آن روز تانكهاي عراقي خيلي اذيت مان كردند ، بالاخره بعد از شليك همه موشكها و باكلي زحمت توانستيم تقريباً همه شان را بزنيم.
آن چند تايي هم كه سالم مانده بودند فرار كردند. واقعاً هم دمشان گرم، چرا كه اگرمي ماندند و مي جنگيدند، راست حسيني از موشك و مهمات خبري نبود و چيزي براي مقابله نداشتيم. خيال مان راحت شده بود كه حالا ديگر مي توانيم يك نفس را حت بكشيم، اما هنوز نفس به نيمه نرسيده بود كه انفجار مهيبي نصف خاكريز را به هوا برد... ياللعجب ! و بعد بلافاصله صدايي به گوش رسيد.
صداي غرش يك تانك عراقي در پشت خاكريز بود. آن لحظات را نمي شود توصيف كرد. فقط مي توانم بگويم صداي تانكي كه هر لحظه به مانزديكتر مي شد و در آن موقعيت هم ما هيچ گلوله اي براي دفاع نداشتيم ، مثل اين بود كه شني آن روي قفسه سينه مان حركت مي كند و كشيده مي شود. انگار قلبمان را از جا درمي آورند، حالا ما علاوه بر گلوله و موشك، رمق هم نداشتيم. با كلاش هم كه نمي شد جلوي تانك ايستاد!... ياعلي (ع) ... بازهم مدني كلاش را برداشت و خودش را از خاكريز بالا كشيد و بالهجه شيرين آذربايجاني گفت: بچه ها من رفتم!
كجا؟!... ولي مدني اهل توضيح و توجيه نبود. هركس چرايش را مي خواست بايد مي رفت پشت خاكريز راستش با اينكه رفتن او را با چشمهاي خودمان ديده بوديم، بازهم باور نمي كرديم. تا اينكه همگي شوكه شده ومثل برق گرفته ها روي خاكريز پريديم. مدني مثل كسي كه بعد از مدتها دوست قديمي خود را پيدا كرده باشد به سراغ تانك مي رفت و تانك هم مثل دوستي كه آغوش انتظارش را براي رفيق خودباز كرده باشد درجاي خود ايستاده بود.
«... مدني! چكار مي كني؟! مگه ديوونه شدي؟... برگرد!»
كلاش مدني مثل بيل آبيارها روي شانه اش بالا و پايين مي پريد و او باقدمهاي محكم به پيش مي رفت. تانك تا آن لحظه حركتي نداشت، ولي ناگهان لوله اش چرخيد، مثل چرخش سرنيزه اي كه درقلب انسان فرو كرده باشند. لوله چرخيد و چرخيد و درست مقابل مدني قفل شد.
«رحمتي» يك مشت خاك توي پنجه هايش گرفته بود و بي اختيار مي فشرد.هر لحظه مدني نزديك ونزديك تر مي شد. حالا به چه نيت، چه اراده وچه دليلي؟ تنها مدني مي دانست وخداي مدني.
وقتي كه مدني به چند قدمي تانك رسيد، مثل بچه مظلومها با گردن خميده ايستاد و بروبر تماشايش كرد. گويي منتظر بود كه تانك سرصحبت را بازكند؛ و مطمئناً مثل ما كه از كارهايش مبهوت شده بوديم او هم بهت زده بود و دستش به دگمه آتش نمي رفت. لحظات سختي بود، نه براي مدني بلكه براي ما. مثل تحمل سنگيني صخره اي بزرگ بر دوشهايي شكننده وناتوان.سردرد وسرگيجه، سياهي و وحشت، الآن؟ يك لحظه ديگر؟!
مدني ساكت بو دو تانك. ساكت. مدني ساكن بود و تانك، ساكن، ولي ما كوره اي گداخته وملتهب. مستأصل بوديم كه هرلحظه مي خواست ازهم بپاشد و درهم بريزد. آن لحظه شوم بي گريز، انتظاري مخوف وكشنده. مي خواستيم و نمي خواستيم بشنويم. مي خواستيم و نمي خواستيم ببينيم....
الآن؟ لحظه اي ديگر!؟
ناگهان دريچه تانك بالارفت و دو دست به موازات هم بيرون آمد واز پس دستها لوله تفنگي بايك كلاهخود بر روي آن و صدايي كه مي گفت: «الدخيل الخميني!» لحظه اي بعد، مدني بود كه سوار برتانك گوش عراقي را گرفته بود و فرياد مي زد كه: گازبده! و عراقي هم گاز مي داد وغول سياه مهارشده را به سمت ما مي آورد.
راوي رحيم مخدومي