سه شنبه ۲۲ مرداد ۱۳۸۱ - ۴ جمادي الثاني ۱۴۲۳
Tue, Aug 13, 2002
فرهنگ و پايداري
شماره ۲۲۱۰
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اخبار ايران
اجتماعي
اجتماعي (زن)
گزارش روز
بين الملل
گفت و گو
گوناگون
سرزمين مادري
فرهنگ و انديشه
فرهنگ و پايداري
فرهنگ و هنر
اقتصادي
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
ضميمه ۱
ضميمه ۲
ضميمه ۳
ضميمه ۴
ضميمه ۵
ضميمه ۶
ضميمه ۷
آرشيو
به ياد شهيد ماندگارعزت الله (فرهاد) ميري
به مناسبت سالگردايام بازگشت آزادگان سرافراز از سفر اسارت
به ياد شهيد ماندگارعزت الله (فرهاد) ميري
تقديرتو اين بود برادر!
اي عزيز سرافراز، اي رزمنده دلير به ميهن اسلامي خوش آمدي. تو درعمليات والفجر ۶با رشادتي تمام درمنطقه بستان (تنگ چذابه) با شجاعت در مقابل دشمن ايستادي و با تمام وجود از ميهن اسلامي دفاع نمودي، دشمن كه توان مقابله با تو و همرزمانت را نداشت با كاليبر ۵۰نخاعت را نشانه گرفت ، تا نتواني سرپايت بايستي وبا آنها نبردي جانانه داشته باشي، درآن شب به ياران و همرزمانت مي گفتي كه به حمله ادامه دهند ويك قدم عقب نشيني نكنند. حتي به فرمانده گردان كه زخم عميق تو را مي بست وقصد داشت تن مجروحت را به عقب برگرداند جواب نه دادي وبه او گفتي كه همين جا منتظر شما مي مانم و ا ز او خواستي كه به حمله خود ادامه دهد ومنطقه را از لوث دشمنان پاكسازي كنند.
آري اي عزيزم تو مقاومت كردي وهمچنان با تني مجروح و بي رمق سه شبانه روز در بيابانها ونيزارهاي حورالهويزه منتظر شدي تا همرزمانت تو را به عقب بازگردانند. تقديراين بود كه به جاي آغوش دوستان، دشمنانت تو را با تني مجروح اسير كنند وبه جاي منتقل كردن به بيمارستان و مداواي تن فلج شده ات تو را به اردوگاه منتقل كردند. بنابه گفته دوستان آزاده ات درآن حال و احوال هنوز از مبارزه با بعثيون دست برنداشتي وبه برادران اسير روحيه مي دادي وچون دشمن تحمل وجود تو را نداشت نام تو را در ليست اسرا قرار نداد. نام تو مفقودالاثر گذاشته شد وبعداز ۶ماه اسارت وغريبي خبر شهادت تو را به ما اعلام كردند. چشمان منتظر پدرومادر براي هميشه از ديدار جمالت بي نصيب شد و قلب مجروح آنان براي هميشه داغدار ماند. اگر جسم تو با ما نبود اما ياد و نام تو جاودانه ماند. آري برادرم بعد از ۱۸سال دوري از وطن پيكر سبكبار تو را مي آورند درحالي كه بعضي از منتظران تو درقيد حيات نيستند بخصوص مادرچشم انتظارت كه بعد از ۱۷سال دارفاني را وداع گفت.
يادتان جاودانه و راهتان پررهروباد
برادرت
همرزمانتان رابيابيد و با آنان محفل انس تشكيل بدهيد
078246.jpg
آقاي حبيب الله بهرامي بيرگاني با ارسال يكي از عكسهاي يادگاري خود از دوستان همرزمش كه درعكس حاضرند خواسته است تا يكبارديگر دورهم جمع شوندو خاطرات روزهاي جنگ را با هم مروركنند.
ايشان در رابطه با عكس نوشته است؛ اين عكس در بهمن ماه ۱۳۵۹ درمنطقه دشت عباس گرفته شده است و نفرات حاضر در عكس عبارتند از: نفرات ايستاده از راست: آقايان محمدي، انباري، بهرامي، رستمي، غفاري و زراع و نفرات نشسته از راست: گودرزي، خليلي، شهيد بربري و عباسي.
از دوستان و همرزمان آقاي بهرامي درخواست مي شود همه روزه به جز پنجشنبه از ساعت ۱۷ الي ۲۰ باشماره تلفن ۸۷۶۱۱۹۸ بخش ادب و فرهنگ پايداري تماس بگيرند تا ترتيب ملاقات آنان در محل روزنامه ايران داده شود.
به مناسبت سالگردايام بازگشت آزادگان سرافراز از سفر اسارت
آب خاك آتش
078252.jpg
او كه فارسي بلد بود گفت: «حرف بزن»
چيزي نگفتم. فقط نگاهش كردم. ازتوي راهرو صداي ناله مي آمد. مهربانترگفت: «حرف بزن تا كتك نخوري»
ـ گفتم: آب... تشنمه.
فرمانده «قاطع» روي نيمكت نشست. پلاك، عكس دگمه اي امام و قرآن جيبم روي ميزش بود. او كه كلاه قرمزي سرش بود دستم را پيچاند.
«من اي كتيبه انت»
ـ گفتم: آب
دستم را بيشتر تابيد.
او كه فارسي بلد بود، گفت: «ميگه مال كدوم واحدي؟»
نگفتم از لشگر حضرت رسول(ص) فقط گفتم: يازهرا(س).
فرمانده قاطع كوبيد توي صورتم، چشمم سياهي رفت. صداي ناله اي توي راهرو پيچيد. او كه كلاه قرمز سرش بود، زخم پايم را لگدكرد. تامغز استخوانم تيركشيد.
دادكشيدم: پام... پام قطع شد.
بيسيم چي صدازد: محمد. محمد. محمدازعلي.
كسي جواب نداد.
گفتم: بگو داريم قيچي مي شيم. بيا دست بده...
بيسيم چي گفت: دست بده. داريم قيچي مي شيم.
گلوله اي صفيركشان آمد. از روي دژ قناسه چي يك خال نشاند توي پيشاني اش. بيسيم چي پلك نزد. فقط گوشي را توي هوا رهاكرد و افتاد روي خاك. عباس را صدازدم. خمپاره ديگري توي سينه خاكريز نشست. گوشهايم زنگ زد. دادكشيدم: پام... پام... قطع شد...
كسي به كمكم نيامد. كسي نبود كه بيايد. عباس توي شيار خرخر مي كرد. تيرخورده بود توي گلويش. او كه سايه اش روي نعش عباس افتاده بود، اسلحه اش را به طرفم گرفت.
ـ ارفع ايديك
خواستم دست ببرم طرف اسلحه ام كه نبود.
گفت: قم
چيزي نگفتم. فقط نگاهش كردم. اسلحه اش را تكان داد.
ـ تعال
گفتم: پام... پام قطع شده
او كه كلاه قرمزي داشت گفت: «حرس خميني»
چيزي نگفتم. فقط خيره نگاهش كردم.
او كه فارسي بلدبود، گفت: «ميگه پاسداري؟»
توي چشمهاش زل زدم.
زنجير پلاك توي دست فرمانده قاطع چرخيد.
گفتم: آب
كسي نيامد.
گفتم: ياسقاي دشت كربلا
عباس فقط بلندشد. باد لاي پليت هاي سنگر زوزه مي كشيد.
گفتم: پيراهن منو هم بنويس.
گفت: چي؟
گفتم: بنويس مي رويم تا انتقام سيلي زهرا(س) را بگيريم
گفت: خيلي طولانيه، جانمي شه.
گفتم: كوچكتر بنويس.
گفت: آنوقت خوانده نمي شه.
گوشهايم زنگ مي زد.
چيزي نگفتم.
او كه فارسي بلدبود، گفت: اين چيه پشت پيرهنت نوشتي»
گفتم: آب...
دوباره كابل خورد توي كمرم.
ناله كردم.
او كه فارسي بلدبود، گفت: چرا به سازمان پناهنده نمي شي؟»
پوزخند زدم.
گفت: لاتضحك
خنديدم.
كابل خورد توي سرم.
او كه كلاه قرمزي داشت روي زخم پايم ايستاد. ازحال رفتم.
ـ شيسمك
او كه فارسي بلدبود، گفت: «ميگه اسمت چيه؟»
گفتم: تشنمه... علي... آب
درد تنم را لرزاند. يادم آمد كه آب به عربي مي شود ماء.
گفتم: «ماء»
او كه كلاه قرمز سرش بود، موهايم را چنگ كرد.
گفتم: آب... ماء
اززخم پايم خون جاري بود. او كه اسلحه اش روي سينه ام بود، گفت: ليتحرك
ناله كردم: ... پام
از پشت خاكريز چندنفر ديگر هم آمدند. او كه سبيل سياه و كلفتي داشت به عكس دگمه اي امام كه روي سينه ام بود، نگاه كرد و به عربي چيزي گفت.
طعم خون توي دهانم بود.
او كه كلاه قرمزي سرش بود، گفت: «مجوس»
خواستم بگويم «ماء» اما نگفتم.
او كه فارسي بلدبود، گفت: «چرا اومدي جبهه»
دنبال كلماتي گشتم تا به عربي جوابش را بدهم. چيزي به خاطرم نيامد. فرمانده قاطع عكس دكمه اي امام را پرت كرد روي زمين. گفت: روح
گفتم: آب...
گفت: خلي رجلك
او كه فارسي بلدبود، گفت: «ميگه پات رو بذار روش»
خواستم تف كنم توي صورتش، اما نكردم، خيره شدم به چشمهايش كه سرخ بود مثل كاسه خون.
گفتم: برو
عباس گفت: تنها نمي رم. يابا هم يا هيچكدوم.
عكس ماه افتاده بود روي دريا چه ماهي. و هي مي لرزيد. گفتم برو عباس نرفت. سه راه دوباره زيرآتش بود.
او كه اسلحه اش را به طرفم گرفته بود، گفت: ارفع ايديك
دستهايم را بردم بالا.
گفت: ارفع...
بردم بالاتر
چفيه را بستم به پايم. صدازدم: «توي كمين كيه؟»
بيسيم چي گفت: داريم قيچي مي شيم.
دوشكاي روي دژ يك دم آرام نمي گرفت. عباس خرخركرد. او كه سبيل كلفتي داشت، ايستاد بالاي سرعباس. وقتي قنداقه اسلحه اش خورد توي كمرم، فهميدم كه بايد راه بيفتم. لنگيدم.
عباس خرخرمي كرد. صداي تيرآمد. برگشتم. او كه سبيل سياه داشت بالاي سرعباس بود. خنديد. سبيلش تكان خورد. عباس خرخرنكرد. تاپشت خاكريز لنگيدم. او كه اسلحه اش را توي كمرم فشارمي داد، گفت: «اجلس»
نشستم. اسلحه اش را انداخت روي شانه اش. دستهام را پيش بردم. با سيم تلفني كه پيداكرده بود، مچهايم را بست.
گفتم: پام... پام رو ببند... خونريزي داره...
سيم را دور مچهايم محكم كرد، طوري كه توي پوستم فرورفت.
گفتم: پام...
نعش عباس توي شيارماند. او كه كلاه قرمزي داشت، خسته شد ازبس كابل زد توي كمرم. كلاهش را برداشت گذاشت روي ميز. جاي كلاه موهايش را شكل داده بود... ازحال رفتم...
كسي آب پاشيد توي صورتم.
گفت: خلي رجلك
او كه سبيل سياهي داشت جلودويد. موهايم را چنگ كرد و كشيد طرف جاده. روي سينه خاكريز يك نعش افتاده بود. با دستهاي بسته، غرق خون، انگار تيربارانش كرده بودند. پيشاني بندقرمزي داشت.
سبيلش تكان خورد از خنده. به عربي چيزي گفت كه نفهميدم. او كه دستهايم را بسته بود مرا كشيد طرف كاميون... لنگيدم.
چشمهايم را بست. هلم داد توي كاميون. كاميون راه افتاد. سرم را روي زانو چرخاندم. چشم بند بالاآمد. سربازي كه توي كاميون بود چيزي نگفت فقط بيرون را نگاه كرد.
***
فرمانده قاطع گفت: روح
خيره نگاهش كردم.
او كه كلاه قرمزي داشت گفت: خلي رجلك
پوزخند زدم.
گفت: لاتضحك
تف كردم توي صورتش
فرمانده قاطع كلتش را درآورد
او كه فارسي بلدبود، هلم داد. افتادم روي زمين.
فرمانده قاطع آمد بالاي سرم.
خواستم به عربي چيزي بگويم، يادم نيامد.
سبيل فرمانده قاطع تكان خورد.
گفتم: فزت و رب الكعبه.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |