سه شنبه ۲ مهر ۱۳۸۱ - ۱۶ رجب ۱۴۲۳
Tue, Sep 24, 2002
ويژه ۷
شماره ۲۲۵۱
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اخبار ايران
اجتماعي
اجتماعي (زن)
گزارش روز
بين الملل
گوناگون
سرزمين مادري
فرهنگ و انديشه
فرهنگ و پايداري
فرهنگ و هنر
ويژه
ويژه ۲
ويژه ۳
ويژه ۴
ويژه ۵
ويژه ۶
ويژه ۷
اقتصادي
قيمت سكه و طلا
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
اوقات شرعي
آرشيو
خاطرات مرزنشينان از نخستين روزهاي تجاوز ارتش عراق به خاك كشورمان
چاپ فوري
كيف چرمم را مي گذارم كنار دستم و رو دو كنده زانو مي نشينم كنج اتاق، زير قاب عكس نوجواني شانزده هفده ساله. دستگاه پخش پيدا نيست اما صوت قاري پيچيده توي اتاق خالي. نگاهم به پسر جواني است كه روي لبه ي آجري ديوار، طناب به دست مي خواهد كتيبه ي سياهي را بزند سردر حياط. در اين فكرم كه امروز بيست و هفتم ماهه و فقط سه روز مانده به سر رسيد اجاره مغازه كه مردي پنجاه و چند ساله با موي فلفل نمكي مي آيد توي اتاق و پشت سرش پسر بچه اي چهار پنج ساله. سلام مي كنم و رو دوكنده زانو نيم خيز مي شوم، مرد بچه را بغل مي زند و دست راستش را به سينه، روي جناق كت اش مي گذارد و مكثي مي كند به علامت احترام و مي خواهد بنشيند پايين اتاق.
مي پرسد: چاپخانه؟
مي گويم: بله.
بچه در يك لحظه، از غفلت پدر كه بين نشستن و ايستادن است، استفاده كرده مي زند بيرون اتاق. مرد مي گويد ببخشيد! تا مي خواهد سر صحبت را باز كند بچه نرفته بر مي گردد توي اتاق و ورجه ورجه مي كند و مي خواهد از لبه ي پنجره برود بالا كه مرد بلند مي شود و يك دستي بچه را بغل مي زند و مي برد بيرون اتاق، صداي اه مرد را مي شنوم كه از دست بچه عصباني شده. اگر نبود صوت قاري و آن جوانك كتيبه به دست سر ديوار مي گفتم حتماً نشاني را اشتباه آمده ام. در اين فكرم كه صداي هق هق گريه اي كوتاه و زنانه از پشت ديوار به گوشم مي رسد. رو مي گردانم طرف پنجره به لبه ي ديوار، جايي كه جوان دارد طناب ها را گره مي زند به كتيبه. حواسم به جوان است كه چطور روي لبه ديوار پا عوض مي كند راه مي رود و تعادلش را حفظ مي كند كه صداي مردانه اي مي گويد ببخشيد. رو مي گردانم طرف صدا. دست راست مرد دراز است سمت سينه ام. دست مي دهم.
مي گويد؛ دست تنهام، مجبورم تنهايي به كارها برسم.
صداي ونگ ونگ بچه پيچيده توي راهرو.
مرد مي گويد: متن اعلاميه رو كه داريد؟
مي گويم: متأسفانه نه به من چيزي نگفتند. جاي ديگه اي بودم. فقط نشاني شما رو دادن گفتن فوريه.
مي گويد: آره. فوريه
دروغ مي گويم، يك راست از مغازه راه افتادم طرف نشاني. در اين فكرم كه هر طوري هست بايد كاري براي چاپ بگيرم.
پسر بچه مي دود توي اتاق و رسيده و نرسيده، ترسيده از هيبت پدر مي دود توي راهرو و از پشت ديوار زل مي زند به ما. مرد نيم خيز مي شود كه پسر بچه غيبش مي زند.
مرد مي گويد: راستي من اصلاً حواسم نبود، بگم براتون چيزي بيارن.
مي گويم: زحمت نكشيد.
مي گويد: بايد ببخشيد تو اين اوضاع و احوال اصلاً نمي دونم حواسم كجاست.
مي گويم: درك مي كنم.
مي گويد: كاش متن همراهت بود.
مي گويم: متن مهم نيست. مگر اين كه شما متن خاصي مد نظر داشته باشيد.
مهم تاريخ مراسم و محل اياب و ذهاب و اين چيزها است.
مي پرسد: يعني تاريخ تشييع رو ننويسم؟
مي گويم: هرچي شما بخواهيد. بعضي ها رسم دارن مي نويسند، بعضي ها رسم ندارن. كيفم را مي كشم جلو. كاغذ و خودكار دست مي گيرم و مي پرسم:
ـ تاريخ تشييع رو كي بنويسم.
با دست راست و سط سرش را مي خاراند و براي لحظه اي چشم مي بندد و آه كشدار و طولاني مي كشد و مي گويد:
ـ احتمالاً فردا... اگر قوم و خويش هام بيان. وگرنه مي افته براي پس فردا... هنوز به خيلي ها نگفتم.
مي پرسم: مراسم سوم رو كي مي گيرين؟
مي گويد: نمي دانم... (مكث مي كند و دوباره وسط سرش را مي خاراند) و مي پرسد:
ـ به نظر شما از كي بگيريم؟
مي گويم: رسمه از روز فوت حساب مي كنن. البته بعضي ها هم از روز دفن.
مي گويد: من اصلاً تجربه ندارم. يه بار به ما گفتن مفقود شده... بعد حالا...
مي پرسم: كي اتفاق افتاده؟
از به كاربردن آن صفت معمول خودداري مي كنم. شايد به اين علت كه پدر هنوز هيچ عكس العملي نشان نداده.
مي گويد: تقريباً شونزده سال پيش. ما هم مونديم چه كنيم. مادرش مي گفت بر مي گرده. اولين پسرمون بود. حالا... نمي دونيم چه كار كنيم.
مي گويم: پس تاريخ سوم و هفت رو خالي مي ذارم تا مشخص شه.
مي گويد: ولي ما امشب اعلاميه ها رو مي خواهيم.
مي گويم: حرفي نيست. يك ساعته براتون مي زنم.
مي گويد: به غير از تاريخ سوم و هفت، مي مونه متن اعلاميه... كاش يه نمونه لااقل همراهتون داشتيد.
مي گويم: نمونه دارم. (دست مي كنم توي كيفم. قاطي برگه ها و كارت هاي جورواجور) بيشتر متن ها مال عروسيه، چند تايي هم دعوت به حاجي خوري.
مي گويد: عروسي، نه. بعد لب پايينش را به دندان مي گيرد و ساكت مي شود. به چه فكر مي كند نمي دانم.
مي گويم: مي مونه عكس. اگر دلتون بخواد.
تو چشمام نگاه مي كند، انگار به خودش آمده باشد، مي گويد:
- اصلاً ياد عكس نبودم. رسمه، مگرنه.
مي گويم: حتماً. چون جوون بوده مي خواد.
مي گويد: بايد به مادرش بگم.
بلند مي شود و از اتاق مي زند بيرون. صوت قرآن براي لحظه اي بلند و رسا مي پيچد توي خانه و يكباره صدا كم مي شود و مي افتد، انگار بوق بلندگو را يكي چرخانده باشد سمت حياط و اتاق ها و دوباره برگردانده باشد سمت كوچه. هنوز در خوف و رجاء ام كه كار گرفته ام يانه.

پدر نيست. تنها نشسته ام به ورق زدن آلبوم عكس ها. پنجاه تايي عكس مي شود، عكس هاي دسته جمعي، ايستاده و نشسته، بالاي تپه اي سر سبز و پر علف، كنار رودخانه اي كم عمق و صاف، روي تانكي سوخته، توي چادرهاي صحرايي، در تمام عكس ها چهره ي نوجواني شانزده هفده ساله با چشم و ابروي درشت و پر پشت و مشكي تكرار شده. تو اين فكرم كه نوجوان درون عكس ها، چقدر شبيه نوجوان ايستاده روي لبه ي ديواراست كه مرد مي آيد توي اتاق.
مي گويد: پنجشنبه سوم و هفت با هم مي گيريم.
تند مي نويسم پنجشنبه و تاريخ مي زنم.
مي گويد: اياب و ذهاب هم از جلوي خونه حركت مي دهم.
نشاني خيابان و كوچه و پلاك خانه را مي نويسم.
مي پرسد: ديگه چيزي مونده؟
مي گويم: عكس.
با تعجب، اشاره به آلبوم عكس مي كند و مي پرسد:
ـ مگر پيدا نكرديد؟
مي گويم: چرا، ولي اينا دسته جمعيه. براي اعلاميه عكس تكي لازمه.
مي گويد: يعني عكس تكي نداره.
مي گويم: من كه نديدم. فقط يه دونه هس كه اونم بزرگه و با نگاهم به قاب عكس پشت سرش اشاره مي كنم. مرد بر مي گردد طرف ديوار.
مي گويد: اون عكس قاسم. پسر وسطي مه.
مي گويم: به نظرم هيچ فرقي با عكس هاي توي آلبوم نداره.
پدر جوان ها، جوابم را نمي دهد. نگاهش به بيرون اتاق دوخته شده، انگار مي خواهد ببيند هنوز پسرش آن بيرون هست يا نه.
خاطرات مرزنشينان از نخستين روزهاي تجاوز ارتش عراق به خاك كشورمان
تجاوز اين گونه آغاز شد...
086913.jpg
از همان اوايل سال ۵۹ و قبل از شروع تجاوز ،دشمن بعثي در مناطق مرزي «دهلران» و «مهران» حركت هاي مشكوكي انجام مي داد، از جمله ارتباط با جاسوسان مناطق مرزي، خبرگيري ازعوامل خود فروخته وفشار آوردن به مناطق مرزي نزديك پاسگاه «چيلات» . با شروع حمله سراسري دشمن واردمنطقه بيات شد و قصد تصرف «دشت عباس» و «عين خوش» را داشت. نيروهاي مردمي به همراه نيروهاي نظامي حاضر در منطقه جلوي پيشروي دشمن را گرفتند. ولي دشمن كه از منطقه موسيان وارد خاك ما شده بود توانست به صورت گاز انبري نيروهاي ما را به محاصره درآورد واز ما تلفات بگيرد، سرانجام پس از مقاومت هاي بسيار موسيان كاملاً سقوط كرد و ساكنان تحت فشارهاي نظامي دشمن مجبور شدند دهلران را ترك كنند و به آبدانان وحرير آباد بروند.
وقتي شهر تخليه شد، تنها تعداد معدودي نيروهاي نظامي درشهر باقي ماندند و به مقاومت پرداختند.
بعداز سه ماه يك شب كه بادمي آمد،يكي از برادران نيروي مقاومت خبر آورد كه صداي تانك مي آيد.
هوا سخت غبار آلود بود و صحرا درست ديده نمي شد.
صبح وقتي هوا روشن شد ديديم شهر در محاصره است. برادران هر كدام به سمتي رفتيم و به هر شكل مي توانستيم به دفاع از شهر پرداختيم. تعدادي از بچه ها كه در وسط پارك شهر مستقر بودند توسط نيروهاي عراقي اسير شدند.
مقاومت ما از پنج صبح تا چهار بعدازظهر ادامه داشت. برادران با مقاومتي سرسختانه و تحسين برانگيز كه توأم با فداكاري و تلاش بود دشمن را از خانه هاي خود بيرون كردند و تا پشت دروازه هاي شهر عقب راندند. اين جنگ و گريز يك ماه به طول انجاميد تا اينكه دشمن ضمن دادن تلفات زياد وارد شهر شد و شروع به تخريب و غارت اموال مردم كرد.
مهر علي پارسا ـ ازدهلران
زماني كه جنگ شروع شد من به همراه دو برادرم كه يكي از آنها به شهادت رسيده است در سپاه مرزي قصرشيرين خدمت مي كرديم. ما تا آن زمان در پاسگاه هاي مختلف منطقه خدمت كرده بوديم و به موقعيت منطقه آشنا بوديم.
چند روز مانده به مهر ۵۹ يك روز با حمله عراقي ها مواجه شديم. آنها پاسگاه محل خدمت ما را به گلوله توپ بستند. اين حمله چند روز ادامه داشت. من ضمن تماس با فرمانده سپاه قصرشيرين اعلام كردم فقط پاسگاه «برادي عزيز» باقي مانده است و بقيه موقعيت ها در منطقه خدمت ما به دست دشمن افتاده است.
پس از يكي دو روز مقاومت وتقديم چند شهيد به «بازي دراز» عقب نشيني كرديم. از آنجا من به روستاي خودمان در تنگ حاجيان رفتم. آنجا متوجه شدم كه دشمن تا نزديكي روستايمان پيشروي كرده است و پدر و برادرانمان در جريان دفاع از شهر قصرشيرين به شهادت رسيده اند. شهادت پدر و برادرهايم و نيز آوارگي مردم بي گناه روح مرا سخت مي آزرد وخشم مرا نسبت به دشمن متجاوز صدچندان مي كرد. بهر حال در يك شب پراضطراب باران گلوله هاي توپ دشمن روي خانه هاي روستايمان فرو ريخت و ما را مجبور كرد روستايمان را ترك كنيم. پس از چند روز يك هلي كوپتر خودي از پشت تپه تنگ حاجيان بالا آمد وتانكهاي عراقي مستقر در منطقه را يكي پس از ديگري منهدم كرد. نيروهاي پياده دشمن با مشاهده اين صحنه ها وحشت زده از محل فرار كردند. اين اقدام باعث روحيه مردم منطقه و عزم ماندن و جنگيدن باعراقي ها شد. بعدها فهميديم كه خلبان آن هلي كوپتر شهيدشيرودي بوده است.
086919.jpg
بهرام شاه وليان از
روستاي گورسفيد گيلان غرب
در آغاز تجاوز بعثي ها، به اتفاق نيروهاي اعزامي در دو پاسگاه مرزي «دوسلك» و «فكه » مستقر شده بوديم. تعدادي نيرو هم پشت «سايت ۵» نزديك مرز فكه بودند.
آن روزها هواپيماهاي عراقي بي رحمانه و گستاخانه به شهرهاي مرزي كشور هجوم مي آوردند. يك روز عصر هم هواپيماهاي عراقي در آسمان ظاهر شدند و شهر دزفول را بمباران كردند. چند روز بعد خبر آوردند كه عراق از همه طرف جلو آمده و پادگان عين خوش، دهلران، سايت ۴و ۵ را گرفته و تا كنار كرخه پيش آمده است. سعي كنيد نارنجك و كوكتل مولوتوف تهيه كنيد كه اگر به طرف شهر آمدند جلوي آنها رابگيريم. چند روز دست خالي مقابل پل شهر پست داديم. تا به هر يك از ما يك اسلحه ام يك و سي ودو عدد فشنگ دادند و ما را با يك جيپ به خط مقدم اعزام كردند. هر كس در ذهن خود از رويارويي با دشمن و درگيري با متجاوزين تصوري جدا از ديگري داشت. هنوز به باند فرودگاهي كه قبل از پادگان كرخه بود نرسيده بوديم كه به علت آتش سنگين توپخانه مجبور شديم از ماشين پياده شويم. صداي شليك گلوله هاي توپ گوشهايمان را مي آزرد، دقيقاً نمي دانستيم كه گلوله هااز كدام سو شليك مي شوند. فشار عراق زياد بود، عده اي از بچه ها با شنا و عبور از كرخه به دهي كه پشت رود كرخه دست چپ عراقي ها قرار داشت، رفتند و جبهه اي ايجاد كردند. عراقي ها به آن ده رفت و آمد داشتند و هر بار بچه ها با ورود آنان به روستا پنهان مي شدند. كم كم عراقي ها از حضور ما مطلع شدند و به آنجا نيرو آوردند و درگيري شديدي به وقوع پيوست. در آن درگيري تعدادي از بهترين ياران و دوستان بسيجي مان به شهادت رسيدند، به همين دليل آنجا را «جبهه شهدا» ناميديم.
086922.jpg
سعيدعزيزآشنا از دزفول
روز اول مهر ماه سال ۱۳۵۹ دودي غليظ همراه با صداهاي انفجار پالايشگاهها ديده و شنيده شد و پس از چند ساعت سياهي و دود انبوه شهر را فراگرفت. به اين شكل بود كه مردم در جريان تجاوز عراق به خاك ميهن اسلاميمان قرارگرفتند. مردم غافلگير شده و بي دفاع چاره اي جز دور شدن از آتش بي رحمانه دشمن را نداشتند. به همين دليل راه خروج از شهر را در پيش گرفتند. زنان و كودكان با وسائل لازم و ضروري سوار ماشين هاي مسافربري و حتي سوار بر باربند ماشين ها به شكلي دردمندانه شهر را ترك مي گفتند. آن عده هم كه وسيله اي در اختيار نداشتند پاي پياده در جاده ها به راه افتادند.
همان روز اول مهر هواپيماهاي عراقي همراه با شكستن ديوار صوتي چند راكت به طرف ساختمان آموزش وپرورش و نيروگاه اتمي پرتاب كردند كه بر اثر آن ساختمان آموزش وپرورش منهدم و كليه ا فرادي كه آنجا مشغول كار بودند، از جمله سرپرست آموزش وپرورش شهر به شهادت رسيدند.
منوچهر مؤمني از آبادان


|   شناسنامه   |   آرشيو   |