جمعه ۱۵ شهريور ۱۳۸۱ - ۲۸ جمادي الثاني ۱۴۲۳
Fri, Sep 6, 2002
گفت و گو
شماره ۲۲۳۴
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اجتماعي
تصوير
گزارش روز
موسيقي
بين الملل
گفت و گو
فرهنگ و انديشه
كتاب و كتابخواني
كاريكاتور
ويژه
آذين
حوادث
ورزشي
اوقات شرعي
آرشيو
گفت وگو با مهدي غبرايي (مترجم)
چندصدايي قسمتي از زندگي است
083130.jpg
چندصدايي در شعر، كشف و اختراع تازه اي نيست. دستاورد مدرنيسم و پست مدرنيسم هم نيست. در ادبيات كلاسيك ما، چندصدايي سابقه اي طولاني دارد. در اشعار كلاسيك ما، چندصدايي معمولاً به صورت «گفتم ـ گفت» بوده است: گفتم غم تو دارم / گفتا غمت سرآيد. چندصدايي چيزي بيرون از زندگي نيست، درون زندگي است. ما در جهاني زندگي مي كنيم كه تفكرها، سليقه ها، مدها و فلسفه هاي متفاوتي در آن حاكم است و ما به عنوان يك انسان اين فلسفه ها و سليقه هاي مختلف را مي بينيم و مي شنويم. ما در ميان صداها و عملكردهاي گوناگوني زندگي مي كنيم، با بعضي از آنها موافقيم، با بعضي ها مخالف. به اين مي گويند يك جهان چندصدايي و چندقطبي. يك صدا، يك تفكر و يك فلسفه نمي تواند وجود داشته باشد، زيرا در اين حالت زندگي دچار سكون و فاقد معني مي شود.
شاعر و نويسنده اي كه در چنين جهاني زندگي مي كند، ناخوداگاه درگير اين صداها و تفكرات متفاوت مي شود و با اين جريان مخلوط و عجيب جلو مي آيد. اين چندگانگي و چندصدايي درون شعر و داستان مي نشيند، زيرا مؤلف آن دقيقاً تحت تأثير چنين جرياني قرار دارد. در واقع چندصدايي چيزي مكانيكي و مصنوعي نيست، چندصدايي دروني شده زندگي يك شاعر و نويسنده است. حاصل شهود و زندگي نويسنده است.
در اشعار بيدل، مولوي و حافظ پديده چندصدايي ديده مي شود. در واقع چندصدايي پديده اي امروزي نيست و ريشه در ادبيات كلاسيك ما داشته است.
اما در شعر مدرن و معاصر، نيما اولين شعر چندصدايي را گفت، شعر بلند افسانه كه در واقع اولين شعر مدرن در ايران محسوب مي شود.
بعد از نيما هم در شعر شاعراني مانند شاملو، شمس لنگرودي، باباچاهي، عبدالرضايي، پاشا و... اين امر ديده مي شود.
اما چندصدايي فقط در تعدد شخصيت در يك شعر حاصل نمي شود. شعرهايي هستند كه در آنها شخصيتهاي مختلف با زبانهاي مختلف وجود ندارند، اما در آنها روايت تو در تو و چندگانه ديده مي شود. شعر بلند «من زامپانو بودم» اثر علي عبدالرضايي از اين دست است. در اين شعر بلند ما با ساختاري پيچيده روبرو مي شويم، شعر از چند قسمت تشكيل شده است و هر قسمت شامل روايتي است كه شايد تشابه زيادي با روايت قبلي نداشته باشد، هر قسمت شعر مستقل است، در عين حال اين روايات مختلف و مستقل، يك ساختار و يك شعر را تشكيل مي دهد. به اين شعر، با اين صفات و مشخصات هم مي توان چندصدايي گفت.
در اين شعر هر روايت نگرشي خاص و فضايي متفاوت دارد و حتي زبان هر قسمت با قسمت ديگر تفاوت دارد. با اين مؤلفه ها و توضيحات اين شعر و شعرهايي مانند آن در جرگه چندصدايي قرار مي گيرند. عده اي از دوستداران علي عبدالرضايي و حتي خود او، ادعا كردند كه چندصدايي محصول تفكر و شعر اوست. اگرچه شعرهاي چندصدايي در ميان آثار عبدالرضايي زياد است، اما اين يك توهم است كه خود را مخترع چندصدايي بداند، زيرا چندصدايي تجربه اي است كه در ادبيات كلاسيك ما سابقه داشته است و محصول يك دوره نبوده و نيست، بلكه در تاريخ و در طول زمان وجود داشته و دارد! نه فقط براي شناسايي ريشه هاي چندصدايي، بلكه براي شناسايي بسياري از دستاوردها و ارزشهاي ادبياتمان، بهتر است رجعتي بكنيم به ادبيات كلاسيك.
وقتي با ديدي موشكافانه به ادبيات كلاسيك نگاه كنيم، آن وقت متوجه مي شويم كه حتي بازيهاي زباني كه در دهه هفتاد بسيار به آن توجه نشان دادند، ريشه هايش در اشعار بيدل بوده:
اي دلبر ما بي دل منشين در بر ما
يا دل بر ما فرست يا بفرست دلبر ما
شايد به جاي اينكه از «بارت» و «فوكو» و... براي خودمان غولي عجيب و غريب بسازيم، بهتر باشد به شمس قيس رازي (اولين تئوريسين شعر فارسي)، نيما يوشيج (آن رودي كه نمي خشكد و تمام نمي شود) و احمد شاملو (درياي طوفاني شعر معاصر) با ديد بهتري نگاه كنيم و آنها را بازشناسي كنيم.
گفت وگو با مهدي غبرايي (مترجم)
اقتضاي ترجمه تنهايي است
083127.jpg
آنقدر صميمي و مهربان است كه درهمان دقايق اول احساس خودماني بودن را در آدم بر مي انگيزاند. يكي از چيره دست ترين مترجمان اين سرزمين است. در تمام طول مدت گفت وگو از پيشكسوت ها با احترام بسيار حرف مي زند. وقتي چند برگ از متن ريلكه را مي خواند چشمهايش غرق اشك مي شود... كوري «سارامگو» را به فارسي برگردانده و آثار برجسته ديگري كه حتي ذكر نام آنها مي شود يك مقاله جداگانه، قدم هايش استوارتر و دلش گرم تر.

\ آقاي غبرايي، قلم به دستان ما از جمله خود شما سالها است كه زحمت مي كشند، اما هنوز هيچ كدام جهاني نشده اند، چه بايد كرد، كه ما نيز طعم جهاني شدن را بچشيم؟
* در مكاتب غرب بزرگان آن سامان بهترين مطالب را نوشتند، ما هم بايد به ريشه هاي خودمان برگرديم، درست مثل آنها. اين تنها راه جهاني شدن است، البته اين راه خيلي پرپيچ و خم است و موانع زيادي سر راهمان است كه يكي از آنها زبان فارسي است. ببينيد، عربها حتي زبان مشترك دارند كه حدود ۲۰ كشور با آن مي تواند ديالوگ بر قرار كند اما ما حوزه جغرافيايي محدودي داريم، اما نبايد نااميد بود من فكر مي كنم آثار بزرگ ما خودبه خود جاي خودشان را باز مي كنند، مگر بوف كوريك نوشته جهاني نيست. در سفر به آلمان به خانمي آلماني بر خوردم كه بوف كور را به زبان خودشان خوانده بود و با حرارت از آن حرف مي زد، برخود باليدم به هر حال اينها همه مقدمات شيرين جهاني شدن است بايد كار كرد و زحمت كشيد، بايد هميشه دست پر بود، بايد خواند و خواند و نوشت.

\ فكر نمي كنيد ضعف كارگروهي و به اصطلاح كارگاهي ما را از راهيابي به سطح ادبيات جهان محروم كرده است، مثل اتفاقي كه در موسيقي جهان مي افتد، يا در مورد سينما؟
* نوع كار در مورد موسيقي و سينما تفاوت دارد، چه ترجمه و چه نوشتن، مخصوصاً رمان كه يك كار انفرادي است، البته در داستان كوتاه اين اتفاق مي افتد و اين هم درست است، اما به هر حال چون پاي عشق ورزي و جنون در ميان است نمي شود به شكل گروهي به آن نگاه كرد، البته ايجاد فضاهاي فرهنگي، نشستها و پاتوقها خيلي مهم است، فضاي فرهنگي خاص جاي خاص خود را دارد و تبادل نظر با هنرمندان و همينطور با مخاطبان بسيار لازم و مفيد است، چون به هر حال من در خلوت و تنهايي مي نويسم و بايد بازتاب صداي خود را بشنوم، اصلاً اين كار تجربه خوبي است و رودررو حرف زدن بسيار خوب است اما به هر حال اقتضاي ترجمه تنهايي است.

\ همه ساله شاهد اهداي جوايز دولتي و خصوصي به اهل قلم هستيم اين جوايز را چگونه ارزيابي مي كنيد؟
* نفس عمل جايزه دادن بسيار خوب و پسنديده است و جا دارد، نهادها، مؤسسات و سرمايه داران خصوصي جذب اين عمل بشوند به عقيده من جايزه خصوصي بهتر از دولتي است كه شايد بهتر باشد به سياست زدگي و ملاحظه كاري گرايش پيدا نكند. نه در اين زمينه و نه در زمينه هاي ديگر دولت هرچه كمتر در اين كار دخالت كند، بهتر است دولت بايد بدون تبعيض و تفاوت و هرنهاد و مؤسسه اي بدون در نظر گرفتن حمايت آنها بودجه اي براي جايزه اختصاص دهد، البته دولت مي تواند نقشهاي مهمتري را در ترويج كتاب و كتابخواني ايفا كند.
\ در مورد داوريها چه حرفي داريد، به هر حال در هر گزينشي مسلماً عده اي راضي و عده اي ناراضي هستند، داوري بايد چگونه باشد كه هم برندگان و هم محرومان جايزه توجيه شوند و اعتراضي نداشته باشند، اصلاً بفرماييد اين كار چه در بخش خصوصي چه در بخش دولتي شدني است يا خير؟
* ما بخصوص درباره نهادهاي خصوصي حرف چنداني براي گفتن نداريم، از اين حيث در آغاز راه هستيم، به نظر من بايد محك تجربه به ميان بيايد تا معيار خوبي براي گزينش داشته باشيم، البته به نظر مي رسد كه منطقي تر اين است كه كساني بايد به مقام داوري برسند كه در آن رشته كار كرده باشند و حداقل سابقه ۱۰ يا ۱۵ ساله در آن رشته خاص داشته باشند.
مواردي چون سلوك اخلاقي، خوشنامي، بي طرفي و عدم وابستگي به جريانهاي خاص و كار طولاني مدت در آن زمينه خاص از خصوصيات لازم يك داور است. اما باز معتقدم كه دولت نبايد دخالت كند، اين بار را نبايد به دوش دولت گذاشت، دولت بايد به كارهاي خودش برسد.

\ مترجمان در ايران معمولاً آدمهاي بي پناهي هستند، لزوم تشكل و يا كانوني را براي مترجمان احساس نمي كنيد؟
* وجود تشكل براي مترجمان لازم است و بعداز مراحل قانوني بهتر است كه اينها اين كار را انجام بدهند و حداقل با آنها مشورت بشود، البته مي شود بعد از افزايش و شكل گيري شعبه هاي مختلف اين تشكل درباره اين موضوع حرف زد.

\ درباره بحران مخاطب كمي صحبت كنيد و اينكه چرا مردم ما كتاب نمي خوانند و اين همه از كتاب و كتابخواني مي گريزند؟
* بعضي ها مي گويند ما فرهنگ كتابخواني نداريم اما به علت آن اشاره اي نمي كنند، جامعه شناسان بايد اين را كشف كنند شايد اين معضل، علتهاي تاريخي، سياسي، فرهنگي و روانشناسي داشته باشد، اما آنچه مسلم است فعلاً اين وضعيت حاكم است، به عقيده من اگر بر گرديم به زندگي واقعي خودمان در مي يابيم كه خانواده در ترويج كتاب خيلي مؤثر است مثل خودم كه كتابخواني و روزنامه خواني را از افراد خانواده ام ياد گرفتم، اگر از نوجواني كتابخواني شروع شود بي ترديد اين روند ادامه پيدا مي كند بهتر است كه ما براي مدارس برنامه بگذاريم، مثلاً به جاي انشاءهاي عام مثل «علم بهتر است يا ثروت» و يا «وقتي بزرگ شديد مي خواهيد چه كاره شويد؟ »مسابقه كتابخواني برگزار كرد، يعني با برنامه ريزي وزارت آموزش و پرورش به جاي درس انشاء تكليف كتابخواني باشد. اين كار بايد از دوره ابتدايي آغاز شود و بچه ها تشويق به كتابخواني شوند و حتي درباره كتاب نظر دهند، كتابها را خلاصه كنند و بعدترها به شرح و تحليل متن بپردازند و سرانجام بطور ساختاري آن را آناليز كنند، حالا وقتي دخالت دولت است دولت بايد اينجا حمايت كند، يكي ديگه از اين حمايتها هم افزايش كتابخانه ها است، در هر محله دهها بقالي وجود دارد اما كتابفروشي بسيار اندك است و اينجا دولت مي تواند با شرايط سهل و آساني كتابها را به مردم امانت بدهد، در همين محله ما شايد بيش از صد بقالي و سوپر ماركت وجود دارد اما يك كتابفروشي آن هم با اختلاف بيش از ۲ كيلومتر و بي رونق در گوشه اي، گاه گاهي باز است، دولت بايد اينجا دخالت كند، من اصولي ترين راه را حمايت دولت از اهالي كتاب مي دانم.

\ نسل حاضر بيشتر روبروي تلويزيون مي نشيند، اين نسل را كه ديگر نمي شود از كودكي آموزش داد، تكليف اين نسل چه مي شود؟
* اين نسل قرباني مي شود چون فرصت كتابخواني ندارد و اين شايد به دليل شرايط ويژه اجتماعي ما باشد، جايگاه كتابخوان در جامعه هنوز معلوم نيست، كسي نمي تواند به صرف اهل كتاب و كتابخواني بودن زندگي نسبتاً مرفهي پيدا كند. به كتابخوانها به شكل آدمهايي بيكار نگاه مي كنند، حالا اگر اين تفكر و نگاه عوض شود و كتابخوان صاحب موقعيت بشود خيلي چيزها عوض مي شود، تصور كنيد همسايه هاي من چون كمتر بيرون رفتن من را از خانه مي بينند، فكر مي كنند كه من بيكارم، اما اگر به ديده انصاف بنگريم من بيشتر و سخت تر از همه آنها كار مي كنم، اما متأسفانه اين دوره بيست و چند ساله اخير بيشتر دلال بازي و كارهاي توليدي سپري شده است.

\ از بحران نقد كمي بگوييد؟ مي گويند ما نقد علمي نداريم؛ اين حرف چه اندازه صحيح است؟
* من فكر مي كنم كه ما در آغاز راهيم، نقد در ايران تازه شروع شده است، اگر بي انصافي نكنيم ما منتقد هم داريم مثل آقاي عنايت سميعي كه نقدهاي خوبي مي نويسد يا آقاي بي نياز كه نقدي حرفه اي براثر (دفترهاي مالده لائوريس بريگه) اثر ريلكه نوشته اند.

\ كتابهاي بازاري دست از سربازار ادبيات بر نمي دارند و مرتب چاپ و تجديد چاپ مي شوند، چه بايد كرد؟
* عامه پسندها طبيعي است كه به خاطر هضم سريع اين كتابها به اين آثار تمايل نشان مي دهند و هراس دارند كه با خريدن و خواندن كتابهاي جدي خوابشان آشفته شود. به هر حال بايد روي اين آدم ها هم كار كرد.
البته من اصلاً مخالفتي با چاپ و فروش كتابهاي عامه پسند ندارم اما به هر حال مي بايست فكري به حال كارهاي جدي هم كرد. گاهي كتابهاي عامه پسند متوسط رو به بالا هم با استقبال روبرو مي شوند و اين خود پلي زيبا بين كارهاي جدي و شوخي است.

\ تبليغ كتابخواني بايد به عهده چه نهادهايي باشد؟
* همه رسانه ها. البته تلويزيون نقش بسيار مؤثرتري از راديو دارد. البته راديو هم برنامه هايي مثل برنامه كتيبه دارد. اما بهتر است كه تلويزيون تبليغ كتاب را بيشتر كند كه يكي از آنها نشان دادن كتاب است. بايد به احترام كتاب از جا بلند شد. اينجاست كه تصور به تصوير مبدل مي شود. تلويزيون بايد با اهل نظر و بحث وارد كارزار شود و كتاب را تبليغ كند. روزنامه ها هم همينطور. روزنامه ها تا جايي كه مي دانم صفحه ادب ندارند و معمولاً ادب را با هنر تلفيق و در يك صفحه كار مي كنند. بايد حداقل يك صفحه را به ادبيات (شعر، داستان، نقد و...) اختصاص دهند.
اما همه اينها باز به كاستي هاي اقتصادي بر مي گردد.

\ گفتيد در ايران منتقد علمي هم داريم. چرا تعداد آنها اينقدر كم است؟
* عوامل، متعدد است. اما دو عامل اصلي تر است. اگر منتقد بتواند از راه نوشتن نقد زندگيش را تأمين كند، مسلماً ناقد پرورش پيدا مي كند و به جامعه معرفي مي شود. مثل نقد سينما كه حالا اثرات آن را به خوبي مي بينيم. حداقل اهالي مطبوعات بايد بتوانند در آن حد درآمد اقتصادي باشند كه معاش منتقد را تأمين كنند.
مسأله دوم، سياستزدگي ماست. حتي در مورد نقد و معرفي كتاب هم اين سياستزدگي ديده مي شود. مثل بعضي از روزنامه ها كه بردن اسم بعضي ها تحاشي مي كنند.
بخصوص در حوزه ادبيات نبايد هيچ نوع ملاحظه سياسي در كار باشد و حتي تلويزيون هم بايد بي طرف باشد. بايد اين اتفاقات بيفتد. در غير اين صورت چه گله اي از مخاطباني داريم كه با مشكلات گوناگون اقتصادي دست به گريبانند؟ همينطور با مشكلات اجتماعي.
البته عامل ديگري هم هست. روشنفكرهاي ما هم بايد به اين فكر بيفتند كه در عين حالي كه با استقبال روبرو مي شوند نازل هم نباشند. حتي نويسنده هاي ما هم بايد به همين فكر كنند كه نوع نگاه را تنزل ندهند اما مخاطب عام هم داشته باشند.
بطور مثال (وارگاس يوسا) كه چند ترجمه از او را هم در كارنامه خود دارم مي گويد: «من اوايل از كتابهاي مختلف كارهاي رمانس مي خواندم و بعد با آثار نويسندگان بزرگي چون: سارتر، فاكنر، همينگوي و... ارتباط برقرار كردم».
من هميشه به فكر تلفيق اين آثار باهم هستم. بد نيست كه ما از اين حرف درس بگيريم.

\ پس زمينه مطالعه بايد خيلي مهم باشد؟
* همينطور است. كتابهاي خوب و مهم دهه پنجاه در شكل گيري ما نقش داشته است. ما محصول مطبوعات وكتابهاي آن زمان هستيم. علاقه هاي من نويسندگي، فيلمسازي و... بود. يكي از دلايل شكل گيري من كتاب هفته بود كه پل آشنايي من با ادبيات جهان محسوب مي شود. حتي رمانهاي پليسي هم بر كتابخواني نسل مانقش داشت كه از همانجا پي برديم كه اين كتابها كمتر ارزش ادبي دارند.

\ حالا چرا از اين انگيزه ها خبري نيست؟ انگيزه هايي مثل كتاب هفته.
* مشكل اساسي، اقتصادي است. در آن زمان كتاب هفته توسط مؤسسه بزرگي همچون كيهان پشتيباني مي شد و همچنين با حمايت و پشتوانه فكري آدمهايي مثل احمد شاملو. البته الآن هم اگر مؤسسه اي پيشقدم شود، مي شود مجموعه اي را پديد آورد كه خواننده هاي بسياري داشته باشد. البته الآن نشريات حرفه اي از كمي مخاطب رنج مي برند و اگر مشكلات مالي حل شود، استعدادهايي داريم كه اين تلفيق را به وجود بياورند.

\ جنجال برپا شده درباره مسأله مدرنيسم و پست مدرنيسم را چگونه ارزيابي مي كنيد؟
* اين مسأله اي است كه بسيار به آن حساسيت داريم. ما هميشه بحث بزرگان پست مدرنيسم را داريم. اما هيچ اثر پست مدرنيستي در دست مانيست كه معيار و ملاك ما باشد من كه مي نشينم پشت ميز وترجمه مي كنم نه به (نايدا كار دارم ونه به وايدا!) بخصوص در حوزه رمان شاخكهاي حسي ام بايد فضا را بفهمد. زيبا و درست و نزديك به زبان اصل. زياد به نظريه پابند نيستم. متأسفانه الآن در ايران مد شده كه نجويده و هضم نشده، نظرات نامهاي مختلف عرضه مي شود كه گاهي چيز پرتي از آب در مي آيد. ما در عالم هنر يعني حوزه اي كه مورد بحث ماست بايد از خودمان بنويسيم. از آنچه در درون ماست. از آنچه حس مي كنيم. هرچه خودمان باشيم. بي ادعا و ادا و اصول راه را براي جهاني شدن بيشتر باز كرده ايم. يعني من ايراني هرچه بيشتر به بومي بودنم فكر كنم و در اين باره بنويسم، موفق تر هستم.
بازتاب
گفت و گو با دكتريونس شكرخواه استاد ارتباطات همان گونه كه انتظارمي رفت بازخورد قابل توجهي از سوي روزنامه نگاران به دنبال داشت.«ايران جمعه» به احترام روزنامه نگاران درددل يكي ازهمكاران را دراين شماره منعكس مي كند. دغدغه روزنامه نگاران آن سو ي مرز اين است كه چند وقت ديگر قلم و كاغذ را به كناري خواهندگذاشت و به كاروان «سايبرژورناليسم» خواهند پيوست. دغدغه همكاران مطبوعاتي ما اين است كه آيا همين فردا شغلمان را از دست خواهيم داد ياخير؟! رنج نامه همكار ما هم براي خودش حكايتي دارد. بخوانيد وقضاوت كنيد.

اين چند خط، نه پاسخ است كه برآمدن به پاسخ در برابر فهيمي چون يونس شكرخواه، هم جسارت مي خواهد و هم آنكه لااقل وزني بيش و كم برابر دانسته هاي ايشان را بايد. پس غرض، پاسخگويي نيست. غرض، مقابله هم نيست. زيراگفته هاي ايشان همه بر حق است و استوار. اين چند خط، حرف هاي يك خبرنگار است. حرف هايي كه از پس ۷ سال كار در روزنامه هايي كه ديگراني آنها را تندرو، زنجيره اي، اصلاح طلب، مردمي و… ناميده اند و من خبرنگار، امروز نمي دانم كه به كدامين انگ متهم هستم…
آقاي شكرخواه؛ استاد عزيز. در ايران جمعه مورخ يكم شهريورماه جاري مصاحبه اي با شما به چاپ رسيد. مصاحبه اي پيرامون روزنامه نگاري در عصر اينترنت و جايگاه روزنامه نگاري ايران در دنياي جديد. مصاحبه را چندين بار خواندم و از آن بسيار آموختم. اما جسارتاً حرف هايي براي گفتن پيدا شد. حتماً كه اين حرفها لااقل براي خبرنگاران تازه كاري چون من تكراري خواهد بود اما من زمينه اين حرف ها و علت واگويه آنها را براي شما از اين جهت مي دانم كه صحبت هاي شما در اين مصاحبه كه همه، اندرزهايي است بس ارزشمند، مرا به ياد دوران تحصيل و آموزش هاي استاداني مي اندازد كه آنان نيز قدم هاي خود را در طي طريق روزنامه نگاري فرسوده كرده بودند و آنك، تجربه هاي خود را بي كم وكاست به ما مي آموختند.
آقاي شكرخواه! همه آن آموزه ها بس ارزشمند بود و هست همچون سخنان شما. تنها يك نكته مي ماند آن هم كه اين آموزه ها واندرزها را شرايط فعلي روزنامه نگاري ما برنمي تابد نه… آنكه نخواهد، كه اجازه نمي دهد كه بخواهد. اين چند خط، درددلي است با شما كه از لابه لاي اندرزهايتان پيدا شد.
۱ـ در بخشي از مصاحبه فرموديد كه در محافل روزنامه نگاري ما هم، چون ساير كشورها، اين دغدغه وجود دارد كه با پيوستن روزنامه نگاري به ژورناليسم ديجيتالي و روي آوري مخاطبان به روزنامه هاي الكترونيكي، آيا خبرنگاران و روزنامه نگاران شغل خود را از دست خواهند داد يا خير. استاد عزيز! دغدغه امروز ما خبرنگاران اين نيست كه چه زمان بايد قلم و مداد را بر زمين بگذاريم تا به جاي نوشتن بر صفحه سپيد كاغذ، پشت دستگاه مانيتور نشسته، گزارشمان را تايپ كنيم و به كامپيوتر دستور غلط گيري بدهيم و به چاپ بسپاريم و اگر درست فهميده باشم، به گفته شما يكي را جايگزين ديگري كردن بي فوت وقت. دغدغه امروز ما خبرنگاران اين است كه چه زمان به ما «دستور» مي دهند كه قلم وكاغذ را بر زمين بگذاريم. آن هم نه به علت پيوستن روزنامه مان به دنياي ديجيتالي كه به علت تعطيلي روزنامه به جهت مشكلات مالي، توقيف روزنامه، ممنوع القلم شدن خبرنگار يا منع و نهي روزنامه از چاپ گزارشي كه محتواي آن را به ضرر انتشار نشريه خود مي دانند…
۲ـ اظهار فرموديد كه: «ماندگاري فضاي چاپي در برابر فضاي ديجيتال درگروي عادت مخاطبان است يعني اگر مخاطبان زود از عادت هاي سنتي مطالعه روزنامه نوشتاري دست بردارند آن سرنوشت رقم خواهد خورد وما صاحب روزنامه نگاري بدون كاغذ خواهيم شد، زهي سعادت كه اين، مايه خوشوقتي براي هرخبرنگار است كه زودتر از ديگران، نوشته خود را درمعرض قضاوت خواننده بگذارد واين رقابت بي ترديد در روزنامه هاي الكترونيكي بيش از روزنامه هاي كاغذي ميسر خواهد بود. همانطوركه در دنيا چنين شده است. اما تحليل تفاوت ميان عادت مخاطبان ما ومخاطبان ديگر كشورها در توجه به روزنامه هاي كاغذي يا الكترونيكي، نتيجه اي بسيار غم انگيز و دردناك به دست مي دهد. تصور من بر اين است كه مخاطبان ما بسيار زودتر از ديگران از روزنامه هاي كاغذي دست خواهند كشيد زيرا كه در شرايط كنوني با سانسورها و خطوط قرمز و موانعي كه بر سر راه روزنامه نگاري، انتشار نشريه و فعاليت خبرنگاران قرار داده اند چنين مي شود كه روزنامه، ناخواسته به كيفيتي چندان نازل درافتد كه مخاطب، ديگر رغبتي نداشته باشد حتي به رايگان نگاهي بر روزنامه كاغذي بيندازد. اين مخاطب كه تشنه است ميل خود را در سايت هاي اينترنتي كه با صراحت و شفاف وقايع را اطلاع مي دهند، سيراب خواهد كرد و اين غم انگيزترين پايان براي عمر روزنامه هاي كاغذي ما خواهد بود. آقاي شكرخواه، من يك خبرنگار هستم كه ۷ سال براي روزنامه هاي كاغذي گزارش و خبر ومصاحبه تهيه كرده ام. اعتراف مي كنم كه روزنامه كاغذي، روزنامه اي كه در دكه محقر روزنامه فروشي بر پيشخوان قرار مي گيرد برايم بسيار جذابتر و خواندنش بسيار ارزشمندتر است تا گم شدن در نور زننده صفحه مانيتور و جست وجو به دنبال كلماتي كه روي صفحه مي رقصند. باوجود آنكه اكنون بيكار هستم، هيچگاه آرزو نكردم كه كاش همچون بعضي از همكارانم مي توانستم در سايت هاي اينترنتي و براي روزنامه الكترونيكي گزارش بنويسم. اگر خواننده نوشته هاي من، من نوعي، به اين دليل به صفحه مانيتور روي آورد كه روزنامه، نوشته هاي من را چاپ نمي كند زيرا در آن گزارش ها حرف هايي را زده ام كه نبايد، آن روز، روز مرگ من خواهد بود.
۳ـ مصاحبه گر ـ آقاي عليرضا بندري ـ سؤالي مطرح كرده است با اين مضمون كه:« از نقطه نظر تكنيك هاي روزنامه نگاري دركجاي جهان ايستاده ايم و اصلاً روي نقشه روزنامه نگاري معاصر هستيم يا خير.» همكار خوبم؛ اجازه بدهيد من با نقل دو خاطره پاسخ شما را اينگونه بدهم. سال ۷۶ در زمان برگزاري انتخابات رياست جمهوري، تعداد بسياري خبرنگار و گزارشگر خارجي به ايران آمده و اكثراً در هتل لاله مستقر شدند. من با زبان انگليسي دست و پا شكسته اي توانستم باچند تن از آنان صحبت كرده و دوست شوم. با هم صحبتي با آنان در همان چند روز متوجه تفاوت فاحش و فاصله بسياري ميان خود و آنان شدم. فاصله اي كه پيمودنش براي ما، روزنامه نگاراني كه در ايران مشغول به فعاليت هستيم تا سالها ميسر نخواهد بود. به خاطر داشته باشيد كه ما در بسياري موارد، در شرايطي بسيار دشوارتر از خبرنگاران خارجي كار كرده ايم. شرايط بسيار دشوار روحي، معنوي، جسمي، اقتصادي و اخلاقي.
خاطره دوم، شنيده اي از دوستي است كه براي تهيه خبر به پاكستان رفته بود آن زمان كه در افغانستان بحران و جنگ درگرفته بود. و آن دوست بااظهار حسرتي عميق ازوضعيت همتايان خارجي خود كه در پاكستان مستقر بودند سخن مي گفت. مي گفت كه براي هركدام از خبرنگاران خارجي، اتاق هايي در بهترين هتل پاكستان با رقم شبي ۱۲۰ دلار كرايه شده كه هزينه آن از سوي روزنامه يا آژانس خبري متبوع آنان پرداخت مي شود و اين همكار من چون با خرج شخصي به پاكستان رفته بود ـ چون روزنامه متبوع وي حاضر به تقبل هزينه سفر وي نشده بود ـ مجبور مي شود كه چهار روز اقامت در پاكستان را در پست ترين مسافرخانه آن سپري كند آن هم پس از آنكه موفق مي شود صاحب مسافرخانه را به پذيرفتن خود راضي كند. و چون به خرج خود به پاكستان رفته بود مدت چهار روز اقامت خود را با يك بسته نان كه از ايران برده بوده مي گذراند و چون با خرج خود به پاكستان رفته بود به خبرنگاران خارجي التماس مي كند كه براي يك لحظه تلفن همراه خود را در اختيار وي قرار دهند تا بتواند خبر اختصاصي خود را براي روزنامه متبوعش مخابره كند. روزنامه متبوع وي حاضر نشده بود براي خبرنگار خود يك تلفن همراه تهيه كرده يا حتي معرفي نامه اي در اختيار او بگذارد كه او بتواند از يكي از دفاتر خبرگزاري جمهوري اسلامي خبر خود را ارسال كند. گمان مي كنم كه پاسخ شما را داده باشم.
۴ـ استاد عزيز متذكر شده ايد كه فراگيري زبان دوم براي روزنامه نگاران واجب است از آن جهت كه بتوانند به راحتي با اينترنت ارتباط برقرار كنند. فرموده ايد كه:« بسياري از بچه هاي روزنامه نگار به زبان دوم تسلط كافي ندارند و در فضاي اينترنتي گيج مي شوند…» استاد عزيز. معمولاً عادت است كه به دنبال آن برويم كه نيازش باشد. دانستن زبان دوم براي خبرنگاران ايران در شرايط و روزنامه هاي موجود نفعي ندارد.
هامون گلسرخي


|   شناسنامه   |   آرشيو   |