|
با ياد لحظه لحظه هاي سرخ جنگ و مردان گمنامش
بيا دوباره به جنوب برگرديم
بيا دوباره به جنوب برگرديم به روزهايي كه فاصله نبود برگرديم بدانيم در فرادست سنگلاخ هاي زندگي جايي است كه مي توان دستهاي خود را گرفت و معيار بودن را تجربه كرد آنجا، «ابوذر» را به خوبي مي توان لمس كرد و سادگي «بلال» را به نظاره نشست بيا دوباره به جنوب برگرديم و در گريز از آهن و ديوار و دود به سيم هاي خاردار پناه ببريم به زخم هاي كهنه سلام دهيم و بر سر بندهايي كه هرگز بي وفايي نكردند درود فرستيم! بيا دوباره به جنوب برگرديم و كوچه هاي معطر «هويزه» را مرور كنيم و بدانيم كه درحاشيه شهر دردهايي ساكنند كه كهنه نمي شوند و زمان حقيرتر از آن است كه برنام بلندشان گرد فراموشي بنشاند بيا دوباره به جنوب برگرديم و به پنجره هاي روبه دريا سري بزنيم كه هر صبح و شام نفس هاي زلال نخلستان را شمارش مي كنند بيا دوباره به جنوب برگرديم به كويري ترين قسمت خاك كه سبزترين درختان در آنجا شكفتند و بدانيم كه معادله زمين در تنفس پرندگاني است كه با آب و آفتاب نسبت دارند آنان از سر سخاوت مي تابند مي شكفند مي بارند و در نهايت پر مي كشند تا تاريكي بر قامت روزهاننشيند بيا دوباره به جنوب برگرديم بيا به رود، به نخل، به سادگي برگرديم حميدرضا عسكري مورودي
|