|
در حريم عشق بازي نذر دست هاي آسماني علمدار كربلا
|
|
|
كوچك بود و كم سن و سال. اما سخنانش را كه مي شنيدي، مي توانستي به همت و روح بزرگ او بيش و كم پي ببري. در حال گذراندن سال سوم راهنمايي بود. عقربه هاي زمان هم، سال ۱۳۶۵ را نشان مي دادند. در جبهه ها، اما غوغايي بود. آتش جنگ در غرب و جنوب كشورمان، زبانه هايش تا آسمان شعله مي كشيد. آنها كه عاشق تر بودند، بي قرار تراز ديگران مي نمودند. هر چند گاهي هم، يكي از اين بيقراران، قفس تنگ تن را مي شكستند، ازعالم خاك به سوي عالم افلاك پر مي كشيدند. روزهاسپري مي شد و نشانه ي بيقراري در جبهه ي سيد مسعود، آشكار تر مي شد. عشق در جان او خيمه زده بود و زلزله در وجود او در افكنده بود. با وجود خردسالي، مي ترسيد كه جنگ تمام شود و بهار شهادت خزان گردد و نصيبش جز حسرت چيز ديگري نباشد. بارها به مراكز اعزام به جبهه مراجعه كرده بود، ولي به دليل سن كمش، با رفتن او به جبهه موافقت نكرده بود. روزي او را در مسجد روستايمان در حال نماز ديدم. با تمام وجود رو بروي خدا ايستاده بود و دستان كوچكش را به سوي خداي بزرگ، دراز كرده بود. آن زمان ها، فاصله ي انسان با خدا، به اندازه ي يك سجده، بيش نبود. كافي بود، جبهه بر خاك بسايي، همان موقع مي ديدي كه در حضور خدايي. يك سجده فقط فاصله ي ما و خدا بود دل نيز از اين مرحله ما را عقب انداخت و يا كافي بود دستانت را به سوي آسمان دراز كني. بلند كردن دست همان و رسيدن به خدا همان. سيد مسعود با آن نمازش تا خدا بالارفته بود. بالا، بالا و بالاتر. نمي دانم در آن دقايق رقيق، آن رفيق باشفيق خود چه مي گفت و آن معبود با عابدش چه سري را در ميان مي نهاد كه اشك بر گونه هاي سيد مسعود، فرو مي دويد و چهره اش را اشكستان كرده بود. به تماشاي نمازش ايستادم. لحظه هاي راز ناك آب و آيينه و گل بود. مبهوت جمالت آب و آيينه و گل لبريز خيالت، آب و آيينه و گل در لحظه اي سرخ پرگشودن مي ريخت آهسته زبالت آب و آيينه و گل ( ابراهيم سنايي) از آسمان نماز كه فرود آمد، نگاهي به من انداخت. سلام داد و جوابش را نثارش كردم. بلافاصله با كف دستش، اشك هايي كه برگونه هايش فرو غلتيده بود، تند وتند و باعجله پاك مي كرد. جلو رفتم؛ كنارش نشستم. چهره به چهره ي او دوختم. گفتمش: سيد مسعود! حالا كه وقت نماز ظهر نشده؛ اين چه نمازي بود كه اشكت را اين گونه روي صورتت جاري ساخته است؟ بغضي سنگين راه گلويش را بسته بود، در حالي كه لب هايش مي لرزيد، پاسخ داد: آقا! مي داني در نماز چه ها به خدا گفتم؟ جوابش دادم: از كجا بدانم. سيد مسعود، نفس عميقي كشيد و سپس بريده بريده گفت: آمده ام از خدا بطلبم كاري كند كه من بتوانم به جبهه بروم. در عوض نذر كرده ام اگر قسمتم شد كه پايم به جبهه ها باز شود، فدايي حضرت ابوالفضل گردم و مثل او به شهادت برسم. اي روح بهار، رحمتي، زردم من اي آتش عشق، همتي سردم من ننگ است مرا، درون بستر مردن اي مرگ به دنبال تو مي گردم من با شنيدن اين سخنان، تارو پود وجودم به صدا در آمد. اين ندا در درون جانم پيچيد: نوجوان و ميدان جنگ؟ كار يك نوجوان بازي است؛ اما اين چگونه است كه او، سوداي عشق بازي در سر پرورانيده است؟ روزها، يكي پس از ديگري آمدند و رفتند، اما حرف هاي سيد مسعود و آرزوي عشق بازي او با علمدار كربلا، از سرم بيرون نرفت. سرانجام، عشق كار خودش را كرد. تلاش او به نتيجه رسيد و پاي يك عاشق ديگر، به ميدان عشق بازشد. سيد مسعود، راهي جبهه شد. چهره ي او را اگر به وقت رفتن به جبهه مي ديدي، فكر مي كردي او به يك مسافرت سياحتي ـ زيارتي مي رود. خنده ـ آن هم از نوع عاشقانه اش ـ يك لحظه از لبان او پر نمي كشيد. يك روز قبل از اعزام به جبهه، در روستا به ديدنش رفتم. در واقع او از من خواسته بود به ديدنش بروم. چند ساعتي كنار او بودم. همه حرف هايي كه با هم زديم به كنار؛ يك حرف، حرف اصلي مابود. آن هم، صحبت درباره ي شجاعت و شهادت حضرت عباس(ع) بود. سيد مسعود، از من خواست درباره ي حضرت ابوالفضل(ع) براي او سخن بگويم. با هر كلمه و جمله اي كه من از حضرت عباس(ع) و درباره ي شهادت و شجاعت او بر زبان جاري مي ساختم، اشك از ديدگان سيدمسعود به گونه هاي او روانه مي شد. با دست ، اشك هاي ديدگان و گونه هايش را پاك كرد. روي به من كرد و گفت: آقا! من خيلي دعا كرده ام، مثل آقايم حضرت ابوالفضل(ع) به شهادت برسم. تو فكر مي كني من اين لياقت را داشته باشم؟ به فكر فرو رفتم. هيچ جوابي نداشتم. روز موعد فرا رسيد. او را ديدم كه عازم جبهه مي شد. همراه رزمندگان، سوار بر اتوبوس شد و خنده زنان ترك شهر و روستا كرد. روزها و هفته ها گذشت. نامه اي از او در يكي از روزهاي خدا، به دستم رسيد. نامه را نه يك بار كه چندين بار خواندم. از سطرسطر نامه اش مي شد فهميد كه سيد مسعود واژه ها و جمله ها را نه با خودكار كه با ايمان و اعتقادش نوشته است. بوي خوب كربلا را مي شد از خط خط نامه اش استشمام كرد. در پايان نامه از من خواسته بود، وقتي جواب نامه اش را مي نويسم، شمه اي از شهادت حضرت ابوالفضل (ع) را برايش ذكر كنم. جواب نامه اش را آن گونه كه مي خواست نوشتم. يعني با ذكر شهادت علمدار كربلا، نامه را به پايان آوردم. در آتش بي پناهي، گريه مي كرد گل گم كرده راهي گريه مي كرد كنار نعش ساقي عطشناك فرات از روسياهي گريه مي كرد سيد مسعود، دومين نامه اش را پس از فرستادن جواب نامه ي اول، برايم نوشت و فرستاد. اين بار علاوه برآنكه نوشته بود برايم شهادت حضرت علمدار كربلا را يادآوري كن؛ از من خواسته بود كه دعايي را كه درنامه اش آورده بود، استجابت آن را از خدا بخواهم. آن دعا اين بود: «خدايا حسرت شهادت را بر دل من باقي مگذار». لب تشنه ام از سپيده آبم بدهيد جامي ز زلال آفتابم بدهيد من پرسش سوزان حسينم، ياران با حنجرهي عشق، جوابم بدهيد «حسن حسيني» ماه ها گذشت، جوينده ي علمدار رشيد كربلا، از جبهه به مرخصي آمد، چهره اش، به چهره هاي اهل دنيا شبيه نبود. حرف هايش هم همين طور. تنش بوي كربلا را مي داد. روزهايي كه او در مرخصي به سر مي برد، چند بار برايش از شهادت حضرت عباس گفتم. اما هر بار كه اين حكايت عاشقانه را از من مي شنيد، گويا اولين بار بود كه اين حرف ها به گوشش مي رسيد. يك قصه بيش نيست غم عشق و وين عجب كز هر زبان كه مي شنوم نامكرراست (حافظ) دوباره او به جبهه ها بازگشت. نامه هايش پي درپي به دستم مي رسيد. يك بار يكي از همسنگرانش، نامه اي از سيد مسعود، برايم آورد. نامه داخل يك پاكت قرار داشت. چهل صفحه برايم مطلب نوشته بود. در پايان همين نامه ذكر كرده بود كه مانند ساقي عطشناك كربلا، به شهادت خواهد رسيد. اين خرقه به بوي جامه ات خواهم داد بي وقفه جواب نامه ات خواهم داد اي نامه ي ناتمام، سوگند به عشق با رفتن خود، ادامه ات خواهم داد «قيصر امين پور» عاشوراي سيد مسعود، فرا مي رسد. ديگر دنيا جاي ماندن او نيست. انتظار ديگر بس است. بايد رفت؛ مشك ابوالفضل(ع) روي زمين افتاده است. در آن سوي فرات و در خيمه هاي آسماني حسين(ع) كودكان لب تشنه اند. اگر دست هاي عباس(ع) را قلم كرده اند؛ عباس هاي كوچك در راهند. علم ابوالفضل(ع) از دور نمايان است. بايد رفت؛ بايد دل از دنيا كند؛ بايد به جست وجوي دستان آسماني عباس(ع) رفت. كودكان آينده، منتظرند. طبل ها به صدا در مي آيند؛ شيپور جنگ نواخته مي شود. صلات ظهر است. آفتاب در قلب آسمان ايستاده است. گوئي مي داند، چه حادثه اي در پيش است. سيد مسعود خود را براي نماز آماده مي سازد. او اين بار مي خواهد، نماز عاشورايي بخواند: سجده در مذهب ما با خطر تير خوش است ذكر اگر هست همان از لب شمشير خوش است سجده در خون و بلا، ظهر و صلاتش خوش تر كاخ نه، خيمه اگر هست در آتش خوش تر گوش داريد كه در جاده، علم ها پيداست از افق تا به افق آينه ي عاشوراست بعد از اين بالب شمشير سخن خواهد بود جامه ام تا شب معراج كفن خواهد بود تيغ رمزي است كه مردان خطر مي دانند صاحبان علم و اسب و سپر مي دانند آب و آيينه بياريد؛ سفر در پيش است زين اين باره، ببنديد؛ خطر در پيش است (حسين اسرافيلي) به بالاي سر او كه رسيدم، گفتند كه: با توسن تيزپاي شهادت از عالم خاك جسته و به عالم افلاك رسيده است. جسم چاك چاكش روي دستهاي خونين جبهه مانده بود. فرقش به نشانه ي عاشقي، بر اثر اصابت تركش، شكافته شده بود و خون سرخي به نرمي و آرامي روي صورتش مي غلتيد. به تماشاي او ايستادم. چشم هايم روي پيكر پاره پاره و آغشته به خون او مي لغزيد و جلو مي رفت. به يك باره، پاهاي چشم هايم از حركت ايستادند. آنها قادر به حركت نبودند. ديدگانم مات و حيران او شده بود. دست راستش از بازو قطع شده بود. نهر علقمه و آب فرات را مقابل چشمانم تصوير كردم؛ و دستي كه به نشانه ي وفاداري، روي زمين افتاده بود و عشق را تفسير مي كرد. يك دست به روي موج دريامانده يك مشت ميان نخل ها وامانده تفسير فرايتم؛ نمي دانستيم صد علقمه در خاطر ما جامانده ( علي كفشگر) دست روي سينه ام گذاردم. روي به سوي كربلا و حرم علمدار كربلا كردم. «السلام عليك يا اباالفضل العباس» خم شدم؛ صورت بر صورتش نهادم. بوي كربلا و نهر علقمه را مي داد. بوي مشك پاره پاره ي عباس (ع) را مي داد. سيد مسعود عاشورايي شده بود. خداوند نذرش را پذيرفته بود. او با دست بريده شده اش، با علمدار كربلا، بيعت كرده بود. سيد مسعود را در كنار ديگر شهيدان روستاي چوبين در قزوين دفن كردند. روي سنگ قبر او نوشته شده است: جان و تن تو در ره اسلام فدا شد دست از بدنت هم چو ابوالفضل جدا شد كربلايي باشيد. محمود رفيعي دانشگاه علامه طباطبايي
|