۳۱ شهريور سال ۱۳۵۹ نزديك هاي ساعت ۲ بعدازظهر ، زماني كه فرودگاه مهرآباد تهران توسط هواپيماهاي رژيم بعثي عراق بمباران شد، تازه به محل كارم در روزنامه رسيده بودم. نخست صداي شكستن ديوار صوتي به گوشم رسيد، لحظاتي بعد از طريق تلفن هاي مردمي متوجه بمباران فرودگاه مهرآباد شدم. بند دوربينم را دوباره به گردنم انداختم و سريع خود را به فرودگاه رساندم. در همان لحظات اوليه در خيابانهاي اطراف فرودگاه متوجه سرگرداني حجاجي كه قرار بود به مكه مشرف شوند شدم. دوربينم با سه فريم عكس از آنان عكاسي جنگ را آغاز كرد. پس از آن متوجه فرودگاه شدم. همه راهها به روي من و دوربينم بسته بود. ناچار خود را به يكي ديگر از محلهاي بمباران شده يعني شهرك اكباتان رساندم. در يكي از ساختمان هاي نيمه كاره جمعيت زيادي جمع شده بودند و در ميان قطعات بتون بمب هاي عمل نكرده را تماشا مي كردند. دوربينم با چند حلقه نگاتيو سياه وسفيدمشغول ثبت صحنه هاي بمباران شد. نيروهاي امنيتي از راه رسيدند و با عنوان برقراري نظم و امنيت مانع فعاليت دوربينم شدند.
|
|
|
هم من، هم آنان به اين وضعيت عادت كرده بوديم. آنان عادت داشتند به دوربين با ديده شك و ناباوري بنگرند، من هم به عكاسي در چنين شرايطي عادت داشتم. آن روزها من و دوربينم هر دو جوان بوديم و هر جا اتفاقي رخ مي داد با هم حاضر مي شديم. و براي انقلاب جوان تلاش مي كرديم. در جنگ هاي خياباني، درگيري هاي گروه هاي سياسي، ناآرامي ها و... هر دو به صداي گلوله عادت داشتيم، ولي آن روز بمب هاي هواپيماي دشمن با صداي مهيب تري زمين را نشانه گرفته بودند و ترس دنبال فرصت مي گشت تادر وجودم رخنه كند. اما صداي امام از راديو و كلمات آرام بخشش ترس را از وجود من و دوربينم پاك كرد. هر دو بي قرار بوديم تا هر چه زودتر به منطقه برويم و صحنه هاي جنگ را تماشا و ثبت كنيم، من در ذهنم و دوربينم بر روي حافظه فيلم. هيچكس از من و دوربينم نخواست به مناطق جنگي برويم ولي حسي غريب در وجود هر دومان شكل گرفته بود. همين حس پاي ما را به مناطق جنگي باز كرد. روز سوم جنگ به همراه دو نفر ديگر از بچه هاي روزنامه به سمت خوزستان حركت كرديم هيچكدام از ما تا آن زمان به منطقه جنوب سفر نكرده بوديم. تا آن زمان تجربه هيچ جنگي را نداشتم وتنها از طريق فيلم ها و رمان هاي جنگي از جنگ چيزهايي را ديده و يا خوانده بودم.
دوربينم در سكوت خود، درون كيف در كنار نگاتيوها نسبت به وقايع بي تفاوت بود. و من با دو نفر ديگر از دوستان با شور و شوق جواني سرگرم بوديم. نمي دانم يك قبضه اسلحه ژ ـ ۳ چگونه همراهمان شده بود. هوا گرم بود، و باد نسبتاً گرم تنها وسيله خنك كننده اي بود كه با سرعت از پنجره هاي پيكان سبزرنگ مركبمان به درون مي ريخت و تا حدودي تحمل گرما را آسان مي نمود.
هر چه به جنوب نزديكتر مي شديم، مردم بيشتري را مي ديديم كه با وسيله و يا بدون وسيله در وضعيت اسفباري در حاليكه مختصري اثاث خود را همراه داشتند از مناطق جنگي دور مي شدند.
پمپ بنزين ها در طول مسير با ازدحام مواجه بود و هر چه به جنوب نزديكتر مي شديم تراكم ماشين و جمعيت در پمپ بنزين ها بيشتر مي شد.
كمبود بنزين و نگراني از بمباران شدن پمپ هاي بنزين بر اضطراب مردم مي افزود و همين امر كافي بود تا در گرماي جنوب صف هاي كشنده براي بنزين به وجود آيد. در پمپ هاي بنزين به خوبي مي شد نگاههاي نگران و خانواده هاي آواره را مشاهده كرد. آنان از زير باران گلوله و بمب مي آمدند و مي رفتند تا جاي امني بيابند، برخي عزيزانشان را جا گذاشته بودند. حتي فرصت گريستن و عزاداري براي آنان را نيز نداشتند، برخي نيز نزديكان خود را گم كرده بودند و نگران سرنوشت آنان بودند. هر كس به فكر نجات جان خود و خانواده اش بود. در رويارويي نه آنان ما را درك مي كردند و نه ما حال آنان را مي فهميديم.
***
خورشيد غمگنانه از افق ناپديد مي شد كه دوباره زديم به راه، مقصدمان خرمشهر بود از طريق جاده اهواز ـ خرمشهر، يعني خطرخيزترين مسير، ابتدا راه را گم كرديم و معلوم نبود اگر آن كاسب دوره گرد نبود، از كجا سردرمي آورديم. به پاس قدرداني هندوانه اي از او خريديم و شهر تاريك و سوت و كور اهواز را به سمت خرمشهر ترك كرديم.
جاده نيز مانند شهر تاريك بود. تنها چراغهاي روشن، چراغهاي پيكان ما بود كه جسورانه و بي احتياط فضاي تاريك شب را مي شكافت و از ترس هدف گلوله توپ قرارگرفتن با سرعتي سرسام آور مسير جاده را طي مي كرد. ساعتي بعد بدون اينكه متوجه شده باشيم چه وقت از خرمشهر عبور كرده ايم وارد آبادان شديم. در آبادان كنار ديوار خانه اي در خيابان اتراق كرديم، دو نفر در ماشين و يك نفر در پياده رو، روي زمين خوابيديم، صداي گلوله هاي توپ كه آباداني ها به آن «خمسه خمسه » مي گفتند با فاصله اي نه چندان دور به گوش مي رسيد. خستگي راه چشمانمان را بست و تا صبح خوابيديم. پس از بيداري متوجه شديم آسمان شهر آبادان براثر آتش سوزي پالايشگاه با چتر سياه پوشيده شده و دود غليظ مانع عبور كامل نور خورشيد است. نمي دانستيم چه بايد بكنيم، وقتي خواستيم بدانيم چه وقتي از روز است تازه متوجه شديم كه هيچ يك ساعت نداريم. در يكي از خانه هاي خياباني كه در آن اتراق كرده بوديم زديم، صاحبخانه وحشت زده با ديدن ما متعجب شد، در همين حين صداي انفجار يك گلوله توپ در نزديكي مان شنيده شد. صاحبخانه وحشت زده با گفتن مسير خرمشهر به سرعت به درون خانه رفت و درب را هم پشت سر خود بست. ما هم بلافاصله به سمت خرمشهر به راه افتاديم.
هيچ يك از ما با آنكه ساعت ها چيزي نخورده بوديم، احساس گرسنگي نمي كرديم. كمتر از يك ربع به ابتداي پل نوي خرمشهر رسيديم. به ياد دوربينم افتادم. دوربين را از كيف بيرون كشيدم و چشمهايش را به سمت سربازي كه از پل نگهباني مي كرد گرفتم، دوربين پلك زد و صحنه پل نو را قبل از ويراني ثبت كرد. آنگاه نگاه دوربين متوجه سرباز ديگري شد كه از نيروهاي ويژه نيروي دريايي بود و تازه از كندن سنگري براي حفظ جان فارغ شده بود. پس از آن تصاوير كشتي ها و لنج هاي خاموش به نگاه دوربينم نشست.
دود ناشي از انفجاري مهيب كه تازه به وقوع پيوسته بود تصوير ديگري بود كه در قاب دوربينم جاي گرفت. تا آن لحظه خورشيد در پس ابر و دود و مه پنهان بود و تنها صداي زوزه گلوله هاي توپ بود كه با عجله هيكل سنگين خود را بر بام خانه ها و يا كوچه پس كوچه هاي خرمشهر مي كوبيدند شنيده مي شد.
ما سه نفر بوديم به همراه دوربينم و يك قبضه اسلحه ژـ،۳ وارد كوچه اي شديم. در اواسط كوچه چند نفر با اسلحه هاي انفرادي خسته و تكيده به ديوار تكيه داده بودند. قبل از رسيدن به آنان دوربينم به سمت آنان پلك زد. انتهاي كوچه به خياباني منتهي مي شد، سرپيچ كوچه چند جوان با اسلحه ژـ۳ درون سنگري نشسته بودند. جلوتر جمعيت بيشتري را ديديم، جمعيت ما را به مسجد جامع هدايت كردند. بيرون مسجد جامع چشمهاي دوربينم نگران زني شد كه چادر به كمربسته بود و مشغول فعاليت بود. دوربينم چشمهايش را به آن زن دوخته بود كه رگبار «خمسه خمسه» مهلتش نداد وحسي ناخودآگاه من و دوربينم را با شتاب به درون مسجد جامع انداخت . پس از آرامشي كوتاه دوربينم به اطراف خيره شد و صحنه هايي را به ذهن فيلم سپرد و مقابل افرادي كه بي اعتنا به محيط پرخطر در كمال آرامش مشغول فعاليت بودند، پلك زد.
آرامش حاضرين به من هم آرامش مي داد و ديگر گوش بدهكار صداي انفجارهاي مداوم و دور و نزديك «خمسه خمسه» ها نبود. سفره نان وهندوانه به يادمان آورد كه چندوعده غذا نخورده ايم، بي اعتنا به گلوله توپ دلي از عزا درآورديم. دراين اثنا گروهي سوار بروانت مهيا براي اعزام به خط شدند. دوربينم فرصت را مغتنم دانست و روبروي آنان به تماشا ايستاد، و باآنان همراه شد. خرمشهر، هنوز خونين شهرنشده بود، دوربينم مشتاق شد در مقابل چهره هاي جواني كه در اثر وزش باد موهايشان آشفته وقياقه هايشان جذابتر شده بود پلك بزند. دوربينم لحظاتي با تصور اينكه اين چهره هاي دوست داشتني هرآن ممكن است طعمه تركش توپ و خمپاره شوند در سكوت خود اشك ريخت. اين اشكها تجربه تازه اي بود و برايم باورنكردني.
با عجله از ميان خانه هايي كه دراثر باران گلوله ها ويران شده بودند عبور كرديم. تا آن لحظه پوتين هاي بدقواره دشمن برسطح خرمشهر ردي نيانداخته بود. در نزديكي پل نو چشمان دوربينم اولين جنازه يك بعثي را ديد. با عبور از كنار رستورانهاي اطراف پل به كنار نيروهايي كه پشت يك تل خاك سنگر گرفته بودند رسيديم. دوربينم با شوق و ذوق از اولين خاكريزي كه توسط جوانان خرمشهري و با وسايلي همچون بيل زده شده بود واز پشت آن لوله تفنگهاي ژـ۳ خود را به سمت دشمن گرفته بودند تصوير گرفت. در كنار آنان دچار عذاب وجدان غريبي شدم. تعجب مي كردم كه آنان چرا مرا سرزنش نمي كنند. از اينكه فقط عكس مي گرفتم احساس شرم مي كردم وتنها اين انديشه كه عكسها مي تواند لحظات جبهه را به شهرهاي دوردست ببرد وحس همدردي عمومي را بيدار كند آرامم كند.
با خود مي گفتم لحظات ثبت شده توسط دوربينم باعث خواهد شد تا مردم دوردست در مورد مرداني كه سالهاي جواني را دست خوش شعله هاي نبرد سنگين زرهي دشمن كرده اند چه خواهند انديشيد؟ وبه اين باور رسيدم كه آدمهاي درون قاب تصوير من هرگز نخواهند مرد و من به آنان عمر جاويد خواهم بخشيد.
من در آن لحظات شكوفايي انسانها را مي ديدم، همچنان كه خالص وپاك و پايبند به اعتقادات خود بودند، و به راه خود عشق مي ورزيدند خورشيد در آسمان مبهوت آنان بود. غرق دراين افكار بودم كه دستي شانه هايم را ماليد. نگاه كردم ديدم جوان خوش قد وبالايي در كنارم ايستاده ولبخند نثارم مي كند. نگاهش جرقه هاي شعله عشق را در وجودم روشن كرد. وقتي از من فاصله گرفت ، دانستم كه محمد جهان آرا فرمانده سپاه خرمشهر است .
سعيد صادقي ۸۱/۶/۱۱