جمعه ۱۵ شهريور ۱۳۸۱ - ۲۸ جمادي الثاني ۱۴۲۳
Fri, Sep 6, 2002
فرهنگ و انديشه
شماره ۲۲۳۴
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اجتماعي
تصوير
گزارش روز
موسيقي
بين الملل
گفت و گو
فرهنگ و انديشه
كتاب و كتابخواني
كاريكاتور
ويژه
آذين
حوادث
ورزشي
اوقات شرعي
آرشيو
ادبيات تطبيقي(۱)
لائوتسه (۲)
كلك آسماني
ادبيات تطبيقي(۱)
نقش شاعران ايران در ادبيات فرانسه
083103.jpg
هدف از ارائه اين مقاله بررسي اجمالي ميزان آشنايي غرب به ويژه فرانسه با فرهنگ و ادبيات ايران است تا با بررسي شعاع تأثير و عمل ادبيات ايران شايد از دام عقده حقارتي كه گرفتارمان كرده، رهايي يابيم و به غروري شايسته برسيم و بدانيم كه ادبيات ما هنوز زايندگي و آموزندگي خود را از دست نداده است و ما به جاي پناه بردن به تئوريها و ادبيات غرب و مقلد ادبي بودن خود مي توانيم سرچشمه و تأثيرگذار باشيم. ولي براي اين منظور بايد شناختي دقيق از آثار گذشتگانمان داشته باشيم و با ديد و بينشي نو در آنها تأمل كنيم تا بتوانيم عناصر جادويي قابل بهره برداري ادبيات خود را بشناسيم و مائده اي متناسب با ذوق و فهم مخاطبين امروزين خود فراهم آوريم.
ادبيات تطبيقي، شاخه اي از نقد ادبي است كه شعاع عمل و بازتاب ادبيات و فرهنگ ملي را در ادبيات ديگر ملتهابررسي مي كند كه اين انعكاس از طريق تأثير و نفوذ شاعران و نويسندگان يك كشور بر ديگر كشورها مشخص مي شود. مثلاً تأثير حافظ در گوته و يا تأثيرپذيري احمد شاملو از پل آلوآر (۱۹۵۳ـ۱۸۹۵ Paul Eluard) .
در مجموع ادبيات تطبيقي يك دادوستد ادبي ـ فرهنگي است. چون با انتقال فرهنگ ها و تأثير آنها بر هم، ادبيات كه يكي از اركان فرهنگ است نيز انتقال پيدا مي كند. و در اين نقل و انتقالها و تأثيرگذاريها و تأثيرپذيري هاي ادبي، سفرنامه هاي نويسندگان و شعرا نقش بسيار مهمي دارد.
در اينجا لازم به ذكر است كه تأثيرگرفتن از يك اثر به معناي مقلد ادبي بودن نيست. تأثيرپذيري از يك اثر بسط دهنده انديشه ما تقليد نشانه ذهن بسته مؤلف است. چون مقلد از قالب سطحي يك اثر نسخه برداري مي كند هميشه روي به گذشته دارد. ولي آنكه به نيت تأثيرپذيري به يك اثر رجوع مي شود و با صاحب اثر به همصدايي برمي خيزد و با خلاقيت خود و با انديشه اي باز به علاوه تجربيات گذشتگان اثري نو مي آفريند كه بر آثار قبل از او برتري داشته باشد و اينچنين به اثر خود رنگ استقلال مي زند و خود را در حصار تقليد مسدود نمي كند تا بتواند خود او نيز بر آيندگان تأثيرگذار و برايشان الگو باشد و در پس زمان محو نگردد.
تأثير ادبيات فارسي بر غرب در قرن بيستم كه عصر تكنولوژي ناميده مي شود بيش از ديگر قرون است. چون از يك سو شمار آثار ترجمه شده فارسي به زبانهاي غربي بيشتر شده است و از سوي ديگر غرب به علت صنعتي شدن و پيشرفتهاي بي حدومرز در عرصه تكنولوژي از آرامش و خوشبختي فاصله گرفته است و دچار بيم و هراس و استرسهايي شده كه از ويژگيهاي جوامع صنعتي است.به همين دليل غربيان با چشماني هراسناك به آينده مي نگرند و اميدوار هستند كه با شناخت بيشتر آثار شرقي، راه چاره اي براي اين درد خود بيابند. غربيان كه خود را كاروان سالار جامعه بشري مي دانند به اين نتيجه رسيده اند كه بايد راه رفته را از سرگرفت و به سرچشمه انديشه و تمدن يعني فرهنگ و ادب شرق بازگشت تا شايد براي بن بستهاي نسل حيرت زده انساني راه فراري پيدا شود و به همين دليل است كه ادبا و انديشمندان غربي متوجه «ادبيات شرقي و بويژه شعر فارسي» شدند.
سفرنامه «شاردن» اولين اثري بود كه فرانسويان را با ايران و نويسندگان ايراني آشنا كرد و پس از آن فرانسويان با كتاب «هزار ويكشب» كه توسط «گالان» به فرانسه ترجمه شده بود با ادبيات ايران بيشتر آشنايي پيدا كردند. و اين دو كتاب در توجه فرانسويان به ايران بسيار نقش داشت. و بيش از همه اينها ترجمه مختصر «گلستان سعدي» به زبان فرانسه و تأثير آن بر شاعر بزرگ افسانه سراي فرانسه، لافونتن (La Fontaine) (۱۶۹۵ـ،۱۶۲۱ قابل ذكر است كه علاوه بر لافونتن، فلوريان (Flouian) نيزبرخي از حكايتهاي اخلاقي خود را از ادبيات فارسي و بويژه سعدي الهام گرفته است.
اما بتدريج ترجمه پراكنده آثار ادبي فارسي سبب شد كه نويسندگان مقتدر ديگري چون ولتد ۱۷۷۸ـ۱۶۹۴(Valtaite و منتسكيو (۱۷۵۵ـ۱۶۸۹ Montesquieu) در نوشته هاي خود از آثار ايراني تأثير بگيرند. و كتاب مشهور منتسكيو به نام «نامه هاي ايراني» (lettres Persanes) بسيار موردتوجه قرارگرفت و موجب شد تا اين شيوه جديد ادبي يعني بيان مطالب به صورت نامه نگاري، پيروان زيادي پيدا كند. و اينچنين به تدريج انديشه نويسندگان و شاعران ايراني منبع تفكر، تأمل و الهام براي نويسندگان فرانسوي شد.
از ديگر شاعران فرانسوي كه توجه خاصي به ادبيات فارسي داشت و تأثير فكر و ذوق ايراني را مي توان در آثار او ديد، «آندره دوشنيه» (Andte de) (۱۷۹۴ـ۱۷۶۲ Chenierاست. او در سالهايي كه عضو سفارت فرانسه در لندن بود با آثاري آشنا شد كه جونز از فارسي به زبان انگليسي و فرانسه ترجمه كرده بود و در اين سالها او به مطالعه و تحقيق درباره وزن شعرفارسي پرداخت. «پي ير لوئيس» نيز از ديگر شاعران فرانسوي بود كه در مقاله اي شعر فارسي را با شعر عربي مقايسه كرد و شعر عربي را برتر دانست.
در قرن هفدهم شاعران كلاسيك از جمله پي ير كرني Pierre Corneille (۱۶۸۴ـ۱۶۰۶ و راسين (۱۶۹۹ـ۱۶۳۹ Racine ) و همچنين شاعران فرانسوي قرن هجدهم از تاريخ ايران كهن در خلال نوشته هاي تاريخ نويسان يوناني الهام مي گرفتند.
در قرن نوزدهم تأثير شعر فارسي در آثار شاعران رمانتيك فرانسوي بيش از پيش محسوس است. شعر «گلهاي سعدي» اثر مارسيلين دبردوالمر (valmore) در اين دوره بسيار مشهور است. و علاوه بر سعدي، نام شاعران بزرگي چون خيام، حافظ و فردوسي بارها به زبان و قلم شاعران رمانتيك فرانسه جاري شده است و شاعران فرانسوي چون «آلفرد دوموسه»، «هانري دورنيه»، «كنتس دونوآي»، «تريستان كنيگ سور»، «پل فور»، «پرنس بي بسكو» و بويژه «لويي آراگون» سپاس خود را نسبت به شاعران گذاشته ايران هيچگاه پنهان نكردند.
توجه فرانسويان به آثار ادبي ايران در دوقرن اخير شايد تعجب برانگيز باشد. يكي از علل اين توجه اين است كه شاعران رمانتيك فرانسه معتقد بودند كه براي غني كردن ادبيات فرانسه بايد از ادبيات ملل گوناگون بهره گرفت و ادبيات ملي را وسعت بخشيد و عامل ديگر «ديوان شرقي گوته» بود كه شاعران فرانسوي را متوجه عمق و قدرت ادبيات فارسي كرد.
چون «گوته» مورد توجه نويسندگان و شاعران فرانسه بود و از آنجايي كه خود گوته، شاعران ايراني بويژه حافظ را مورد تحسين قرار مي داد بدين ترتيب «ديوان شرقي گوته» تأثير زيادي در شناخت فرانسويان از شاعران ايراني داشت.
ويكتور هوگو (۱۸۸۵ـ۱۸۰۲ Victor Hugo) كتاب مشهور «دختران شرقي» خود را با الهام از ادبيات فارسي نگاشته است و بدون اينكه اين اثر شبيه هيچ يك از شاهكارهاي ادبي فارسي باشد انديشه و ذوق شاعران ايراني در آن حل و جذب شده است. علاوه براين هوگو در كتاب «خدا» به شيوه ماني گرايش پيدا مي كند و حتي يكي از اشعار بلند خود را «آيين ماني» مي نامد.
ترجمه «شاهنامه فردوسي» توسط ژول مول (Jule Mohl) كه بسيار مورد ستايش سنت بوو (Sainte - Beuve) نيز قرار گرفت، در ساختن قطعه اي با عنوان «به فردوسي» مايه الهام هوگو شد كه در «افسانه قرون» جاي گرفته است.
در سال ۱۸۸۸ متن كامل ديوان منوچهري با متن فارسي و مقدمه اي بسيار مفصل در بررسي دوره معاصر منوچهري توسط «كازيميرسكي» به زبان فرانسه انتشار يافت و حدود بيست سال بعد كما بيش در «مائده هاي زميني» (Les nowurtwres teuestres) اثر برجسته آندره ژيد (۱۹۵۱ـ ۱۸۶۸ Andre Gide) و در شعر «انارها» (Les grenades) اثر پل والري (۱۹۴۵ـ ۱۸۷۱ Paul Valirg) تأثير خود را نشان داد.
والري در اين شعر، انار را با مغز انسان وسپس با مغز خود قياس مي كند و هر دانه را نشانه اي از تفكر مي داند:
... اي انارهايي كه به خميازه دهان باز كرده ايد
اگر خورشيدهايي كه مهر شما برآنهاست
شما را به كارهاي غرورآميز واداشته اند
واگر جدارهاي ياقوتي شما را از هم شكافته اند
واگر زر خشك پوسته تان
به درخواست يك نيرو
به گوهرهاي سرخگون عصاره بدل مي گردد
اين گسستگي تابنده
مرا به ياد روحي مي اندازد كه
همسان با ساختمان مرموز انار، داشته ام.
كه هر فرد كارشناسي در ادبيات فارسي شباهت اين شعر را با وصف هاي منوچهري كاملاً حس مي كند.
حدود ۲۰۰ سال پس از ترجمه «هزار و يكشب» توسط گالمان، مجدداً دكتر «ماردروس» آن را در ۱۶ جلد به فرانسه ترجمه كرد كه بسيار مورد تحسين شاعران و نويسندگان معاصر قرار گرفت. دكتر ماردروس اين ترجمه را به ياد بود «استفان مالارمه» (۱۸۹۸ـ ۱۸۴۲ Stephane Mallorne) اهدا كرد و هر يك از شانزده جلد اين كتاب را به يكي از شاعران ونويسندگان معاصر فرانسه تقديم مي كند. منجمله: والري، هانري درونيه، پي ير لوئيس، آندره ژيد، موريس مترلينگ و... كه همه آنها بعدها در پهنه ادبيات فرانسه درخشيدند و بسياري از آنان كمابيش با ادب فارسي مأنوس بودند.
مالارمه كه استاد آندره ژيد و والري و شاعران همنسل آنان بود طبعاً در جلب توجه اين جوانان به آثار ايراني تأثير مسلم داشت. مالارمه در حالي كه به مطالعات تطبيقي در اساطير هند وايران از يك سو و يونان وروم از سوي ديگر مي پرداخت در انگليس با جان پين (Jahn Pagne) مترجم رباعيات خيام به زبان انگليسي و در نتيجه با اشعار خيام آشنا مي شود و همچنين مالارمه مقدمه اي مفصل بركتاب «واثق» مي نويسد كه اين كتابي است به قلم بك فورد (Beck Ford) انگليسي، كه به شيوه هزار و يكشب به زبان فرانسه نگاشته شده است.
مالارمه كه از پيشگامان مكتب سمبوليسم بود بسياري از نقادان غرب و خاورشناسان شيوه كار او را به سبك هندي بسيار نزديك مي دانند و از طرفي ديگر چون مالارمه از شاعران برجسته بود بسياري از شاعران معاصر ايران نيز متأثر از او هستند. به عنوان مثال «نيما يوشيج» با مالارمه شباهتهاي بسياري دارد و در اشعار خود بسيار از او تأثير گرفته است. نيما مانند مالارمه منطق را كنار مي نهد و در عالم افكار و دنياي علوي زندگي مي كند. شعر نيما مانند اشعار مالارمه از مكاشفات روحي ساخته شده است.
تأثير انديشه و ذوق شاعران ايراني چون «صائب» حتي در آثار «شارل بودلر» (۱۸۶۷ ـ ۱۸۲۱ Charles Bawdelarie) نيز ملموس است، چون بودلر تحت تأثير تئوفيل گوتيه (۱۸۷۲ ـ ۱۸۱۱ Thژophile Gautier) بود و اين شاعر بزرگ خود ستايشگر شاعران ايراني بود.
لوكنت دوليل (۱۹۸۴ ـ ۱۸۱۸ La Conte de Lisle) نيز از ديگر شاعران فرانسوي متأثر از آثار شعري ايران بود. او كه از پيشگامان مكتب «پارناس» (Pharnasse) و پيرو نظريه «هنر براي هنر» بود، دو مجموعه شعر او با نامهاي «اشعار كهن» و «اشعار وحشي» نشاندهنده الهام شرقي و ايراني در شعرهاي اين شاعر است. به عنوان مثال، در مجموعه آثار او قطعات «گلهاي اصفهان»، «ايوان» و «نور محل» وجود دارد كه با الهام از زنان و طبيعت ايران سروده شده است.
از نظر منتقدين و خاورشناسان، بزرگترين خدمت را به تفاهم شرق و غرب نويسندگان بزرگي نظير گوته، آندره ژيد و آراگون انجام داده اند. پس از «ديوان شرقي گوته» كه ستايشنامه اي است درباره ادبيات فارسي، در قرن بيستم در ادبيات فرانسه به دو اثر مهم بر مي خوريم كه از نظر ادبي بسيار مهمتر از ديوان شرقي گوته به شمار مي رود. يكي «ديوانه اليزا» اثر لويي آراگون (۱۹۸۲ ـ ۱۸۹۷ Lauis Aragen) است كه اين اثر «ليلي و مجنون» قرن بيستم نام گرفته است و تأثير شديد ادبيات فارسي بر ادبيات فرانسه را به خوبي نشان مي دهد و اثر ديگر «مائده هاي زميني» اثر ژيد است كه آن را «ميراث تأثيرپذيري ادبيات فارسي در غرب» مي دانند.
توجه ژيد به ادبيات فارسي در همه شاعران و نويسندگان جوان فرانسوي كه به آثار او دلبستگي داشتند تأثير گذاشته است، از جمله «هانري دومونترلان» (۱۹۷۲ ـ ۱۸۹۶ Henry de Montherlant) كه با سفر به كشورهاي شرقي با روحيات شرقيان از نزديك آشنا شده بود، در كتاب «بادبزن آهنين» درباره تأثيرپذيري خود از ادبيات ايران شرحي مفصل نگاشته است. اين رمان نويس و نمايشنامه نويس مشهور فرانسوي خود اظهار مي كند كه برخي از آثارش متأثر از ادبيات فارسي است.
083097.jpg
مونترلان رساله اي درباره «ايران در ادبيات فرانسه» نوشته است كه با چندين مينياتور ايراني در سال ۱۹۴۴ انتشار يافت. مونترلان در اين رساله به كتاب «مرد آزاد» اثر «موريس بارس» اشاره مي كند و مي نويسد اين كتاب متأثر از ادبيات فارسي است، چون موريس بارس توجه خاصي به آثار ايراني داشت.
ترجمه رباعيات خيام به قلم «نيكولا» از جمله ديگر آثاري است كه بر گنجينه ادبي فرانسه افزوده است و تأثير خود را سالها بعد بر «پي ير آلبر ـ بيرو» (۱۹۶۷ ـ ۱۸۷۶ P. Athbert - Birot) نشان مي دهد. «بيرو» كه با اشعار فارسي به خوبي آشنا بود، بخشي از شعرهايش كه در قالب چهارپاره است را «در حاشيه رباعيات خيام» (En Marge des Rubaigat d'Omar Khayyam) نام نهاد و در زير آن اضافه كرد: «تلاشي براي گفت و شنود با شاعر گل سرخ»:
عمر خيام، لبان تو لب نيست
اينك ما سخن مي گوييم و مي مي نوشيم
تا نامزدي گل و بلبل را جشن بگيريم
چرا در دل خاك فرو رفته اي
و حال آنكه حتي زير آسمان اين همه براي ما تنگ است
گلها هرگز انديشه هاي تاريك ندارند
گيوم آپولينر (۱۹۱۸ ـ ۱۸۸۰ Guillaume Apollinaire) كه از پيشروهاي مكتب سوررئاليسم بود، توجه اش به آثار ايراني و تأثيرپذيري او از ادبيات فارسي قابل چشم پوشي و انكار نيست. او از طريق «ديوان شرقي گوته» با آثار فارسي آشنا شد.
اين بيت حافظ كه مي گويد:
بنشين بر لب جوي و گذر عمر ببين
كاين اشارت زجهان گذران ما را بس
الهام بخش آپولينر براي شعر بسيار مشهور او به نام «پل ميرابو» (Le Pont Mirabeau) بوده است. اين شعر با اين مصراع آغاز مي شود كه:
زير پل ميرابو، رود سن و عشقهاي ما در گذرند
و با اين مصراع هم به پايان مي رسد:
... روزها مي گذرد و من بر جاي مي مانم.
اما آپولينر دلبستگي عجيبي به اصفهان داشت و به آن «دردانه ايران» لقب داده بود و حتي شعري به نام «سرخ گلهاي اصفهان» سروده است كه مي گويد:
... اصفهان، خورشيد تو
همان نيست كه هرجاي ديگر مي تابد
و آهنگهاي موسيقي تو كه با سپيده هماهنگ است
از اين پس براي من
معيار هنر است...
... اصفهان با موسيقي هاي بامداد
عطر سرخ گلهاي باغهاي خويش را بيدار مي كند...
... اي اصفهان خاكستري رنگ، با كاشي هاي آبي
گويي ترا از پاره هاي آسمان و زمين ساخته اند...
مأخذ:
Hassan Honormandi; "Origine de la poژsie Francais Moderne et san inflauence en Iran".
«بنياد شعر نو در فرانسه و پيوند آن با شعر فارسي» اثر دكتر «حسن هنرمندي»، دكتراي ادبيات تطبيقي از دانشگاه سوربن پاريس و عضو انجمن جهاني ژيدشناسان.
۷ آسمان
لائوتسه (۲)
انسان با زمين هماهنگ است؛ زمين با آسمان هماهنگ است؛ آسمان با تائو هماهنگ است و تائو با راه طبيعت هماهنگ است.
اين طرح كلي سيستم لائوتسه است. مراد از طبيعت همه آن چيزهايي است كه در جهان رخ مي دهد، يعني جامعيت خودانگيختگي يا خودجوشي چيزها و رهايي مطلق از تصنعي بودن. بطور كلي طبق نظر لائوتسه ريشه هاي انحرافات در جوامع بشري تكوين مي يابد. درحالي كه در جهان طبيعي همه چيز بر مبناي نظم و انضباط استوار شده است. به اين دليل كه جهان طبيعي چيزي جز تائو و قوانين غير قابل تغيير آن نيست. بر همين اساس مورخين چيني معتقدند كه:
«اگر جهان با طبيعي بودن يا طبيعت هماهنگ نمي بود، از كنش باز مي ماند. براي خورشيد برآمدن از باختر و فروشدن در خاور به راستي دور از طبيعت است، اما طبيعت هرگز چنين كاري نمي كند، چون خلاف تائو است.
در فصل بيست و يكم لائوتسه در اين باره چنين آمده است:
«از گذشته تاحال، نام او [نام تائو] از تداوم باز نايستاد و آغاز [تمام چيزها را] مشاهده كرده است. تائو چيزي است كه به وسيله آن هر چيز و همه چيز موجوديت مي يابد. از آنجا كه همواره چيزهايي موجودند، تائو هرگز از تداوم باز نمي ايستد و نام تائو نيز هرگز از تداوم باز نمي ايستد. او آغاز همه آغازها است و بنابراين آغاز تمام چيزها را مشاهده كرده است. نامي كه هرگز از تداوم باز نمي ايستد، نامي است پايدار و چنين نامي در حقيقت به هيچ وجه نمي تواند يك نام باشد. از اين رو گفته شده است «نامي كه بتوان آن را ناميد» نامي پايدار نيست.
بدين ترتيب تائو، نديدني، نشنيدني و لمس ناپذير است؛ ولي جاويد و ناگفتني است و در حالت «نبودن» به اوج مي رسد. تائو قانوني جاويد و فراگير است، از به كار بردن تمام نمي شود، زيرا سرچشمه همه چيز بي ژرفا است. از اينجا است كه تائو را كه به راه طبيعت مي رود، آسمان و زمين و انسان پيروي مي كنند.
در لائوتسه آمده است: «از تائو يك به وجود مي آيد. از يك «دو» به وجود مي آيد. از دو، سه. از سه همه چيزها موجوديت مي يابند.» در اينجا منظور از يك، همان «هستي» است. گفتن اينكه «از تائو يك به وجود مي آيد» برابر است با گفتن اينكه «از «نيستي» هستي» حاصل مي شود و اما در مورد «دو» و «سه» تغييرات فراواني وجود دارد، ولي اين گفته كه «از يك، دو به وجود مي آيد، از دو، سه، از سه، همه چيزها» ممكن است صرفاً به معناي اين باشد كه از «هستي» همه چيزها موجوديت مي يابند. «هستي» يكي است و دو و سه، آغاز بسيار چيزهاي ديگرند.
ـ لائوتسه و عرفان چيني: اگرچه به فلسفه سكوت لائوتسه، ايرادات فراواني مي گيرند، اما با درك و تأمل دقيق مي توان فهميد كه وي به نوعي درك شهودي براي رسيدن به تعالي دست يافته بود و برخلاف تصور عاميانه با درك باطني به نوعي معرفت اشراقي از هستي رسيد و به مكتب وحدت وجود باور پيدا نمود. به تعبير برخي از محققان كه در زمينه فرهنگ جهاني عرفان مطالعه و تحقيق مي كنند، اگرچه در ظاهر لائوتسه فردي خدانشناس به نظر مي رسد، ولي درك عميق وي از تائو و تأثير آن در رويكردي مثبت به نظام هستي او را در دايره مكتب شهودي قرار مي دهد.
دكتر تنهايي در اين باره معتقد است كه «اين نيروي مطلق و قانون قدرتمند لايتغير و حاكم بر سرنوشت هستي، در تمام ذرات جهان مادي بويژه در وجود انسان هست، پس؛ «بدون منيت و انانيت...» هر نفس آدمي بايد در درون وجود خود طبيعت تائو را متجلي سازد و رفتار و گفتار خود را با سكوت و آرامش قوه تائو موزون سازد.
اين قانون مثبت براي انجام امور بشري است كه بر پايه همان قانون جهاني عرفاني است كه مَن عَرَف نَفسَه فَقَد عَرَفَ رَبَّه... اما قانون منفي بر آن است كه بايستي ابتدا تائو را شناخت و سپس دريافت كه مبارزه با آن ناممكن است، پس نه مبارزه كه تسليم در برابر قانون حيات از مسلمات خواهد بود.
بنابراين، جريان تكامل جهان متكثر كه از هستي مطلق به جهان كثير و ناقص شروع شده، عبارت مي شود از شناخت وظايف تائو و مشيت مطلق و انجام درست و كامل اين وظايف كه نهايتاً شكفتگي و تكامل جهان كثير را نتيجه خواهد داد و سرانجام همه به ريشه و اصل خويش بر مي گردند.
پس همصدا با مولانا مي توان اعلام نمود:
هر كسي كو دور ماند از اصل خويش ‎/ باز جويد روزگار وصل خويش
و اين بازگشت به معني آرامش و يا تكميل سرنوشت است.
اما براي رسيدن به تعالي، شناخت مشيت مطلق تنها راه ممكن است. اين شناخت به دست نخواهد آمد، مگر آنكه انسانها با عنصر نهايي هستي به هماهنگي رسند، ولي بدون شك فقط عده كمي مي توانند به چنين موفقيتي دست يابند. لائوتسه در اين باره مي گويد: «مستعدترين مردم چون از تائو بشنوند به آن عمل كنند. ميانمايگان چون از تائو بشنوند، ميلي به آن ندارند. عاميان چون از تائو بشنوند و بفهمند، به آن مي خندند. به راستي اگر اين مردمان به آن نمي خنديدند، او ديگر تائو نبود.»
پس به احتمال زياد تحريفها و كج فهميهايي كه در تاريخ صورت گرفته، مانع از شناخت حقيقي لائوتسه و فلسفه تائو شده است. اتفاقي كه به نظر براي بسياري از مردان صادق و نگرشهاي اصيل عرفاني در طول تاريخ افتاده است.
بدون شك لائوتسه نيز به گفتمان عشق معتقد بوده است، اما حوزه مورد توجه و تأكيد او، با كنفوسيوس متفاوت است.
كنفوسيوس تأكيد فراواني بر روي انسان دوستي و پرهيزگاري دارد و معتقد است كه هرچه را براي خود مي پسندي براي ديگران بپسند و هرچه را براي خود نمي پسندي براي ديگران هم مپسند.
در حالي كه اگر چه در نظريات لائوتسه چنين رويكردي ديده نمي شود اما به نظر نظريه عشق ورزي وي فراگيرتر و گسترده تر است. لائوتسه چنين هشدار مي دهد «نشناختن تغيير ناپذير و عمل كوركورانه، رفتن به سوي شوربختي است. شخص بايد قوانين طبيعت را بشناسد و فعاليتهايش را برحسب آنها سامان دهد. لائوتسه اين كار را تمرين بصيرت (Practicing enlightenment) مي نامد...
بنابراين فرد در تطابق با نظام هستي مي تواند به هدف هستي دست يابد. راهي كه درنهايت مبتني بر نظم تائو تبيين و طراحي شده. به نظر مي رسد اين گفتمان در نزد لائوتسه محوريت عشق را از مرز روابط انساني به كل هستي تسري مي بخشد. موضوعي كه در انديشه كنفوسيوس كمرنگتر مطرح است. كنفوسيوس مقوله عشق در اصلاح امور اجتماعي و ساماندهي وضعيت زندگي مردم مفيد تشخيص مي دهد. در حالي كه لائوتسه به سبب نااميدي از بهبود شرايط اجتماعي عصر خويش، مفهوم عشق را دروني مي سازد و بر واسطه يكي شدن انسان با طبيعت و طي طريق دروني شكوفايي حس دروني را تجلي مي بخشد.
بنابراين برخلاف تصور عامه، در نظر لائوتسه حكيم فرزانه در حالي كه خود را به كناري مي كشد، هميشه در پيش است. در خارج از دور مي ماند، اما هميشه آنجا حضور دارد. آيا نه به اين دليل است كه چون كوششي براي رسيدن به هدف شخصي نمي كند، تمام اهداف شخصي اش برآورده مي شود؟ اين گفتار مبين اين نكته است كه اگر انسانها بطور ريشه اي رفتارهاي خود را تغيير دهند بطور خود جوش رفتارهاي فردي و جزئي آنها در جهت هاي سالم پيش خواهد رفت.
كلك آسماني
حرفي از آن هزاران كاندر عبارت آمد
عرصه ادب پارسي هيچگاه از هماوردان پيل تن خالي نبوده و نيست. از پهلوانان سخنوري چون عنصرالمعالي كيكاووس بن اسكندربن قابوس وشمگيركه اثر گرانسنگي چون قابوسنامه را در كارنامه خويش دارد. اين اثر نيز همانند گنجينه هاي ديگر زبان و ادب پارسي در نگاه داشت سقف فرهنگ اين سرزمين نقش شايسته اي دارد. نثر اين اثر ساده و شيوه بيان قابوس روان است و عاري از هرگونه پيچيدگي. از لحاظ ايجاز در اوج است و كوشش نگارنده در به كارگيري واژگان فارسي قابل ستايش.
فرازهايي از قابوس نامه را بخوانيد:
درآيين دوست گرفتن
بدان اي پسر! كه مردمان تا زنده باشند ناگزير باشند از دوستان كه مرد اگر بي برادر باشد به كه بي دوست. از آنچه حكيمي را پرسيدند كه: «دوست بهتر يا برادر؟» گفت: «برادر هم دوست به»
پس انديشه كن به كار دوستان به تازه داشتن رسم هديه فرستادن و مردمي كردن. زيرا هر كه از دوستان نينديشد دوستان نيز از او نينديشند. پس مرد همواره بي دوست بود و ايدون گويند كه :«دوست دست بازدارنده خويش بود»
و عادت كن در وقت دوست گرفتن زيرا كه با دوستان بسيار عيبهاي مردم پوشيده شود و هنرها گسترده گردد. ولكن چون دوست نوگيري پشت با دوستان كهن مكن. دوست نو همي طلب و دوست كهن را برجاي همي دار تا هميشه بسيار دوست باشي.
ديگر انديشه كن از مردماني كه باتو به راه دوستي روند و نيم دوست باشند. با ايشان نيكويي و سازگاري كن و به هر نيك و بد با ايشان متفق باش تا چون از تو همه مردمي بينند دوست يكدل شوند كه اسكندر را پرسيدند: «به اين كم مايه روزگار اين چندين ملك به چه خصلت به دست آوردي؟» گفت: «به دست آوردن دشمنان به لطف و جمع كردن دوستان به عهد»
و آنگاه انديشه كن از دوستان دوستان كه آنان هم از جمله دوستان باشند و بترس از دوستي كه دشمن تو را دوست دارد. باشد كه دوستي او از دوستي تو بيشتر باشد. پس باك ندارد از دشمني باتو كردن از قبل دشمني تو و پرهيز از دوستي كه مردوست تو را دشمن دارد و دوستي كه از تو بي بهانه و دليلي گلايه دارد نيز به دوستي وي طمع مكن.
واندرجهان بي عيب كس مشناس اما تو هنرمندباش كه هنرمند كم عيب بود و دوست بي هنر مدار كه از دوست بي هنر فلاح نيايد.
و بنگر ميان نيكان و بدان و با هر دو گروه دوستي كن. با نيكان به دل دوست باش و با بدان به زبان دوستي نماي تا دوستي هردو گروه تو را حاصل گردد و نه همه حاجتي به نيكان افتد. وقتي باشد كه به دوستي بدان حاجت آيد به ضرورت كه از دوست نيك مقصود برنيايد. اگرچه راه بردن تو نزديك بدان به نزديك نيكان تو را كاستي درآيد چنان كه راه بردن تو به نيكان نزديك بدان آبروي فزايد و تو طريق نيكان نگه دار كه دوستي هر دو قوم تو را حاصل آيد اما با بي خردان هرگز دوستي مكن كه دوست بي خرد از دشمن بتر بود كه دوست بي خرد با دوست از بدي آن كند كه صددشمن باخرد با دشمن نكند و دوستي با مردم هنرمند و نيك عهد و نيك محضردار تا تو نيز به آن هنرها معروف و ستوده شوي كه آن دوستان تو بدان معروف و ستوده باشند و تنهايي دوست تر دار از همنشين بد… بدان كه مردم را به دو چيز بتوان دانست كه دوستي را شايسته است يا نه. يكي آنكه دوست او را تنگدستي رسد چيز خويش از او دريغ ندارد به حسب طاقت خويش و به وقت تنگي از وي برنگردد تا آن وقت كه با دوستي وي از اين جهان بيرون شود. او فرزندان آن دوست را و دوستان آن دوست را طلب كند و به جاي ايشان نيكي كند. و هر وقت به زيارت تربت آن دوست رود و حسرتي بخورد، هرچند آن نه تربت آن دوست بود.
چنان كه سقراط را شنيدم كه همي بردند تا بكشندش كه وي را اصرار كردند كه بت پرست شو!وي گفت: «پناه برخدا كه من صنع صانع خويش را پرستم.» ببردندش تا بكشند. قومي شاگردان با وي همي رفتند و زاري همي كردند، چنان كه رسم باشد . پس وي را پرسيدند كه: «اي حكيم! اكنون كه دل خويش به كشتن نهادي بگوي تا تو را كجا دفن كنيم. سقراط تبسم كرد و گفت: اگر چنان باشد كه مرا باز يابيد هركجا كه شما را بايد دفن كنيد» يعني كه آن نه من باشم كه قالب من باشد.
و با مردمان دوستي ميانه دار. بردوستان به اميد دل مبند كه: «من دوستان بسيار دارم» بر اعتماد دوستان از خويشتن غافل مباش چه اگر هزار دوست باشد تو را، از تو دوست تركس نبود و دوستي كه دشمن تو را دشمن ندارد وي را جز آشناي خودمخوان. با دوستان در وقت گله همان باش كه در وقت خشنودي و دوست را به دوستي چيزي مياموز كه اگر وقتي دشمن شود تو را آن زيان دارد و پشيماني سودنكند و اگر درويش باشي دوست توانگر طلب مكن كه درويش را خود كس دوست نباشد خاصه توانگران… چون حال دوست گرفتن بدانستي آگاه شو از حال و كار دشمن، انديشه كن در اين معني.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |