كاهش قانونمندي و قانونمداري در قوه قضاييه ـ در دستگاه عدالت ـ قانون هم «معيار» تشخيص عدل از ظلم و حق از باطل است و هم «مسير» رسيدن
به عدل وحق است
شكي نيست تدبير و درايت حكم مي كند مسؤولان قضايي هنگام مديريت يا قضاوت «سياست قضايي» داشته باشند تا هم اساس حاكميت حفظ شود و هم حرمت داخلي و هم حيثيت بين المللي اين دستگاه تأمين شود
در سايه گسترش عمومي علم ودانش و دوران تسلط فن آوري انتقال سريع اطلاعات و در هنگامه سيطره وسايل گوناگون ارتباط جمعي، آگاهي همگاني و شعور اجتماعي تا آنجا فزوني يافته است كه مردم به خوبي تفاوت ميان فقر و تبعيض و ناامني و بي حرمتي را از رفاه و عدالت و نظم و احترام به منزلت انسان، تشخيص دهند. در جهان امروز براي مردم بيشتر از آنكه مهم اين باشد كه قدرت در دست چه كسي است برايشان اهميت دارد كه بدانند نحوه اعمال قدرت چگونه است. از اين رو هر قدر افكار عمومي نسبت به وجود و پايبندي به ارزش هايي نظير امنيت، آزادي، فرصت هاي برابر براي رشد مادي و معنوي يكايك شهروندان و ترقي وتوسعه جامعه، معتقدتر ومطمئن تر باشد، پايداري همراه با آسايش وآرامش بيشتر جلوه مي نمايد ودر نتيجه حركت به سمت اهداف عاليه كشور روان تر صورت خواهد گرفت وهر مقدار كه مردم نسبت به وجود و رعايت اين معيارها بي اعتماد ظاهر گردند، بدون ترديد، نظام سياسي آرام آرام مقبوليت و به دنبال آن مشروعيت خود را از دست داده و ابتدا از همراهي ومشاركت مردم محروم و سپس چون حركت نظام سياسي را در جهت تأمين منافع فردي و مصالح اجتماعي خود نخواهند دانست با آن مواجهه خواهند كرد.
هر نظام سياسي خود از نظامهاي كوچكتر قانونگذاري ، اجرايي و قضايي تشكيل مي شود. به قياس از همان قاعده اگر مردم به اين نتيجه برسند كه نظام سياسي كارا و اثربخش نيست، سيستم هاي جزئي آن نيز با عدم پذيرش عامه روبرو خواهند بود و اگر مردم نسبت به يكي از اجزاي نظام سياسي بي اعتماد شوند، در صورت عدم رفع علل آن و مداواي آفت ها قطعاً آثار و نتايج نامطلوب و زيانبار آن به ساير اركان نظام سياسي نيز تسري خواهد يافت.
اگر بپذيريم آسيب هاي موجود در هر دستگاه سبب افزايش موج بي اعتمادي مردم مي شوند، شناسايي آنها اولين گام درمان و برنامه ريزي براي جلوگيري از سرايت آثار ناميمون آن به ساير بخش هاي نظام سياسي تلقي مي شود. در اين مقاله سعي شده است نمونه هايي از آسيب هاي موجود در قوه قضاييه كه ناشي از شرايط و اوضاع و احوال حاكم بر آن است مورد بررسي قرار گرفته وراه حل هايي نيز ارائه شود تا مديريت استراتژيك اين قوه در جهت رفع آنها چاره انديشي و با ايجاد استحكام و صلابت در اين قوه و جلب اعتماد عمومي نسبت به آن، اسباب پايداري و موفقيت نظام سياسي را دراين بخش تدارك بينند.
همپاي تغييرات شتابان دوران انقلاب ، تحولات ساختاري پي درپي در دستگاه قضايي نيز صورت گرفت كه ارزيابي نتايج مثبت و منفي آنها مستلزم فرصت و زمان بيشتري است. اما مي توان از لايحه قانوني تشكيل دادگاههاي عمومي مصوب ۱۳۵۸/۷/۱۰ شوراي انقلاب اسلامي نام برد كه اكثر حقوقدانان به لحاظ ساده نمودن ساختار دادگستري و رعايت قاعده تعدد قضات در دادگاه در اكثر زمينه ها آن را تحولي مثبت و مفيد مي دانستند.
ديري نپاييد كه بساط اين تشكيلات مناسب و منطقي كه مي رفت تا اشكالات آن برطرف و امتيازات آن تقويت گرديده و قوام و دوام ساختاري را به دادگستري ارزاني نمايد با تشكيل دادگاههاي حقوقي يك و دو براساس قانون مصوب ۱۳۶۴/۹/۳ و دادگاههاي كيفري يك و دو بر مبناي قانون مصوب ۱۳۶۸/۳/۳۱ برچيده شد. به اعتقاد عموم حقوقدانان اين تشكيلات مفيدتر و مؤثرتر از دادگاههاي عمومي سال ۱۳۵۸ نبوده و اين تشكيلات را غير لازم وناكارا ارزيابي كردند.
سهمگين ترين ضربه اي كه به تشكيلات دادگستري وارد شد، تصويب و اجراي قانون تشكيل دادگاههاي عمومي و انقلاب در سال ۱۳۷۳ بود كه با حذف دادسراها و دادگاههاي تخصصي و ايجاد محاكم با صلاحيت عام تا مدتها دادگستري را زمين گير و ناكارآمد نموده و با تأسف زياد «فرهنگ و اخلاق قضائي» را نيز به شدت مخدوش نمود. اكنون در كمتر از يك ربع قرن مي رويم تا يكبار ديگر با احياي دادسراها و تشكيل دادگاههاي كيفري استان شاهد طرحي نو و متفاوت باشيم.
چنانچه اين تشكيلات به خوبي و به درستي شكل بگيرد مي توان اميدوار بود تا حدود قابل توجه اي ضايعات گذشته جبران وآثار مفيدي نمايان شود.اما بدون ترديد اين دگرگوني بدون كاهش و حذف آسيبهايي كه بخشي از آنها از اين همه تغيير و تحول ناشي شده است، به تنهايي قادر نخواهد بود تا قوه قضاييه را در مسيري قرار دهد كه به اصلي ترين و مهمترين هدفش يعني «پشتيباني ازحقوق فردي و اجتماعي و تحقق بخشيدن به عدالت در جامعه» رهنمون سازد.
با تأكيد بر آنكه بخش عمده اي از آسيب هاي موجود در حوزه قضايي كشور ناشي از فشار و تحميل علل و عوامل خارج از قوه قضاييه مانند شرايط اقتصادي، مشكلات اجتماعي و تنش هاي سياسي وتنگناهاي فرهنگي است كه كاستن و رفع آنها مستلزم برنامه ريزي كلان وتلاش تمام اركان حاكميت و حتي در پاره اي موارد نيازمند «عزم و اراده ملي» است به مصاديقي از آسيب هاي موجود در حوزه قضايي كشور كه ناشي از شرايط واوضاع و احوال اين قوه است مي پردازيم:
۱ ـ نزول قداست قضاوت در افكار عمومي ـ قاضي و قضا در مكاتب الهي مختص انبياء و اولياء و در مكاتب اجتماعي ويژه شايسته ترين افراد جامعه است. چه در آن مكاتب و چه در اين مكاتب، اصيل ترين ، پاك ترين ، امين ترين و دانشمندترين يعني برگزيده ترين مردم به قضاوت منصوب مي شوند. زيرا قاضي حافظ جان و مال و ناموس آنان است و سعادت جامعه در گرو آراي آنان قرار دارد. قضاتي با اين شايستگي ها پيرامون خود و محل قضاوت خود خواه «دكه القضاء» خواه «دادگاه» هاله اي از تقدس ايجاد مي كنند كه احكام آنان به راحتي در جامعه نفوذ يافته و به آساني مورد قبول اصحاب دعاوي قرار مي گيرد. متأسفانه ازسال ۱۳۷۳ به لحاظ تراكم كار، خروج تعداد زيادي از قضات فاضل و كارا از دادگستري واجبار به پذيرش جايگزين آنان بدون دقت هوشمند در گزينش آنان و احراز ويژگي هاي لازم تصدي اين امر خطير و احساس نياز بعضي از آنان به حمايت افراد يا گروههاي ذي نفوذ و در نتيجه افزايش علايق سياسي و گرايش هاي حزبي و جناحي و عدم تأمين مالي قضات و روي آوردن تعدادي به امور اقتصادي و تجاري و دور شدن از ملاك هاي معنوي و وابستگي به مظاهر مادي زندگي و آلايش به ضعف هاي علمي و تجربي و اخلاقي باعث شد تا دايره «حريم حرمت» و منحني «شرف وعزت» قضا وقضاوت آسيب جدي ديده و بي اعتمادي مردم نسبت به قضات يعني اولين پايه و اساسي ترين ركن سيستم قضايي و سپس قوه قضاييه افزايش يابد.
احياي دادسراها و تغيير ساختار دادگستري مي تواند بستر مناسبي براي اعاده اعتماد مردم فراهم آورد مشروط به آنكه مديريت استراتژيك اين قوه با استفاده از فرصت به دست آمده كه معلوم نيست بعداً چنين فرصت مغتنمي حاصل آيد نسبت به حذف آن تعداد از كاركنان قضايي و اداري ولو اندك و معدود كه براي تصدي اين امر خطير «ساخته » و «پرداخته» نشده اند و يا داراي گرايش هايي هستند كه مغاير «نفس و شأن» قضا است اقدام كنند و به موازات آن براي حفظ و ارتقاي عملي و اخلاقي كاركنان موجود و جذب شريف ترين و جليل ترين اشخاص به اين دستگاه اهتمام جدي معمول دارند و توجه به بهبود وضعيت معيشت آنان را در اولويت برنامه هاي خود قرار دهند. و گرنه دل بستن به اصلاح ساختار بدون عنايت به ساير عوامل ديري نخواهد پاييد تا كعبه معبود را به سرابي منفور مبدل سازد.
۲ ـ ضعف نگاه به مقوله عدالت ـ انسان ها با هر دين و آيين و از هر قوم و قبيله واز هر طبقه و هر قشر دو قسم نياز مشترك دارند. نيازهاي اساسي وزيستي يا نيازهاي اوليه مانند خوراك، پوشاك و مسكن و نيازهاي معنوي و اجتماعي يا نيازهاي ثانويه همچون احترام، آزادي، امنيت و عدالت. اين نيازهاي مشترك بشر ناشي از «سرشت و فطرت» انساني است كه خداوند دروجود آنان به وديعه گذاشته است تا با فراهم آوردن آنها هم بقاي نوع بشر و هم دوام جوامع انساني تضمين شده باشد.
قطعاً مهمترين نياز مشترك بشريت «عدالت» است. در اهميت آن همين بس كه پيامبران الهي به انگيزه ايجاد و گسترش عدالت برانگيخته شده اند و حتي حاكمان جبار نيز براي تداوم حاكميت خود تظاهر به عدل و اجراي عدالت مي نمايند. جايگاه عدالت براي بشريت در آن مرتبه از اهميت قرار دارد كه با «رفاه مادي منهاي عدالت» هرگز احساس آسايش و آرامش نخواهد داشت و سرانجام وي را ناگزير از مقابله با نظم موجود خواهد نمود. عليرغم آنكه اصل ۱۵۶ قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران قوه قضاييه را عهده دار «تحقق بخشيدن به عدالت و مسؤول گسترش عدل و آزادي هاي مشروع» معرفي نموده است، متأسفانه مفاهيم «عدالت خواهي» ، «عدالت جويي» و «عدالت گستري» آنچنانكه حق مطلب است بصورت يك فرهنگ همه گير در دادگستري در نيامده است بجاي عدالت خواهي «آمار نمودن پرونده ها» بجاي عدالت جويي «سطحي رسيدگي كردن» و بجاي عدالت گستري «بي تفاوتي نسبت به حقوق فردي و اجتماعي» تعميم يافته است. اينگونه نگاه به عدالت با نگاهي كه جامعه با آموختن از بزرگترين منادي حق و مظلومترين شهيد عالم بخاطر شدت در عدالت انتظار دارد بسيار متفاوت است. عدالتي كه سبب مي شود تا حاكم مقتدر جهان اسلام با مرد نصراني براي داوري نزد قاضي كوفه حاضر شود. از اين رومي بايست نگاه به عدالت در قوه قضاييه با توجه به اينكه عدالت خود في نفسه «ارزش» است و تمامي امور با آن سنجيده مي شود و حكومت ها نه براي حاكميت بلكه براي «اقامه عدالت» ايجاد مي شوند تصحيح گردد. قوه قضاييه مي بايست به سمت اين فرهنگ كه «حكومت ها با بي ديني وكفر پا برجا خواهند ماند ولي با ظلم هرگز» كه يادگار سترگي از بزرگ مرد تاريخ بشريت علي عليه الاسلام كه خود وده فرزند بزرگوارش را قرباني اثبات آن مي نمايد حركت كند. فرهنگي كه در آن «عدالت» اس و اساس همه چيز است و در مقابل آن سفيد و سياه، ديندار و بي دين، فقير و غني، امير و امربر، خودي و غيرخودي و... تفاوتي نخواهند داشت.
۳ ـ كاهش قانونمندي و قانونمداري در قوه قضاييه ـ در دستگاه عدالت قانون هم «معيار» تشخيص عدل از ظلم و حق از باطل است و هم «مسير» رسيدن به عدل وحق است. مردم نسبت به ساير دستگاههاي حكومت از قوه قضاييه بيشترين انتظار را در رعايت قانون در تمامي زمينه ها دارند. آنان مي دانند هرجا كه تخلفي از قانون صورت گيرد پناهگاه آنان قوه قضاييه است از اين رو بي توجهي و حتي كم توجهي به قانون را در اين دستگاه بر نمي تابند. مردم در ارزيابي خود از قوه قضاييه «حركت» و «عملكرد» اين قوه را با قانون مي سنجند. هر قدر حركت قوه قضاييه براي دستيابي به اهدافش بر مدار قانون استوار باشد و هر مقدار آراء و تصميمات ونظريات آن بيشتر در چارچوب قانون باشد، اعتماد افكار عمومي نسبت به آن بيشتر خواهد بود. متأسفانه به دليل عواملي كه قبلاً گفته شد و گسترش «مؤلفه هاي » جديدي كه سابقاً مرسوم نبوده است، اين اوصاف محل ترديد واقع شده اند.
شكي نيست تدبير و درايت حكم مي كند مسؤولان قضايي هنگام مديريت يا قضاوت «سياست قضايي» داشته باشند تا هم اساس حاكميت حفظ شود و هم حرمت داخلي و هم حيثيت بين المللي اين دستگاه تأمين شود. اما توسل به مؤلفه هاي «مصلحت انديشي» و «مصلحت گرايي» و «مردم داري» و يا انجام اقداماتي براي «اخذ نتيجه سريع بدون توجه به عواقب آن» و ياترويج افكاري مانند «تشريفاتي» بودن قوانين وعدم ضرورت التزام با آنها سبب مي شود تا قوه قضاييه از قانونمندي و قانونمداري فاصله گرفته و چهره آن نزد مردم نازيبا جلوه نمايد. هر چند در ساليان اخير كوشش هاي فراواني براي التزام مديران و قضات و كاركنان به رعايت قوانين صورت گرفته است ولي به دليل غلبه فرهنگ «قانون گريزي» در سطح كشور در فرهنگ حاكم «تفسير به رأي» و «اجتهاد» در بين قضات، قانونمندي و قانونمداري حاكميت لرزان و متزلزلي دارد. قوه قضاييه در راستاي منشور توسعه و اصلاح اين قوه مي بايست هم در قول و هم در عمل اين باور را تقويت كند كه فقط قانون «فصل الخطاب» است و همه امور در همه زمينه ها مي بايست مبتني بر قانون و در چارچوب قوانين صورت گيرد. و هر كس به قانون عمل كرد ولو آنكه با منافع اشخاص يا گروههاي ذي نفوذ در تعارض باشد مورد تأييد است و هر كه خلاف قانون رفتار نمود در هر مقام و هر لباسي كه باشد مورد مؤاخذه قرار خواهد گرفت.
۴ ـ صدور احكام متفاوت در موارد مشابه و برخوردهاي تبعيض آميز با اشخاص ـ مردم از قوه قضاييه انتظار دارند در موارد مشابه احكامي صادر شود كه از يك نوع «قرابت مفهومي و آثاري» برخوردار باشند. اين بدان معنا نيست كه جايگاه استقلال و حق استنباط قضات ناديده گرفته شود بلكه هدف آن است در صدور رأي شخصيت، عقيده و سليقه افراد مدنظر قرار نگيرد. آنچه مي بايست هنگام صدور رأي مورد توجه قضات قرار گيرد، توكل به خداوند و تكيه بر وجدان و تطبيق «نفس عمل» با «عين قانون» است تا قاضي از مظان صدور آراي «جانبدارانه» يا «مغرضانه» در امان باشد.
|
|
|
در گذشته اي نه چندان دور قضات «به دور از مردم بودند» يعني حتي متكفل خريد مايحتاج روزانه خود نبودند در عين حال «دور از مردم هم نبودند» يعني آنان هم با همان اعتقادات و افكارآنان زندگي مي كردند. قضات ومردم در يك قرارداد نانوشته حد حايلي بين خود ايجاد كرده بودند. اين فاصله به اين معني نبود كه قضات گروه برتري هستند بلكه پذيرفته شده بود كه به لحاظ جايگاه خاص قضات آنان مي بايست از آميزش زياد با مردم دور نگه داشته شوند و اين موقعيت را تنها يك مزيت براي قضات نمي دانستند بلكه آن را يكنوع محدوديت تلقي مي كردند كه نتايج آن براي صيانت شأن و منزلت قضات و پاسداري حقوق يكايك مردم و كل اجتماع بسيار سودمند بود. متأسفانه به ادعاي «مردم داري» به جاي «مردم گرايي» اين سنت شكسته و خط فاصله از ميان برداشته شد و جاي خود را به «خلط رابطه» داد.
رابطه اي كه از آن آثار ناگواري حاصل مي شود. يكي از نتايج نامطلوب اين ارتباط هاي وسيع و گسترده گاه برخورد تبعيض آميز با مراجعين و صدور آراي جانبدارانه است. مديران قوه قضاييه به موازات اصلاح ساختار دادگستري قادر هستند تا با جابجايي هاي مناسب و توصيه هاي ضروري و راهنمايي هاي مفيد و در صورت ضرورت برخوردهاي قانوني جريان صدور آراي متفاوت در موارد مشابه را متوقف كنند و با تدارك راهكارهاي گوناگون براي كاهش تصدي قضات به امور روزمره خود و منع آنان از پرداختن به مشاغل دوم و سوم تحت هر عنواني مسير حركت ارتباط غيرضرور قاضيان را با عامه مردم مسدود كنند.
۵ ـ كمبود نيروي انساني با تجربه ـ با اجراي قانون تشكيل دادگاههاي عمومي و انقلاب تعداد زيادي از قضات كارآزموده و مجرب تحت عناوين بازخريدي از خدمت، استعفاء و بازنشستگي رابطه استخدامي خود را با دادگستري قطع كردند و اين روند همچنان اما با شتابي كمتر ادامه دارد.
در اين دوران قوه قضاييه سعي زيادي براي جذب نيروهاي جوان و علاقمند به عمل آورده است اما به همين اندازه براي نگهداري و حفظ قضات قديمي و كارآمد كه «عمل و روش و منش» آنان بهترين سرمشق جوان ترها است اهتمامي جدي به عمل نيامده است. از دست دادن يك قاضي دانشمند و با تجربه مانند خارج كردن يك «كتاب مرجع» از يك كتابخانه است و آن هم كتابخانه اي مانند دادگستري كه محل مراجعه عموم مردم است. اين نكته قابل قبول است كه در هر صورتي كار به زمين نخواهد ماند ولي سؤال اين است چگونه و با صرف چه هزينه و در چه مدت مي توان جاي خالي اين «مراجع» را پر كرد؟ آيا «كاري» كه توسط كم تجربه ها انجام مي شود يا «كار و شيوه اي » كه توسط افراد مجرب و دانش اندوخته صورت مي گيرد يكسان است؟
كافي است نگاهي منصفانه به «ادبيات حقوقي» و «اخلاقي و رفتار قضايي» و «آراي محاكم» و حتي تصميم هاي قضايي دادسراها در چهل سال قبل داشته باشيم وآنها را با «زبان حقوقي» و «مشرب و منش قضايي » و «احكام دادگاههاي» امروز مقايسه كنيم.
اين كمبود نيروي انساني و كاهش كيفيت امر قضا از چشم تيزبين افكار عمومي مخفي نمانده و نمي ماند، مردم درمراجعات حضوري خود با بيان آنكه اگر قاضي نداريد دادگاه را تعطيل كنيد يا شماها «ناشي» هستيد عمق نگراني خود را ابراز مي كنند.
به نظر مي رسد قوه قضاييه براي كاهش اين شرايط مي بايست در انتخاب و استخدام قضات همان مقدار كه به موارد ارزشي توجه مي نمايد به ميزان معلومات حقوقي و اطلاعات فقهي و آگاهي هاي اجتماعي داوطلبان نيز عنايت نموده و با برگزاري دوره هاي آموزشي سطح اطلاعات حقوقي و فقهي قضات شاغل را ارتقاء دهد. همچنين با توجه به شرايط كنوني جهان تلاش شود هر سال تعدادي از قضات براي گذراندن دوره هاي ويژه پيرامون موضوع هاي جديد حقوقي مانند مسائل مربوط به رايانه و نرم افزارها، ماهواره ها، مالكيت فضا، تجارت جهاني و... خواه در داخل يا خارج از كشور انتخاب گردند. تا آنان هنگام قضاوت در اين امور توفيق كافي داشته و هم اطلاعات وتجارب خود را به ساير قضات منتقل و هم محاكم از روند جهاني اين قبيل پديده ها كه بزودي با آنها دست به گريبان خواهند شد عقب نمانند.
۶ ـ مشاهده مصاديقي از تخلف ـ بدون ترديد يكي از پاكيزه ترين دستگاههاي كشور دادگستري ها هستند اما توقع مسؤولان و مردم از دستگاه قضايي بيشتر از ساير دستگاهها است. اين توقع نيز انتظاري بجا ودرست است، زيرا تأمين «عدالت و امنيت» يعني بارزترين شاخصه هاي يك جامعه هنجار با دادگستري است. دادگاهها هستند كه برجان و مال و ناموس آحاد كشور حكومت دارند. قضات هستند كه به لحاظ اين منصب عظيم در جزئيات و خصوصيات زندگي افراد وارد مي شوند و مجاز به تفتيش محل امن و آسايش آنان هستند. مردم قاضي را علاوه بر «داور» ، «مرشد» و «مراد» و «الگوي» تمام خوبي ها و دوري از ناپاكي ها مي پندارند. از اين رو است كه هرگز از او انتظار هيچ تخلفي كوچك يا بزرگ ، مالي يا اخلاقي را ندارند. براي مردم سخت گران است كه قاضي كه آنگونه از او تصور دارند به هر دليلي قانون راناديده بگيرد. يا به لحاظ وابستگي هاي سياسي و عقيدتي و حزبي در مسير احقاق حق دچار تزلزل شود و يا تحصيل ماديات را مقدم بر كسب فضايل اخلاقي بداند.
بروز هر مشكل و به هر مقدار ناهنجاري در بين كاركنان دادگستري موجب بي اعتمادي مردم مي شود به نظر مي رسد براي كنترل و پيشگيري از مصاديق تخلف و فساد:
۱ ـ ۶ ـ قوه قضاييه كميته اي مركب از مديران برجسته و شايسته و قضات فاضل و معمرو انديشمندان دانشگاهي تشكيل داده تا بطور پيوسته علل بروز ناهنجاري در قوه قضاييه رامورد بررسي علمي قرارداده و راههاي منطقي از ميان برداشتن آنها را ارائه دهند.
۲ ـ ۶ ـ نظارت قانونمند و هوشمند دادسرا و دادگاه عالي انتظامي قضات تقويت گرديده و ارزيابي دقيق درباره كارمندان قضايي مستمر صورت پذيرد. و همزمان نسبت به حذف يا محدودكردن نهادهاي موازي اقدام شود.
۳ ـ ۶ ـ قبل از اثبات تخلف از طرح موضوع در مجامع عمومي خودداري شود و بعد از اثبات با بزهكار در هر مقام و موقعيت و در هر لباسي و با هر گرايش و وابستگي در چارچوب قانون بدون اغماض و تبعيض برخورد گردد.
۴ ـ ۶ ـ از مطرح نمودن موارد تخلف در اجتماع و بزرگ كردن آنها و ساير نواقص خود داري گرديده و به جاي آن همت شود تا نقاط قوت از جمله تشويق قضات درستكار و پاكدامن كه اكثريت جامعه قضات را تشكيل مي دهند، تعميم و گسترش يابد.
۷ ـ عدم رعايت قاعده شايسته سالاري ـ اين آفت سبب مي گردد:
۱ ـ ۷ ـ انتصاب اشخاصي كه «ساخته» و «پرداخته» براي تصدي سمتي نيستند يا توان و ظرفيت آن مناصب را ندارند، علاوه بر آنكه آنان را در معرض خطر قرار دهد، ديگران و مصالح جامعه را هم به مخاطره انداخته و حركت قوه قضاييه را براي نيل به اهدافش كند و نهايتاً منافع ملي فداي انتصاب وارتقاي نامناسب افراد گردد.
۲ ـ ۷ ـ اين گونه انتصاب و ارتقاء موجب مي شود تا ساير مديران و قضات كه خود را شايسته تصدي آن «سمت» مي دانند، دچار يأس از ترقي وكاهش انگيزه خدمتي شده و در خوشبيانه ترين وضع با امور مراجعان بي تفاوت و فقط به عنوان رفع تكليف برخورد كند.
۳ ـ ۷ ـ انتصاب و ارتقاء بدون رعايت قاعده شايسته سالاري باعث مي شود ارزش و اعتبار موقعيت آن «سمت» نزد افكار عمومي كاهش و بويژه پيش فرزانگان و كاركنان قوه قضاييه سقوط نموده و جذابيت آن رنگ باخته، موجب مي شود سايرين در اعتلاي سطح علمي و ارتقاي كيفيت كار ودرگير شدن در يك رقابت صحيح و سالم براي احراز سمت هاي بالاتر از خود رغبتي نشان ندهند، يك نوع فرهنگ وابستگي به مراكز قدرت و يك نوع فرهنگ ايستادگي و حتي گاه مقابله با تصميم هاي مافوق تقويت و شكل گيرد.
يكي از عوامل مؤثر و مفيد در كار قضاوت و مديريت اين است كه قاضي يا مدير باور داشته باشد آن كس كه مافوق اوست از هر حيث (ايمان ، عدالت، علم، تجربه، دانش و...) از او شايسته تر است تا براحتي تصميم هاي وي را پذيرفته و حسب مورد به آن تصميم هاي قضايي ويا خط مشي هاي اداري عمل يا براساس آنها اتخاذ تصميم و يا در موارد مشابه از آنها پيروي كند. و گرنه در برابر آن تصميم ها و خط مشي ها مقاومت خواهند كرد كه نتيجه آن بروز خسارت هاي غيرقابل جبران براي كل سيستم قضايي و ارباب رجوع و سرانجام بي اعتمادي نسبت به تشكيلات قضايي كشور خواهد بود.
در آستانه تحول ساختاري دادگستري پيشنهاد مي شود براي جلوگيري از بروز اين صدمات حتي در اعطاي پايه هاي قضايي فقط به سنوات خدمت اكتفا نشده بلكه شايستگي هاي علمي و تجربي و اخلاقي نيز از معيارهاي آن قرار گرفته و بدون اغماض در عمل به آنها توجه شود.
و از اعمال نفوذ و در نظر گرفتن «ملاحظات» اكيداً پرهيز شود.
۸ ـ ايجاد محاكم اختصاصي به جاي دادگاههاي تخصصي و صدور ابلاغ هاي قضايي ويژه ـ با پيروزي انقلاب اسلامي انتظار مي رفت كه جامعه شاهد مراجع اختصاصي و قاضي ويژه يا قاضي مأمور به رسيدگي به امور خاص نباشد و تمام امور قضايي در دادگستري متمركز گرديده و دادگاهها طبق مقررات به امور رسيدگي و انشاء رأي نمايند. به عبارت ديگر دادرسي و انشاء رأي مبتني بر مراجع دادگستري باشد نه قائم به مراجع خاص و يا مقام هاي قضايي ، ولي مردم شاهد دادگاههاي اختصاصي و عناوين «قاضي ويژه قتل» ، «قاضي ويژه جرائم اقتصادي» ، «قاضي ويژه جرائم منافي عفت» ، «قاضي ويژه جرائم انتخاباتي» ، «قاضي ويژه جرائم مطبوعاتي» و... هستند. اين قبيل اقدامات موجب مي شوند تا نزد افكار عمومي جايگاه رفيع ساير محاكم و قضات بشدت كاهش يافته و مردم چنين تصور كنند كه در قوه قضاييه تعادل وتوازن وجود ندارد و باقي دادگاهها و قضات ظرفيت و قابليت رسيدگي به امور را ندارند. بنابراين بازگشت به اصل ۱۵۹ قانون اساسي كه به صراحت مرجع رسمي تظلمات و شكايات را دادگستري معرفي نموده است و تشكيل دادگاهها وتعيين صلاحيت آنها را منوط به حكم قانون كرده است و اصل بر پايداري و استمرار دادگاهها است حال آنكه قاضي عنصري فناپذير و تابع متغيرهاي گوناگون است، مي تواند باعث جلب اعتماد عمومي به قوه قضاييه و مراجع آن شده و اسباب اقبال حقوقدانان و مردم را فراهم كنند.
۹ ـ اطاله دادرسي ـ اطاله دادرسي يكي از مهم ترين آفت ها وشايدمؤثرترين عامل سلب اعتماد مردم در طول تاريخ تشكيل عدليه نسبت به محاكم مي باشد. البته تلاش و كوشش بي وقفه كاركنان قوه قضاييه بركسي پوشيده نيست و اكثر حقوقدانان و كارشناسان مسائل حقوقي نيز به خوبي مي دانند كه اطاله دادرسي معلولي است از دهها علت كه بخشي از اين علل در حوزه نظام قضايي كشور مانند: «علل ساختاري و تشكيلاتي » و «علل قانوني» ، «علل ناشي از كمبودها وكاستي ها» ، «علل ناشي از كاركنان دستگاه قضايي» و «علل ناشي از سازمان ها و مؤسسات مرتبط با دادگستري» قابل تأمل و بررسي هستند و قسم ديگري از اين عوامل خارج از حوزه نظام قضايي كشور قرار دارند كه مي توان از ناهنجاري هاي ناشي از گراني و تورم كالا و خدمات، بيكاري، مهاجرت بي رويه، تضاد فرهنگي نسل ها، ورود فرهنگ هاي غيربومي و... كه به شدت رفتارهاي شخصي و اجتماعي را تحت تأثير قرار مي دهند و آثار نامطلوب آنها در دادگاهها ظهور مي يابد، نام برد.
مردم به خوبي مي دانند كه دادرسي« فرآيندي» است كه دادگاه براي دستيابي به يك راه حل حقوقي در موضوع هاي «قضايي» اعمال مي نمايند كه اين خود مستلزم زمان است. اما اطاله به معني طولاني شدن نامعقول و نامتعارف جريان رسيدگي به پرنده ها براي آنان طاقت فرسا وغيرقابل تحمل است. براي مراجعان دادگستري فرقي بين امور «مدني» و «كيفري» وتفاوتي بين مسائل كوچك و بزرگ و جرائم سبك و سنگين وجود ندارد. همه آنان خواهان آن هستند تا بتوانند درنهايت آساني مشكلات «حقوقي» خود را به دادگستري منعكس و محاكم نيز به سرعت همراه با دقت تكليف آنان را طبق قانون روشن كنند.
داوري افكار عمومي و ميزان اعتماد مردم نسبت به دستگاه قضايي براساس «نحوه عملكرد دادگاهها» نسبت به انجام وظايفشان و استحكام و قوام آراي آنها شكل مي گيرد. براي مردم آنچه اهميت دارد امكان دسترسي آسان و طرح شكايت يا اقامه دعوا در دادگاهها، مدت زمان رسيدگي به آنها و ميزان دقت و رعايت بيطرفي مأموران قضايي در «صدور رأي» طبق قوانين مدون است. هر مقدار دادگستري در اين جنبه ها موفق تر عمل كند، قضاوت افكار عمومي نسبت به آن مثبت تر ومطلوب تر و هر قدر از اين معيارها فاصله بگيرد قضاوت منفي بيشتري را به دنبال خواهد داشت.
خوشبختانه با تشكيل دادسرا و ايجاد محاكم اختصاصي در دادگستري مي توان اميدوار بود كه بخش قابل توجهي از علل ساختاري و تشكيلاتي اطاله دادرسي حذف شوند.
در پايان يادآوري نكاتي ضروري به نظر مي رسد.
اول : آنكه اين آسيب هاي نه گانه تنها آسيب هاي موجودنيستند اما از مهمترين آنها هستند كه كاهش يا حذف آنها موجب جلب اعتماد عمومي خواهد شد.
دوم : تدوين اين مقاله در اين موقعيت زماني كه در آستانه تحول در ساختار دادگستري هستيم با سه انگيزه صورت گرفته است.
يك : اداي دين نسبت به قوه قضاييه و مردم شريف ميهن اسلامي
دو : جلب توجه مديران محترم قوه قضاييه به اعمال مديريت كنترل و حذف آسيب ها همزمان با تحول ساختاري
سه : دعوت از قضات و حقوقدانان به پيگيري اين بحث بطور منصفانه و با نيت اصلاح امور و توسعه قضايي.