|
شمس الدين قائم مقامي -قسمت دوم در گفت وگو با پروانه حسيني -كارشناس ارشد آموزش زبان انگليسي
آموزش زبان انگليسي در مدارس نا كارآمد!!! unskilled
|
|
|
\ شيوه تدوين كتابهاي درسي و نگرش تدوين كنندگان و ميزان رعايت موازين علمي در تهيه كتابها به چه ميزان در آموزش زبان تأثيرگذاراست؟ * از آنجا كه كتابهاي درسي به صورت كشوري توزيع مي شوند، وقتي مي خواهيم يك كتاب آموزشي را در سطح كشور پخش كنيم، حتماً بايد اين دانش را داشته باشيم كه كتاب آموزشي مستقيم وغيرمستقيم شامل چه چيزهايي بايد باشد. يكي از كتابهاي انگليسي دوره راهنمايي توسط برخي دانشجويان و به سرپرستي دكتر لطف الله يارمحمدي از اساتيد آموزش زبان انگليسي، ازنظر علمي و زبان شناسي بررسي وآشكار شد كه ايرادهاي علمي فراواني برآن كتاب وارد شده است . وقتي مي گوييم از كتاب اصلي (original) ـ كه در اروپا يا آمريكا تدوين شده ـ استفاده نمي كنيم بخاطر اين است كه بار فرهنگي منفي آن را وارد كشور نكنيم و متناسب با نياز بچه هاي ايراني كتاب بنويسيم. ولي آيا مي توانيم يك كتاب را به گونه اي تدوين كنيم كه درعين تناسب با فرهنگ بومي ، عاري از خصوصيات مهم ديگر يعني زبان شناسي صحيح ، جذابيت، تأثيرگذاري و… باشد؟ كتابهاي ما خصوصيات پيش گفته را ندارند. بنابراين نه معلم از كتابها لذت مي برد ونه دانش آموز ومن فكرمي كنم كه حتي خود مؤلف هم از آن لذت نمي برد. البته مؤلف هم با مشكلات خاص خود روبرو است . مثلاً دكتر پرويز بيرجندي، مؤلف مشهور كتابهاي زبان انگليسي مدارس اشاره مي كرد كه زمان و بودجه اي كه صرف تهيه يك كتاب درسي آموزش انگليسي مي شود كافي نيست و نمي شود با اين محدوديت ها يك كتاب استاندارد تهيه شود. اما وقتي كه از ديد يادگيرنده به موضوع نگاه كنيم متوجه مي شويم كه اين كاستي ها به او ربط ندارد .با اين وصف ضعف آموزش زبان تنها متوجه اشكالات كتاب درسي نيست. ولي كتابهايي كه تابه حال تأليف شده اند به عنوان يكي از عناصر آموزش زبان، كتابهاي موفقي در شكل ومحتوا نبوده اند. \ فكر نمي كنيد برخي معلمان هم به عنوان يكي از اجزاي فرآيند آموزش در عدم موفقيت آموزش زبان انگليسي دخيل هستند؟ * در سالهاي دهه ۸۰ و اوايل دهه ۹۰ميلادي در كشورهاي موفق در زمينه آموزش زبان انگليسي ، «شاگردمحوري» باب شد. ولي جالب اين است كه دريكي، دوسال اخير دوباره «معلم محوري» موردتوجه قرار گرفته است ؛ البته با نگرشي نو به معلم. چون مركز كلاس معلم است. چنانچه معلم به اندازه كافي در كار خود متخصص نباشد، حتي اگر بهترين وسايل آموزشي وكمك آموزشي را هم دراختيار او بگذاريم بازهم نمي تواند از آنها استفاده كند وبالعكس اگر يك معلم در كار خود متخصص باشد مي تواند براي كتاب بد، جذابيت ايجاد كند. يعني با استفاده از وسايل كمك آموزشي به آن كتاب جذابيت ببخشد. يكي از مسائل مهم ما اين است كه متأسفانه اغلب معلم هاي ما تحت آموزش كافي قرار نگرفته اند . معلم هاي ما زبان را خوب بلد نيستند و آشنايي با زبان تنها شامل دانستن واژه ، گرامر و مواردي ازاين قبيل نيست. همچنين معلمهاي ما با روانشناسي آموزشي ، بخوبي آشنا نيستند ومي توان گفت صاحب تفكر هم نيستند. آنچه كه امروز در دنيا مهم است اين است كه معلم بايد براي خودش فلسفه وهدف داشته باشد وتمام زندگي اش به سمت آن هدف حركت كند. بايد ديد يك معلم وقتي وارد كلاس مي شود از يادگيرنده ويادگيري چه تعريفي دارد واز خودش چه تصوري دارد؟ درچنين شرايطي بايد گفت در نظام آموزشي ما از زمان پذيرش دانشجوي دبيري تا مراحل بعدي آموزش دبير مشكل و مسأله وجود دارد.آقاي دكتر كيواني از اساتيد برجسته دانشگاه تربيت معلم مي گفت :زماني كه اين دانشگاه افتتاح شد ومي خواستند دانشجوي دبيري پذيرش كنند به تمام مسائل اصلي و فرعي توجه مي شد . مثلاً اينكه دانشجو از نظر شخصيتي چگونه بايد باشد تا بتواند معلم خوبي شود… اگر كسي از اين مراحل موفق بيرون مي آمد ، منزلت اجتماعي خاصي پيدا مي كرد. يعني هركسي نمي توانست به عنوان دانشجوي دبيري پذيرفته شود. اما درحال حاضر به استثناي چند پرسش گزينشي كه آن هم كامل نيست به ابعاد ديگر اصلاً توجه نمي شود. درمورد زبان هم آزمون كنكور به صورتي نيست كه بتواند بهترين دانش آموزان را ا ز نظر تسلط برزبان خارجي انتخاب كند. كساني كه دانشجوي دبيري زبان انگليسي مي شوند لزوماً افرادي نيستند كه از همه بهتر با زبان انگليسي آشنا هستند، چون يكي از اشكالات كنكور اين است كه در گزينش دانشجوي دبيري زبان از دروس ديگر هم امتحان مي گيرد و بعضي از اين دروس هيچ ربطي به زبان انگليسي ندارند. طنز ماجرا اين است كه بعضي از دانشجويان از همان درسهاي نامربوط نمره كسب مي كنند و وارد اين رشته مي شوند. همچنين در كنكور زبان، مهارتهاي شفاهي افراد سنجيده نمي شوند. ديگر اينكه بسياري از فارغ التحصيلان دانشگاهي ما در رشته زبان هنوز به اندازه كافي با زبان انگليسي آشنا نيستند ودرعين حال مشغول خدمت مي شوند، چون فردي كه دانشجوي تربيت معلم مي شود و به آ موزش و پرورش تعهد خدمت مي دهد باهر نمره اي كه فارغ التحصيل شود به احتمال بسيار زياد درمدرسه اي شروع به كار مي كند. وقتي اين فرد وارد دنياي معلمي مي شود ، ارتباط او با مجامع علمي قطع مي شود وبه غيراز شركت در برخي همايش ها ، هيچ دوره اي نيست كه معلم در آن شركت كند و آموزش كسب كند.علاوه براين مرجع وناظري وجود ندارد كه متوجه شود يك معلم توانايي كافي براي آموزش دارد يا خير ؟ و آيا لازم است دوره هاي بازآموزي براي او داير كند يا نه. در انتخاب و آموزش دانشجوي دبيري زبان انگليسي ونظارت برعملكرد يك معلم زبان مسؤولانه برخورد نمي شود. ما با معلماني روبرو هستيم كه خود او با زبان آشنايي كافي ندارد ونمي داند آيا دانش انتقال دادني است يا نه. آنها با شيوه تدريس آشنا نيستند . بسياري از معلمها به اين موارد فكر هم نمي كنند وخود را در سطح دانش روز نگه نمي دارند. \ آيا معلمها در فرآيند آموزش به اندازه كافي تحت حمايت هستند و از اختيار كافي در تدريس برخوردارند؟ * در دنيا معلمي ، محور است كه خود او حرفه اي است ـ من اميدوارم دراين مورد سوءبرداشت نشود كه خيلي خطرناك است ـ همانگونه كه براي تربيت يك معلم تلاش مي شود از سوي ديگر اختيارات زياد هم به او داده مي شود. ولي معلمان ما از اختيار زيادي هم برخوردار نيستند. در تدوين سياست آموزشي ونوشتن كتاب از معلم نظرخواهي نمي شود. متولي كنكور زبان هم كه معلمان نيستند وبا اين وضعيت از معلم انتظار دارند كه با وجود اين اشكالات خوب تدريس كند. او معلمي است كه آموزش صحيح نديده، واز او حمايت نمي شود وفاقد اختيار است. \ آزمون محوري و در رأس آنها كنكور سراسري دانشگاهها چه تأثيري در سلب قدرت مانور معلمان در آموزش زبان دارد؟ * در آموزش زبان در دوره راهنمايي فرصت وجود دارد تا به روش درست آموزش صورت بگيرد. ولي از دوره دبيرستان آزمون محوري كه در صدر آن كنكور است باب مي شود. فضاي كنكور بركلاس غلبه مي كند واز آنجا كه كنكور تستي با اشكالات زيادي روبرو است ، دراين فضا معلم قادر به هيچ كاري غير از ياددادن لغت و گرامر و تست زدن نيست. \ آشنايي با زبان فارسي به عنوان زبان پيشين چه تأثير مثبت يا منفي در يادگيري زبان انگليسي دارد؟ * آشنايي با يك زبان مادري در يادگيري زبان خارجي هم مي تواند تأثير مثبت داشته باشد وهم تأثير منفي. اگر بخواهيم از ديد زبان شناس معروف آمريكايي «نوام چامسكي » به موضوع نگاه كنيم هرفردي با دانش زباني به دنيا مي آيد و يا از پتانسيل دانش زباني برخوردار است و وقتي كه در معرض زبان مادري قرار بگيرد دانش بالقوه او تبديل به بالفعل مي شود و تمام زبانها در «ژرف ساخت» خود مشترك هستند. اگر به اين ترتيب به موضوع نگاه كنيم يادگرفتن يك زبان تأثير مثبت زيادي بريادگيري زبان دوم يا زبان خارجي دارد. بعضي از زبانها كه هم خانواده وشبيه تر به زبان مادري هستند تأثير مثبت بيشتري بريادگيري زبان خارجي يا دوم مي گذارند. از ديدگاه زبان شناسي مقابله اي ، سخت ترين قسمت يادگيري يك زبان اين است كه اگر مثلاً بخواهيم يك شكل (فرم) را با معني آن ياد بگيريم اگر شكل اين دو در زبان اول و دوم مشترك ولي معناي آنها متفاوت باشد اين سخت ترين قسمت در يادگيري يك زبان خارجي است. يعني اگر كاملاً متفاوت باشند يادگيري زبان دوم چندان سخت نيست و اگر كاملاً مشابه باشند كه به هيچ وجه يادگيري زبان دوم سخت نيست. اما اگر يك قسمت دو زبان شباهت داشته باشد و قسمت ديگر متفاوت باشد چون ما آن فرم را تعميم مي دهيم يادگيري زبان دوم مشكل مي شود. مثلاً كلمه انگليسي machine در زبان فارسي به معناي اتومبيل به كار مي رود يادگيرنده وقتي با اين واژه در زبان انگليسي مواجه مي شود فكر مي كند كه اين واژه در انگليسي هم به معني اتومبيل است، حال آنكه اينطور نيست واين سخت ترين قسمت يادگيري است. اما نمي توان اينگونه گفت كه پس يادگيري زبانهايي كه با هم اشتراك زيادي دارند؛ سخت است . بلكه بطور نسبي هرچه دو زبان به همديگر نزديكتر و شبيه تر باشند يادگيري آنها آسانتر است چون درعوض بسياري از فرمها ومعناها دارند كه كاملاً مشابه يكديگر هستند. بعضي مواقع پيش مي آيد كه دو زبان يك فرم مشترك با معنا يا كاركرد متفاوت داشته باشند. پس به هرحال كسي كه يك زبان اول را ياد گرفته است، دستورزباني را در ذهن خودش شكل داده است كه اين دستور زباني در بسياري موارد در تمام زبان هاي دنيا مشابه است و كاركردي كه دارد اين است كه وقتي با يك زبان خار جي مواجه مي شود واژه هاي مشترك را مشخص مي كند تا زحمت زيادي براي يادگيري آنها متحمل نشود و تفاوت ها را در ذهن صاحب خود مشخص مي كند. \ بهترنيست آغاز آموزش زبان انگليسي كه اكنون از ابتداي دوره راهنمايي است به سالهاي نخست دبستان منتقل شود؟ *اين باور وجود دارد كه هرچه يادگيري زبان خارجي در سن پايين تر باشد يادگيري آن آسان تر خواهد بود. لازم به تذكر است تحقق اين موضوع به اين بستگي دارد كه يك كشور چقدر بخواهد هزينه و وقت براي آموزش زبان خارجي صرف كند اگر اين زمان محدود باشد، همانطور كه درايران آن را محدود كرده اند بهتر است شروع آموزش درسنين كودكي نباشد. چون يك كودك دبستاني سريع تر زبان را ياد نمي گيرد بلكه عميق تر ياد مي گيرد و تلفظ درست وكم اشتباه تر را ياد مي گيرد. اما به زمان بيشتري نياز دارد به اين دليل كه دانش زباني او هنوز كامل نشده است. در حالي كه چون يك فرد بزرگسال از دانش زباني تكميل شده بهره مي برد در يادگرفتن زبان بسيار صرفه جويي مي كند . او با يادگرفتن يك ساختار در يك زبان و پيدا كردن مشابهت آن در زبان دوم و بادادن يك كد درمغز راه طولاني را به صورت ميان بر طي مي كند، درحالي كه يك خردسال به دليل پيدا نكردن اين دانش نمي تواند چنين كاري بكند. اما اگر بتوانيم بودجه و زمان بيشتري را براي آموزش زبان خارجي اختصاص دهيم آموزش از كودكي بهتر است، چون كم اشتباه ياد گرفته مي شود. مخصوصاً در زمينه يادگيري تلفظ اگر يك فرد از «سن بحراني» حدود ۱۲ سالگي بگذردديگر به سختي مي تواند تلفظ درست را ياد بگيرد. به اين دليل بهتر است آموزش زبان انگليسي از كودكي آغاز شود اما به شرط اينكه فرصت زيادي به آن اختصاص داده شود. اگرقرارباشد آموزش زبان در يك دوره پنج ساله صورت بگيرد همان بهتر كه در دوره هاي راهنمايي و دبيرستان به آن پرداخته شود اما بهتر اين است كه آموزش زبان انگليسي از دبستان تا دبيرستان صورت بگيرد تا در هر ساعت و زماني متناسب با توانايي ذهني و فيزيكي يادگيرنده آموزش داده شود. ادامه دارد
|