|
نگاهي به مجموعه داستان «كوهان سياه و شكوفه بهارنارنج» نوشته حسن اصغري
روايت متن در پيوند با مؤلفه هاي داستاني!
• در مجموعه داستان «كوهان سياه و شكوفه بهارنارنج» مؤلفه هايي همچون: واقع نمايي، اغراق ها و تلخي هاي «گروتسگي »، زبان كلاسيك ، احتمال داستاني ، موضوعيت داستاني وگرته برداري از فضاهاي ديگر و سرانجام پذيرش مخاطب، دراينجا و آنجا، بطور نسبي ديده مي شود
|
|
|
داستان كوتاه آنگاه با مؤلفه هاي فراواني در چشم انداز «ايجاز» به عينيت مي نشيند كه روح واقعيت هاي داستاني ، همچنان، در متني زنده و پويا حضور داشته باشد. با چنين باوري است كه داستان كوتاه، در قلمرو خود برزمينه هاي «محتمل بودن» و «پذيرش داستاني » ، در همه لحظه هاي يك واقعه داستاني را به مخاطب خود يادآور مي شود واين از شاخصه هاي مهم دريك فضاي منتشر داستاني به حساب مي آيد. در مجموعه داستان «كوهان سياه و شكوفه بهارنارنج» مؤلفه هايي همچون: واقع نمايي، اغراق ها و تلخي هاي «گروتسگي »، زبان كلاسيك ، احتمال داستاني ، موضوعيت داستاني، وگرته برداري از فضاهاي ديگر و سرانجام پذيرش مخاطب، دراينجا و آنجا، بطور نسبي ديده مي شود، اما اين همه ، در همه جاي اين مجموعه، به يكسان دريافت نمي شود. * در داستان «كوهان سياه و شكوفه بهارنارنج» تقابل و قرينه سازي دو وجه شاخص اين فضاست، كه با لحني «پهلواني » به گونه اي نمادين و باخطي رئاليستي، به تصوير كشيده شده است. درخشان ترين فضاي اين داستان ، لحظه هاي ورود «زن» است كه چندسال قبل در زيرپاي «پهلوون» جان داده و اكنون كه گروهي درصدد «اخته كردن» ورزاي پهلوان هستند هرلحظه به حافظه مرد برمي گردد. ساخت و پايان بندي آن به گونه اي آشنا طراحي شده كه با مرگ «پهلوان» و عقيم شدن «پهلوون» قضيه تمام مي شود. اما واقع نمايي كار، همچنان برجنبه هاي تمثيلي ونمادين آن ، برتري دارد. عناصر داستاني به لحاظ لحن، كلاسيك گزينش شده اند. * در داستان «گنبدسبز» كه به گونه اي رسيدن به مقصدي سخت و دشوار را نشان مي دهد. فضاي كار، امري آشنا يا شايد تكراري است. دراينجا هم «سراب» جاي واقعيت را مي گيرد و با مرگ «پسر» تراژدي وگمشدگي «پدر» همچنان ادامه مي يابد . «توهم » در برابر «حقيقت » دو مقوله اي است كه از زبان پدر و پسر به كرار شنيده مي شود. دراين داستان «تعليق» چنداني به مشام نمي رسد. * در داستان «به محمود آقا نگاه كن» جدا از اسم نه چندان دلچسب آن، فضاي قصه از «عدم قطعيت » حكايت دارد كه سرگذشت «نويسنده مقتول» از هرزبان كه شنيده مي شود، نامكرر است. دراين داستان «آن»اي جاريست كه نشانه شناخت و بكارگيري نويسنده، از نشانه ها و كشاندن مخاطب به سمت انتظار و بي پاسخي است .اين داستان، درخشان ترين داستان اين مجموعه است كه بازمانده چهره « نويسنده مقتول» را كه سالها در پس پرده «حيرت» مانده بود ، با نوعي روانشناسي، همراه كرده است. دراينجا، راوي، چون پرسشگري در پي «حادثه» است و هيچگونه صدق و كذبي هم مورد توجه اش نيست. مي خواهد از پس حادثه ، به روح ناآرام و رابطه «نويسنده مقتول» با «رؤيا» دست يابد. مخاطب دراين فضا، از واقع نمايي به راحتي عبور مي كند. *در داستان «لك لك سفيد در سايه غروب» كه دغدغه زني نويسنده است كه از كسالت زندگي شهري به سمت ساحل دريا گريخته است و احساس «آتش گرفتگي » از يكسو و «يخ زدگي » از سوي ديگر روان ناآرام وي به بيان واقعيت و رؤيا كشانده است. تداخل دو داستان در يكديگر، با همه پيچيدگي اش ، كار زيبايي را عرضه داشته. زبان توصيف، تاحد زيادي حركت كند «قصه» را جبران مي كند. نويسنده دراين فضا، در پي نشان دادن سرگشتگي و اضطراب صاحبان هنر وانديشه است. * در داستان «شكستن موج» كه درساحل شمال مي گذرد ، بوي دريا ، ماهيگيري ، پيرمرد و مرگ در هم تنيده شده اند ومقوله دشوار «انتظار» تاحد زيادي به فضاي عاطفي و رواني دامن مي زند. نويسنده در تصوير موقعيت دريا و صيادي از زنان زيبا و پالوده اي سود مي گيرد دلشوره وحادثه آفريني تاحد فراواني ، فضاي داستان را به تسخير كشيده است . * داستان «شكوفه بهارنارنج و غروب بهار» دغدغه اساسي نويسنده، نشان فضاهاي روستايي شمال و رسيدن به تداخل زندگي مردم روستايي با طبيعت است. نقش «ورزا» و رابطه عاطفي پيرمرد روستايي با وي، داستان شخم و تأثير كشت وكار در زندگي روستاييان، كه اغلب جنبه اطلاع رساني دارد و فضاهاي منتشر داستاني و برجستگي هاي مربوط به آن بسيار كمرنگ ديده شده است. * در داستان «فرود حسنك از اسب چوبين» كه نگاهي است به چگونگي بردارشدن «حسنك وزير» دراين داستان، كه اندكي كشدار به نظر مي رسد . تلفيقي از زبان داستاني امروز با نثر كهن (همانند بيهقي) است كه داستان از زبان « كاتب» كه از دوستان «حسنك» است ، بيان مي شود و پايان كار خود «كاتب» هم شنيدني و عبرت آموز است . البته لحن عبارتها از زبان كلاسيك كمتر مايه مي گيرد. اماوجه ناميرائي «گل سرخ محمدي» دراين داستان چندان دلچسب نيست و مقوله اي داستاني به نظر نمي رسد. با اين همه اين روايت از مرگ «حسنك» ، روايتي تازه است. * داستان «شعله ي آتش» كه تخيلي ترين داستان اين مجموعه است ، با پيچيدگي هاي خاصي هم همراه است . گفت مرد پرسش كننده با مرد مسافر، و داستان بيرون شدن از «كوره آتش و دود» با وهم و خيالاتي درهم تنيده شده است كه به نظر نوعي بن بست را تداعي مي كند. * داستان «هول و ولا» بازتاب جنگ واثرات حملات هوايي عراق به شهرهاست كه بانوعي قرينه سازي با «كتاب رايش سوم» همراه است و گاه با تداخل تصويرهاي كتاب ، با ويراني حملات هوايي به شهرها، همراه است . البته فضاي اطلاع رساني برفضاهاي دروني وعاطفي آدمهاي درون متن، سنگيني مي كند. جزيي نگري نويسنده دراين داستان، چندان محملي ندارد. زيبايي داستان در تداخل ساختاري دومقوله نزديك به هم است . * داستان «نقش كبوتر در باغچه» واگويي زندگي نقاشي است كه مي خواهد چهره كبوتري را در باغچه خانه اش طراحي كند. اما كابوسهاي پيرامونش، مانع از به سامان رسيدن كار مي شود. سرانجام كبوتر، در فضايي تخيلي به گور سپرده مي شود، زبان توصيفي ونقش پذير، داستان را به فضاهاي سيال مي كشاند. موضوع داستان كمرنگ و اندكي پيچيده است . * داستان «يك شاخه» حكايت تعلق زني روستايي به شاخه اي از درخت گردو است كه ناگزير به فروختن آن گرديده. داستان بار عاطفي و روستايي بودن «ننه زليخا» را به نمايش مي گذارد. البته پررنگ بودن موضوع، از جاذبه داستان به شدت كاسته است و جريان عاطفي پيرزن، به سمت نوعي «پرگويي» مي انجامد. داستان چندان زيان و سرانجامي را در پي ندارد. * داستان «بخار روي شيشه» ماجراي پسرك سيگارفروشي از چشم مسافري است كه از پشت شيشه اتوبوس، شاهد درگيري وي با صاحب مغازه اي است كه پسرك بساطش را در آنجا پهن كرده است . داستان پاسخگويي به نوعي كنجكاوي است كه واقعيت درآن بشدت پررنگ و تماشايي است . كليت داستان حرف تازه اي ندارد. چرا كه تعليقي در كارنيست و خطي بودن داستان، چيز چنداني را بازگو نمي كند. ••• اما در داستان «محمودآقا به ما نگاه كن» لحظه هاي سيال وداستاني فراواني ديده مي شود، ازجمله بيان و نگرشهاي متفاوت دوستان «نويسنده مقتول» اغلب شنيدني است. يكي ديگر از رفقايش گفت: او رفيق چهل ساله من بود، بيست سال بود كه هرروز به ترانه الهه ناز گوش مي داد هروقت به چشمان زني، خيره نگاه مي كرد، رنگ صورتش سرخ مي شد. و لبهايش مي لرزيد ومي گفت: «هوا داره ابري مي شه. حتماً بارون مي آد. بايد برم خونه» (ص۳۰) ••• در مجموعه داستان «كوهان سياه و شكوفه بهارنارنج» تم اصلي «مرگ» است ومخاطب با چندنوع داستان و با فضاهاي متفاوتي روبرو است. عناصر كلاسيك در كنار نمادها به كار گرفته شده اند؛ وانتظار مي رود كه حسن اصغري در خيزهاي بعدي اش، از مدرنيسم به شيوه ساختمندتري سود گيرد.
|