سه شنبه ۲۲ مرداد ۱۳۸۱ - ۴ جمادي الثاني ۱۴۲۳
Tue, Aug 13, 2002
گفت و گو
شماره ۲۲۱۰
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اخبار ايران
اجتماعي
اجتماعي (زن)
گزارش روز
بين الملل
گفت و گو
گوناگون
سرزمين مادري
فرهنگ و انديشه
فرهنگ و پايداري
فرهنگ و هنر
اقتصادي
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
ضميمه ۱
ضميمه ۲
ضميمه ۳
ضميمه ۴
ضميمه ۵
ضميمه ۶
ضميمه ۷
آرشيو
دكتر ابراهيم فياض، استاد مردم شناسي دانشگاه تهران
مسير برنامه هاي توسعه اشتباه بود نظم اجتماعي در ايران مستقر نيست
078240.jpg
تازه ترين كانون منازعه گروههاي سياسي، بحث فروپاشي اجتماعي است: برخي نخبگان حزبي نسبت به بروز اين پديده هشدار مي دهند و در مقابل، دسته اي، از هشداردهندگان با عنوان كساني كه خود دچارفروپاشي ذهني اند ، نام مي برند.
هر چند رواج ناهنجاريهايي نظير كلاهبرداري، سرقت، فحشا و اعتياد مي تواند تعيين كننده درستي نظر هر يك از طرفين باشد، ولي به نظر مي رسد جويا شدن رأي يك مردم شناس در اين خصوص، شاخصي گرانسنگ باشد. دكترابراهيم فياض، عضو هيأت علمي دانشگاه تهران در گفت وگوي حاضر، به سؤالاتي پيرامون نظم و فروپاشي اجتماعي پاسخ مي گويد.
اينكه آيا در آستانه فروپاشي اجتماعي قرار گرفته ايم يا خير، با اظهارنظرهاي متفاوتي همراه شده است. حال اگر فكر مي كنيد براي دست يافتن به پاسخي روشن مي توانيم بحث را روي نظم اجتماعي متمركز كنيم، بفرمائيد كه نظم اجتماعي حاوي چه مفهومي است؟
* مهمترين مقوله در علوم اجتماعي، نظم اجتماعي است. من جامعه شناس شهيري را سراغ ندارم كه بحث نظم اجتماعي را در محوريت كار خود قرار نداده باشد و حتي ماركس كه فيلسوفي انقلابگر است، همه هدفش اين بودكه به يك نظم مستقر غير از نظم سرمايه داري برسد. در نتيجه مي توان گفت عنصري ترين و اصلي ترين بحث در تمامي نظريه هاي علوم اجتماعي همين نظم اجتماعي است و اين نظم به شدت تابع فرهنگ و ساختارهاي اجتماعي هر مكان خاص است. نظم اجتماعي در هر كشوري بسته به اينكه صنعتي باشد يا كشاورزي و ايلي، متفاوت است. به عبارت ديگر، نظم اجتماعي تابع جهان بيني هر كشور است. مثلاً جهان بيني ايراني، نظم اجتماعي خاص خود را مي خواهد و اگر بخواهيم نظم اجتماعي عقلاني به معناي ابزاري آن را كه هابرماس مطرح كرده در ايران برقرار كنيم، باعث بي نظمي مي شود.
اميل دوركيم در اين زمينه بحث جالبي دارد، او مي گويد آنها كه دنيا را دايره اي مي بينند، شهرهايشان را دايره اي نظم مي دهند و در چينش لوازم داخل خانه نيز براساس همين شكل هندسي عمل مي كنند. اين را مي توان در موردكساني هم كه جهان را مستطيلي فرض مي كنند، گفت. يعني حتي نظم معماري تابعي از جهان بيني است واينگونه است كه اگر ايراني، دنيا را كثرت درعين وحدت مي داند، مثلاً در دوره صفويه در نحوه ساخت طاقها و گنبدها بر همين اساس عمل مي كند.
شمابه نقش جهان بيني در استقرار نظم اجتماعي اهميت مي دهيد. ولي آيا مقتضاي جهاني شدن اين نيست كه نظم اجتماعي به گونه اي بنيان گذاشته شود كه در تعارض با دنياي مدرن نباشد؟
* خير، بحثي كه در جهاني شدن داريم اين است كه جهاني شدن يك رنگ همگاني نيست. اگر درمورد زيبايي شناسي يك برداشت واحد جهاني وجود دارد، مي توان گفت نظم هم پديده اي واحد و جهاني است.
كشورهايي كه از فرهنگ و تاريخ برخوردارند، بحث مهم تكثرگرايي يا چندگانگي فرهنگي را مطرح مي كنند تا از دل آن، چندگاني نظم بيرون بيايد و سپس باهماهنگ شدن اين نظم ها، به يك نظم جهاني برسيم. اما اينكه نظم خاصي از بالا ديكته شود و همگان موظف به اجراي آن شوند، اين خود باعث بي نظمي جهاني خواهد شد. آثار اين وضع را همين حالا در آمريكا مي توان ديد و يازدهم سپتامبر نمونه برجسته آن بود. كمتر كسي ازخود مي پرسد تروريست ها كه دراروپا هم بودند، چرا اعمال تروريستي را فقط در آمريكا مرتكب شدند؟ پاسخ اين است كه اين آمريكا بودكه با اعمال فشار درصدد تحميل فرهنگ خود بر جهان بود و هست. شايد تنها با گفت وگوي فرهنگي بتوان به يك نظم اجتماعي مستقر در سطح جهان رسيد وگرنه بااسلحه نمي توان چنين كاري كرد.
با اين وصف براي جهان بيني ايراني، چگونه نظمي قائل ايد؟
* اول بايد روشن كرد جهان بيني ايراني روي كدام پايه ها استقرار يافته است. من در پاسخ، مثلثي ترسيم مي كنم كه نشاندهنده فرهنگ اصيل ايراني است و يك ضلع آن، ايلي بودن است. ايراني ها به خاطر تنوع آب و هوايي اهل ييلاق و قشلاق اند و به شدت تحرك جغرافيايي دارند. اين روحيه چه در گذشته و چه در حال وجود داشته است.
ضلع دوم مثلث، تجاري بودن است. در واقع كلمه بازار، شيره و پارادايم ذهني اقتصادي ماست و از ايران وارد ساير زبانها شده است. همانطور كه مي گويند اخلاق پروتستانيسم و روح سرمايه داري، مي توان گفت اخلاق تجاري و روح اقتصادي ايراني. اما در رأس سوم مثلث بايد تصوف ايراني را نوشت و اين، معرفتي است كه براساس روحيه ايلي و تجاري بودن ،فلسفه و جهان بيني ما را به وجود مي آورد. بزرگان تصوف ايراني، حافظ، مولوي و سعدي اند. تصوف حاوي مفاهيمي عميق است و مي گويد همدلي از همزباني بهتر است. الآن، همدلي بالاترين مفهومي است كه در غرب و زير عنوان چندگانگي فرهنگي مطرح مي شود. يعني تمام فرهنگهاي متفاوت بايد همدل باشند. چون همه دنبال هدفي واحداند؛ اگرچه با زبانهاي مختلف آن را بيان مي كنند. مولوي اين واقعيت را در آن شعر معروف «عنب و اوزون و انگور...» نشان مي دهد.
تصوف ما را به تساهل و صلح جهاني مي رساند و نظم اجتماعي كه بر اين اساس مستقر مي شود، يك نظم اجتماعي آلماني نيست كه قوم گرا باشد يا يك نظم زبان گراي فرانسوي نيست. ايراني ها براساس تصوف شان، اينترنشنال اندونظمي كه مستقر مي كنند بايد براساس ديدگاه اينترنشنالي بودنشان باشد. آيا مي دانيد تزهاي ما همه جهاني اند. از تز بوعلي و شيخ اشراق و حافظ و سعدي وملاصدرا تا تز گفت وگوي تمدنهاي محمدخاتمي. بنابراين نظمي كه ما روي آن كار مي كنيم بايد براساس جهاني بودن تصوف و ايلي و تجاري بودن ما باشد. يعني اين مثلث مي تواند چارچوب تئوريك نظم اجتماعي ايران باشد.
در برنامه هاي توسعه كه قبل و بعد از انقلاب طراحي شد، يكي از اهداف مهم همين استقرار نظم اجتماعي است. ولي در كدام برنامه به نظير آنچه شمامي گوييد پرداخته شده؟ آيا برنامه ريزان ما جامع نگر نبوده اند يا اينكه شالوده ذهني شما قابليت اجرا ندارد؟
* آنچه گفتم حاصل تبادل نظر با انديشمندان ايراني از طيف هاي مختلف مثل مجيد تهرانيان، داريوش شايگان و حميد مولانا است. بنابراين به آنچه مي گويم اعتقاد دارم و ادعاي من اين است كه برنامه هاي توسعه، مسير را اشتباه پيموده اند. تمثيلي كه براي نتايج اين برنامه ها دارم اين است كه ايران مانند كودكي در اتاق حبس شد و آنگاه توقع اين بودكه همين كودك به فردي مؤدب و اجتماعي تبديل شود. اما اينگونه نشد و برعكس، اين برنامه ها همواره به بحران اجتماعي ختم شد. حال آنكه ما مفتخر به طي دوره هايي نظير هخامنشي و تمدن اسلامي هستيم. در برخي ادوار ما منظم ترين ملت در امپراتوري اسلامي بوديم. ما ايراني ها، ديوان را به حكومت بني عباس برديم و به اين حكومت نظم بخشيديم و به ديوان اداري عقلانيت بخشيديم. ما در دوره صفويه نيز نظم بخش بوديم. ولي متأسفانه در طول برنامه هاي توسعه در پي آن شديم كه تجدد را بدون در نظر داشتن ساختارهاي پائيني، به ملت و از بالا تحميل كنيم و اين باعث نظم شكني شد.
ظهور افرادي مثل شعبان جعفري هم مربوط به همين واقعيت هاست. او كسي است كه به گفته خودش مي خواست نظم اجتماعي تأسيس كند و مملكت را از هرج و مرج نجات دهد.
شما برنامه هاي توسعه را كه ظرف ۵۰سال اخير اجرا شد كم و بيش بحران زا مي خوانيد. با اين حساب آيا سه برنامه اخير توسعه از ضعف هاي بيشتري رنج مي برند كه وضعيت ناهنجاري ها در مقايسه با ۲۰سال پيش به مراتب بدتر شده است؟
078237.jpg
* بعد از انقلاب تا حدود سال۷۰ مردم واقعاً به استقرار نظم و دستيابي به رفاه، اميدوار بودند. اما چنين انتظاراتي صرفاً در مورد برخي طبقات برآورده شد و بنابراين سايرين احساس غبن كردند. مردم بعد از آن دوره، خود را در رقابت سياسي، اقتصادي و فرهنگي با حكومت يافتند و ضدسياست هاي جاري عمل كردند. جالب تر آنكه هرگاه در خصوص اين رفتار اخير در معرض مؤاخذه يا مجازات قرار گرفتند، با چانه زني موفق مي شونداز شدت وميزان مجازات خود بكاهند. اين وضعيت تا دوم خرداد۷۶ ادامه داشت. اما در اين روز مردم پرخاش خود را به نظم اجتماعي مستقر در پاي صندوق هاي رأي نشان دادند. با اين حال متأسفانه از آن رأي تعبيري شد كه مخل آرامش بود. يعني برخي نخبگان حكومتي با اذهان انباشته از مفاهيم غربي، طرح توسعه سياسي را از بالا اجرا كردند و اين منجر به برگشت همان سيكل معيوب شد.
اين گزاره مي تواند رد شود. شما مي گوئيد توسعه سياسي چون از بالا بود، ناكام ماند. امامي توان گفت توسعه سياسي از آن رو به موفقيت كامل نرسيد كه مخالفان آن در سطحي وسيع، كارشكني كردند.
* من به نقد رفتار مخالفان و يا شايد محافظه كاران نمي پردازم. من مي گويم تكثرگرايي كه مطرح شد، ايراني نبود و به محيط بومي بي توجه ماند. يعني اصلاً به مطالعه قوميت هاي ايراني پرداخته نشد و كسي نگفت قوميت هاي ايراني براساس كدام مكانيسم توانسته اند بدون كشت و كشتار به زندگي تفاهم آميز ادامه دهند. معتقدم بايددرصدد تعريف دموكراسي ايراني باشيم. دموكراسي مطرح شده در ايران براساس حزب گرايي و نخبه گرايي است و فاقد مردم گرايي به معنايي است كه در تصوف داريم.
هند به عنوان بزرگترين دموكراسي جهان براساس تصوف ايراني عمل كرد. يعني از پايين براي قوميت ها دموكراسي آورد. اكنون قوميت هاي هندي براساس زبان و مذهب خودشان در دموكراسي شركت مي كنند. به اين ترتيب انتخاب عبدالكلام به رياست جمهوري اين كشور قابل فهم مي شود. او به عنوان سازنده بمب اتمي هند، يك مسلمان پاكستاني است كه اكنون بر كشوري ۷۰۰ميليون نفري كه اكثريتش هندوست، حكومت مي كند.
حال كه استقرار نظم اجتماعي را هدفي شكست خورده توصيف مي كنيد، آيا شرايط فعلي ايران اوج بي نظمي اجتماعي است يا اينكه بي نظمي فعلي به مثابه يك فرآيند به مراحل بعدي و احياناً فروپاشي اجتماعي منتهي خواهد شد؟
* همين حالا در مرحله بحراني هستيم و از نشانه هاي آن يكي اينكه هيچ كس نمي داند فرداي او چه خواهد بود و در صورت سرمايه گذاري در يك رشته توليدي ياحتي سرمايه گذاري علمي، چه عاقبتي خواهد داشت. كسي نمي داند بماند يا برود و اين احساس ناامني را برمي انگيزد و به فرار مغزها كه نشانه اي از فروپاشي اجتماعي است، مي انجامد. فروپاشي اجتماعي اين است كه مردم صبح از خواب بيدار شوند و اعلام شود تراكم متوقف شد و قيمت مسكن ۳۰درصد افزايش يافت. البته من درصدد رد يا تأييد توقف فروش تراكم نيستم و صرفاً مثالي را گفتم كه نشان مي دهد زندگي اجتماعي در يك شهر ۱۰ميليون نفري چگونه مختل مي شود.
دامنه تأثيرگذاري فروپاشي اجتماعي بر نظام سياسي تا كجاست؟
* غالباً به زايش بحرانهاي سياسي منتهي مي شود و اين بحرانها مي تواند قدرتهاي خارجي را براي دخالت در امور داخلي تحريك و ترغيب كند. حالا من نتيجه گيري نمي كنم، ولي كمترين تأثير اين روند، مشغول شدن ذهن حكومت وجامعه خواهد بود و بيشترين تأثير آن هم از دست رفتن تمام سرمايه سياسي از درون و بيرون است.
سپاسگزارم.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |