تجاوز اين گونه آغاز شد...
از همان اوايل سال ۵۹ و قبل از شروع تجاوز ،دشمن بعثي در مناطق مرزي «دهلران» و «مهران» حركت هاي مشكوكي انجام مي داد، از جمله ارتباط با جاسوسان مناطق مرزي، خبرگيري ازعوامل خود فروخته وفشار آوردن به مناطق مرزي نزديك پاسگاه «چيلات» . با شروع حمله سراسري دشمن واردمنطقه بيات شد و قصد تصرف «دشت عباس» و «عين خوش» را داشت. نيروهاي مردمي به همراه نيروهاي نظامي حاضر در منطقه جلوي پيشروي دشمن را گرفتند. ولي دشمن كه از منطقه موسيان وارد خاك ما شده بود توانست به صورت گاز انبري نيروهاي ما را به محاصره درآورد واز ما تلفات بگيرد، سرانجام پس از مقاومت هاي بسيار موسيان كاملاً سقوط كرد و ساكنان تحت فشارهاي نظامي دشمن مجبور شدند دهلران را ترك كنند و به آبدانان وحرير آباد بروند.
وقتي شهر تخليه شد، تنها تعداد معدودي نيروهاي نظامي درشهر باقي ماندند و به مقاومت پرداختند.
بعداز سه ماه يك شب كه بادمي آمد،يكي از برادران نيروي مقاومت خبر آورد كه صداي تانك مي آيد.
هوا سخت غبار آلود بود و صحرا درست ديده نمي شد.
صبح وقتي هوا روشن شد ديديم شهر در محاصره است. برادران هر كدام به سمتي رفتيم و به هر شكل مي توانستيم به دفاع از شهر پرداختيم. تعدادي از بچه ها كه در وسط پارك شهر مستقر بودند توسط نيروهاي عراقي اسير شدند.
مقاومت ما از پنج صبح تا چهار بعدازظهر ادامه داشت. برادران با مقاومتي سرسختانه و تحسين برانگيز كه توأم با فداكاري و تلاش بود دشمن را از خانه هاي خود بيرون كردند و تا پشت دروازه هاي شهر عقب راندند. اين جنگ و گريز يك ماه به طول انجاميد تا اينكه دشمن ضمن دادن تلفات زياد وارد شهر شد و شروع به تخريب و غارت اموال مردم كرد.
مهر علي پارسا ـ ازدهلران
زماني كه جنگ شروع شد من به همراه دو برادرم كه يكي از آنها به شهادت رسيده است در سپاه مرزي قصرشيرين خدمت مي كرديم. ما تا آن زمان در پاسگاه هاي مختلف منطقه خدمت كرده بوديم و به موقعيت منطقه آشنا بوديم.
چند روز مانده به مهر ۵۹ يك روز با حمله عراقي ها مواجه شديم. آنها پاسگاه محل خدمت ما را به گلوله توپ بستند. اين حمله چند روز ادامه داشت. من ضمن تماس با فرمانده سپاه قصرشيرين اعلام كردم فقط پاسگاه «برادي عزيز» باقي مانده است و بقيه موقعيت ها در منطقه خدمت ما به دست دشمن افتاده است.
پس از يكي دو روز مقاومت وتقديم چند شهيد به «بازي دراز» عقب نشيني كرديم. از آنجا من به روستاي خودمان در تنگ حاجيان رفتم. آنجا متوجه شدم كه دشمن تا نزديكي روستايمان پيشروي كرده است و پدر و برادرانمان در جريان دفاع از شهر قصرشيرين به شهادت رسيده اند. شهادت پدر و برادرهايم و نيز آوارگي مردم بي گناه روح مرا سخت مي آزرد وخشم مرا نسبت به دشمن متجاوز صدچندان مي كرد. بهر حال در يك شب پراضطراب باران گلوله هاي توپ دشمن روي خانه هاي روستايمان فرو ريخت و ما را مجبور كرد روستايمان را ترك كنيم. پس از چند روز يك هلي كوپتر خودي از پشت تپه تنگ حاجيان بالا آمد وتانكهاي عراقي مستقر در منطقه را يكي پس از ديگري منهدم كرد. نيروهاي پياده دشمن با مشاهده اين صحنه ها وحشت زده از محل فرار كردند. اين اقدام باعث روحيه مردم منطقه و عزم ماندن و جنگيدن باعراقي ها شد. بعدها فهميديم كه خلبان آن هلي كوپتر شهيدشيرودي بوده است.
بهرام شاه وليان از
روستاي گورسفيد گيلان غرب
در آغاز تجاوز بعثي ها، به اتفاق نيروهاي اعزامي در دو پاسگاه مرزي «دوسلك» و «فكه » مستقر شده بوديم. تعدادي نيرو هم پشت «سايت ۵» نزديك مرز فكه بودند.
آن روزها هواپيماهاي عراقي بي رحمانه و گستاخانه به شهرهاي مرزي كشور هجوم مي آوردند. يك روز عصر هم هواپيماهاي عراقي در آسمان ظاهر شدند و شهر دزفول را بمباران كردند. چند روز بعد خبر آوردند كه عراق از همه طرف جلو آمده و پادگان عين خوش، دهلران، سايت ۴و ۵ را گرفته و تا كنار كرخه پيش آمده است. سعي كنيد نارنجك و كوكتل مولوتوف تهيه كنيد كه اگر به طرف شهر آمدند جلوي آنها رابگيريم. چند روز دست خالي مقابل پل شهر پست داديم. تا به هر يك از ما يك اسلحه ام يك و سي ودو عدد فشنگ دادند و ما را با يك جيپ به خط مقدم اعزام كردند. هر كس در ذهن خود از رويارويي با دشمن و درگيري با متجاوزين تصوري جدا از ديگري داشت. هنوز به باند فرودگاهي كه قبل از پادگان كرخه بود نرسيده بوديم كه به علت آتش سنگين توپخانه مجبور شديم از ماشين پياده شويم. صداي شليك گلوله هاي توپ گوشهايمان را مي آزرد، دقيقاً نمي دانستيم كه گلوله هااز كدام سو شليك مي شوند. فشار عراق زياد بود، عده اي از بچه ها با شنا و عبور از كرخه به دهي كه پشت رود كرخه دست چپ عراقي ها قرار داشت، رفتند و جبهه اي ايجاد كردند. عراقي ها به آن ده رفت و آمد داشتند و هر بار بچه ها با ورود آنان به روستا پنهان مي شدند. كم كم عراقي ها از حضور ما مطلع شدند و به آنجا نيرو آوردند و درگيري شديدي به وقوع پيوست. در آن درگيري تعدادي از بهترين ياران و دوستان بسيجي مان به شهادت رسيدند، به همين دليل آنجا را «جبهه شهدا» ناميديم.
|
|
|
سعيدعزيزآشنا از دزفول
روز اول مهر ماه سال ۱۳۵۹ دودي غليظ همراه با صداهاي انفجار پالايشگاهها ديده و شنيده شد و پس از چند ساعت سياهي و دود انبوه شهر را فراگرفت. به اين شكل بود كه مردم در جريان تجاوز عراق به خاك ميهن اسلاميمان قرارگرفتند. مردم غافلگير شده و بي دفاع چاره اي جز دور شدن از آتش بي رحمانه دشمن را نداشتند. به همين دليل راه خروج از شهر را در پيش گرفتند. زنان و كودكان با وسائل لازم و ضروري سوار ماشين هاي مسافربري و حتي سوار بر باربند ماشين ها به شكلي دردمندانه شهر را ترك مي گفتند. آن عده هم كه وسيله اي در اختيار نداشتند پاي پياده در جاده ها به راه افتادند.
همان روز اول مهر هواپيماهاي عراقي همراه با شكستن ديوار صوتي چند راكت به طرف ساختمان آموزش وپرورش و نيروگاه اتمي پرتاب كردند كه بر اثر آن ساختمان آموزش وپرورش منهدم و كليه ا فرادي كه آنجا مشغول كار بودند، از جمله سرپرست آموزش وپرورش شهر به شهادت رسيدند.
منوچهر مؤمني از آبادان