سه شنبه ۱۲ شهريور ۱۳۸۱ - ۲۵ جمادي الثاني ۱۴۲۳
Tue, Sep 3, 2002
فرهنگ و پايداري
شماره ۲۲۳۱
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اخبار ايران
اجتماعي
بين الملل
گفت و گو
گوناگون
سرزمين مادري
فرهنگ و انديشه
فرهنگ و پايداري
فرهنگ و هنر
ويژه
اقتصادي
قيمت سكه و طلا
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
اوقات شرعي
آرشيو
به روايت خاطره
حال و احوال با هنرمندان جنگ
به روايت خاطره
بچه ها! من رفتم
082560.jpg
آن روز تانكهاي عراقي خيلي اذيت مان كردند ، بالاخره بعد از شليك همه موشكها و باكلي زحمت توانستيم تقريباً همه شان را بزنيم.
آن چند تايي هم كه سالم مانده بودند فرار كردند. واقعاً هم دمشان گرم، چرا كه اگرمي ماندند و مي جنگيدند، راست حسيني از موشك و مهمات خبري نبود و چيزي براي مقابله نداشتيم. خيال مان راحت شده بود كه حالا ديگر مي توانيم يك نفس را حت بكشيم، اما هنوز نفس به نيمه نرسيده بود كه انفجار مهيبي نصف خاكريز را به هوا برد... ياللعجب ! و بعد بلافاصله صدايي به گوش رسيد.
صداي غرش يك تانك عراقي در پشت خاكريز بود. آن لحظات را نمي شود توصيف كرد. فقط مي توانم بگويم صداي تانكي كه هر لحظه به مانزديكتر مي شد و در آن موقعيت هم ما هيچ گلوله اي براي دفاع نداشتيم ، مثل اين بود كه شني آن روي قفسه سينه مان حركت مي كند و كشيده مي شود. انگار قلبمان را از جا درمي آورند، حالا ما علاوه بر گلوله و موشك، رمق هم نداشتيم. با كلاش هم كه نمي شد جلوي تانك ايستاد!... ياعلي (ع) ... بازهم مدني كلاش را برداشت و خودش را از خاكريز بالا كشيد و بالهجه شيرين آذربايجاني گفت: بچه ها من رفتم!
كجا؟!... ولي مدني اهل توضيح و توجيه نبود. هركس چرايش را مي خواست بايد مي رفت پشت خاكريز راستش با اينكه رفتن او را با چشمهاي خودمان ديده بوديم، بازهم باور نمي كرديم. تا اينكه همگي شوكه شده ومثل برق گرفته ها روي خاكريز پريديم. مدني مثل كسي كه بعد از مدتها دوست قديمي خود را پيدا كرده باشد به سراغ تانك مي رفت و تانك هم مثل دوستي كه آغوش انتظارش را براي رفيق خودباز كرده باشد درجاي خود ايستاده بود.
«... مدني! چكار مي كني؟! مگه ديوونه شدي؟... برگرد!»
كلاش مدني مثل بيل آبيارها روي شانه اش بالا و پايين مي پريد و او باقدمهاي محكم به پيش مي رفت. تانك تا آن لحظه حركتي نداشت، ولي ناگهان لوله اش چرخيد، مثل چرخش سرنيزه اي كه درقلب انسان فرو كرده باشند. لوله چرخيد و چرخيد و درست مقابل مدني قفل شد.
«رحمتي» يك مشت خاك توي پنجه هايش گرفته بود و بي اختيار مي فشرد.هر لحظه مدني نزديك ونزديك تر مي شد. حالا به چه نيت، چه اراده وچه دليلي؟ تنها مدني مي دانست وخداي مدني.
وقتي كه مدني به چند قدمي تانك رسيد، مثل بچه مظلومها با گردن خميده ايستاد و بروبر تماشايش كرد. گويي منتظر بود كه تانك سرصحبت را بازكند؛ و مطمئناً مثل ما كه از كارهايش مبهوت شده بوديم او هم بهت زده بود و دستش به دگمه آتش نمي رفت. لحظات سختي بود، نه براي مدني بلكه براي ما. مثل تحمل سنگيني صخره اي بزرگ بر دوشهايي شكننده وناتوان.سردرد وسرگيجه، سياهي و وحشت، الآن؟ يك لحظه ديگر؟!
082545.jpg
مدني ساكت بو دو تانك. ساكت. مدني ساكن بود و تانك، ساكن، ولي ما كوره اي گداخته وملتهب. مستأصل بوديم كه هرلحظه مي خواست ازهم بپاشد و درهم بريزد. آن لحظه شوم بي گريز، انتظاري مخوف وكشنده. مي خواستيم و نمي خواستيم بشنويم. مي خواستيم و نمي خواستيم ببينيم....
الآن؟ لحظه اي ديگر!؟
ناگهان دريچه تانك بالارفت و دو دست به موازات هم بيرون آمد واز پس دستها لوله تفنگي بايك كلاهخود بر روي آن و صدايي كه مي گفت: «الدخيل الخميني!» لحظه اي بعد، مدني بود كه سوار برتانك گوش عراقي را گرفته بود و فرياد مي زد كه: گازبده! و عراقي هم گاز مي داد وغول سياه مهارشده را به سمت ما مي آورد.
راوي رحيم مخدومي
حال و احوال با هنرمندان جنگ
اين هفته احمد دهقان داستان نويس
082557.jpg
سال ۶۸ بود كه شروع كردم به نوشتن. تازه جنگ تمام شده بود و من هم يكي از همان كهنه سربازاني بودم كه برگشته بودم و دنبال راهي مي گشتم تا زندگي كنم. جنگ راهي براي زندگي در اين روزگار يادم نداده بود و بلدبودن «از جلو نظام» و «خبردار» و «پاكسازي ميدان مين» و «چگونگي گذشتن از معبر» در خارج از ميدان نبرد پشيزي ارزش نداشت همان سه چهار ماه اول قدر و منزلت تحصيل را دانستم و همين شد كه سخت پي درس را گرفتم و همان سال ديپلم را گرفتم و دانشگاه هم قبول شدم و شروع كردم به وانويسي چند روز از سخت ترين روزهاي نوجواني و جواني ام تا يادم بماند چه روزگاري داشته ام. همانها را كه دو دفترچه چهل برگ بود بردم دفتر ادبيات و هنر مقاومت كه يك كانكس فلزي بود در وسط حياط حوزه هنري. همان كه زير پل حافظ است. به گمانم هدايت الله بهبودي را اول بار مي ديدم دفترچه ها را سپردم به او ، حواله ام دادند به يكي دو هفته ديگر، بار بعدي كه رفتم، گفتند كار خوبي است و چاپ مي كنيم و چاپ شد و يكي دو ماه بعد آن را دادند دستم كه شد «ستاره هاي شلمچه».بعد از آن خيلي پي نوشتن را نگرفتم و باز هم پي درس بودم چون درسهاي رشته برق و مخابرات سخت تر ازاين حرفها بود.
دو سالي گذشت كه باز شروع كردم به نوشتن و اين بار خاطرات يك ماه پاياني جنگ را نوشتم كه اين يكي هم شده «روزهاي آخر.» پس از آن ميهمان دفتر ادبيات و هنر مقاومت شدم و به عبارت رسمي تر كار مند آن.
سفر به گراي ۲۷۰ درجه يك سال و نيمي طول كشيد تا نوشته شد. باور نمي كنيد چقدر خوشحال شدم وقتي ساعت يازده شب در سه راه آذري از يك تلفن عمومي تماس گرفتم با يكي از دوستان نويسنده و شنيدم كه كتابم تصويب شده براي چاپ. اين لذتها ديگر تكرارناشدني است. سال ۷۵ بود كه رمان چاپ شد. پس از آن دورمان ديگر هم نوشتم به نام «پرنده و تانك» و «گردان چهارنفره» كه اين آخري براي نوجوانان بود و هر دو مضمون جنگي داشتند كه هر چه نوشته ام، خودآگاه و ناخودآگاه راجع به جنگ بوده و جواني و نوجواني ام و مگر نه اينكه هر نويسنده اي واگوكننده اين دوره زندگي اش است؟ اسفند ۷۸ بود كه گفتند «سفر به گراي ۲۷۰ درجه» به عنوان يكي از بيست اثر برگزيده پس از انقلاب انتخاب شده كه شايد بزرگترين افتخار ادبي ام باشد، در كنار برگزيده شدن به همراه شش نويسنده ديگر به عنوان نويسندگان برگزيده بيست سال دفاع مقدس، يا همچين عنواني حالا هم كارمند دفتر ادبيات و هنر مقاومت هستم؛ مثل سابق و نمي دانم آخرين روزهاي ماندنم در اين دفتر است يا نه و همچنان نويسنده ام و مي نويسم. چند داستان كوتاه هم نوشته ام كه بعضي ها خوششان آمده و بعضي نه. هنوز از حوزه جنگ خارج نشده ام و در حال تأليف تاريخچه جنگ ايران و عراق هستم براي نوجوانان در چند جلد.
حالا هم درس مي خوانم؛ مردم شناسي و مي نويسم. هر چند نه مثل گذشته كه اگر اين حال و روزگار بگذارد شايد بيشتر مي نوشتم.
همه اش همين بود.
انتهاي جاده عاشقي
082551.jpg
سفر، رفتن به سوي ابديتي خيال انگيز، سرزميني با نخلستانهاي رؤيايي، كه نخلهاي سربه آسمان كشيده آن تداعي كننده كاروان عاشقي بود كه از كنار نهرهايش گذر كرد و ردي بر جا گذاشت كه تا ابد قبله گاه سوخته دلاني است كه تشنه نوشيدن جرعه اي از آن زلال پاك هستند و هنوز هم اگر چشم باز كني تشعشعات نوراني كه آن مردان آسماني از خود بر جا گذاشته اند را در جاي جاي آن سرزمين مي توان ديد.
باز از عشق گفتن، مفهومي كه بارها از آن گفته اند، نوشته اند، سروده اند و ساخته اند و پنداري همه ابزار دنيا به خاطر آن مفهوم بوجود آمده اند و اين همان است كه، آن جوان نورسيده را در هيبت سادگي دربيابانهاي سوزان جنوب از اين طرف به آن طرف مي برد و در دل او شوري بر پا كرده بود كه هيچ جمله اي ياراي گفتن آن را ندارد و اگر غمي به سراغ او مي آمد، حلاوتي در آن بود كه امروز بعد از گذشت سالها براي آن غم شيرين دل تنگ مي شود.در انديشه بودم چرا در آن هنگام دود و آتش و خمپاره و... غربت عجيبي به سراغم مي آمد و چرا حال آن سرزمين را با همه دلتنگيهايش هنوز هم دوست دارم و غربتش را با جان و دل خريدار هستم؟
دوستي آشناي روزهاي دلتنگي بر صفحه ظاهر شد و پاسخم را داد.
هنگامي كه ديار خود را با تمام دلبستگي هايش ترك مي كني و همه آن چيزي كه دوست داري و تعلق خاطري نسبت به آنها داري رها مي كني و هياهوهايي كه همه شبانه روزت را فرا گرفته پس مي زني و ذهن را از هر آن چيزي كه مانع رسيدن به حقيقت دروني مي شود تهي مي كني و با خودت و تنها با خودت خلوت مي كني فرصت انديشيدن و غرق شدن در حقيقتهايي كه با فطرتت هماهنگ است را به دست مي آوري و اين همان است كه نام غربت بر آن نهاده ايم، غربت از همه زنجيرهاي دست و پاگير و مانع رسيدن به درون و قربت رسيدن به درون و اكنون بعد از گذشت سالها مي فهمم چرا بايد در هر فرصتي بار سفر بست و از جاده هاي پرپيچ و خم تنگ فنا گذشت و خود را به دشت گسترده جنوب رساند و به روي چمنهاي دو كوهه كه مانند مخملي خاك خوش مشام آن را نوازش مي دهد سجاده پهن كرد و حال وهواي حرم را تجربه نمود، به جريان خروشان كرخه چشم دوخت و صورت را با آب گرم كارون نوازش داد. در لابلاي ني هاي هورالهويزه به نغمه هاي پرندگان گوش داد و در آن سوي بستان به روي تپه هاي رملي و خاكريزهاي به جا مانده از آن روزهاي روحاني دراز كشيد و دل به آسمان آبي داد، در نخلستانهاي آبادان از اين سو به آن سو به دنبال گمشده اي بودن و خود را به جزيره مينو رساندند و هواي مينوي آن را با هواي دوزخي درون عوض كردن. در مسجد جامع خرمشهر در صف جماعت ايستادن و در اين سوي اروند به مناره هاي مسجد فاو خيره شدند و در انتهاي جاده عاشقي در غروب شلمچه نظارگر آخرين تشعشعات نوراني خورشيد بودند و چشم دوختن به سرخي افق كه يادآور غروب خونين ياران به آسمان رفته است كه سرخ سرخ در دل آسمان آبي به پرواز در آمدند، آنگاه بغض جمع شده در شهر آلوده را با حبابهاي روان اشك به روي خاك داغ شلمچه ريختن.
داريوش صارمي


|   شناسنامه   |   آرشيو   |