|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
به خاطر پسرم
|
|
|
مهديه دست از لباس شستن برداشت. صداي گريه پسرك اش از اتاق بلند شده بود. حتماً اميرگرسنه بود و از خواب بيدار شده بود. به طرف اتاق قدم تند كرد. هر لحظه صداي گريه امير بلندتر مي شد. ـ چيه مامان! چراگريه مي كني اومدم. زن بچه را در آغوش گرفت. وقتي امير شروع به خوردن شير كرد. زن با انگشتان نمناك و پلاسيده اش عرق پيشاني امير را پاك كرد. درست يك سال بود كه همايون به ژاپن رفته بود. درست يكسال بود كه از شوهرش دور بود الان با اينكه بچه اش شش ماهه بود، همايون هنوز برنگشته بود. هر از گاهي نامه اي كوتاه از او مي رسيد. با كمي پول. مهديه از كنار خرج هاي زندگي اش صرفه جويي مي كرد. با پولهايي كه پس انداز كرده بود بالاخره وقتي شوهرش مي آمد، مي توانستند كاري كنند. مهديه به ياد تنهايي هايش افتاد. از وقتي همسن و سال امير بود. پدرش بر اثر يك تصادف رفته بود. مهديه دست هايش را دور سرش گرفته بود و گريه مي كرد. ـ من ديگه مدرسه نمي رم. من ديگه نمي خوام درس بخونم. مادر به مهديه نگاه كرد. ـ چي شده؟ چرا اين طوري مي كني؟ چرا بهانه مي گيري؟ مهديه بي توجه به نگاه پردرد مادر. حرفش را تكرار كرد. ـ مامان! اگه منو دوست داري، بدون كه ديگر نبايد مدرسه برم. ـ مادر اخم هايش را درهم كرد. ـ خيلي خب اگه دوست نداري درس بخواني اشكالي نداره. مهديه به كيف مدرسه اش كه با خشم گوشه حياط انداخته بود، نگاه كرد. چقدر مدرسه را دوست داشت، اما دلش پر از كينه بود. ـ من مدرسه و درس خوندن رو دوست دارم، ولي … مادر به دخترش نگاه كرد: ـ خب پس مشكلي پيش اومده، بگو مشكلت چيه؟ كسي حرفي بهت زده؟ ـ بچه ها به من مي گن تو بابا نداري. بچه ها به من مي گن كه مامانت دوباره شوهر كرده. بچه ها همه وقتي توي درساشون مشكل دارن باباهاشون يادشون مي دن، ولي من باباندارم. زن به مهديه نگاه كرد: ـ ببين من سواد درست وحسابي ندارم كه بتونم به تو توي درسهات كمك كنم. تو هم اگه دوست نداري كه نمره هات پايين بياد، بهتره كه توي درس ومشق هات از عموحيدر كمك بگيري. من ازش مي خوام به تو كمك كنه. مهديه به مادرش نگاه كرد از پس چشمان پر از اشكش مي خواست حرف دلش را به مادرش بزند. ـ من از عموحيدر خوشم نمي آد. اون باباي من نيست. وقتي مي آد خونه دلم مي گيره دلم نمي خواد اصلاً ببينمش. مهديه ديگر حرفهاي مادرش را نمي شنيد. هرچه بود. ديگر مدرسه نمي خواست برود. تا كلاس پنجم درس خواند. در خانه چند ماهي ماند و بعدش وقتي مادرش پشت سر هم بچه به دنيا آورد، شد پرستار بچه ها و كلفت خانه عمو حيدر. سه سال بعد بود كه به اصرار از مادرش خواست اجازه بدهد كه كلاس خياطي برود و بالاخره مادرش رضايت داده بود. مهديه صبح زود از خواب بلند مي شد. وسايل صبحانه را آماده مي كرد. لوازم خياطي اش را برمي داشت و راه مي افتاد. دلش مي خواست خيلي تند خياطي ياد بگيرد و دستش توي جيب خودش برود. دلش مي خواست هرچه زودتر از خانه عموحيدر بيرون بيايد لااقل براي خودش كسي شود. سه ماه از رفتن مهديه به كلاس خياطي مي گذشت. اگرچه زياد پيشرفت نكرده بود. ولي داشت كم كم چيزهايي ياد مي گرفت. ياد قدم قدم جلو مي رفت. از كلاس به طرف خانه برمي گشت. شب قبل مادرش و عموحيدر دعواي مفصلي كرده بودند. دلش از عمو حيدر پر از نفرت بود. وقتي دستهاي سنگين عموحيدر بر شانه هاي لاغر مادر فرود مي آمد، مهديه از تمام وجود ناله كرده بود. به خودش آمد، اينجا خيابان بود. اشك هايش را پاك كرد. پسرجواني آن طرف خيابان دم در مغازه سوپري درحال خوردن نوشابه بود، يك لحظه سرش گيج رفت و ديگر چيزي نفهميد. وقتي چشم باز كرد. متوجه شد چند نفر دوره اش كرده اند. ـ خانم چي شده؟ خانم خونتون كجاس؟ سعي كرد از جا بلند شود. ولي سرش گيج مي رفت. ـ پسر جوان با يك ليوان آب خنك به طرفش برگشت. ليوان آب قند را كه سر كشيد احساس كرد حالش بهتر است. از جا بلند شد. از مردم معذرت خواهي كرد. آدمها كم كم از دورش رفتند. سرش دوباره گيج رفت. دستش را به ديوار گرفت. ـ خانم كمك نمي خوايين؟ همينطور شده بود كه با همايون آشنا شده بود. همايون هم حال و روز زندگي اش بهتر از او نبود. پدر ومادرش او را رها كرده بودند و هركدام خود به دنبال زندگي و رفاه شان رفته بودند. همايون در خانه عمه اش روزهاي سختي را گذرانده بود. حالا هم حال و روز خوبي نداشت. وقتي همايون به خواستگاري اش آمده بود. عموحيدر به خوبي از او استقبال كرده بود. انگار منتظر بود كسي بيايد و هرچه زودتر نان خور اضافي زندگي اش را ببرد. يك سال بعد با حداقل وسايل زندگي به اتاق كوچكي كه همايون اجاره كرده بود، براي زندگي مشترك آمده بود. همايون دم در يك مغازه شاگردي مي كرد.ولي درآمد خوبي نداشت. زندگي شان به سختي مي گذشت . مهديه با دوختن لباس هاي ساده براي همسايه ها پول كمي مزد مي گرفت ولي زندگي به سختي مي گذشت. ـ مهديه ! چند تا از روستاي من رفتن ژاپن ، وضعشون خيلي خوب شده. مي گم اگه موافق باشي منم برم شايد بتونم با چند سال كاركردن توي اونجا بالاخره به زندگيمون يه رونقي بدم. مهديه به خاطر بچه اي كه در راه داشتند قبول كرده بود. حالا درست يكسال گذشته بود. شش ماه بود كه ديگر از شوهرش هيچ خبري نداشت. يعني چه بلايي سرهمايون آمده بود. امير را دوباره سرجايش خواباند. به حياط آمد. صغري خانم صاحبخانه پيرشان به خانه دخترش رفته بود. چند روزي بود كه مهديه با امير در خانه تنها بود. لب ايوان نشست. پس اندازش از پولهايي كه امير فرستاده بود وخياطي هايي كه كرده بود، حالا درست يك ميليون تومان مي شد. اگر امير با او تلفني تماس مي گرفت، حتماً به او مي گفت كه ديگر برگردد. امير با همين يك ميليون هم مي توانست كاري را شروع كند. مهديه از تنهايي مي ترسيد. در حياط را كه باز كرد، مردي را پشت در ديد. ـ باكي كار دارين؟ ـ منزل همايون خان اينجاس؟ مهديه سرش را تكان داد. مرد پاكت نامه اي را به دست مهديه داد. دستخط همايون بود. چند قطره اشك از گوشه چشمان مهديه به سرعت به طرف زمين حركت كرد. ـ خانم توي يه درگيري درژاپن شوهر شما براي اينكه دو نفري را كه نزاع مي كردند، از هم جدا كند، مداخله مي كند و خلاصه به سختي مجروح مي شود. الآن درست سه روز مي شود كه از بيمارستان مرخص شده است. تا آخر هفته به ايران بر مي گردد، ولي بايد قبل از آن من با شما صحبتي را بكنم. مهديه به مردخيره شده بود. ـ همايون بر اثر شدت جراحت، دچار ضربات سنگين و جبران ناپذيري به اعصاب وعضلات بدنش شده، ديگر يك آدم عادي نيست. با كمك ويلچر بايد راه برود. مهديه در فرودگاه امير را محكم در آغوش گرفت. اوتنها كسي بود كه به استقبال همايون آمده بود. وقتي همايون را ديد. يكه خورد. چقدر شوهرش از بين رفته بود. چقدر عوض شده بود. مهديه خوب مي دانست كه بايد فكري به حال زندگي اش كند. همايون خسته تر از آن بود كه بتواند چرخ زندگي اش را بگرداند. يك سال از آمدن همايون گذشته بود. هر روز حال و روز او بدتر مي شد. انگار درد لاعلاجي در وجود او بود. مهديه از سر گور سردهمايون بلند شد. دلش مي خواست باتمام قدرت مثل يك مرد بايستد تا پسرش امير مثل او و همايون تنها نماند.
|
|
|
|
|
شرط عجيب عروس جوان براي ازدواج
|
|
|
مرد ۷۶ساله وقتي پاي سفره عقد نشست. نمي دانست عروس خانم چه نقشه اي برايش كشيده است. او تنها شاد بود از اينكه زن جوان در حاليكه با او ۴۰سال فاصله سني دارد، او را به همسري انتخاب كرده است. عبدالله با دست هاي لرزان عصارا كنار صندلي اش گذاشت. هرچه كه مي كرد نمي توانست خجالت دروني اش را پنهان كند. عبدالله به ياد سالها قبل افتاد كه جوان بود و كنار سكينه نشسته و پيمان زناشويي بسته بود و ۴۵سال زندگي كرده بود و بعد سكينه رفته بود و او را تنها گذاشته بود. پيرمرد از پشت شيشه عينك قطورش به آينه خيره شد. ثريا در لباس عروس شاد بود و لبخند روي لبش نشسته بود. به ياد روزي افتاد كه در پارك روي نيمكت نشسته بود و ثريا خسته از او خواسته بود كه روي نيمكت بنشيند. كم كم سرصحبت بين شان بازشده بود و ثريا از شكستي كه خورده بود براي او تعريف كرده بود. گفته بود كه حامد چطور با نامردي رهايش كرده و به خارج از كشور رفته است و اوبعد از شش سال توانسته است به هزار بدبختي از او غياباً طلاق بگيرد. پيرمرد دلش به حال ثريا سوخته بود. ثريا باوجود اينكه سن زيادي نداشت، اما روزگار، جفاي زيادي به او كرده بود. او آنقدر در فشار مالي بود كه ناچار براي رفتن به خانه شان مسافت زيادي را هر روز پياده روي مي كند. ثريا هر روز به پارك مي آمدتا به طرف خانه برود، روي نيمكتي كه عبدالله مي نشست ، مي نشست درد دل مي كرد و مي رفت. پيرمرد چند هفته بعد از اين آشنايي براي ثريا هديه خريده بود. كم كم پول در كيف اش گذاشته بود به او به جاي دخترش محبت كرده بود. محبتي كه به او آرامش مي داد و او را راضي نگه مي داشت. ثريا بعد از چندماه به عبدالله گفته بود. ـ محبت هايي كه تو به من كردي مرا شديداً به تو وابسته كرده است. حالا در شرايطي هستم كه اگر تو را نبينم دلم تنگ مي شود و از طرف ديگر اگر كمكهايت نباشد، نمي توانم زندگي كنم. پيرمرد از شنيدن اين حرف قلبش لرزيده بود. هيچوقت فكر نمي كرد ثريا كه در سن و سال دخترش بود، به او دل بسته بود. عبدالله سرش را روي پشتي صندلي پارك گذاشت. نمي دانست چه بايد بكند. خودش هم به ثريا علاقه مند شده بود با ثروتي كه داشت مي توانست به او كمك كند. مي توانست خودش هم در شرايط بهتري زندگي كند. چندروز بعد عبدالله به ثريا گفته بود كه او هم تمايل دارد باوجود اختلاف سني زيادي كه دارند، باهم ازدواج كنند. عبدالله حاضر شده بود هزار سكه طلا مهريه او كند و ثريا گفته بود: ـ عبدالله براي من مهريه مهم نيست. تو هر گلي به سرمن بزني، انگار به سر خودت زده اي. من تنها يك خواسته دارم و آن هم اين است كه… ثريا حرفش را خورده بود. خنده اي كرده بود و گفته بود: ـ تنها وقتي خطبه عقد را خواستند جاري كنند، مي گويم. پيرمرد دل به دريا زده بود. ـ كي بريم محضر عقد كنيم، ثريا؟ ثريا اخم هايش را درهم كرده بود. ـ محضر؟ محضر براي چه؟ وقتي مراسم برپا كنيم خب از محضر هم دعوت مي كنيم كه بيايند. عبدالله چندروزي با خودش كلنجار رفته بود. براي او با آن سن و سال زشت بود كه كت و شلوار دامادي بپوشد. باوجود داماد و عروس و نوه ديگر اين كارها به او نمي آمد ولي ثريا چه گناهي كرده بود. او آرزو داشت. شوهرش كه سرش كلاه گذاشته بود. ـ باشه، ولي من از فاميلم كسي ر و نمي آرم. ثريا اخم كرده بود و گريسته بود: ـ چرا اگر قرارباشد كسي خجالت بكشد، اين منم كه بايد خجالت بكشم، تو… ••• پيرمرد جلوي آينه احساس مي كرد، در حال آب شدن است. تنها دختربرادرش آمده بود و با نگراني به عمويش نگاه مي كرد. عاقد، خطبه عقد را مي خواند و او در دلش به فكر، خواسته ثريا بود. هزار سكه طلا مهريه كمي نبود. ديگر ثريا چه مي خواست. من تنها يك خواسته دارم و در صورتي كه عبدالله راضي باشد، تن به اين ازدواج مي دهم من مي خواهم شوهرم تمام كارهاي خانه را خودش به تنهايي انجام دهد و از هيچكس در انجام كارهاي خانه كمك نگيرد. ثريا در مقابل چشمان متحير پيرمرد لبخندي زد و گفت: ـ به اين خاطر كه ديگر وقتي براي پارك رفتن و آشنايي با ديگران پيدا نكند.
|
|
|
|
|
نمي خواهم داماد سرخانه باشم
|
|
|
مرد پشت هم سيگار دود مي كرد. ديگر از اين وضعيت خسته شده بود. اين هم شده بود زندگي براي او؟ ديگر طاقت نداشت اينطور ادامه بدهد. هر طور بود بايد فكري به حال خودش مي كرد. آخرين راه حل همين بود كه ژيلا را ول كند و جانش را بردارد و برود. مرد به طرف دادگاه رفت. هيچكس خبر نداشت او چه دردي را تحمل مي كند. ديگر نمي توانست با اين همه حرف و حديث ادامه بدهد. خودش را از لاي جمعيت بالا كشيد. اين مردم هم حوصله اش را سر برده بودند. وارد اتاق قاضي شد.. ـ آقاي قاضي! از دست زنم خسته شده ام. شش ماه است كه زنم شده ولي باور كنيد حتي شش روزش را درست و حسابي در خانه ام نبوده است. وي ادامه داد: من مهندس هستم. تحصيلاتم كه تمام شد گفتند زن بگير و خانواده تشكيل بده تا سرو سامان بگيري. سرم را زير انداختم و قبول كردم. مادرم به هر دري زد دختر باب طبع مرا پيدا نكرد تا اين خانم را كه يك روز براي انجام كاري به شركت مان آمده بود، ديدم و پسند كردم و خواستگاري رفتيم. مرد آهي كشيد. ـ كاش پايم شكسته بود. با روي باز از ما استقبال كردند. آنقدر رفتارش مطيعانه و خوب بود كه دل به او بستم و براي اينكه از اين فرشته مهربان دورنمانم سريع بساط عروسي را راه انداختم تا زير يك سقف زندكي كنيم. ولي بدبختي هاي من از همان شب اول شروع شد. وقتي مراسم تمام شد و ما را به خانه مان رساندند و مهمانان رفتند خانم در لباس عروس شروع به گريه كرد و گفت امشب به خانه مادرم برويم. من هنوز به دوري از او عادت ندارم. گفتم دختر جوان است، دلش را نشكنم. قبول كردم و لباس عوض كرديم و پنهان از همه ميهمانان و اعضاي خانواده ام به خانه شان برگشتيم. با كمال تعجب ديدم مادرش انگار منتظر برگشت ما بوده است. روز بعد وقتي به ژيلا گفتم بيا به خانه مان برويم گفت: ـ خانه مان چه كار داريم. تنها آنجا برويم كه چه بشود اينجا پدر و مادرم هستن همين جا چند روز بمانيم. باز هم به او چيزي نگفتم تا اينكه يك هفته گذشت و سرانجام ژيلا وقتي ديد من ناراحت شده ام حاضر شد با من به خانه مان برويم. اين مرد با ناراحتي ادامه داد: ـ خانه كه رفتيم زنم بناي فرياد گذاشت و با من جرو بحث كرد. هرچه به او توضيح دادم خودش را به آن راه زده بود و گوش اش بدهكار نبود. از زنم خواستم غذايي درست كند و من هم براي خريد ميوه از خانه بيرون رفتم. شايد باور نكنيد هنوز يك ربع نگذشته بود كه با چند پاكت ميوه به خانه برگشتم ولي هرچه زنم را صدا زدم، صدايش نيامد. در آشپزخانه و اتاق خواب دنبالش گشتم در خانه نبود و رفته بود. خيلي عصبي شدم يك ساعت بعد گوشي تلفن را برداشتم و تلفن خانه مادرش را گرفتم. خودش گوشي را برداشت و خيلي عادي صحبت كرد. اين مرد گفت: وقتي پرسيدم براي چه از خانه رفتي و دوباره خانه مادرت برگشتي، گفت: تا وقتي كه حاضر نشوي بيشتر خانه مادرم باشيم. من به هيچ وجه به خانه ات پا نمي گذارم. چند روزي تحمل كردم و بعد بالاخره رفتم خانه مادرش. زنم گفته بود چهار روز خانه مادرم باشيم يك روز خانه خودمان. با خودم فكر كردم بالاخره راضي مي شود كه به خانه برگردد ولي بعد از چهار ماه تغيير رويه داد و گفت دو هفته خانه مادرم، يك روزخانه خودمان. اعتراض كردم، فكر كرديد چه گفت: گفت حالا كه اينطور شد شش ماه خانه مادرم يك روز خانه تو. مرد با ناراحتي اظهار كرد: ـ آقاي قاضي نمي توانم داماد سرخانه باشم. حالا كه زنم پايش را در يك كفش كرده و خانه مادرش را به خانه خودش و من ترجيح مي دهد. من هم حاضر نيستم با او زندگي كنم. حالا كه اين زن مي گويد شش ماه خانه مادرم يك روز خانه تو. من هم مي گويم يك عمر خانه مادرت باش. وقتي عروس جوان در كنار شوهرش در محضر ايستاد، هنوز باور نمي كرد كه شوهرش چه تصميمي گرفته است. مرد به زنش گفت: ـ مي خواهم كاري كنم كه براي هميشه خانه مادرت بماني و پيش او باشي. زن به شوهرش گفت: ـ اگر دوست داشته باشي تو هم مي توني بيايي خونه مادرم اينا.
|
|
|
|
|
درگيري دزدان بر سر سنگيني فرش
زن وقتي با شوهرش وارد خانه شد، نمي دانست شايد اين آخرين باري باشد كه دست به سرقت مي زند. زن جوان تند تند خرده ريزها را از روي فرش جمع كرد. فرش بزرگ چشمش را گرفته بود. هرطور بود بايد فرش را با خودش مي برد. زن بي توجه به شوهرش كه تلويزيون، ويدئو، جاروبرقي و… را آرام و تند به طرف حياط مي برد دل درگرو تارهاي قالي بسته بود. نقش و نگار اين قالي را آنقدر دوست داشت كه حاضر بود جانش را هم براي به دست آوردن اين قالي بدهد. وقتي مرد متوجه شد زنش بي حركت وسط اتاق ايستاده به اوگفت: ـ زن چه مي كني؟ چرا خوابت برده، بجنب شايد همين الآن صاحبخانه سربرسد. زن به خود آمد و از عالم خيال برون آمد. فرش را به سختي جمع كرد. مرد كارش تمام شده بود. هر چيزي را كه فكر مي كرد، به درد مي خورد جمع كرده بود و در حياط برده بود. مرد خوب مي دانست كه اگر اكرم بخواهد چيزي را از خانه اي بردارد، هرچند كارش احمقانه باشد نمي تواند جلوي او را بگيرد براي همين به سختي طرف ديگر فرش را گرفت. زن و شوهر با سختي و به كندي فرش بزرگ و سنگين را تا دم پله ها آوردند، و آن را زمين گذاشتند. مرد در حالي كه به شدت عصباني بود رو كرد به زنش گفت: - زن اين فرش سنگين است. كمرم به شدت درد گرفته. علاوه بر آن وقت زيادي مي گيرد ما نمي توانيم با وجود اين فرش زود از اينجا بيرون برويم، از خر شيطان پايين بيا و زودتر بيا برويم. زن درحالي كه ناراحت شده بود، گفت: ـ به نظر من هم تمام آنچه كه تو انتخاب كرده اي، چيزهاي بيهوده و آشغالي است. مرد كه از دست زنش عصباني شده بود، بلند به او گفت: ـ آخر چرا منطقي نيستي. زن درحالي كه دستهايش را به كمرش گذاشته بود، صدايش را بالا برد وگفت: - من منطقي نيستم عمري مرا آزار دادي. يادت هست وقتي كه ۱۳ سال بيشتر نداشتم در سر راه مدرسه مرا ديدي و خواستگاري ام كردي. يادت هست به تو گفتم كه پدر ومادر و برادر و يكي از خواهرهايم تازه در يك تصادف مرده اند هي زبان ريختي و گفتي: براي من وجود خودت مهم است. آخر ناصر تاكي زبان بازي مي كني. بس كن ديگر. از همان ابتدا مرا گول زدي. به خانه ات كه آمدم و پرسيدم اين جنس ها چيست گفتي توي يك سمساري كار مي كنم. بعدش چه شد كم كم آقا راز زندگي اش را با من در ميان گذاشت. يادت هست با تو قهر كردم و گفتم با يك دزد زندگي نمي كنم. گذاشتم رفتم. چهار ماه بعداز طلاقمان شوهركردم وقتي آمدي دنبالم فهميدي دير شده. شوهر كرده ام. وقتي از شوهرم يك دختر به دنيا آوردم فهميدم او هم آدم شارلاتاني است و كلاهبرداري مي كند. اين بار از او كه جدا شدم تو دوباره آمدي و عذر خواستي ومن كه ديگر ميان زمين و آسمان گير افتاده بودم ناچار شدم دوباره به خانه ات بيام. زن سردرد دلش باز شده بود. به گذشته برگشته بود و مي گفت. مرد كه ديده بود شنيدن اين قصه طولاني خسته اش مي كند، ناچار روي فرش نشست. دستش را زير چانه اش زد و به حرفهاي زنش گوش مي داد. ـ وقتي دوباره به خانه ات آمدم. گفتي تا فردا بايد از اين خانه بيرون برويم ومهلت مان تمام شده است اگر يك بار دست در دست من بگذاري و بيايي دزدي پول گير بياوريم براي خانه دنبال يك شغل آبرومند مي روم. با تو راه افتادم براي دزدي، از سر دلم آمدم ولي وقتي خواستم يك گلدان كوچك كه چشمم را گرفته بود، بردارم، نگذاشتي وگفتي اين آت و آشغالها چيه برمي داري. زن اشك هايش را پاك كرد. ـ تو حتي در دزدي هايت هم آدم خودخواهي هستي؟ مرد روبه زنش كرد وگفت: - خانم حرفات تموم شد. ديگه نمي خوايي درد دل كني؟ خب بذار من بگم تو آدم احمقي هستي. تو نمي فهمي اگر يه تيكه چيز حسابي برداري مي توني صدتا گلدون بخري هزار بار به خودم گفتم اين زن رو با خودت سر كار نبر. سرجنس وخونه مردم نبر، ولي باز به خاطر اينكه دست تنهام و مي دونم اگر نيارمت غصه مي خوري، تو رو با خودم مي آرم. خانم تكليف منو روشن كن. من به خاطر تو همه كس و كارام رو طرد كردم. ديگه نه ننه بابا حاليمه نه آبجي و داداش همه چيز و همه فاميلم تو شدي، ولي تو روبه خدا همينجا حرف بزن و بگو از دست تو چه كار كنم. يا تو توي كار خبره اي وجنس مي شناسي يا من. هركسي روتو بگي قبول دارم. ولي خرج زندگي ومسؤوليت هم مي افتد روي دوش تو مي خوايي شروع كنيم. زن كه مي ديد شوهرش ديگه از دستش خسته شده گفت: ـ ببين ناصر مي دونم كه خاطر منو مي خوايي. ولي منم خاطر اين فرش رو مي خوام يك بار هم به خاطر دل من اين فرش رو ببريم. چي مي شه. مرد آهي كشيد. ازجا بلند شد و گفت: - باشه الآن صاحبخونه هرجا باشه سرمي رسه ساعت نزديك ۱۲ شب شده ببين زن درست يك ساعته كه داري با من جروبحث مي كني. بيا جلو سرش رو بگير و راه بيفت. زن چند قدم جلو رفت. سرفرش رو گرفت. مرد به زنش گفت: ـ اكرم يه نفس مي ريم. فرش رو زمين نذاري ها؟ زن سرش را تكان داد. زن و شوهر با سختي و خستگي فرش را به دم در حياط رسانده بودند كه يك دفعه زن سر فرش را رها كرد. ـ چراو ل كردي؟ زن سكوت كرده بود و به جلو خيره شده بود. مرد به عقب برگشت. وسط در حياط چند تا از همسايه ها با چند تا پليس ايستاده بودند. صداي داد و بيداد و دعوا و مرافعه آنان به گوش همسايه ها رسيده بود و پليس را خبر كرده بودند.
|
|
|
|