جمعه ۱۵ شهريور ۱۳۸۱ - ۲۸ جمادي الثاني ۱۴۲۳
Fri, Sep 6, 2002
موسيقي
شماره ۲۲۳۴
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اجتماعي
تصوير
گزارش روز
موسيقي
بين الملل
گفت و گو
فرهنگ و انديشه
كتاب و كتابخواني
كاريكاتور
ويژه
آذين
حوادث
ورزشي
اوقات شرعي
آرشيو
موسيقي «سلتيك»
083238.jpg
عليرغم اعتراضهاي شديدي كه در اوايل دهه ۱۹۸۰ به گروههاي موسيقي اسكانديناوي وجود داشت، اين گروهها توانسته اند در طول دو دهه گذشته، جايگاه ويژه اي را در عرصه موسيقي از آن خود سازند. اعتراضهايي كه نشأت گرفته از باور به اين مطلب بود كه از آنجايي كه موسيقي غربي امروزي بيانگر دردها و مصائب انسانهاي رنج كشيده است، افرادي حق ورود به اين عرصه و متعاقباً درك مسائل مطرح شده در آن را دارند كه چه از جنبه تاريخي و چه از لحاظ فردي و اجتماعي مزه تلخ اين رنجها و دردها را چشيده باشند و لذا كشورهاي حوزه اسكانديناوي كه همواره در طول تاريخ خود، از هرگونه مشكلات اجتماعي، همچون جنگ و خونريزي، قحطي، نسل كشي و غيره فارغ بوده اند، مجوز ورود به اين پهنه را به هيچ وجه ندارند. از ديگرسو، اين نكته وجود دارد كه موسيقي هر عصر حاصل تطور سبك هاي گذشته و نتيجه طبيعي تحول ادوار موسيقايي مختلف يك كشور است و حال چگونه است كه كشورهاي اسكانديناوي بدون بهره مندي از هرگونه پيشينه شفاف موسيقايي، به يك باره دست به خلق و توليد موسيقي در قالب سبك هاي امروزين غربي مي زنند، يعني سبك هايي كه به اعتقاد پيشروان آنها، سالهاي مديدي را براي تكامل و به بلوغ رسيدن پشت سر گذاشته اند.
در هرحال به واسطه پشت كار گروههاي موسيقي اسكانديناوي در طي چند دهه گذشته، امروزه موسيقي اسكانديناوي كه از آن به عنوان موسيقي «سلتيك»۱ نيز ياد مي كنند، مترادف موسيقي سبك «بلك»۲ گشته است.
در اين ميان، آنچه عامل اصلي اين موفقيت به شمار مي آيد، حضور افرادي با استعدادهايي فوق العاده در اين عرصه است.
افرادي چون «كريستوفر جانسون»۳ كه به واسطه برخورداري از قابليتهايي گوناگون و چشمگير در زمينه موسيقي، توانسته است در مقابل تمامي اعتراضها و مخالفتهايي كه به موسيقي كشورش، سوئد وارد مي شود، ايستادگي كرده و موسيقي خود، كشورش و نهايتاً اسكانديناوي را به گوش جهان برساند.
«كريستوفر جانسون» در سال ۱۹۸۷ در شهر استكهلم گروهي را تحت عنوان «بليتزكريگ» (Blitzkrieg) پايه ريزي كرد كه بعدها به «مگاتريون» (Megatherion) و در آخر به «تريون» (Therion) تغيير نام داد.
نخستين مجموعه گروه به نام «تخريب ناگهاني»۴ كه در سال ۱۹۸۹ توليد شد را مي توان بيشتر حاصل كار شخصي جانسون به شمار آورد، به اين معني كه وي در اين مجموعه نقش سازنده موسيقي، نوازنده گيتار و ارگ و همچنين خواننده را ايفا مي كند. جالب اينكه افراد معدودي در جهان هستند كه همه اين توانايي ها را يكجا دارند. شايد بتوان اين امر را از عوامل اصلي مطرح شدن و شهرت گروه Therion به شمار آورد.
چهار مجموعه نخستين آنها، پيرو سبك «دث»۵ مي باشند، ولي بعدها با پيوستن ساير افراد به گروه، عناصر جديدي وارد كار شدند و گروه شروع به پيمودن سير تكاملي خود كرد. از جمله اين عناصر مي توان به بهره گيري از گروههاي همسرايي، موسيقي فولكلوريك عربي و همچنين موسيقي اپرايي و كلاسيك در بطن آثار خود اشاره كرد.
083220.jpg
جنبه ملوديك آثار آنها برگرفته از سبك گروه انگليسي «آيرن ميدن»۶ است و موسيقي كلاسيك به كار رفته، در آثار آنها تماماً ساخته خود كريستوفر جانسون و حاصل دانش گسترده وي در زمينه موسيقي است. درحال حاضر Therion را در زمره گروههاي موسيقي سمفونيك ـ اپرايي۷ به شمار مي آورند، چرا كه تكخواني ها و گروههاي همسرايي از عناصر بنيادين كار گروه گشته و حضور هنرمنداني چون «اس. جي. ديوا»۸ به هرچه برجسته جلوه گر شدن اين وجه از آثار گروه كمك مي كند. از لحاظ مضمون اشعار، Therion تشابهات فراواني با ساير گروههاي سبك «بلك» دارا مي باشد:
«به چه چيز بايد رأي بدهيم؟
خشونت در خيابانها
خشونت در همه جا
چه وقت مرد؟
بهشت يا جهنم،
زمان مشخص مي كند.
همه چيز كنترل مي شود
به جز خشونت
زمين خواهد مرد»۹

پي نوشتها:
۱‎/ Celtic
۲‎/ Black Metal
۳‎/ Christopher Johnsson
۴‎/ Paroxysmal Holocaust
۵‎/ Death Metal
۶‎/ Iron Maiden
۷‎/ Symphonic Operatic Metal
۸ـ Sarah Jezebel Diva: خواننده سوپرانو كه سابقه همكاري با گروههاي (Cradle of Filth) و (Covenant) را دارا مي باشد.
۹ـ برگرفته از شعر «زمان مشخص خواهد كرد» (Time shall tell)
فرهاد؛ گرم و زنده بر شنهاي تابستان زندگي را بدرود گفت
083205.jpg
«گنجشكك اشي مشي، خيس مي شي، گوله مي شي…»
۱ـ مي دانستيم از مرگ نمي هراسد. گفته بود: «از مرگ نمي هراسم، بارها، بس بسيار با او روبرو شده ام وا كنون نيز گويي، برابرم مي رقصد و مي رقصد» گفته بود كه «توبه انتظارم هستي همسرم، و در بستر جوانيت بيدار، و براي همين مي دانم، كه هيچ اتفاقي، هيچ اتفاقي برايم نخواهد افتاد.» و اكنون نيز براي او اتفاقي نيفتاده است، فرهاد فقط از خوابي بيدار شده و به خوابي ديگر رفته است.
گفته بود: «گرم و زنده، بر شنهاي تابستان، زندگي را به درود خواهم گفت» و رفت. گرم و زنده بر بسترگرم شهريور. مي خواست تا قاصد ميليونها لبخند گردد و گشته است.
۲ـ بي آنكه كاري داشته باشم زنگ مي زنم روزنامه. احمد گوشي را برمي دارد. خبر را مي گويد. داغ مي شوم. باور نمي كنم. قطع مي كنم و شماره منزلش رامي گيرم. شماره اي را كه در يكسال اخير بارها گرفته ام و هيچگاه نتوانستم كلمه اي با او صحبت كنم. صداي فرهاد هنوز روي پيغام گير است:«سلام لطفاً پيغام بگذاريد». آيا بازهم پيغام بگذارم؟ آيا فرهاد پيغام مرا جواب خواهد گفت؟ آيا آن صداي هميشه، صداي مرا مي شنود. در اين يكسال بيشتر از سي بار زنگ زدم و هربار يا صداي سوخته فرهاد است كه مي گويد پيغام بگذارم و يا صداي خسته همسرش كه مي گويد: فرهاد مريض است. دعا كرده بودم تنش به ناز طبيبان نيازمند نباشد اما بود. هميشه بود. آخرين بار هفته قبل بود كه زنگ زدم خانمي از بستگانش بود كه گفت فرهاد براي معالجه به فرانسه رفته است و باهم دعا كرديم كه برگردد و سالم برگردد. و فرهاد سالم برگشته است. يك شب مهتاب ماه آمد در خواب و او را با خود به كوچه كوچه شهر ما برد. كوچه هايي كه در آن تار و كمانچه از صدا افتاده است. چه رازي با فرهاد بود كه مي دانست در هيچ گفت وگويي نخواهد توانست آن را بيان كند؟
۳ـ بغض فصل مشترك همه صداهايي بود كه شنيدم. گريه امانم نمي دهد. دفتر تلفنم را ورق مي زنم و درحرف ميم مي مانم. شماره استاد حسين منزوي رامي گيرم. او در بغض دايم است و بغض فرهاد مضاعف شده است بر همه دردهايي كه دارد. مي گويد: «فرهاد از معدود خواننده هايي بود كه حق شعر و حق موسيقي، هردو را در كارهايي كه خواند ادا كرد. نه به همان اندازه كه موسيقي را مي شناخت ـ كه تخصص اش بود وحرفه اش ـ اما در حد بسيار بالايي شعر را مي شناخت و به همين دليل يكي از رمزهاي توفيق فرهاد در همين شناختش بود كه از شعر امروزما داشت. تقريباً هيچ خواننده اي به اندازه فرهاد از بين شعرهاي امروز، شعرهايي را نخوانده است كه هم مطلوب عوام باشد و هم مورد تأييد خواص. و اين به تصور من يكي از معيارهاي پايدار و اصيل در هنر موفق است كه در فرهاد درحد نهايت وجود داشت. اين هم گفتني است كه شعور سياسي و اجتماعي فرهاد، هم در انتخاب كارهاي خوب و هم درخواندنشان به او ياري رسانده است. روزگارش را مي شناخت. مردمش را مي شناخت. تاريخش رامي شناخت.»
منزوي مي گويد و مي گويد و من به مردي مي انديشم كه يك روز برخاسته و صورت سپيدش را در آينه مي بيند و باورش نمي شود كه اين خود او باشد: «فرهاد از اين توانايي بهره ور بود كه رودرروي ابتذال باشد، نه در كنار آن يا درون آن. وقتي مي گويم ابتذال معني وسيع وگسترده آن را در نظر دارم. يعني ابتذال درشعر، آهنگ و اجرا، ابتذال درگزينش و ابتذال در داشتن عقايد سياسي اجتماعي و ابتذال در نمايش همه اينها. چيزهايي كه در فرهاد وجود نداشت.»
اينها همه را قبلاً از ايشان شنيده بودم و از خيلي هاي ديگر هم. حتي دشمنانش هم ـ كه نداشت و اگر بود از روي كينه و بغض بود ـ درمقابل هنر ومنش اش سرخم مي كردند. اينها همه را قبلاً برايم گفته بود استاد. اما بازهم مي گفت كه دلش كوه درد بود و فرهاد بر آن، تيشه عشق زده بود:«آخرين حرفي كه مي توانم بزنم اينكه، فرهاد هم از نسل هنرمندان بي جانشين بود. من اين تعبير را در مورد تعداد معدودي از هنرمندان مي گويم. تعداد معدودي كه وقتي مي روند جايشان تا ابد خالي مي ماند. من مرثيه اي دارم كه آن را سالها پيش، به دليل مرگهاي پياپي كه در عرصه هنر فقير ما اتفاق افتاده بود، سروده بودم. اين غزل را من براي يكي ديگر از مردان بي جانشين هنر ساختم، منتها هربار كه يك نفر از تبار اين مردان كم مي شود فكر مي كنم داغ اين شعرم تازه مي شود. مثل همين امشب كه خبر مرگ فرهاد را شنيدم. فرهادي كه تيشه اش را خيلي نابهنگام زمين گذاشت و در حقيقت بهنگام. منتها چون ما عادت داريم شاهد باشيم كه اين تيشه ها بي هنگام زمين گذاشته شوند و عمرها و تاريخها اين نكته را به ياد دارند، پس اين نابهنگام درحقيقت به يك تعبير بهنگام است وا گر جز اين بود بايد تعجب مي كرديم. و مرثيه اش را مي خواند:
«تامطرب عشق خسته مي خواند
ساز دل ما شكسته مي خواند
گل مرده مگر كه اين چكاوك خوان
خونين ز گلوي خسته مي خواند
مرغ سحري بدين غم آوايي
در سوگ سحر نشسته مي خواند
افسانه يك جهان پريشاني است
كاين چنگ زهم گسسته مي خواند
جز هق هق گريه اي نخواهد بود
راهي كه دهان بسته مي خواند
اي ساز هنر حزين بخوان تا عشق
در ماتم آن خجسته مي خواند»
۴ـ «شب تيره ما را از هم جدا كرده است وميان ما دشتي تاريك وهولناك دامن گسترده است. اما صداي خسته فرهاد در باورما مانده است وهمين باور، در باراني ازگلوله ها جانمان را نجات مي بخشد. «از مرگ نهراسيده بود» باآنكه سالها، چنگال تيزش را روي سرش حس كرده بود.
۵ـ خيلي چيزها از او پرسيده بودم. هرچه را كه بود و نبود. حتي او را متهم كرده بودم كه حالا كه فضاي موسيقي ما نيازمند رهنمودهاي اوست، تن به هيچ مصاحبه اي نمي دهد و سرخ شده بودم وقتي همسرش گفته بود تني برايش نمانده است و تنش نيازمند ناز طبيبان است و بر بالين بيمار ما طبيبي نبود. وحيد از كنسرت فرهاد برگشته بود كه غريبانه و تأسف برانگيز در يك هتل برگزار مي شد. (در شهر درندشت ما تالاري نبود كه صداي پهلوان ما در آن بپيچد. چه كس يا كساني فرهادرا به يك بايكوت خود خواسته مجبور مي كردند؟ ). وحيد ازكنسرت فرهاد برگشته بود و بغض و بغض كه در يكي از ترانه هايش، جايي كه فراز بالاي آن را مي خواند صدايش گرفته بود و سرخ شده بود اما جمعيت خيلي بيشتر از هميشه تشويقش كرده بودند و طنين صداي شكسته فرهاد در ميان اشك و تشويق تماشاگران محو شده بود، گفته بودند كه نمي تواند جمعه را بخواند و والا پيامدار را و او نمي خواند، اما همچنان جمعه همان جمعه اي بود كه فرهاد مي گفت و او هم همان را با چشمهايش در چشمهاي تماشاگران مرور مي كرد.
۶ ـ بغض فصل مشترك همه صداهايي بود كه از پشت تلفن از فرهاد مي گفتند . درست مثل بغض صداي خودش كه بغض دائمي ترانه هاي ما خواهد بود وقتي كه تنها صداست كه مي ماند. روي دفتر تلفنم ودر حرف ميم مي مانم. شماره سهيل محمودي را مي گيرم. او خبر را نشنيده و مدتي طول مي كشد تا باور كند با وجود آنكه تابه حال از من دروغي نشنيده است. مي گويدكه .«به هر حال موسيقي پاپ از آن جنس هنرهاست كه خيلي استعداد به ابتذال كشيده شدن دارد، چه در نوع كلام و چه خود خواننده كه خيلي جلوي چشم است. فرهاد از آنها بود كه شايد بيشتر از بيست قطعه نخواند و نشان داد كه مي توان تأثيرگذار بود و مبتذل نشد. چه از لحاظ اقتصادي چه هنري، چه شخصيتي و چه اخلاقي . او هيچگاه تن نداد به اينكه هر چيزي را بخواند. او هيچگاه وارد كاباره ها نشد. اولين چيزي كه با ديدن فرهاد و يا شنيدن صداي اودر ذهن مي آيد، نوعي وقار هنري است كه هم تكيه بر ادبيات امروز دارد و هم تكيه بر وجه معرفتي سلوك آدمهاي ديروز ، خودش در يادداشتي درباره كسي نوشته بود:«او به معناي قديمي وسنتي آدم با معرفتي است» و خود فرهاد هم داراي همين خصيصه بود. هيچ مصاحبه اي در طرد و نفي ديگران نكرد. هيچگاه جنجال آفريني نكرد و فقط كار خودش را كرد. اگر قرار باشد بيست ، سي كار موسيقي پاپ جدي را معرفي كنيم حتماً و حتماً يك سوم آنها، كارهايي است كه فرهاد خوانده است. الآن هم با همان گنجشكك اشي مشي ، پرواز به سمت ديگر را آغاز كرده است...»
۷ ـ خيلي چيزها را از او پرسيده بودم، حتي از رداي سياهي پرسيده بودم كه گفته بود مي پوشد در حالي كه موهايش سفيد شده است. حتي به يادش آورده بودم در روزگاري كه مويش سياه بود، رداي سفيد مي پوشيد. اما او هيچگاه فرصت نكرده بودجواب سؤالاتم را بدهد و خوانده بود: «آسمان روشن و آبي، كنون تلخ و ملال انگيز، سپيد پوشيده بودم با موي سياه ، اكنون سياه جامه ام با موي سپيد، مي آيم، مي روم، مي انديشم كه شايد، خواب بوده ام مي انديشم كه شايد خواب مي انديشم كه شايد خواب بوده ام، خواب بوده ام، خواب بوده ام...» و خواب نبود و در عين بيداري بود. عكسي از فرهاد را كه مربوط به كاست «برف» بود بر ديوار اتاقمان زده بوديم و يكروز وحيد ذوق زده به خانه آمد كه فرهاد را در كوچه ديده است با همان رداي سياه و موهاي نقره اي.
از اينكه فرهاد به صورت اتفاقي همسايه ماست، در نگارستان نهم پاسداران، ذوق كرده بوديم و از آنروز هرچه در كوچه كشيك داده بوديم او را نديده بوديم اما خوشحال بوديم از اينكه هر روز از كوچه اي مي گذريم كه فرهاد در آن پيانو مي زند و لابد گنجشكك اشي مشي شاملو هنوز لب بام او نشسته است. از آنروز با همه گنجشك هاي كوچه گرم مي گرفتيم كه شايد از لب بام او برخاسته بود.
۸ ـ «پاي در زنجير فرياد مي كرد. با غمهاي درونش اوج گرفته بود. با شكستهايش به پيش مي تاخت. با اشكهايش سفر مي كرد». او خواب ديده بود كه «رو در رو دريا او را مي خواند و مي انديشيد كه شايد خواب ديده است» و خواب ديده بود با اينحال همه چيز يكسان بود و با اينحال يكسان نبود».
گفته بود كه «گرم وزنده، بر شنهاي تابستان زندگي را بدرود خواهم گفت تا قاصد ميليونها لبخند گردم. تابستان مرا در برخواهد گرفت و دريا دلش را خواهد گشود» پاي در زنجير پرواز كرد ودريا دلش را گشود واو در آن آرام گرفت. گفته بود: «زمان در من خواهد مرد و من در زمان خواهم خفت».
زمان در فرهاد خفته است و او در زمان بيدار شده است و ما مي خوابيم در جمعه اي هميشگي.
«غم بود، اما كم بود» غم هست. غم فرهاد هميشه در ما خواهد ماند.
ـ عبارتها داخل گيومه عمدتاً از ترانه هاي فرهاد است با كمي تغيير
ميان مايگي و موسيقي
فرهادكم حرف مي زد و گويا كمتر هم ادعاداشت. آن قدر كم خود را مطرح مي كرد كه براي به يادآوردن نام خانوادگي اش مجبورشوي به سراغ مجله هاي قديمي ات بروي و يك مطلب دربزرگداشت او را پيداكني. اما آنجا هم براحتي مي بيني كه اهميت فرهاد همان قدربوده كه درست باز دركنار فريدون فروغي و كوروش يغمايي بگذاري اش.
سنت ما براين است كه هرچيز را كه درزمان زندگي فردي از او دريغ كرده ايم پس ازمرگ ارزاني اش كنيم، اما چه سودي از اين كار؟ كه فرهاد هم درست مانند آن دو تاي ديگر «ميان مايه» بود و نقطه اوجي درهنر امروز ما به حساب نمي آمد و چه حيف كه اصلاً موسيقي ما نقطه اوجي ندارد.
لحني كه براي اعلام خبرمرگ فرهادمهراد به دوستانم داشتم و اعتراض آنها مرا به ياد مرگ يك نويسنده انداخت، نويسنده اي كه بسياري از روشنفكران متعارف علت نشناخته شدن قدر او را پس از مرگ به مرگ سريع بامداد بلافاصله پس ازمرگ وي نسبت دادند. گلشيري مي گفت كه براي «حيثيت زبان فارسي» مي نويسد اما شاملو حيثيت زبان فارسي بود. الآن موسيقي ايراني چندنقطه اوج دارد، مانند كسايي و يكي دونفر ديگر و شعر فارسي هم درست فقط يكي دو نقطه اوج مسلم. موسيقي ايراني فقط درآثار موسوم «سنتي» حرفي براي گفتن دارد و استادهايي مسلم و تثبيت شده، ادب فارسي از يك استثناء ـ بوف كور صادق هدايت ـ كه بگذريم، درشعر است كه توانست چهره هايي با هستي شناسي هاي متنوع و شخصي را به جهان معرفي كند: شاملو، فروغ، رؤيايي، براهني و...
اين مدعا چندان نيازي به اثبات ندارد و با يك نگاه مي توان به چشم شاهد آن بود. اما چه مي شود كه موسيقي پاپ ايراني عرصه تاخت و تاز ميان مايگان مي شود؟
موسيقي پاپ پيش فرض هايي از اساس متفاوت با موسيقي سنتي ايراني و موسيقي كلاسيك جهاني دارد. موسيقي پاپ نيازمند توجيه اقتصادي است. شركت هاي ضبط و پخش موسيقي يك نيازاساسي براي موسيقي پاپ و اصلاً يك ركن در توليد موسيقي محسوب مي شوند. تهيه كننده هاي موسيقي از جدي ترين عامل ها در توليد موسيقي محسوب مي شوند. در سال هاي ،۱۹۸۴ ۱۹۸۶ و ۱۹۸۶ گروه متاليكا از يك تهيه كننده به نام فلمينگ رزميوزن Flemming Rasmussen بهره مي برد. صداي متاليكا دراين ۳آلبوم را با صداي گروه انتومبد Entombed درسال ۱۹۹۱ و گروه موربيداينجل درسال ۱۹۹۲ مقايسه كنيد. تشابه ها غيرقابل انكار هستند. متاليكا درآن آلبوم ها ازصداهاي توپر، بم و بسيارخشن براي آهنگ هايي كه دقيقاً مشابه همين صفات را دارند بهره مي برد و جدي ترين مخاطب هاي آن گروه، دقيقاً درهمان سال طرفدارشان شدند. همه جمله هايي كه در توصيف توليدات متاليكا درآن سالها به كاربرده شد را مي توان درباره آثار مشخصي كه از دوگروه ديگر نامبرده شد تكراركرد و آنچه آمد فقط يك نتيجه از روند توليد اقتصادي موسيقي است. فقط يك نتيجه از حضور يك نفر. جداي از تهيه كننده، استوديو وضبط هم به نظر برخي كارشناسان موسيقي حتي نقشي برابر با آهنگ و شعر و اجرا دارد.
چگونگي تبليغ و پخش هم دقيقاً در تعيين تعداد مخاطب هاي يك گروه موسيقي نقش دارد. تجربه زمين خوردن خشايار اعتمادي در درگيري با پخش متعارف و مرسوم من را از ارائه هر نمونه ديگري بي نيازمي كند.
هركدام از عامل هايي كه برشمرده شدند حداقل داراي چندين زيرشاخه براي بررسي جزبه جز هستند و گاه درمورد برخي از آنها چندين كتاب نوشته شده است.
توليد اثر هنري به هرچيزي محتاج نباشد، به هوش احتياج دارد. آيا آثاري كه واقعاً ماندگار باشند ـ به اين معني كه مردم آنها را با خود به تنهايي و درجمع زمزمه كنند و اين مردم هم شامل بيش از يك نسل شوند ـ در موسيقي ما توليد شده اند؟ پاسخ به اين پرسش بسيارآسان است. چرا كه فقط كافي است يك نمونه چندنفري ازمخاطبان جدي موسيقي را مثال بياوريم كه يك آهنگ را نشنيده باشند و من مي توانم براي شما چندنمونه چندده نفري را مثال بزنم كه اصلاً هيچ ترانه ايراني را حفظ نباشند. دليل اين ناماندگاري توليدات موسيقايي به نبود آثار برجسته برمي گردد و آثار برجسته محتاج همه آنچه نوشته شده اند به انضمام فعالان باهوش و كارآمد و باقريحه. افرادي كه اين ۳تاي آخر را با هم داراباشند مطمئناً از اين واقعيت باخبرمي شوند كه با چرخه ناسالم اقتصادي توليد موسيقي در ايران، نمي توانند اميدي درخشان به توليد آثار برجسته موسيقي داشته باشند. اين مي شود كه به جاي افرادي كه مي توانند مهم باشند در بهترين حالت شاهد حضور چهره هايي مانند فروغي، فرهاد و كوروش يغمايي بود كه همه در متوسط بودن مشترك اند و سرنوشت اولي شان كه مرگ خودخواسته بود، دومي اين قدر مهجور ازدست رفت و سومي با آن كه زنده است اما هنوز زيربهمن گل يخ خود دفن شده است و درسايه آن يخ، محو.
ميان مايگي هنرمندان موسيقي پاپ همچنان ادامه دارد و دقيقاً به همان دليل است كه افرادي كه اصلاً دركار موسيقي حرفه اي نيستند مجال طرح و بزرگ شدن مي يابند و هنوز كه هنوز است، مهمترين چهره موسيقي پاپ ايراني يك رقاصه «آتشين» ميزهاي كاباره هاي متعفن سابق است كه البته به محض دوباره مطرح شدن بلافاصله و مدام ازمحبوبيت او كاسته مي شود.
شايد اين نوشته سوگواره اي براي مرگ فرهاد نشد، اما احتمالاً پاسخي به درخواست مسؤول اين صفحه است كه بدون اعلام خبر مرگ فرهاد ازمن خواست مقاله اي درباره فرهاد بنويسم.
براي هفته بعد
سلام هفته ديگر دو خبر خوب براي تئاتر اتفاق مي افتد كه نوشتنش خالي از لطف نيست. اول از همه اينكه قرار است ۲۲ هنرمند و بازيگر تئاتر افغاني براي يك دوره آموزش به دعوت وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي جمهوري اسلامي ايران راهي تهران شوند. «صديق الله برمك» رئيس مؤسسه «افغان فيلم» افغانستان روز دوشنبه با اعلام اين خبر گفته است: اين گروه يك دوره آموزشي حداقل سه ماهه را زير نظر استادان ايراني طي خواهند كرد. وي همچنين در ادامه گفته است «تئاتر افغانستان پس از يك دوره ركود و توقف فعاليت چند ساله از روز گذشته فعاليت خود را از سر گرفته است.» برمك همچنين فرهنگ و زبان مشترك ايران و افغانستان را زمينه مناسبي براي گسترش ارتباطات هنري سينمايي و تئاتر و ساير زمينه ها ارزيابي كرد.
حالا كه به يمن (!) مديريت فوق العاده مركز هنرهاي نمايشي تئاتر ما آنقدر كار درست شده است كه به كشورهاي همسايه صادر مي شود اميدواريم اين اتفاق در مورد ديگر كشورهاي عقب افتاده مثل آلمان و فرانسه و انگلستان هم بيفتد. تا در كل تئاتر دنيا پيشرفت كند!
خبر ديگر اينكه قرار است «سيدجلال الدين دري» بعد از مدتها نمايشي را تحت عنوان «والس خداحافظي» به روي صحنه نمايش ببرد. اين نمايش كه از پنجشنبه هفته اي كه گذشته بر روي صحنه رفته است مضموني اجتماعي دارد و درآن به بررسي روابط خانوادگي مي پردازد. بازيگران اين نمايش عبارتند از «رضا رويگري»، «الهام چرخنده»، «فرداد صفاجو» و «مژگان رباني».
اين نمايش هر روز به جز روزهاي شنبه و يكشنبه رأس ساعت ۱۸ شروع مي شود و تا ۲۲ مهرماه سال جاري روي صحنه خواهد بود.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |