|
دين و دانشگاه در ايران
چالش هاي دانشجوي سنتي با مسائل جديد
|
|
|
دين ورزي سنتي و ارزشهاي دانشگاه با توجه به مباحثي كه در خصوص دانشگاه و پديدآمدن انواع دين ورزي در نسبت با علم، مطرح گرديد، اكنون با ارائه يك گونه ذهني (تيپ ايده آل) از دانشجويي كه با دين سنتي وارد دانشگاه مي شود، در پي آنيم تا چالش هاي او را در عرصه جديد بررسي نموده و امكان ها و راه حل هايي كه به لحاظ نظري براي خروج از اين چالش فراروي اوست، ارائه كنيم. اين تحليل در مورد دانشگاهيان و فارغ التحصيلان دانشگاهي هم به همين اندازه صادق است. در دين ورزي سنتي، يكي از باورهاي اساسي و بنيادي دين، باور به اصالت وحي و متن مقدس است كه به صورت تاريخي و از طريق سنت به ما رسيده است. قبول اين امر به معناي آن است كه در كنار منبع شناختي به عنوان عقل منبع ديگري هم وجود دارد كه فقط افراد خاصي به آن دسترسي دارند و ديگران فقط مي توانند آن را از طريق آنها دريافت كنند. نقش عقل در اين مورد، در حد ارزيابي امكان تحقق چنين امري است و نه مرجع دريافت كننده. آنچه از اين منبع دريافت شده به شرط اطمينان به صداقت گوينده واقعيت را آن چنان كه هست نشان مي دهد. بنابراين اگر معرفت توليدشده از منابع ديگر معرفتي مغاير با آن باشد بايد در درستي آن ترديد نمود نه در آنچه از طريق وحي دريافت شده است. يافته هاي عقل نبايد مغاير با باورهاي ديني باشد. علم هم به عنوان يك فرآورده ذهن بشر، اگر ادعايي در مورد واقعيت مي كند نبايستي ناسازگار با باورهاي ديني باشد. باور ديگر، اعتقاد به وجود خدايي است كه از طريق پيامبر با بشر صحبت نموده و وظيفه بشر را در اين جهان مشخص نموده است. بنابراين همانطور كه در عرصه نظر، دين مرجعيت دارد، در عرصه عمل و تكليف هم وظيفه افراد را دين مشخص نموده و مرجعيت دارد. بنابراين نبايستي احكام عملي عقل و جهت گيري هايي كه براساس يافته هاي علمي تدوين مي شود، با آن مغايرت داشته باشد. علاوه بر اين براي ديندار بودن، بايستي به آنچه از سوي خداوند مقرر شده است عمل نمود. نمي توان بدون انجام تكاليف و مناسك ديني ادعاي دين ورزي كرد. علاوه بر اين ، براساس نظريه اي كه مبناي تشكيل حكومت اسلامي در ايران است، اگر جامعه بخواهد ديندار باشد بايد احكام دين در آن جاري و ساري باشد. دين از طريق افراد مقدس و بعد از آن از طريق علما و روحانيت تداوم يافته است و كساني كه آن را مي فهمند و تفسير مي كنند، آنها هستند. شناخت دين بيش از آنكه وامدار عقل باشد، وامدار ايمان است. ممكن نيست افرادي كه اعتقادي به آن ندارند و شرايط ويژه دريافت امر ديني را ندارند بتوانند در مورد دين اظهارنظر نمايند. بنابراين اگرچه همه افراد مي توانند امر دين را از طريق پيامبر دريابند، اما دريافت آن منوط به شرايط ايماني است كه بايد فرد در خود پديد آورد نه ممارست در دريافت عقلي. اكنون فردي با اين عقايد را در شرايط فرضي دانشگاه و در چالش با فرهنگ خاص آن قرار مي دهيم تا ببينيم چه تغييراتي در باورها و ارزشهاي او پديد مي آيد. يكي از اهداف دانشگاه و از مهمترين آنها توليد معرفت علمي است. به تناسب اين هدف معرفت علمي به عنوان دانش مطلوب (حقيقت) مورد تأكيد قرارمي گيرد. در صورتي كه معرفت علمي را در كنار ساير معرفتها از جمله معرفت فلسفي، مذهبي، قراردهيم، اين امر با نوعي ارجحيت قائل شدن براي معرفت علمي نسبت به ساير معرفتها همراه است. بنابراين مي توان انتظار داشت در زمان تحصيل در دانشگاه چنين اعتقادي تقويت شود. براين اساس مي توان گفت يكي از چالش ها كه شايد جدي ترين چالش هم باشد، چالش مربوط به مرجعيت علم و وحي (دين) است يا به عبارت ديگر جايگاه علم به لحاظ اعتبار در ميان ساير معرفت ها. كسي كه با علم جديد سروكار دارد، بايستي به نحوي مسأله مرجعيت و اعتبار علم و دين را حل نمايد. به صورت فرضي و براساس تجربه تاريخي تقابل علم و دين مي توان سه موضع كلي را از هم متمايز كرد. مواضعي كه در طول يك طيف قراردارند و مي توان مواضع بينابيني هم براي آن در نظر گرفت. در يك سوي اين طيف اعتقاد افراطي به صورت علم گرايي و پوزيتيويسم منطقي قراردارد كه در آن ۱) ارزشها و باورهاي مذهبي به طور جدي زير سؤال و نفي مي شود و ۲) علم به جايگاه يك ايدئولوژي ارتقا مي يابد. در اين سويه، علم براي همه عرصه هاي زندگي معيار درستي و نادرستي است و گرايش روشنگرانه به شكل قرن نوزدهمي آن قوت مي گيرد. سنت ها تا آنجا كه پشتوانه علمي براي آن پيدا شود قابل قبول است. اين گرايش تا ماديگري هم تداوم مي يابد. درسويه ديگر طيف، نفي علم و ترديد در ادعاها و يافته هاي علمي (همراه با اولويت و اصالت دادن مطلق به معرفت ديني) قراردارد. در اين سو پايه هاي متافيزيكي و دستاوردهاي علم را به جهت پي آمدهاي منفي آن براي حيات بشري يا اشكالي از زندگي مطلوب زيرسؤال مي برد و نفي مي كند. اين گرايش معمولاً از سوي كساني ابراز مي شود كه هم براي معرفت ديني و سنت اصالت قائلند و هم اعتقاد به برتري آن در كشف حقيقت و شمول آن در همه زمينه ها، از جمله عرصه نظري دارند. بنابراين بيشترين سازگاري را با دين سنتي كه عقل مؤيد وحي است دارد. اين گرايش عليرغم همنوايي بيشتري كه با سنت و مذهب دارد، به دليل آنكه با كاركرد اصلي دانشگاه كه توليد دانش علمي است، ناسازگار است، در حد مقابله با علم گرايي و تقويت نسبي گرايي معرفتي عمل مي كند و در شرايط كنوني حيات دانشگاهي قابل تداوم نيست. درميانه طيف نوعي نسبي گرايي معرفتي قراردارد كه به صورت هاي مختلف معرفت اهميت مي دهد و هيچ يك از آنها را به نفع ديگري از ميدان خارج نمي سازد. اين نقطه طيف با حضور ارزشهاي سياسي و مذهبي از يك سو و ارزشهاي علم از سوي ديگر سازگارتر است و افرادي كه تعلق خاطر به هر دو دارند، در بهترين حالت به چنين نسبتي مي رسند. در اين حالت ممكن است صوري از دين «اهل ذوق»، «دين تجربي (ديانت شخصي)، «دين اخلاقي» و «تلقي نمادي از دين» به تناسب نزديكي ودوري به دو سر طيف سربرآورد و مورد پذيرش قرارگيرد. براين اساس مي توان گفت، دانشگاهيان و دانشجوياني كه دغدغه ديني دارند، به جهت تعلق و تعهد دوگانه به دين و علم، عمدتاً موضع نسبي گرايي معرفتي را انتخاب مي كنند كه با قبول نوعي عرفي شدن و تفكيك عرصه ها همراه خواهد بود و بهترين حالتي كه براي دين دانشگاه مي توان انتظار داشت، كه با ساختار و اهداف توليد و رشد معرفت علمي سازگاري دارد همين حالت است. در حيات علمي ايران، علم گرايي خفي موجود در ماركسيسم، معمولاً روشنفكران وابسته به اين گرايش را به سمت نفي كامل سنتهاي فلسفي و مذهبي سوق داده است. درحالي كه افرادي چون مهندس بازرگان و تحصيلكردگان دانشگاهي مذهبي كه از يك سو به مذهب و از سوي ديگر به معرفت علمي تعلق خاطر داشته اند، به نسبي گرايي معرفتي تمايل داشته اند. در سالهاي اوليه انقلاب در تقابل با فلسفه علمي ماركسيسم، افرادي چون عبدالكريم سروش با طرح آراي پوپر و فلاسفه علم كه به مقابله با پوزيتيويسم منطقي برخاسته بودند، به عنوان مدافعان عرصه مذهب در مقابل ماركسيستها مطرح بودند زيرا با طرح اهميت نسبي انواع معرفت، از جمله معرفت فلسفي و وابستگي معرفت علمي به لحاظ پايه هاي عقلي به آن، با علم گرايي مستتر در ايدئولوژي ماركسيسم (دگماتيسم نقاب دار) مقابله مي كردند. اين ديدگاه بعداً از سوي كساني كه مي خواستند جايگاه برتري براي معرفت ديني نسبت به ساير معرفتها قائل شوند (سويه ديگر طيف) مورد نقد قرارگرفت. اين برخورد درواقع همان واكنشي است كه از حد نسبي گرايي معرفتي در مي گذرد و مي خواهد اين بار به جاي علم، نوع ديگري از معرفت را مطلق و بر عرصه هاي ديگر حاكم كند. اقبال دانشگاهيان و دانشجويان به آراي سروش در سالهاي اخير را هم مي توان بر همين اساس تحليل كرد. دانشگاهيان و دانشجوياني كه از يك سو به مذهب تعلق خاطر دارند و از سوي ديگر معرفت علمي را به عنوان معرفت مطلوب مي پذيرند، در سازگار نمودن آنها با يكديگر به موضع نسبي گرايي معرفتي مطرح شده از سوي دكتر سروش مي رسند. در حالي كه طرد اين ديدگاه، با توجه به ساختار دانشگاه و اهميت و توانايي معرفت علمي، راه را نه تنها بر توسعه گرايش هاي ديني در دانشگاه بازنمي كند، بلكه راه را بر علم گرايي افراطي و مخالفت با مذهب به صورت جزمي باز مي كند.
|