جمعه ۱۵ شهريور ۱۳۸۱ - ۲۸ جمادي الثاني ۱۴۲۳
Fri, Sep 6, 2002
گزارش روز
شماره ۲۲۳۴
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اجتماعي
تصوير
گزارش روز
موسيقي
بين الملل
گفت و گو
فرهنگ و انديشه
كتاب و كتابخواني
كاريكاتور
ويژه
آذين
حوادث
ورزشي
اوقات شرعي
آرشيو
دلتنگي عصر جمعه
دختران جوان از اوقات فراغت خود مي گويند
• آيا مي توان اين ناعدالتي در تفريح كردن
و استفاده از امكانات تفريحي را
نوعي خشونت عليه زنان دانست؟

• «هميشه از تابستان بدم مي آيد.
تابستان يعني حبس شدن در خانه.
يعني صبح تا شب الكي توي آشپزخانه
كار كردن.عوضش برادرم
عاشق تابستان است.
براي او تابستان يعني پرواز كردن.»
دلتنگي عصر جمعه
در كوير مانده بودم
083193.jpg
اي درخت نارنج غريب، مدتي است كه قلم روي كاغذ نياورده ام... نمي دانم چرا ولي باوركن دراين مدت، قلم افكارمن در فضاي خيال تو، هميشه پرسه مي زده و دائم، زيباترين تصاوير الهي را از تو مي كشيده و گواه من، لبخند، «افسانه اي» ستارگان و كواكبي است كه زينت سراي ماتمكده دل من بوده و هستند... از تو گفتن و از تو نقاشي كردن و همه در انديشه تو بودن، بهره اي است كه از شبهاي پرستاره و زلال بهاري به من ارث رسيده و من، خود را شادترين وارث اين وادي ايمن مي دانم...
ديرگاهي است تشنه بودم... دركويرمانده بودم... به دنبال آب... باتلاشي بي حد و بي تاب... از مروه تا صفاي تو... چگونه آمدم از پي نداي تو... گامهايم استوار... خنگ خيالم راهوار... ناشادي از من دور... به دنبال بركه اي پرازنور... افقي روشن در فراسوي... به اميد «كسي» در هر كوي... آمدم و آمدم.... تشنگي «انديشه» من بود... يادم آمد... آن شب باران مي آمد... بردلم ريخت... صورتم گريه مي كرد.... نم نم باران مي دويد... من شاد بودم... به انتظار «كسي» بودم؟! نمي دانم... ولي بودم... «او» آمد.... يادكودكي به خير... معلم مي گفت كه «او» در باران آمد... چه تصورات خوشي بود در كودكي... مگر «كسي» درباران مي آيد؟! ولي اينك كه «اودرباران» مي آيد، كودكي و شعرنيست... آمد و ترديد ندارم كه هوا «باراني» بود كه «او» آمد... اي آمده درباران... به كجا مي بري مرا؟! «او» اشاره اي به آسمان دارد... عجب، درهواي باراني كه ستاره پيدانيست... ولي تو كه بودي... تو ستاره بودي...
اي زيباترين انتظارخدا / اي سپيدترين درخت سبز / اي ماندني ترين بهار دوردستها/ اي روان ترين اشك شوق ها/ اي بيدارترين پاسدارشبها/ اي همراه ترين دست من تنها/ اي آشكارترين عاشق شيدا/ اي سخي ترين گندم دنيا/ اي نفيس ترين گل بوستانها/ و اي بهترين بهترين بازهم خدا/ تو «او» بودي كه درباران آمدي!!!
بهرام فداييان (يگانه)
چگونه بنويسيم «تاكسي»
دراين رهگذر سرآن نيست كه بي دليل از يك قشر زحمتكش كه في نفسه در بدترين شرايط كار و وظيفه شان خدمت به جامعه است، ايرادي گرفته شود و زيرسؤال برود. لاكن چنانچه اكثريتي از همين جماعت زحمتكش با استفاده از آشفته بازار و احياناً سكوت و نرمش قانون، قانون شكني كند و اين ناهنجاري رفته رفته جابيفتد تاجايي كه قبح كار ازميان برود جاي خيلي حرفهاست. به هر تقدير ضمن عرض خسته نباشيد به اقليت انگشت شماري از اين عزيزان كه شرافتمندانه رسالت شغلي را حفظ كرده و صادقانه به كار طاقت فرساي شان ادامه مي دهند از بقيه عزيزان تقاضامندم با قبول واقعيت، از اين پس با لطف بيشتر در انجام وظيفه آن كنند كه بايد، نه آنچه شايد و كاري به بي تفاوتي من نوعي و بعضي مسؤولان محترم نداشته باشند، بگذريم.
دراقصي نقاط جهان حتي عقب مانده ترين كشورها، اين خودرو چهارچرخ يك نام و يك وظيفه خاص دارد، نامش TAXI و وظيفه اش گشت درون شهري و جابه جايي مسافر درسطح آن شهر، رسم بر اين بوده و هست و بايد باشد كه مسافر در هركجاي شهر براي تاكسي خالي دست بلندمي كند، تاكسي بلافاصله توقف مي نمايد مسافر سوارمي شود، آهسته دررا مي بندد، مقصد را مي گويد و خودرو به حركت درمي آيد. گاهي هم برحسب عادت، بسته به حال و هواي مسافر سرنشين پيچ راديو را بازمي كند تا به مقصد برسد و براساس صفحه تاكسيمتر و غير از اين در حدمعقول و معمول كرايه دريافت مي كند و اين دور تسلسل تازماني كه تاكسي به دلايل منطقي و كارضروري ازمدار خارج نشده، ادامه دارد.
اما در اين ناكجاآباد بويژه تهران بزرگ رسم براين است كه آقاي راننده به علامت ايست كمتر يا ابداً توجه نكند و هرگاه ناخودآگاه ايستاد بدون اينكه اجازه سوارشدن بدهد درحال حركت و پا روي پدال گاز او از شما مي پرسد (كجا؟) و شما كه قهراً پذيراي اين كار خلاف شده ايد اغلب يك جواب مي شنويد كه (دربس!!) و اگر احياناً دو سه مسافر دلخواه داشته باشد و مسير هم مستقيم باشد عنايت مي فرمايد و اجازه سوارشدن مي دهد، ممكن است هموطنان داراي خودروشخصي حتي بعضي مسؤولان محترم اتحاديه تاكسيراني كه دراين معضل خاص دچارنشده اند در باورشان اين حقيقت ملموس نگنجد. اما خداي داند و نمي دانم و تو تاكسي سوار حتي (عبيدزاكاني!) هم داند كه سرمويي خلاف حقيقت دركارنيست.
براي هربيگانه به زبان شيرين فارسي كه به هردليل واردايران مي شود، همچنين حفظ ارزش سوابق تاريخي بهتر آن است به كلمه لاتين TAXI يك NO اضافه كنيم و خيال خودمان را ازهرجهت دراين راستا راحت نماييم و ايضاً براي هموطنان به جاي كلمه تاكسي بنويسيم (خودمختار!) يا عاميانه تر (آستين سرخود!) هم بيان حقيقت هم فارسي را پاس داشته ايم!
خيلي راحت براي يافتن تاكسي خالي هرچند دستگاه تادل تنگتان بخواهد به مراكز نامبرده مراجعه فرماييد، زيرپل سيدخندان، ميادين قدس، تجريش، آرژانتين، ونك، محسني، سبزه ميدان و... يا به خط ايستاده يا صيادگونه در كمين مسافر دلخواه، حال نيازمندان تاكسي در گوشه و كنار شهر آنقدر بايستند تا اسفناج زيرپاي شان سبزشود! همانگونه كه قبلاً به استحضار رسيد و با عنايت به اينكه اين روش نكوهيده و خلاف عرف مدتهاست كاملاً جاافتاده، بنابراين هنگامي كه از ميان چندتاكسي خالي درحال حركت يكي محض خاطر خدا! ايستاد، سريع جلومي رويد و از شيشه كنار آقاي راننده ملتمسانه! تكرارمي كنيم، با عجز و لابه مقصد را مي گوييد و بدون چك و چانه مبلغ پيشنهادي را پذيرفته و مثل قبول ساير ناهنجاري ها با جمله (به جهنم!) آن هم نجواگونه بسنده مي كنيد، تعلل مايه پشيماني است!
اجازه دهيد بدون بازي با الفاظ، صادقانه بگويم دراين مورد بخصوص قاعده بازي و معادلات به هم خورده بدرستي كسي نمي داند كه مسؤول اين ناهنجاري اظهر من الشمس كدامين نهاداست، علي الظاهر نگاهها بيشتر متوجه اداره محترم راهنمايي و رانندگي است و تاحدي اتحاديه محترم تاكسيراني كه اميداست دفاع صنفي دركارنباشد و متأسفانه قبول اين واقعيت ملموس شايد براي اين عزيزان دشوار است چون ازلحاظ نياز و استفاده هيچ سروكاري با اين معضل ندارند والا چگونه است نزديك به دو دهه نصب تاكسيمتر كه امري بديهي است به دست فراموشي سپرده شده و مي رود تا مشمول مرورزمان شود؟ به همين خاطر اين آشفته بازار كه روز به روز دامنه اش گسترده تر مي شود، ادامه پيدامي كند.
ازطرفي آيا مأموران عزيز و محترم راهنمايي كه زحمات طاقت فرساي شبانه روزي شان بر احدي پوشيده نيست نبايد از توقف آشكار و بي مورد تاكسي درمحلهاي ذكرشده جلوگيري كنند؟ ازمنظري ديگر و براساس گلايه عزيزي ازهمين جماعت، آنها هم خواسته هايي برحق دارند كه ازآن جمله است تهيه و توزيع عادلانه قطعات يدكي و ساير نيازمندي هاي مربوطه و لاجرم چون نگارنده اطلاعي دراين موردندارد به خود اجازه هيچگونه اظهارنظر نمي دهد.
دراينجا به شرافت انسانيت سوگندمي خورم كه بارها و بارها بيش از ده تاكسي خالي در مسيرم ردشده و براي نمونه يكي ازاين عزيزان حتي زحمت يك (نيش ترمز!) به خود نداده و حقير به ناچار عطاي تاكسي سواري را به لقايش بخشيده ام. به اميد (فرداي بهتر) در تمامي سطوح خاصه مسأله تاكسي.
دختران جوان از اوقات فراغت خود مي گويند
آنها بايد در خانه بمانند
• آيا مي توان اين ناعدالتي در تفريح كردن
و استفاده از امكانات تفريحي را
نوعي خشونت عليه زنان دانست؟

• «هميشه از تابستان بدم مي آيد.
تابستان يعني حبس شدن در خانه.
يعني صبح تا شب الكي توي آشپزخانه
كار كردن.عوضش برادرم
عاشق تابستان است.
براي او تابستان يعني پرواز كردن.»
083184.jpg
از مجموع دوميليون و۲۵۳ هزار زني كه به پزشكي قانوني مراجعه كرده اند
بيش از نيم ميليون نفر قرباني خشونت بوده اند
آيا خشونت نسبت به زنها به همين
مسأله محدود مي شود؟
آيا اينكه آنها نمي توانند همانند مردها
(بخصوص جوانها) از اوقات فراغت خود لذت ببرند خشونت عليه آنها نيست؟
آيا مي دانيد سبد تفريح هر
خانواده ايراني ۴۵۳۷ ريال
معادل چهارصد و پنجاه و سه تومان است؟
از اين مقدار چقدر شامل حال
دختران جوان و نوجوان مي گردد؟

اسلام شهر، كوچه هاي خيلي باريكي دارد. كوچه هايي كه اين روزها خواب و امان ندارند. سروصداي كودكان و نوجوانان و جواناني كه از صبح تا شب فوتبال بازي مي كنند گوش فلك را كر كرده است. انگار آنها در اين آخرين روزهاي فصل تابستان ولع بيشتري براي بازي كردن و عرق ريختن و جيغ وفرياد زدن پيدا كرده اند. در يكي از همين كوچه ها «فاطمه عنايتي» زندگي مي كند. او يك دختر بيست ساله است و دانشجوي سال دوم يكي از دانشگاههاي تهران، عليرغم اينكه او بيست ساله است ودانشجو ، مجبور است تمام اوقات فراغتش را در خانه و آشپزخانه سپري كند. فاطمه مي گويد:«تمام تفريح من محدود مي شود به كمك كردن به مادرم در پخت و پز و شست وشو و تماشاي تلويزيون. تازه هر برنامه اي را هم نمي توانم نگاه كنم. فقط برنامه هايي را مي توانم تماشا كنم كه برادرانم دوست دارند تماشا كنند» وقتي از زبانم مي شنود كه ۹۱ درصد مردان و زنان ايراني تماشاي تلويزيون را تفريح مي دانند خوشحال مي شود با اين حال مي گويد: «به نظرم خيلي از دختران و زنان ايراني از همين تفريح هم محروم هستند. چرا كه مجبورند تن به تماشاي برنامه و فيلم هايي بدهند كه مردهاي ايراني خواهان آن هستند. »وقتي از او مي پرسم چرا با توجه به اينكه دانشجو هستي خودت را محدود به خانه كرده اي؟ در پاسخ مي گويد:
ـ برادرانم اجازه نمي دهند به سينما يا پارك بروم.
ـ حتي با دوستانت؟
ـ حتي با دوستانم.
ـ چرا؟
ـ خب معلوم است. آنها نظر خوبي نسبت به جامعه ندارند. آنها مي گويند در اجتماعي كه در روز روشن هزار جور بلا و مصيبت سر جوانان و دختران مي آورند ما چطور مي توانيم به تو اجازه بدهيم كه به سينما و پارك بروي؟
ـ حالا به نظر تو واقعاً جامعه اينقدر نا امن است؟
او در جوابم كمي سكوت مي كند وبعد چنان كه گويي رازي را فاش مي كند مي گويد: « از شما چه پنهان كه من هم با آنها هم عقيده هستم. هيچي كه نباشد حتماً موقع سينما و پارك رفتن با اذيت و آزار وگاهي وقتها متلك هاي پسرهاي جوان مواجه مي شوم.» او اعتقاد دارد كه اين مسأله فقط شامل حال او نمي شود. بلكه همه دخترها دچار چنين معضلاتي هستند. از او مي پرسم :«چرا در كلاسي يا مثلاً باشگاهي ثبت نام نمي كني؟»
ـ من نمي توانم كلاس بروم يا باشگاه ، مگر درآمد خانواده ام چقدر است؟ آنهاهمين كه هزينه درس خواندن من را تأمين مي كنند براي من كافي است. من توقع ديگري از آنها ندارم.
ـ بقيه دوستانت چطور؟ آنها هم كلاسي يا آموزشگاهي نمي روند؟
ـ كدام آموزشگاه و كلاس. اولاً كه اين چيزها در اسلام شهر خيلي كم است. ثانياً كه اگر هم كلاسي باشد يا هزينه اش آنقدر زياد است كه از پس آن بر نمي آيند يا اينكه ، واقعاً كلاس هاي به درد بخوري نيستند.
بهتر است فاطمه را همين جا بگذاريم و از اسلام شهر به پارك ملت تهران برويم. «ساناز تهوري» اهل شهريار كرج است اما به اتفاق خواهرهايش براي گذراندن اوقات فراغت به پارك ملت تهران آمده اند از او مي پرسم :«اوقات فراغت خود را چگونه مي گذراني؟» مي گويد:
ـ معمولاً به كلاسهاي ورزشي مي روم.
ـ چه كلاسي؟
ـ كلاس كاراته.
ـ روزي چند ساعت به كلاس كاراته مي رويد؟
ـ هفته اي چند جلسه بيشتر نيست.
ـ ما بقي اوقات فراغتتان را چه مي كنيد؟
او در جواب من مي گويد معمولاً بقيه اوقات فراغتش را در خانه مي گذراند ويا گه گاه به همراه خانواده اش به سينما ويا پارك مي رود. مي خواهم از او بپرسيم پدرش چه كاره است كه سروكله دو زن فالگير پيدا مي شود و آنها مي خواهند به زور هم كه شده است فال ساناز و خواهرانش را بگيرند. بعد از كلي كلنجار رفتن با آنها و اثبات اين نكته كه يكي از همكاران آنها پيش از آنها از اين چند خواهر فال گرفته اند، آنها را راضي مي كنند كه بروند. سولماز خواهر ساناز درباره شغل پدرش مي گويد: «پدرم سهامدار يكي از شركت هاي بزرگ پرورش دام وكشتار آن است. (درست نفهميدم چه شركتي است. البته سعي فراواني كردم كه اين موضوع را كشف كنم اما بي فايده بود…) او مي گويد «پدرم درآمد خوبي دارد. شايد بيشتر از ماهي چند ميليون تومان.» از او مي پرسم: «آيا پدر ومادر شما با اين مسأله كه تنها جايي برويد مشكلي ندارند» او در جواب مي گويد: «پدر و مادرم اجازه مي دهند اما من خودم اين كار را نمي كنم.»
ـ چرا؟
ـ براي اينكه شرايط اجتماع ما طوري نيست كه يك دختر بتواند آزادانه هرجا دلش خواست برود. «جالب است او هم عقيده «فاطمه» را دارد. با آنكه مثل فاطمه پدرش كارگر ساختمان نيست و با آنكه پدر ومادرش هم با بيرون رفتن او به تنهايي مشكلي ندارند…
اوقات فراغت مطابق تعريف جهاني عبارت است از زماني كه فرد فارغ از گرفتاري هاي روزمره و امور شغلي و تحصيلي در اختيار دارد تا به دلخواه مورد استفاده قرار دهد و به انجام اموري بپردازد كه جبري و تحميلي نبوده و براي او لذت روحي به همراه داشته و موجب پرورش جسمي و رواني او شود. آيا اين تعريف شامل حال بيست ميليون دانش آموز ايراني كه سه ماه از سال را تعطيل هستند مي شود؟ طبق گفته «سيدمرتضي ميرباقري» رئيس مركز ملي جوانان يك درصد جوانان تحت پوشش برنامه هاي اوقات فراغت قرار مي گيرند. چند درصد همين يك درصد را دختران تشكيل مي دهند؟ مطابق آخرين آماري كه توسط رسانه ها اعلام شده است جمعيت دختران واجد شرايط ازدواج يعني دختران جوان يك ميليون و هفتصد هزار نفر بيش از پسران جوان است. باتوجه به چنين آماري كه معلوم هم نيست رقم واقعي و موجود اجتماعمان باشد، آيا رواست كه دختران از ترس عدم امنيت اجتماعي عطاي تفريح كردن را به لقايش ببخشند؟
ـ آيا مي توان اين ناعدالتي در تفريح كردن و استفاده از امكانات تفريحي را نوعي خشونت عليه زنان دانست؟
دكتر «پيرزاد» به سؤالم اينگونه جواب مي دهد: «در چهارمين كنفرانس جهاني زن كه در پكن برگزار شد سه نوع اصلي خشونت عليه زنان مطرح گرديد. اين سه نوع خشونت شامل «خشونت هاي خانوادگي» ، «خشونت هاي اجتماعي» و «خشونت هاي دولتي» است. درباره تفريح كردن و وجود نابرابري در اين زمينه بايد بگويم كه حق با شماست اين هم به نوعي خشونت رواني عليه آنهامحسوب مي شود. مسلماً بسياري از خانمها نسبت به اينكه سخت تر و دشوارتر از آقايان مي توانند تفريح كنند معترض هستند و همين امر موجب سرخوردگي بيشتر آنهامي شود.» رؤيا رضايي نيز در اين باره مي گويد: «من با واژه تفريح خيلي آشنا نيستم. خيلي دلم مي خواهد كه از مسؤولان بپرسم آيا تا به حال شده است كه خود را جاي ما بگذارند؟ آيا اگر خودشان را جاي ما بگذارند مي توانند اين همه نابرابري را تحمل كنند؟ «البته او اين مسأله را مسأله ديروز و امروز نمي داند. او معتقد است از ديرباز در جامعه ما به لحاظ فرهنگ و ديدي كه اين فرهنگ نسبت به مقوله زن داشته است مسأله نابرابري و عدم رعايت انصاف و عدل درباره زنان وجود داشته است. او اين مسأله را مغاير اصول اسلامي مي داند و مي گويد: «وقتي پيامبر اسلام اينقدر به دخترش حضرت فاطمه(س) ارادت داشته اند، وقتي حضرت علي(ع) اينقدر براي همسرشان احترام قائل بوده اند چطور در جامعه ما اينقدر نابرابري نسبت به خانمها اعمال مي شود كه آنها حتي از حق استفاده درست از اوقات فراغت خود محروم هستند؟»
«نرگس مهرابي» تازه از شمال آمده است و صورت آفتاب خورده او اين نكته را بيشتر در ذهن تداعي مي كند. او درباره مسافرتش مي گويد: «بيش از ۷۰ درصد سواحل شمال كشور اختصاص به سازمانهاي دولتي دارد و از ۳۰ درصدي كه باقي مي ماند چقدر خانمها مي توانند استفاده كنند؟ چرا آقايان براحتي مي توانند از سواحل شمال استفاده كنند درحالي كه خانمها مجبورند به تعداد معدودي از «پاتيناژ» هاي مخصوص بانوان مراجعه كنند. «او ادامه مي دهد «اين كار خوبي است كه محل استفاده خانمها از آقايان جدا باشد اما چرا اينقدر كم؟» او در ادامه اين مشكل را مشكل مسؤولين مي داند و از آنها مي خواهد كه براي حل مشكل زنها بيشتر تلاش كنند. بازهم به پارك برگرديم. اين بار پارك جمشيديه. «ترانه فدايي» كه بشدت از دست متلك ها و اذيت و آزار برخي از پسران جوان دلخور وناراحت است مي گويد: «آدم كه نمي تواند خودش را در خانه حبس كند… بالاخره كه چي؟» او ادامه مي دهد: «از اول براي جامعه ما بد جا افتاده است. چرا دخترها بايد اذيت شوند؟ چرا برادرهايشان اجازه نمي دهند آنها بيرون بروند؟ همه برمي گردد به خود اجتماع و شرايط نامطلوب آن، مكانهاي تفريحي براي جوانان خيلي كم است، چه برسد به مكانهاي مختص دختران. باا ين شرايط ما چه بايد بكنيم. بايد در خانه خودمان را زنداني كنيم؟» «مرضيه فتح اللهي» كه ۱۶ سال سن دارد درباره فصل تابستان مي گويد: «هميشه از تابستان بدم مي آيد. تابستان يعني حبس شدن در خانه. يعني صبح تا شب الكي توي آشپزخانه كار كردن. عوضش برادرم عاشق تابستان است. براي او تابستان يعني پرواز كردن.» و بالاخره اين سؤال من همچنان براي او و خيلي ديگر از دوستان اش و شايد خيلي از دختران ايراني زجرآور باشد «شما فصل تابستان را چگونه گذرانديد؟»
آزادي ، آخر خطه همه پياده شن
۱ ـ ديدن كوه سترگ بيستون، جايي كه فرهاد كوه كن نقش دل عاشق خويش را تا هميشه تاريخ برآن حك كرده است حتماً و هميشه خاطره انگيز است، حتي اگر دو ساعت تمام، همراه با خيل زنان و مرداني كه در هواي سفر به ديار خويشند، سرگردان يافتن وسيله اي آهنين مانده باشي، درساعت يك صبح، حيران يافتن اتوبوس، در گوشه غربي ميدان آزادي، از اينطرف به آنطرف دويده باشي و بعد ساعت نزديكيهاي دو بامداد با چند برابر قيمت سوار اتوبوسي شوي كه فقط تا همدان مي رود غنيمتي است كه همدان همسايه كرمانشاهان است وهمينكه از اين آزادي غريب و دودزده بگريزي تا از دشتهاي چه فراخ حوالي كرمانشاه بگذري و به كوههاي چه بلند بيستون، طاق بستان و «پراو» برسي، كه سرفرازان از سلسله جبال سربلندالبرزند.
۲ ـ از همدان سوار يك تاكسي مسافر كش مي شوم معلوم است كه چند ساعت دير مي رسم اما اطمينان دارم فردي كه مي خواهد شهر خود و نابسامانيهايش را به من بنماياند حتماً منتظر خواهد ماند چرا كه اين نابساماني را كه تو چند ساعت علاف يافتن وسيله اي مانده اي درك مي كند. راننده يك افسر بازنشسته ارتش است با غرور و تشخص يك نظامي، يك كرد نظامي. او به كرمانشاه ومشكلاتش نگاهي انتقادي دارد كه مردي خود ساخته است وهمينكه در اين سن وسال بالا، كمر همت بسته است و به كار طاقت فرساي مسافركشي در جاده تن مي دهد گواه اين مطلب است. زاده قصرشيرين است ودر كرمانشاه زندگي كرده و اكنون ساكن همدان است. از پنجره اتومبيل به بيرون نگاه مي كندو مي گويد: «اين همه زمين، نگاه كنيد مي توان در سال دو بار برداشت كرد. اما جوانان اينجا بيشتر مي خواهند پشت ميز بنشينند. اگر كسي كار بكن باشد همه جاي مملكت كار هست. بيشتر كارگران شهر كرمانشاه، بچه هاي همدان هستند بچه هاي همدان سير پاك مي كنند مي فروشند. اينجا كسي تن به كار نمي دهد. تن پرورند. دنبال كارآسان هستند. الآن ازنجف آباد اصفهان براي كار به اينجا مي آيند و كارهاي فني اينجا را انجام مي دهند. دولت به آنها زمين داد گفت شما شغل تان كشاورزي است. زمين را فروختند و ماشين خريدند. همه عشق ماشين دارند همه مي خواهند پشت فرمان يا پشت ميز بنشينند. شايد پشت آن هم طاقت نياورند هيچكس دنبال كار فني نيست...». پيرمرد حرفهايش تمامي ندارد مدام به زمينها اشاره مي كند و كوهها. در ماشين چند نفر ديگر نشسته اند و آنها هم كرمانشاهي نيستند نفري كه جلو نشسته است پيمانكار يك كار فني لوله كشي در كرمانشاه است. به جز تو كه فقط گوش مي دهي همه با پيرمرد هم عقيده اند نمي تواني نظر دهي اما به نظرت مي رسد كه چندان منصفانه و واقع بينانه نيست.
۳ ـ از صحنه كه مي گذري ياد عزيزي مي افتي كه در اين سفر ببيني اش كه وقت تنگ است و تو فقط هشت ساعت وقت گذاشته اي كه نديده هاي شهر مقاوم كرمانشاه را ببيني. اما از فكر اينكه مي توانستي «فرياد شيري» شاعر خوب كرد را ببيني و نمي تواني، احساس ناخوش آيندي تو را در بر مي گيرد. اكنون آنكه تو را به اين جاده هاي پرپيچ و خم كشانده وتو را مشتاق قبول رنج سفر كرده آنجا ايستاده است. جلوي سينما استقلال و تو هنوز در راه چند بار كلمه استقلال را در دهان مي چرخاني تا ياد ت نرود به اولين تاكسي اي كه مي رسي همين را بگويي. بعداز آنكه از دامنه كوه پراو مي گذري و به دور دست بيستون چشم مي دوزي و چشم مي گرداني تا ببيني به كرمانشاه وارد شده اي. كنار ترمينال تعداد بيشماري ماشين مسافر كش ايستاده اند ودريغا كه مسافري نيست. ميان آنهمه راننده اي كه دورت حلقه مي زنند به زور خارج مي شوي وبالاخره سواربر مركب يكي از ايشان به شلوغي شهر مي زني. از راننده تاكسي ات درباره نمايندگان شهر مي پرسي و اينكه ملاك انتخاب مردم چيست واو مسائل قبيله اي و عشيره اي را پيش مي كشد و تو مي خواني آنچه را كه بايد بخواني.
تن مي دهي به اينكه در شلوغي مردم شهر گم شوي تا آنكسي كه تو را به اين بازديد دعوت كرده است، در كنار در ورودي استقلال پيدايت كند. وتو باز اين كلمه را در دهان مي چرخاني. چه طنين سنگيني دارد اين استقلال.
۴ ـ وقتي بناست يك شهر بزرگ را در چند ساعت بگردي و بنويسي بايد چشم وگوش بازداشته باشي و يك راهنماي مهربان و دلسوخته . راهنمايت بايدبداند كه كجا بگرداندت تا هم بيكاري را ببيني و هم اعتياد را ، لب آب را ، گاراژ، خيابان مصدق، بهار، ميدان شهدا و سه راه ششم آبان را و همچنين طاق بستان وساخت وسازهاي آن را و در حين اينها از پخش ماشين صداي مرحوم حسين لرزاده را بشنوي. تاكسي از كنار ساختمان سفيد شهرداري مي گذرد و از چند خيابان و سپس به سمت طاق بستان مي رود. ساخت وسازها و جاده هاي در دست احداث آن تقريباً خوب است اما بليت ورودي مجموعه طاق بستان منقش به نقش مجسمه فرودسي است و روي آن نوشته شده است «توس». انگار كرمانشاه سازمان ميراث فرهنگي ندارد كه اقلاً بليتي چاپ كند و بروشوري بدهد تا نقاط ديدني شهر اينگونه غريب نباشند. البته مجموعه طاق بستان در حال گسترش است و بالاي مجموعه تا روي كوه قرار است جاده كشيده شود و هم راننده آژانس و هم راهنماي همراهت اميدوارند به زيباتر شدن آن، خصوصاً در شب، چند ساعت ديگر شب مي رسد و تو بايد هر چه زودتر همه جارا بگردي و ببيني. همه آنجاها كه قولش را گرفته اي مي بيني و دريغا همه جا همان را مي بيني كه به تو گفته اند. به آسمان نگاه مي كني و التماس ، كه نگذارد شب شود. اما خورشيد را نمي توان نگه داشت. سر وقت مي رود و صبح بر مي گردد. صبح فردا خورشيد را ششصد كيلومتر آن طرف تر خواهي ديد، جايي كه ديگر بيستون ندارد و بربستان هايش هيچ طاقي نبسته اند.
۵ـ جايگاه اساطير در پرورش خلقيات جمعي يك قوم كجاست؟ آيا فرهادي كه عمري را صرف كندن كوهي كرده است تا به عشق دست نيافتني اش شيرين، كه زن خسروشاه ـ به قول كرمانشاهيان ـ است، برسد، در پرورش روح خيال پرور در مردمش تأثير نداشته است؟ كسي اين را نمي داند، اما همه مي دانند كه كرد غيور كرمانشاه اگر واقعيت هاي تلخ و ملموس اطراف خود را ببيند حتماً خواهد توانست شهرش را آنگونه بسازد كه شايسته تاريخ پر افتخار اوست. تاريخي كه سرتاسر مملو از دلاوري است و آخرين آن جنگ ناخواسته هشت ساله با كسي است كه داعيه فتح سه روزه ايران را داشت، اما در باتلاق همين مردمان پاك باخته مرز نشين گرفتار شد.
۶ـ مي خواهم برگردم. ميزبان مهربان من مي ماند. به لب آب مي آيم و ترمينال. ساعت هفت بعداز ظهر است كه حركت مي كنم. هشت ساعت در كرمانشاه بودم و خيلي چيزها ديده ام اما هنوز نتوانسته ام جمع بندي درستي انجام دهم. همه از اعتياد حرف مي زنند و از بيكاري كه بيداد مي كند. ديده ام كه راست مي گويند. به ياد حرف راننده اي مي افتم كه علت را به خود جوانان كرمانشاه مربوط مي داند اما نمي توانستم باوركنم و حرف او را فاقد انصاف لازم مي ديدم و هنوز هم. اتوبوس حركت كرده است و بيستون كم كم به خواب شيرين فرو مي رود. در كنگاور مرد ميانسالي كه كهنسال به نظر مي رسد سوار مي شود. افكارم متمركز نيست و به همه آنچه ديده ام فكر مي كنم. او هم مثل من است. در حالي كه چشمايش را بسته است و به نظر مي رسد كه مي خواهد بخوابد با خودش حرف مي زند. گويي هزيان مي گويد. وقتي مي بيند توجه من جلب شده است درد دلهايش شروع مي شود: «از مافقيرتر در جهان نيست. با دوازده سر كلفت به بچه هايش مي گويد ـ من چه خاكي بايد به سرم بريزم، دلم رضا نمي دهد كه قاچاق فروشي كنم. خيلي از جوانان ده به مواد مخدر پناه آورده اند. اگر باران نبارد بايد برويم گدايي كنيم. دولت هم مي گويد كه به كشاورزان قحطي زده بايد كمك كرد اما كي؟ دريغ از يك كارخانه. بيمه بيكاري. هيچ. يك وام ۱۵۰ ميليوني داده اند به كسي كه خودش سرمايه دار است. داده اند كه كارخانه بزند. اين وام را به ۱۵۰ كشاورز بدهند كه چند گاو بخرند كه زندگيشان بچرخد. اين وام را اينطوري دادند كه از سر خودشان بازكنند. كه زحمت هماهنگي ها و برنامه ريزي هاي وام دادن به چندين نفر را به گردن نگيرند. مگر نمي خواهيد حق به حق دار برسد.
دولت بايد خودش اقدام كند. من كه نمي توانم اقدام كنم. من تقاضاي تراكتوركردم اگر بدهند دو سه تا از پسرهايم روي آن كار مي كنند. فردا ممكن است از زور بدبختي به شهر بيايند و گير يك آدم ناتو بيفتند. نان را بايد خدابدهد ولي دولت هم شرط است. الان چند وقت است كه گوشت نخورده ايم. يك آقايي مي خواهد يك گاوداري بزند چهار صد پانصد هكتار زمين كشاورزي و مرتع را به او دادند تا گاوداري بزند و خدا مي داند كه چقدر به او وام دادند. اين پول مي توانست زندگي پانصد نفر را زير و رو كند. اگر باران نيايد چكاركنيم. ما بذر را با هزار بدبختي مي كاريم و چشم مان به آسمان است. اگر باران نبارد ما هم بايد پناهنده شهرها بشويم و سيگار فروشي كنيم. عاقبت بچه هايم چه مي شود؟ اگر از زور بي كاري معتاد شوند من چه خاكي به سرم برزيم...». مرد همچنان مي گويد و من با بهت و حيرت به درددلهاي هزيان گونه اش گوش مي كنم. دوستم مي گفت: «بخش دولتي در اينجا خيلي فعال نيست و به نسبت جمعيت و وسعت نه كار خانه اي و نه سرمايه گذاري. بخش خصوصي هم بنا به دلايلي فعاليت كمتري دارد.
كار اصلي مردم كشاورزي است، اگر خشك سالي شود آن هم هيچ ...» و حالا مرد روستايي به زباني ديگر و ساده تر همين را مي گويد.
۷ـ نمي دانم خوابيده ام يا بيدارم؟ پسرك فلج سيگار فروش كنار در ورودي طاق بستان بساطش را پهن كرده است. دختركي شيرين كه ميوه خريده است و با لبخندي مهربان و معصومانه از خيابان مشرف به طاق بستان به سمت خانه اش مي رود كه در سياهي انتهاي خيابان است. عشاير گوسفندان لاغر خود را رها كرده اند و به سمت شهر مي دوند. سيگار فروشها و كارگرهاي ايستاده بر چهارراه ها و ميدان ها زياد مي شوند. مرد كشاورز كنگاوري دعاي نزول باران مي خواند.صداي خواننده اي به كردي مي خواند «هي داد هي بيداد دردم كاريه دردم كاريه...،» صدايي كه واگويه مي كند: «پروردگارا باران نازل كن تا دوباره دهكده رونق بگيرد. پروردگارا باران نازل كن تا پسرانم از شهر برگردند» (۱) اتوبوس مي ايستد. يك نفر داد مي زند: «آزادي، آزادي. آخر خطه. همه پياده شن»


|   شناسنامه   |   آرشيو   |