يكشنبه ۳۱ شهريور ۱۳۸۱ - ۱۴ رجب ۱۴۲۳
Sun, Sep 22, 2002
ويژه ۶
شماره ۲۲۴۹
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اخبار ايران
اجتماعي
گزارش روز
بين الملل
گفت و گو
گوناگون
سرزمين مادري
فرهنگ و انديشه
تاريخ
فرهنگ و هنر
ويژه
ويژه ۲
ويژه ۳
ويژه ۴
ويژه ۵
ويژه ۶
ويژه ۷
ويژه ۸
اقتصادي
قيمت سكه و طلا
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
اوقات شرعي
آرشيو
بررسي تأثير متقابل فرهنگ عاشورا و جنگ بر يكديگر
بررسي تأثير متقابل فرهنگ عاشورا و جنگ بر يكديگر
سلطان عشق
086436.jpg
رخدادها و وقايع جنگ هر يك اسناد معتبر و محكمي از امتزاج و حماسه، عشق و عرفان و تاريخ شكوهمندي از دلدادگي مرداني است كه در كوران سخت جنگ خود حديث پايداري و غرور يك نسل اند. آنان طعم سوزان تير و تركش ها را چشيدند اما همچنان پايدار و سرافراز سمبل هاي مقاومت در ميان ما هستند.از خيل اين مردان مرد «محمودرفيعي» است كه سهم او از روزهاي باروت و باران ۱۵ تير است كه يكي از آنها را به نشانه «خلاصي» از دنيا از دشمن دريافت كرده است. وي امروز در كسوت استاد و مدرس دانشگاه به خدمت مشغول است و با خود عطر خاكريزها را به كلاسها مي برد. ايشان از خود و شرح ماجراي جانبازيش چيزي نمي گويد و به همين نكته اكتفا مي كند كه سوزش تير و تركش ها خود نعمتي است كه آن روزها را فراموش نكنم. با هم يكي از خاطرات شنيدني وي پيرامون همرزم شهيدش و مقاله شيدايش با عنوان «سلطان عشق» را از نظر مي گذرانيم:
•••
«كربلا» شگفت ترين؛ ژرف ترين؛ شگرف ترين ؛ و رازناك ترين حادثه عالم است كه تاريخ تاكنون به چشم خود ديده است .
«كربلا» ديدني ترين منظره هستي است ؛ با جلوه ها وشگفتي هاي نوبه نو كه با هرنگاهي ، رازي از رازهاي آن گشوده مي شود؛ ولي با اين وجود هرگز اسرار آن ، تمام شدني نيست.
و «عاشورا» خواندني ترين كتاب آفرينش است كه تاكنون خوانده شده است.
«عاشورا» غنيمت نيست؛ قيمت است؛
قيمت آب و آبرو
در پيشاني پرنده و سنگباران سايه ها
«عاشورا»، ابتداي «عشق» است؛
در پايانه تشنگي
با بادباني برافراشته از خون
«عاشورا» بي نوايي نيست؛
جهاني ، ني است و نوا
جهاني پراز پرنده وميله هاي سوخته
«عاشورا » برگ نيست؛
جنگلي است برپلك هاي بهار
با سپيداري سرخ
ايستاده برنعش پاييزيان
«عاشورا » غريب نيست در سايه شعله ها
شمشير افتاده اي ست
ايستاده در انتهاي زمان ، با لبخندي آشنا
«عاشورا » ميدان ومرگ نيست؛ مرد است
و مرد، ميدان است
ميان سرنوشت
بي سرگذشت
در بيقراري زنجير ودل
«عاشورا » تماشا نيست
طاقت است وقيامت غيرت برقامت زمين
«عاشورا » چشم نيست
اشك است
در رقص آبي آزادگان
بي حضور باران سرخ تشنگان
«عاشورا » شور گل است
شكفته روي شمشير وشانه اش
«عاشورا » نام نيست؛ نشان است
«عاشورا » شناسنامه من است
با نام تو
كه در خروش خون تو، شمشير مي شود
قربان نام تو (۱)
در سرزمين كربلا و در روز عاشورا كه هركدامشان به بلنداي جغرافياي انساني و تاريخ بشري هستند؛ «عشق» ميداندار بود. حرف اول وآخر را عشق مي زد؛ آن هم از حلق حضرت «سلطان عشق»؛ آن هم ، گاه در گودي قتلگاه؛ گاه برفراز نيزه ها؛ گاه در سكوت ؛ گاه در فرياد؛ گاه برروي خاك ؛ گاه برزين اسب ؛ گاه خطاب به فرشيان ؛ و گاه نيز خطاب به عرشيان.
از ديد اهل نظر، وصاحبان دل ، اصولاً «عشق» همه كاره عالم است.
عشق قهار است و من مقهور عشق
چون شكر شيرين شدم از شور عشق
برگ كاهم پيش تو اي تندباد
من چه دانم كه كجا خواهم فتاد
عشق بشكافد فلك را صد شكاف
عشق لرزاند زمين را از گزاف
عشق جوشد بحر را مانند ديگ
عشق سايد كوه را مانند ريگ
(مثنوي مولوي ـ دفترهاي شش گانه)
اما در كربلا ، «عشق »مغلوب و مقهور سرحلقه شهيدان عالم ، سرور آزادگان ، حضرت امام حسين (ع) شد. اگر تاكنون ، كائنات با همه آفريده ها ، از «عشق» فرمان مي بردند؛ در عاشورا، اين عشق بود كه از امام شهيدان فرمان مي برد؛ و او بود كه به عشق فرمان مي راند.از همين روي ، از سوي عارفان پاكباز شيعه، امام حسين (ع) به «سلطان عشق » ملقب شد:
جبرئيل آمد كه اي «سلطان عشق»
يكه تاز عرصه ميدان عشق
دارم از حق برتو اي فرخ امام
هم سلام وهم تحيت هم پيام
...
آن كه از پيشش سلام آورده اي
آن كه از نزدش پيام آورده اي
بي حجاب اينك هم آغوش من است
بي تو ، رازش جمله در گوش من است
جبرئيلا رفتنت زينجا نكوست
پرده كم شو در ميان ما و دوست
رنجش طبع مرا مايل مشو
درميان ما و او، حايل مشو
(عمان ساماني )
دفاع هشت ساله مقدس ما، ظاهراً و باطناً شبيه ترين حادثه به حادثه ناياب كربلاست.
نشانه هاي بسياري مي توان ديد و يافت كه نشان بدهد، دفاع مقدس رزمندگان ما، شبيه رويداد عجيب عاشوراست.
نام عملياتها؛ رمز عملياتها؛ وصيت نامه هاي شهيدان؛ سنگ نوشته شهيدان؛ چگونگي ايثار، فداكاري ، جانبازي و شهادت رزمندگان ، تابلوهايي كه در جبهه ها نصب شده بود؛ شب هاي عارفانه و عاشقانه عمليات؛ نامه هاو خاطره هايي كه از دلاورمردان خون و شهادت باقي مانده است و همه وهمه ، دفاع مقدس ما را با كربلاي سلطان عشق ، پيوند مي زند.
«عطش» از واژه هاي ابدي و رازناك عاشورا و كربلاست. هيچ شهيدعاشورايي را نمي يابيم كه «عطش » را در آن آشوب بي آبي، ننوشيده باشد.
البته، واژه «عطش» آن هم از نوع عاشورايي اش، فقط از آن كربلاييان است . غيرعاشوراييان را به اين نهر خروشان، راهي نيست.
تا به اوج خود رسيد آن روز در صحرا «عطش»
مي نهاد آهسته آتش برلب گلها «عطش»
آفتاب از پا فتاد وماه را در برگرفت
بست راه خيمه را انگار بر سقا «عطش»
لحظه ي ديدار سربرسينه ي صحرا نهاد
در نماز آخرين، آن مرد سرتاپا «عطش»
تاشود اين عرصه ي خاكي ، سراسر كربلا
تا ابد مي جوشد از رگ هاي عاشورا «عطش»
كاش ابري شعله ور، يك قطره باران مي فشاند
بر كوير روح من ، از آن همه دريا «عطش»
«عطش» آشناترين واژه عاشورا، پس ار چهارده قرن، اين بار ، روي لبهاي رزمندگان دفاع مقدس گل كرد.
سريع ترين راه براي وصال به حضرت سلطان عشق، «عطش» است. رزمندگان ما اين راه را به درستي شناسايي كرده بودند.
وقتي شيپور عمليات در جبهه ها نواخته شد؛ و وقتي اعلام گرديد نام رمز عمليات : «يا حضرت اباالفضل(ع) » است ؛ و وقتي رزمندگان آماده بودند كه با فرماني كه به آنان داده مي شود تا خاكريزهاي دشمن بعثي را زير پاهايشان ، لگدكوب كنند؛ به يك بار تعداد بسياري از رزمندگان ، قمقمه هاي خودشان را به دست مي گيرند . سرهاي آنها را باز مي كنند ؛ آب قمقمه ها را روي خاكهاي تشنه جبهه مي ريزند.
آنگاه كه به آنان گفته مي شود: چرا اين كار را كرديد؟ اين قمقمه ها بايد پرآب نزدتان باشد؛ درحين عمليات شديداً به اين آب نياز پيدا خواهيد كرد؛ از يكايك رزمندگان حاضر درآن محور عملياتي شنيدند كه : حال كه عمليات با نام قمربني هاشم حضرت اباالفضل(ع) شروع خواهد شد؛ مي خواهيم به علمدار كربلا اقتدا كنيم. او تشنه پا به عرصه ميدان نهاد ؛ تشنه جنگيد؛ و تشنه به ديدار دوست شتافت. ما كه شيعه اوييم، چرا مانند او عمل نكنيم. ما هم مي خواهيم تشنه بجنگيم، و اگر قسمتمان شد، تشنه به شهادت برسيم؛ تا دنيا بداند كه نهر عطش پس ازچهارده قرن ، هم چنان در عالم آدم ، جاريست.
گل پرور گل سرشت در دشت عطش
هفتاد و دو لاله كشت در دشت عطش
آن گاه به نام عشق بر هربرگي
خون نامه ي دل نوشت در دشت عطش
(احدده بزرگي)
آنچه در جبهه ها، بر دل هاي رزمندگان فرمان مي راند، حضرت سلطان عشق بود. رزمندگان دفاع مقدس، به نام و ياد امام حسين ـ عليه السلام ـ مي جنگيدند و با چشم دل خود را در ركاب سالار شهيدان مي ديدند.
نام امام حسين ـ عليه السلام ـ مايه ي حيات رزمندگان ما بود . جمله هاي زير، بخشي از وصيت نامه ي شهيدي است كه در جبهه هاي جنگ، شربت شهادت نوشيده است؛ زمزمه هاي عاشقانه ي او با مولايش امام حسين ـ عليه السلام ـ تارهاي قلب آدمي را مي لرزاند و شكوه عشق شورانگيز جبهه نشينان را به روشني نشان مي دهد:
خداي من! مولاي من! عشق تو و عشق حسين تو ما را به اين جا كشانده. يا اباعبدالله! يا حسين بن علي! اي سرور شهيدان! مولاجان! عشق تو را شيعه هزاران سال در سينه نگاه داشت. هزاران سال شيعه آب را با ياد تو نوشيد. هر صبح و شام تو را ياد كرده. در كودكي شيرمادر را همراه با اشك مادر ـ كه در سوگ تو مي ريخته ـ خورده ايم. مولاجان، در قيامت اين عاشق و سرباز خسته دلت را فراموش نكن كه سخت به تو محتاجم. مولا جان! آرزو دارم در هنگام شهادت، خاك پايت را به همراه خون بدنم، سرمه ي چشم كنم.» (۱)
عاشورا را نام هاست. اما اگر عاشورا را «عشق نامه» بناميم، به صواب نزديكتريم.
اهل ادب و عرفان، روز عاشورا را، روز عشق بازي عاشقي بي قرار، با معشوق چشم به راه، عنوان كرده اند.
تاخيمه به خون زنند در ياري عشق
دارند صلاي سرخ بيداري عشق
در كرب و بلاعاشقان پرپر شد
هفتاد و دولاله در هوا داري عشق
(غلامرضا مرادي)
عشق بازي در ميدان جنگ از عاشورا به دفاع مقدس ما به ارث رسيده است، مردان و زنان دفاع مقدس، وارثان حقيقي عاشورا و شهيدان عشق اويند. غزل زير، در يكي از روزهاي موشك باران دشمن و ويران شدن خانه ها و به شهادت رسيدن مردان و زنان كشورمان، سروده شده است.
غزل را از اول تا به آخر، چندين بار بخوانيم؛ هيچ آثاري از خرابي، ويراني، ترس، مرگ، كشته شدن، و اضطراب نمي بينيم. آنچه ديده مي شود، چشم دوختن به چشمان خدا و عشق بازي با او در وسط معركه ي خون و آتش است:
دلم شكسته تر از شيشه هاي شهر شماست
شكسته باد كسي كه اين چنينمان مي خواست
شما چه قدر صبور؛ چه قدر خشماگين
حضورتان تلاقي صخره با درياست
به استواري معيار تازه بخشيديد
شما نه مثل دماوند، او به مثل شماست
بيا كه از همه ي دشت ها، سؤال كنيم
كدام قله چنين سر فرازو پابرجاست
به يك كرامت آبي، نگاه دوخته ايد
كدام پنجره اين گونه باز، سوي خداست
ميان معركه لبخند مي زنيد به عشق
حماسه چون به غزل ختم مي شود زيباست
شما كه ايد؟ صفي ازگرسنگي و غرور
كه استقامت و خشم از نگاهتان پيداست
اگر چه باغچه را كسي لگد كرده
ولي بهار فقط در تصرف گل هاست
تخلص غزل چيست غير نام شما؟
زيمن نام شما خود زبان من گوياست
(سهيل محمودي)
تركش هاي خمپاره، جسم لاغر و تكيده ي او را چاك چاك كرده بودند. پاي راستش قطع شده بود؛ و پاي چپش به تكه پوست و گوشتي آويزان، عطش عاشورايي بر لبان مترنم او جاري بود و زبانش عشق را تكرار مي كرد. چهره اش به سيماي عاشوراييان شبيه بود. بسيجي بود و اهل ايلام.
جمعي به دور او ، جمع آمده بودند. هر كس سخني مي گفت. يكي از آن جمع كه لباس اهل علم برتن داشت، روي به آن بسيجي آغشته به عشق كرد و گفت: تو با اين وضعيتي كه داري، اگر دعا بكني و از خداوند شفايت را طلب كني، يقيناً حضرت باري تعالي، نظر لطفش را شامل حالت خواهد كرد و شفايت خواهد داد.
اين بسيجي كه از خود هم رسته بود، پاسخي به آن عزيز داد كه معلوم شد خون حسيني و غيرت عاشورايي و عشق كربلايي در وجود او مؤكد شده است.
يكي گفتا به جانبازي دل آگاه:
شفايت را نمي خواهي ز الله
جوابش داد آن دلداده ي دوست:
مگر پس گيرد انسان هديه از دوست
اين شاگرد مكتب سرخ حسيني، درس عشق بازي را از ميدان كربلا آموخته بود.
در عاشورا هم ، وقتي سر پرشور عبدالله بن عمير را از بدنش جدا كردند، دشمن آن سر را به سمت مادر عبدالله پرتاب كرد. مادر عبدالله، سر پسرش را به دست گرفت و آن را به سوي دشمنان انداخت و گفت: ما چيزي را كه در راه خدا داديم، پس نمي گيريم.
حضرت امام ـ رضوان الله تعالي عليه ـ با توجه به همين صفات نوراني كه از شاگردانش مي ديد، آنان را شيعه ي امام حسين ـ عليه السلام ـ خطاب كرد و در اين باره فرمود: شما به حقيد؛ همانطور كه امام ـ سيد الشهدا عليه السلام ـ به حق بود و با عده ي قليلي مقابله كرد و در عين حالي كه به شهادت رسيد و فرزندان او هم به شهادت رسيدند، لكن اسلام را زنده و بني اميه را رسوا كرد. شما هم شيعيان همان حضرت هستيد.
در جبهه ها، همه چيز به نام امام حسين ـ عليه السلام ـ و ياران شهيد او تمام مي شود. گردان ها، گروهان ها، تيپ ها، لشگرها، نام مقدس امام حسين و ياران با وفايش را براي خود برگزيده بودند.
پيشاني بند هاي سبز و سرخ به نام سيد الشهدا ـ عليه السلام ـ و حضرت عباس (ع) و حضرت زينب (س) و ... زيور يافته بودند.
پرچم ها و علم، علم هاي عاشورايي بود. نام عمليات ها تماماً نام هاي ناميراي كربلاي بود.
شهيدانمان مانند شهداي كربلا، به عشق امام حسين، به شهادت مي رسيدند.
اگر در ميدان بزرگ جنگ، سربلند بيرون آمديم، به بركت عشق حضرت سلطان عشق بود. اگر ملت ما تا به امروز، ذلت را نپذيرفته، به بركت اقتدا به سالار شهيدان بوده.
عشق تنها موجود شكست ناپذير كائنات است؛ و در سر حلقه ي تمامي عشق هاي عالم، عشق به حضرت سلطان عشق، يعني زندگي ابدي؛ يعني پيروزي هميشگي. يعني سربلندي دائمي.


(۱) آينه در كربلاست ؛ به كوشش : استاد شيرين علي گلمرادي ، ص ۱۹۴ـ ۱۹۳
(۲): عوامل معنوي و فرهنگي دفاع مقدس، جلد سوم، ص۱۴۱ ـ ۱۴۰
در حريم عشق بازي نذر دست هاي آسماني علمدار كربلا
086511.jpg
كوچك بود و كم سن و سال. اما سخنانش را كه مي شنيدي، مي توانستي به همت و روح بزرگ او بيش و كم پي ببري. در حال گذراندن سال سوم راهنمايي بود.
عقربه هاي زمان هم، سال ۱۳۶۵ را نشان مي دادند.
در جبهه ها، اما غوغايي بود. آتش جنگ در غرب و جنوب كشورمان، زبانه هايش تا آسمان شعله مي كشيد. آنها كه عاشق تر بودند، بي قرار تراز ديگران مي نمودند. هر چند گاهي هم، يكي از اين بيقراران، قفس تنگ تن را مي شكستند، ازعالم خاك به سوي عالم افلاك پر مي كشيدند.
روزهاسپري مي شد و نشانه ي بيقراري در جبهه ي سيد مسعود، آشكار تر مي شد.
عشق در جان او خيمه زده بود و زلزله در وجود او در افكنده بود.
با وجود خردسالي، مي ترسيد كه جنگ تمام شود و بهار شهادت خزان گردد و نصيبش جز حسرت چيز ديگري نباشد.
بارها به مراكز اعزام به جبهه مراجعه كرده بود، ولي به دليل سن كمش، با رفتن او به جبهه موافقت نكرده بود.
روزي او را در مسجد روستايمان در حال نماز ديدم. با تمام وجود رو بروي خدا ايستاده بود و دستان كوچكش را به سوي خداي بزرگ، دراز كرده بود.
آن زمان ها، فاصله ي انسان با خدا، به اندازه ي يك سجده، بيش نبود. كافي بود، جبهه بر خاك بسايي، همان موقع مي ديدي كه در حضور خدايي.
يك سجده فقط فاصله ي ما و خدا بود
دل نيز از اين مرحله ما را عقب انداخت
و يا كافي بود دستانت را به سوي آسمان دراز كني. بلند كردن دست همان و رسيدن به خدا همان.
سيد مسعود با آن نمازش تا خدا بالارفته بود. بالا، بالا و بالاتر. نمي دانم در آن دقايق رقيق، آن رفيق باشفيق خود چه مي گفت و آن معبود با عابدش چه سري را در ميان مي نهاد كه اشك بر گونه هاي سيد مسعود، فرو مي دويد و چهره اش را اشكستان كرده بود.
به تماشاي نمازش ايستادم. لحظه هاي راز ناك آب و آيينه و گل بود.
مبهوت جمالت آب و آيينه و گل
لبريز خيالت، آب و آيينه و گل
در لحظه اي سرخ پرگشودن مي ريخت
آهسته زبالت آب و آيينه و گل
( ابراهيم سنايي)
از آسمان نماز كه فرود آمد، نگاهي به من انداخت. سلام داد و جوابش را نثارش كردم. بلافاصله با كف دستش، اشك هايي كه برگونه هايش فرو غلتيده بود، تند وتند و باعجله پاك مي كرد. جلو رفتم؛ كنارش نشستم. چهره به چهره ي او دوختم.
گفتمش: سيد مسعود! حالا كه وقت نماز ظهر نشده؛ اين چه نمازي بود كه اشكت را اين گونه روي صورتت جاري ساخته است؟ بغضي سنگين راه گلويش را بسته بود، در حالي كه لب هايش مي لرزيد، پاسخ داد: آقا! مي داني در نماز چه ها به خدا گفتم؟ جوابش دادم: از كجا بدانم.
سيد مسعود، نفس عميقي كشيد و سپس بريده بريده گفت: آمده ام از خدا بطلبم كاري كند كه من بتوانم به جبهه بروم. در عوض نذر كرده ام اگر قسمتم شد كه پايم به جبهه ها باز شود، فدايي حضرت ابوالفضل گردم و مثل او به شهادت برسم.
اي روح بهار، رحمتي، زردم من
اي آتش عشق، همتي سردم من
ننگ است مرا، درون بستر مردن
اي مرگ به دنبال تو مي گردم من
با شنيدن اين سخنان، تارو پود وجودم به صدا در آمد. اين ندا در درون جانم پيچيد:
نوجوان و ميدان جنگ؟ كار يك نوجوان بازي است؛ اما اين چگونه است كه او، سوداي عشق بازي در سر پرورانيده است؟
روزها، يكي پس از ديگري آمدند و رفتند، اما حرف هاي سيد مسعود و آرزوي عشق بازي او با علمدار كربلا، از سرم بيرون نرفت.
سرانجام، عشق كار خودش را كرد. تلاش او به نتيجه رسيد و پاي يك عاشق ديگر، به ميدان عشق بازشد.
سيد مسعود، راهي جبهه شد. چهره ي او را اگر به وقت رفتن به جبهه مي ديدي، فكر مي كردي او به يك مسافرت سياحتي ـ زيارتي مي رود. خنده ـ آن هم از نوع عاشقانه اش ـ يك لحظه از لبان او پر نمي كشيد.
يك روز قبل از اعزام به جبهه، در روستا به ديدنش رفتم. در واقع او از من خواسته بود به ديدنش بروم. چند ساعتي كنار او بودم. همه حرف هايي كه با هم زديم به كنار؛ يك حرف، حرف اصلي مابود. آن هم، صحبت درباره ي شجاعت و شهادت حضرت عباس(ع) بود. سيد مسعود، از من خواست درباره ي حضرت ابوالفضل(ع) براي او سخن بگويم.
با هر كلمه و جمله اي كه من از حضرت عباس(ع) و درباره ي شهادت و شجاعت او بر زبان جاري مي ساختم، اشك از ديدگان سيدمسعود به گونه هاي او روانه مي شد.
با دست ، اشك هاي ديدگان و گونه هايش را پاك كرد. روي به من كرد و گفت: آقا! من خيلي دعا كرده ام، مثل آقايم حضرت ابوالفضل(ع) به شهادت برسم. تو فكر مي كني من اين لياقت را داشته باشم؟ به فكر فرو رفتم. هيچ جوابي نداشتم.
روز موعد فرا رسيد. او را ديدم كه عازم جبهه مي شد. همراه رزمندگان، سوار بر اتوبوس شد و خنده زنان ترك شهر و روستا كرد. روزها و هفته ها گذشت. نامه اي از او در يكي از روزهاي خدا، به دستم رسيد. نامه را نه يك بار كه چندين بار خواندم. از سطرسطر نامه اش مي شد فهميد كه سيد مسعود واژه ها و جمله ها را نه با خودكار كه با ايمان و اعتقادش نوشته است.
بوي خوب كربلا را مي شد از خط خط نامه اش استشمام كرد. در پايان نامه از من خواسته بود، وقتي جواب نامه اش را مي نويسم، شمه اي از شهادت حضرت ابوالفضل (ع) را برايش ذكر كنم.
جواب نامه اش را آن گونه كه مي خواست نوشتم. يعني با ذكر شهادت علمدار كربلا، نامه را به پايان آوردم.
در آتش بي پناهي، گريه مي كرد
گل گم كرده راهي گريه مي كرد
كنار نعش ساقي عطشناك
فرات از روسياهي گريه مي كرد
سيد مسعود، دومين نامه اش را پس از فرستادن جواب نامه ي اول، برايم نوشت و فرستاد. اين بار علاوه برآنكه نوشته بود برايم شهادت حضرت علمدار كربلا را يادآوري كن؛ از من خواسته بود كه دعايي را كه درنامه اش آورده بود، استجابت آن را از خدا بخواهم. آن دعا اين بود: «خدايا حسرت شهادت را بر دل من باقي مگذار».
لب تشنه ام از سپيده آبم بدهيد
جامي ز زلال آفتابم بدهيد
من پرسش سوزان حسينم، ياران
با حنجرهي عشق، جوابم بدهيد
«حسن حسيني»
ماه ها گذشت، جوينده ي علمدار رشيد كربلا، از جبهه به مرخصي آمد، چهره اش، به چهره هاي اهل دنيا شبيه نبود. حرف هايش هم همين طور. تنش بوي كربلا را مي داد.
روزهايي كه او در مرخصي به سر مي برد، چند بار برايش از شهادت حضرت عباس گفتم. اما هر بار كه اين حكايت عاشقانه را از من مي شنيد، گويا اولين بار بود كه اين حرف ها به گوشش مي رسيد.
يك قصه بيش نيست غم عشق و وين عجب
كز هر زبان كه مي شنوم نامكرراست
(حافظ)
دوباره او به جبهه ها بازگشت. نامه هايش پي درپي به دستم مي رسيد.
يك بار يكي از همسنگرانش، نامه اي از سيد مسعود، برايم آورد. نامه داخل يك پاكت قرار داشت. چهل صفحه برايم مطلب نوشته بود. در پايان همين نامه ذكر كرده بود كه مانند ساقي عطشناك كربلا، به شهادت خواهد رسيد.
اين خرقه به بوي جامه ات خواهم داد
بي وقفه جواب نامه ات خواهم داد
اي نامه ي ناتمام، سوگند به عشق
با رفتن خود، ادامه ات خواهم داد
«قيصر امين پور»
عاشوراي سيد مسعود، فرا مي رسد. ديگر دنيا جاي ماندن او نيست. انتظار ديگر بس است. بايد رفت؛ مشك ابوالفضل(ع) روي زمين افتاده است. در آن سوي فرات و در خيمه هاي آسماني حسين(ع) كودكان لب تشنه اند. اگر دست هاي عباس(ع) را قلم كرده اند؛ عباس هاي كوچك در راهند. علم ابوالفضل(ع) از دور نمايان است. بايد رفت؛ بايد دل از دنيا كند؛ بايد به جست وجوي دستان آسماني عباس(ع) رفت. كودكان آينده، منتظرند.
طبل ها به صدا در مي آيند؛ شيپور جنگ نواخته مي شود.
صلات ظهر است. آفتاب در قلب آسمان ايستاده است. گوئي مي داند، چه حادثه اي در پيش است. سيد مسعود خود را براي نماز آماده مي سازد. او اين بار مي خواهد، نماز عاشورايي بخواند:
سجده در مذهب ما با خطر تير خوش است
ذكر اگر هست همان از لب شمشير خوش است
سجده در خون و بلا، ظهر و صلاتش خوش تر
كاخ نه، خيمه اگر هست در آتش خوش تر
گوش داريد كه در جاده، علم ها پيداست
از افق تا به افق آينه ي عاشوراست
بعد از اين بالب شمشير سخن خواهد بود
جامه ام تا شب معراج كفن خواهد بود
تيغ رمزي است كه مردان خطر مي دانند
صاحبان علم و اسب و سپر مي دانند
آب و آيينه بياريد؛ سفر در پيش است
زين اين باره، ببنديد؛ خطر در پيش است
(حسين اسرافيلي)
به بالاي سر او كه رسيدم، گفتند كه: با توسن تيزپاي شهادت از عالم خاك جسته و به عالم افلاك رسيده است. جسم چاك چاكش روي دستهاي خونين جبهه مانده بود. فرقش به نشانه ي عاشقي، بر اثر اصابت تركش، شكافته شده بود و خون سرخي به نرمي و آرامي روي صورتش مي غلتيد.
به تماشاي او ايستادم. چشم هايم روي پيكر پاره پاره و آغشته به خون او مي لغزيد و جلو مي رفت. به يك باره، پاهاي چشم هايم از حركت ايستادند. آنها قادر به حركت نبودند. ديدگانم مات و حيران او شده بود. دست راستش از بازو قطع شده بود. نهر علقمه و آب فرات را مقابل چشمانم تصوير كردم؛ و دستي كه به نشانه ي وفاداري، روي زمين افتاده بود و عشق را تفسير مي كرد.
يك دست به روي موج دريامانده
يك مشت ميان نخل ها وامانده
تفسير فرايتم؛ نمي دانستيم
صد علقمه در خاطر ما جامانده
( علي كفشگر)
دست روي سينه ام گذاردم. روي به سوي كربلا و حرم علمدار كربلا كردم.
«السلام عليك يا اباالفضل العباس»
خم شدم؛ صورت بر صورتش نهادم. بوي كربلا و نهر علقمه را مي داد.
بوي مشك پاره پاره ي عباس (ع) را مي داد. سيد مسعود عاشورايي شده بود.
خداوند نذرش را پذيرفته بود. او با دست بريده شده اش، با علمدار كربلا، بيعت كرده بود.
سيد مسعود را در كنار ديگر شهيدان روستاي چوبين در قزوين دفن كردند. روي سنگ قبر او نوشته شده است:
جان و تن تو در ره اسلام فدا شد
دست از بدنت هم چو ابوالفضل جدا شد
كربلايي باشيد.
محمود رفيعي
دانشگاه علامه طباطبايي

|   صفحه اول   |   سياسي   |   اخبار ايران   |   اجتماعي   |   گزارش روز   |   بين الملل   |   گفت و گو   | 
|   گوناگون   |   سرزمين مادري   |   فرهنگ و انديشه   |   تاريخ   |   فرهنگ و هنر   |   ويژه   |   ويژه ۲   | 
|   ويژه ۳   |   ويژه ۴   |   ويژه ۵   |   ويژه ۶   |   ويژه ۷   |   ويژه ۸   |   اقتصادي   | 
|   قيمت سكه و طلا   |   حوادث   |   ورزشي   |   صفحه آخر   |   اوقات شرعي   | 

|   شناسنامه   |   آرشيو   |