه شرايط زندگي در بدترين وضع باشد، بلكه هنگامي حادث مي شود كه وضع رو به بهبودي مي رود، اما با انتظارات هماهنگ نمي شود»
نويسنده مي افزايد: «يك نظريه ساده پيش پاافتاده بايد دورريخته شود. اين صحت ندارد كه مردم هميشه از دولتي پشتيباني مي كنند كه معيارهاي زندگي آنها را بهبود بخشيده است. شاه به دليل پيشرفت هاي اقتصادي تصور كرد كه مردم به حمايت از رژيم او ادامه خواهند داد، همچنانكه اوضاع بهتر شد، توجه مردم بيش از پيش از مسائل حداقل رفاه، به داشتن آزادي بيان معطوف گرديد. تمايل مردم به داشتن يك نقش سياسي واقعي و يا دست كم، داشتن تصوري از يك نقش سياسي بطور وسيع افزايش يافت.» (ص۴۲۶)
چشم اندازهايي نه چندان روشن
افزون برتشريح تحليلي انقلاب ايران، گزارش استمپل از ماجراي اشغال سفارت آمريكا، قابل استفاده پژوهشي است. البته وي اين ماجرا را از «تصرف سفارت آمريكا: نخستين بار» (ص۲۵۴) آغاز و به اشغال سفارت در هفته هاي نخست پس از پيروزي انقلاب توسط گروههاي چپ ـ كه با دخالت دكتر يزدي، وزيرامورخارجه وقت به پايان رسيد ـ آغاز كرده است. جزيياتي را كه استمپل در اين كتاب ذكر كرده است، در كمتر كتاب ديگري در كشور مي توان يافت.
استمپل در انتهاي كتاب به پيش بيني فرجام «حكومت اسلامي» مي پردازد و مي نويسد: «… در موقع خود ـ به رسم ديرينه ايرانيان ـ دو، پنج يا هفت سال بعد ـ شرايط، يك «قلدر» جديد، يك رضاه شاه به ايران عنايت خواهدكرد. خواه يك شاه يا يك فرمانده، از چپ يا راست… ديكتاتور تازه كار كه با نيروي شخصيت خود شناخته خواهدشد، ايران را دوباره متحد خواهدكرد…»(ص۴۴۴).
استمپل با نگاه يك آمريكايي، چشم انداز آينده ايران را در بهترين وضع، تيره و در بدترين وضع، مصيبت بار» (ص۴۴۱) ـ و بلافاصله، بازداشت ۵۲آمريكايي را «عملي غيرعادي و غيرقانوني» ـ دانسته است. واضح است كه در اين قسمتها «تمايل» نويسنده بر «تحليل» او بشدت تأثيرگذار بوده است. براي اثبات نادرستي پيش گويي، استمپل آيا نمي بايست «حاكميت، مردم و روشنفكران» با تعامل با يكديگر و با درس گيري از آموزه ها، مسير حوادثي كه منجر به فروپاشي حكومت استبدادي شاه شد، به بازسازي ايران براساس آرمانهاي انقلابي مي پرداختند و بپردازند؟
فاجعه جنگ با ايران
• در ايران تعداد بسيار زيادي از مردم به رئيس جمهور منتخب شان رأي دادند
تا يك دوره اصلاحات و پيشرفت مسالمت جويانه را پيگيري كنند.
غرب بايد بگذارد مردم ايران خود تصميم بگيرند كه چگونه دولتي را مي خواهند
078384.jpg
سيمون تسيدان در يادداشت ۳۱ جولاي خود درست گفته است كه جنگ با ايران مي تواند عواقب وخيمي داشته باشد. اين جنگ مي تواند براي ايالات متحده كه مدعي برتري اخلاقي و نظامي دموكراتيك است، براي ملت ايران و مردمي كه در تكاپوي اصلاحات و تغيير هستند و نيز براي سازمان ملل كه در صورت صدور مجوز جنگ بر مبناي پيش داوري ها و جنگ طلبي آمريكا، تمام اعتبارش را از دست مي دهد، اقدامي فاجعه بار محسوب شود.
شهروندان فعال
چهارده سال است كه من به عنوان سياستمدار منتخب مردم عمل كرده ام و به آرمان دموكراسي پايبندم، با اين حال، اكنون تازه و بيش از پيش به بعضي واقعيت ها پي مي برم.
جرج بوش اكنون و در پي انتخاباتي بحث انگيز در مقام رياست جمهوري ايالات متحده قراردارد و از جانب شمار حداقلي از شهروندان برگزيده شده است كه گزينه هاي محدودي براي انتخاب داشتند.
در ايران، اما تعداد بسيار زيادي از مردم به رئيس جمهور منتخبشان رأي دادند تا يك دوره اصلاحات و پيشرفت مسالمت جويانه را پيگيري كند. غرب بايد بگذارد مردم ايران، خود تصميم بگيرند كه چگونه دولتي را مي خواهند.
براي تحقق جامعه مدني، ملزوماتي ـ شامل شهروندان آگاه و فعال ـ وجود دارد كه اين ملزومات را بايد در مسير جست وجو براي دموكراسي پذيرفت. شايد بهتر باشد بوش به جاي دنبال كردن منافع حرفه اي خود از طريق ابزار دولت، بر جذب دخالت دادن شهروندان آمريكايي در امور حكومت معطوف شود.
مردماني فوق العاده
ايالات متحده مي تواند از قدرت اقتصاديش به گونه نيرويي در جهت انجام اقدامات سودمند استفاده كند.
بخش اعظم احساس خشم و نااميدي در كشورهاي در حال توسعه، از فقر و بي عدالتي نشأت مي گيرد.
تصور كنيد در صورتي كه دولتهاي غربي، يك دهم بودجه دفاعي شان را به كمكهاي خارجي اختصاص دهند و به اعزام پزشك و معلم براي كشورهاي درگير با مشكلات گوناگون، مبادرت كنند، چه تغيير محسوسي را شاهد خواهيم بود.
چنانچه ايالات متحده، دست دوستي به جانب ايران درازكند، خواهد ديد كه ايراني ها چه مردمان فوق العاده اي هستند. اما آمريكا در صورت حمله به ايران، سزاوار تحقير از سوي دنياي متمدن خواهد بود.
حكايت يك بازمانده
بمبي كه روي ناكازاكي افتاد جان ۷۴ هزارنفر را گرفت، همين تعداد را مجروح و ميليونها نفر را بي خانمان كرد. فوميكو ميورا شاعر كه در آن زمان ۱۶ ساله بود، روز واقعه را به خاطر مي آورد.
نهم آگوست نزديك است و من دوباره واقعه بمباران اتمي ناكازاكي را كه ۵۷ سال پيش وقتي يك دختربچه مدرسه اي بود، رخ داد، به خاطر مي آورم. من حالا ۷۳ ساله هستم و حالا همين امروز صداي كساني كه براي كمك جيغ مي كشيدند و فرياد مي زدند در گوشم مي پيچد. آن بمب اتمي ۷۴هزار نفر را كشت و ۷۵هزار نفر را مجروح كرد. قدرت انفجاري آن به اندازه ۲۱هزار تن تي.ان.تي بود و دماي مركز انفجار به ۳ تا ۴ هزار درجه سانتيگراد رسيد. تقريباً تمام كساني كه در شعاع ۴ كيلومتر انفجار قرارداشتند سوختند و يا به شدت مجروح شدند.
هيچكدام از ۲۴۰ هزارنفر جمعيت ناكازاكي خود را براي حمله اتمي آماده نكرده بودند من به خاطر مي آورم كه صبح آن روز آژير خطر حمله هوايي به صدا درآمد. اما چند ساعت بعد لغو شد. يادم نمي آيد بطور دقيق چه ساعتي، اما فكر مي كنم قبل از ۸ بود. هوا آن روز بسيار گرم بود. قبل از غروب جيك جيك پرندگان به گوش مي رسيد. در هواي گرم گرفته ما در لباسهاي آستين دار و كلاهخودها كه قرار بود ما را درمقابل سوختن و جراحت حفظ كند، عرق كرده بوديم.
براي همين وقتي خطرحمله هوايي از بين رفت، ما احساس راحتي كرديم، لباسهايمان رادرآورديم و سركارمان رفتيم. بنابر يك آيين نامه دولتي كه در سال ۱۹۴۴ صادر شده بود، دانش آموزان راهنمايي و دبيرستاني سراسر ژاپن به كار در صنايع اسلحه سازي و نظامي فراخوانده شده بودند. مردم ژاپن، بدون توجه به سن و يا جنسيت، كار مي كردند و عمر ارزشمند خود را قرباني جنگ مقدس مي كردند.
در ۲۸۰۰ متري انفجار
ساعت ۱۱ من حس كردم كه صداي يك جنگنده ب ۲۹ به گوش مي رسد. من تعجب كردم چطور در حالي كه وضعيت عادي اعلام شده است يك جنگنده آمريكايي بر فراز شهر پرواز مي كند. صداي ضدهوايي هم به گوش نمي رسيد. ما با لباس معمولي مشغول به كار بوديم و تمام پنجره ها و درها به خاطررطوبت و گرماي زياد در ساختمان دوطبقه ما باز بود.
در آن لحظه، يك رعد وحشتناك، هزارها برابر قويتر از يك رعدوبرق به من ضربه زد. حس كردم كه چشمانم از حدقه درمي آيد. فكر كردم يك بمب بزرگ در اطراف ساختماني كه در آن بوديم، منفجر شده است. از روي صندلي پريدم و باد شديدي پنجره ها و درها، سقف و ديوار ها را محكم به هم كوبيد و تمام ساختمان را لرزاند. قبل از آنكه از هوش بروم به ياد مي آورم كه به سمت پله ها دويدم. جريان باد داغ با خود تكه هاي شيشه خرده و سيمان آورده بود. اما دماي هوا مثل مركز انفجار كه همه چيز در آنجا ذوب شده بود، نبود. من بعداً فهميدم كه گرما هرچه از مركز انفجار دور مي شد، كمتر مي شد. من در ۲۸۰۰متري مركز انفجار قرارداشتم.
وقتي به هوش آمدم عصر شده بود. من در حياط جلوي ساختمان افتاده بودم. هنوز نمي دانم چگونه به آنجا رسيده بودم. تنم از تكه هاي شيشه، چوب و سيمان پر شده بود و از دو بازويم خون جاري بود. تمام بدنم كوفته و درد مي كرد. پيراهن سفيد آستين كوتاهم كه مقامات دستور داده بودند زنان، جوانان و سالخوردگان بپوشند، پاره شده بود و خونين بود. به شكل عجيبي آرام بودم. به ساعت مچي ام نگاه كردم.كاملاً شكسته بود.
روي خرابه ها نشستم و غروب را تماشا كردم. فكر كردم كه اين پايان ناكازاكي و ژاپن است. دعا كردم خانواده ام زنده مانده باشند و از جراحات جان سالم به در برده باشند. به من ياد داده شده بود كه باد الهي روزي بر فراز ژاپن خواهد وزيد و كشور را از بحران حفظ خواهدكرد و ما را پيروز خواهدكرد. اما در آنجا دريافتم كه باد الهي به هواپيماي آمريكا حمله نكرد و به جاي آن يك بمب عظيم بر فراز ما منفجر شد. درست زماني كه كوچكترين آمادگي براي مقابله با آن نداشتيم.
بيماري بمب اتمي
تقدير آن بود كه من جان سالم درببرم. اما روال عادي زندگي من در زمان جنگ ناگهان به وحشت و مرگ تبديل شده بود. من از زنده ماندن عذاب وجدان داشتم.
درست كمي بعد از انفجار، بسياري از بازماندگان متوجه شدند كه گرفتار بيماريهاي غريبي شده اند. استفراغ، كم اشتهايي، اسهال، تب شديد، خالهاي بنفش در نقاط مختلف بدن، خون ريزي از دهان و گلو، ريزش مو و كاهش تعداد گلبولهاي سفيد، ما نام «بيماري بمب اتمي» را براي بيان اين بيماري برگزيديم و بسياري از كساني كه تنها جراحتهاي سطحي داشتند چند ماه بعد كشته شدند. كمبود دارو و اطلاعات و تأثيرات بعدي مواد راديواكتيو امكان مداواي مؤثر را غيرممكن كرده بود. كمكهاي اوليه تنها چيزي بود كه ما در اختيار داشتيم.
چند دهه بعد، من بخاطر سرطان چندبار زير عمل قرارگرفتم. سرطاني كه به علت مجاورت با موادراديو اكتيو بروز كرده بود. به هرحال، من نابود نشدم. بخاطر خدا و بودا بود كه توانستم زنده بمانم. بخاطر تمام كساني كه بدون هيچ ترحمي كشته شدند و همچنين بخاطر خودم كه مي خواستم سالها زنده بمانم. جسم من ماندگار نيست، اما معتقد هستم كه روح من شكست ناپذير خواهد بود. از صميم قلب آرزو مي كنم كه تمام انسانها به درجه اي از خرد برسند كه در آينده نزديك استفاده از سلاح اتمي را بطور كامل منع كنند.
در ايران سياسي امروز بخوانيد:


|   شناسنامه   |   آرشيو   |