|
كلاه كلمنتيس نوشته: ميلان كوندرا ترجمه: احمدميرعلايي نشر باغ نو چاپ اول ـ ۱۳۸۱
|
|
|
|
گراهام آلن / مترجم:پيام يزدانجو نشر مركز محمد راغب
|
|
|
|
نويسندگان: پاملا آبوت ـ كلروالاس مترجم: منيژه نجم عراقي نشر ني چاپ دوم۱۳۸۱ مرجان تقوي
|
|
|
|
ياسر نوروزي نويسنده : محسن الهاميان مؤسسه ي فرهنگي ـ هنري ماهور چاپ دوم ـ ۱۳۸۱
|
|
|
|
|
مجازاتي در جست وجوي جرم
كلاه كلمنتيس نوشته: ميلان كوندرا ترجمه: احمدميرعلايي نشر باغ نو چاپ اول ـ ۱۳۸۱
|
|
|
ميلان كوندرا به سال ۱۹۲۹ در «برنو» چك اسلواكي به دنيا آمد. ۱۹۴۷ به حزب كمونيست پيوست و سه سال بعد اخراج شد. در سال ۱۹۵۶ بارديگر به عضويت حزب پذيرفته شد و همزمان استاد مدرسه ملي فيلم پراگ بود اما اين موفقيت چندان نپاييد. وي سال ،۱۹۶۹ ابتدا شغلش را از دست داد و يك سال بعد دوباره از حزب، اخراج شد. تا سال ۱۹۷۵ كه دانشگاه رن به او تدريس در اين دانشگاه را پيشنهاد كرد، در چك اسلواكي ساكن بود و پس از آن تا امروز در فرانسه به سر مي برد. نخستين رمان او «شوخي» سال ۱۹۶۷ منتشر شد و به سند عمده اي درباره « بهار پراگ» بدل گرديد. مجموعه داستان «عشق هاي خنده دار» نيز در همين دوران به چاپ رسيد. آثار كوندرا را پس از اخراج دوباره او از حزب كمونيست، در كتابفروشي ها و كتابخانه هاي چك اسلواكي ممنوع اعلام كردند. اما وي در فرانسه به نوشتن ادامه داد و «ميهماني خداحافظي» و «زندگي جاي ديگري است» را در فرانسه منتشر كرد كه با توفيق هاي بسياري روبرو شد و در سال ۱۹۷۳ جايزه مديسي را به خاطر « زندگي جاي ديگري است» دريافت داشت. «كتاب خنده و فراموشي»، «هويت»، «بار هستي»، «جاودانگي»، «جهالت» و هر آن چه كوندرا بعد از اين تاريخ نوشته، درفرانسه به چاپ رسيده است. كوندرا همواره با شرح هاي خنده دار، يا تفنن آميز از زندگي خصوصي شخصيت ها و خواب و خيال هاي پيچيده و پردلهره آنان درباره سرنوشت هايشان، درگير است. كوندرا عاشق جنبه هاي مضحك ولي واقعي زندگي است، از كمدي هاي جنسي گرفته تا سوء تفاهم هاي كوچك و بزرگ؛ كوندرا دايره مفاهيم و زيبايي شناسي خاص خود را دارد. آنچه از اشغال ميهنش، سوء استفاده از قدرت و تحريف سياسي گذشت بيان مي دارد با آنكه كلي و انساني اند اما باز در حيطه تعاريف خاص او معنايي ديگر يافته اند. دستاورد او در اين بوده است كه زندگي خصوصي و سياسي را در چارچوبي واحد جادهد و نشان دهد. هر دو از سرچشمه ي واحد نقص هاي بشري شكل مي گيرند. با اين همه او از اين كه از اثرش برداشت سياسي شود، رنجيده خاطر است. خود او در مصاحبه اي كه در ابتداي كتاب «كلاه كلمنتيس» آمده است، مي گويد: برداشت سياسي برداشت بدي است و آنچه را كه به نظر خودم در كتاب مهم است، ناديده مي گيرد. چنين برداشتي فقط يك جنبه را مي بيند: «رد رژيم كمونيستي!» كوندرا تنها رمان را واجد اين قابليت مي داند كه به انسان ادراك و بينش ويژه اي از جهان بدهد كه امكان كسب آن بينش به هيچ شكل ديگر جست وجو وجود ندارد، كوندرا رمان را نه توصيف جامعه يا تاريخ، بل كه آن را تنها وسيله اي معرفي مي كند كه با آن مي توان وجود انساني را با تمام جنبه هايش تشريح كرد: «زيرا رمان با همه نظام هاي فكري، نوعي شكاكيت ذاتي دارد. هر رمان طبيعتاً با اين فرض آغاز مي شود كه اساساً گنجاندن زندگي بشري در هر نظامي ناممكن است. » و مي افزايد:«رمان به سؤال ها جواب نمي دهد، احتمالات را عرضه مي كند.» «كلاه كلمنتيس» با ترجمه احمدميرعلايي، مجموعه اي است از يك مصاحبه، دو مقاله و دو داستان كوتاه از ميلان كوندرا، مصاحبه كه توسط «يان ماك ايوان» انجام گرفته است، با مقدمه اي از شرح حال نويسنده آغاز شده و سپس كوندرا از مسائل مختلفي نظير زندگي در تبعيد، بررسي نكاتي از داستان هايش و اوضاع سياسي سخن مي گويد. درمقاله اول كتاب «غرب دو گروگان يا فرهنگ از صحنه بيرون مي رود» نيز، كوندرا به اشغال تكه اي از اروپا، توسط شوروي اشاره مي كند و نتيجه مي گيرد: «اروپاي مركزي به اعتبار نظام سياسي اش در شرق است و به اعتبار تاريخ فرهنگي اش در غرب.» او اين امر را گروگانگيري شرق كمونيستي، از غرب مي داند و هدف اصلي گروگانگيران را بيرون راندن فرهنگ از صحنه مي خواند. مقاله دوم «جايي آن پشت پسله ها» باز به رويه ديگري از مسائل سياسي ميهنش باز مي گردد. اين بار مهاجرت. نظام توتاليتر با دادگاه در رمان مشهور فرانتس كافكا مقايسه شده و عملكرد آن كه همانا جست وجوي جرمي است براي مجازاتي كه از پيش اعمال شده است، باعث تهي شدن، ترس وجودي و براي كوندرا، مهاجرت مي شود. در اين مقاله با آثار كافكا بالاخص در قصر و «محاكمه» با نگاهي ديگر نگريسته شده و سر آخر به اين نتيجه مي رسد كه در اين ميراث، نمونه شگفتي است از استقلال قطعي رمان… فرانتس كافكا به يمن اين استقلال، درباره وضعيت بشري… به ما چيزهايي گفته [است] كه هرگز هيچ ملاحظه سياسي يا اجتماعي نخواهد توانست بگويد.» «نامه هاي گمشده» يا «كلاه كلمنتيس» يكي از دو داستان اين مجموعه را تشكيل مي دهد. اين داستان كه از «كتاب خنده و فراموشي» انتخاب شده است، مانند اكثر آثار كوندرا صبغه اي سياسي دارد. «ميرك» كه سابقاً عضو حزب كمونيست بوده و از آن اخراج شده است، به جست وجوي نامه هايي مي پردازد كه سالها پيش به معشوقه اش، زني به نام «زدنا» نوشته است. او به نزد زدنا مي رود و در تمام طول راه متوجه افرادي مي شود كه او را تعقيب مي كنند. زدنا، نامه ها را به او نمي دهد و او در بازگشت به خانه اش، مأموران را مي بيند كه در حال ليست برداري از اموالش به منظور مصادره آنها هستند. در هم تنيدگي زندگي شخصي و اوضاع و احوال سياسي كه همواره ذهن كوندرا را به خود مشغول داشته است، در اين داستان، مانند بسياري ديگر از آثار او به عينه قابل رؤيت است. داستان بعدي نيز ناظر بر همين امر است. «فرشته ها» صورت معمول داستان را ندارد و به نظر مي رسد، داستان ـ مقاله اي باشد كه بيشتر منعكس كننده دوراني از زندگي نويسنده است. دوراني كه در آن كوندرا از حق كار محروم شده بود و اجازه چاپ هيچ نوشته اي را نداشت. دختري به او كمك مي كند تا در يك روزنامه، تحت يك نام مستعار، در مورد طالع بيني مطالبي بنويسد. او مدتي به اين كار ادامه مي دهد تا اين كه مأموران دولتي از جريان باخبر شده و دختر پس از بازجويي از كار اخراج مي شود. كوندرا پس از آن ماجرا، چك اسلواكي را ترك مي كند چرا كه:«آن وقت بود كه كاملاً متوجه شدم كه به يك پيك شوربختي بدل شده ام و ديگر نمي توانم ميان مردمي كه دوست مي دارم، زندگي كنم و به آنان گزند نرسانم؛ از اين رو چاره ديگري نداشتم، مگر آن كه كشورم را ترك گويم.» در همين داستان كه باز از مجموعه «كتاب خنده و فراموشي» انتخاب شده است، دو نوع خنده توصيف مي شود «خنده شيطان» كه به بي معنايي همه چيز مي خندد و «خنده فرشتگان» كه طنين تصنعي دارد و شادماني مي كنند كه چقدر همه چيز منطقي سازمان يافته و همه چيز روي زمين چقدر به قاعده است» چك اسلواكي به قول كوندرا متعلق به دارودسته شيطان است. چك ها همچون شياطين مي خندند و روس ها همچون فرشته ها. اين است كه تعلق داشتن به كشوري كوچك بر نگرش كوندرا نسبت به جهان تأثيري عميق مي گذارد. او مي گويد: «احساس سستي وجود، با تصوري از تاريخ پيوند دارد. ملل بزرگ فكر مي كنند كه تاريخ را مي سازند و اگر كسي تاريخ ساز باشد، خودش را جدي مي گيرد… اما اگر متعلق به كشوري كوچك باشيد، تاريخ را نمي سازيد، هميشه اسباب دست تاريخيد. تاريخ چيزي دشمن خوست، چيزي كه در برابر آن بايد از خود دفاع كرد…» كوندرا درواقع با طنز خاص خود قادر است تاريخ را چيزي نابهنجار بداند و مسائل انساني را دردل آن و هم مسير با آن دنبال كند.
|
|
|
|
|
بينامتنيت
گراهام آلن / مترجم:پيام يزدانجو نشر مركز محمد راغب
|
|
|
پس از سالها وقفه در روند انتشار كتب نظريه ادبي اروپا، در سالهاي اخير شاهد ترجمه آثاري نزديك به دوره خودمان بوده ايم ؛ «بينامتنيت» كه نشر مركز عهده دار چاپ آن بوده، از زمره اين آثار است . «گراهام آلن» كتاب را در سال ۲۰۰۰ بطور همزمان درآمريكا، انگليس و كانادا منتشر كرد ودر سال ۱۳۸۰ شمسي نيز اين اثر به پارسي برگردانده شد كه درنوع خود ركورد بي نظيري است. «بينامتنيت» كه خود معادل غريبي (از جهت شكل مصدري عربي نامعمول آن) براي اصطلاح Intertextuality است، توسط « پيام يزدانجو» ترجمه شده است. پيام يزدانجو در سالهاي اخير با ترجمه كتابهاي متعدد سهم زيادي در معرفي و شناساندن نظريه پردازان بزرگ ادبيات امروز اروپا و تئوريهايشان به طيف علاقه مندان داشته است ؛ « لاكان ، دريدا، كريستوا» و «بارت ، فوكو، آلتوسر» هردو از «مايكل بين »، «شالوده شكني » «كريستو فرنوريس» و «ادبيات پسامدرن» كه درواقع گزينش ومعرفي همراه با نگرش انتقادي است ازجمله ترجمه هاي او هستند. يزدانجو عموماً آثاري را براي ترجمه انتخاب مي كند كه ارزش ترجمه كردن را دارند. اينكه ترجمه او چقدر به متن اصلي نزديك است ، برعهده صاحبنظران اين فن است . اما كاش يزدانجو بهترازاين از زبان پارسي بهره مي برد. نثرفارسي نه چندان سليس و شيواي او گاه محتواي جملات را در ساختارهاي نحوي غيرمعمول و طولاني اش گم مي كند. معادلهاي پارسي كه براي اصطلاحات بر مي گزيند چنگي به دل نمي زنند. نمونه اين كاستي ها را بخوبي در گفتاري كه مربوط به « ژرار ژنت»كه ژنت آنها را به ۵بخش تقسيم مي كند وبراي هرقسمت عنوان خاصي برمي گزيند. اين مبحث در «ساختار و تأويل متن» «بابك احمدي » نيز آمده است . اما معادلي كه يزدانجو براي اين اصطلاحات انتخاب كرده در تناقض با كار «احمدي» است به اين شكل كه مثلاً در ترجمه يزدانجو عنوان بخش اول ، تقسيم ژنت، عنوان بخش ديگري است . اينكه كدام يك از اين دو، معادل بهتر را انتخاب كرده نمي دانيم اما يزدانجو حداقل مي توانست در پاورقي توضيحاتي ارائه دهد كه مخاطبش دچار اشتباه نشود. «بينامتني » بيشتر از آنكه يك اصطلاح خاص نظريه ادبي باشد، اصطلاحي در حيطه وسيع پژوهشهاي فرهنگي ـ اجتماعي است . مفهوم «بينامتني» به شكل جدي و درمعناي امروزه اش در دهه هاي ۶۰ و ۷۰شكل گرفت ؛ در واقع سالهاي گذار از ساختارگرايي به پساساختار گرايي وشايد يكي از مميزه هاي اين دوگرايش تفاوت نگرشهاي پساساختارگرايانه به مفهوم «بينامتني» نسبت به ساختارگرايان باشد. «بينامتني» پيشينه قديمتري نيز دارد. اول بار «ژوليا كريستوا» اين اصطلاح را به كار گرفت اما ريشه هاي ابتدايي واوليه آن را در آثار «فرديناند دوسوسور» ، زبان شناس معروفي كه پدر زبانشناس نوين ناميده مي شود، مي يابيم. اما ازميان گذشتگان بيش ازهمه « ميخائيل باختين» درشكل گيري اين مفهوم مؤثر بوده است . درميان تمام كساني كه دراين كتاب فصل خاصي بديشان اختصاص يافته «رولان بارت» سهم بيشتري دارد كه البته اين در تناظر با سهم عمده او درجريان نظريه ادبي معاصر است . جالب اينكه «باختين» درسرتاسر كتاب ودرميان مباحث تمام نظريه پردازان حضور دارد واين نشان دهنده تأثير بيش از اندازه آراي او بخصوص «مكالمه باوري»اش dialogism برسايرين است. از ميان ساختارگرايان آراي «مايكل ريفاتر» نيز آمده است وپس از بازنگري در آراي «هارولد بلوم » آراي نظريه پردازان پست مدرن نيز ذكر شده كه ازميان اينها تنها تعداد محدودي براي ما آشنا هستند كه از آنها نيز كمتر مقاله يا كتابي به فارسي ترجمه شده است . ازاين آشنايانند: ليندا هوچون، چارلز جنكس ، جان بارت و… گفتار پاياني كتاب به بررسي رابطه «بينامتنيت» و شبكه ارتباط جهاني مي پردازد ومسائل مربوط به اينترنت وكتابهاي اينترنتي را به بحث مي گذارد كه درايران كمتر كتابي دراين مورد موجود است . نقادي زن محوري (فمينيستي) ازجمله مباحث كتاب است ودراين ديدگاه به خاطر اختلافات جنسي دوباره سوژه مؤلفانه سربرمي آورد ونظريه هاي جالب ونادري رادراين بخش مي خوانيم. اما دراين كتاب جاي چند نظريه پرداز بزرگ خالي است . يزدانجو درمقدمه مي نويسد: «به گمان من ، جداي از ژيل دلوز، دوغايب بزرگ اين مجموعه ، ژاك دريدا و ژان بودريارند كه اگر بنابربحث از عرصه هاي فلسفه و فرهنگ مي بود ، آثار اين دو انديشه گر جايگاهي اساسي در تبيين مفهوم بينامتنيت مي يافت».
|
|
|
|
|
جامعه شناسي زنان
نويسندگان: پاملا آبوت ـ كلروالاس مترجم: منيژه نجم عراقي نشر ني چاپ دوم۱۳۸۱ مرجان تقوي
|
|
|
شايد بتوان گفت جاي خوشوقتي است كه در دوقرن اخير برخي از زنان با نوع زندگي، تفكرات و قلمشان موقعيت خود را در جامعه، به اصول علم وجامعه شناسي تثبيت كردند. علمي كه با نظريه پردازيهاي محافظه كارانه افرادي چون اگوست كنت، ماكس وبر، اميل دوركيم و... بنيان گذاشته شد. ناديده انگاشتن زنان در پژوهشها و تحقيقات اين علم (جامعه شناسي) محكمترين دلايل براي ايجاد نگاهي انتقادي از سوي برخي زنان شده و پاسخ به اين مسأله كه چرا مسائل و تجربيات زنان كه از ديدگاه خود آنان بررسي و عنوان مي شود، در حاشيه قرار دارند. علمي كه ظاهراً درنظريه ها و پژوهشهاي خود مرد محورانه است و به قول نويسنده «زنان از ديد جامعه شناسي «پنهان» ماندند.» پاملا آبوت و كلر والاس، دونويسنده انگليسي و اساتيد دانشگاهي، كتاب حاضر را با عنوان يك كتاب مقدماتي جامعه شناسي تأليف كرده اند. مؤلفان كتاب، توانسته اند با بهره گيري از آمار موجود در ابتداي دهه نود ميلادي، بريتانياي معاصر را زمينه كار خود قرار دهند. با طرح سؤالاتي پيرامون حفظ فرودستي و سلطه پذيري زنان در علم جامعه شناسي در مقدمه كتاب خود به پاسخگويي آنها در قالب: ايدئولوژي مردانگي و زنانگي، تخيل جامعه شناسي، جدايي طلبي و... مي پردازد. با چهار نگرش فمينستي ليبرال (اصلاح طلب)، ماركسيست، راديكال و سوسياليست برخوردمي كنيم. در پايان هر فصل بعد از توضيح مختصري از هر نگرش شاهد نظريات آنها هستيم كه خود به درك بيشتر مطالب و تمايز موجود بين اين نگرشها كمك مي كند. «زنان و قشربندي» عنواني است كه در آن ديدگاههاي نئو ـ وبري و نئو ـ ماركسيستي برخاسته از نظريه هاي ماكس وبر و كارل ماركس مطرح مي شود. قشربندي كه مي تواند بر مبناي: جنس/ جنسيت، طبقه اجتماعي، سن و... باشد به بحث مربوط به حذف زنان در پژوهشهاي طبقاتي مي انجامد. آمار به دست آمده از بريتانيا، محور تحقيقات نويسندگان كتاب گوياي آن است كه سرنوشت و اعمال اجتماعي/ اكثريت زنان توسط موقعيت شغلي مردي كه با او زندگي مي كنند تعيين مي شود نه موقعيت خودشان، زنان درتمامي طبقات شغلي در پايين ترين رده قرار دارند و چرايي اين مسأله با نظريات جان گوار تورپ برپايه سه حكم بيان مي شود. «تبعيض نژادي» معضل ديرينه اي كه بحث را به منزلت و طبقه اجتماعي «زنان رنگين پوست» يا «زنان آفريقايي» مي كشاند و «سياه» واژه اي كه گناهي ديگر بجز «زن» بودن بر آنان اطلاق مي شود. «سياست» ميدان ديگري است كه در آن شاهد فعاليتهاي كمرنگي از زنان هستيم و اگر احياناً ذكري از آنها در اين عرصه به ميان آمده، در قياس بامردان اصالت كمتري دارد. در برابر اين نظريه كه «زنان» در مقابل «مردان» از توانايي كمتري براي انجام كارهاي سياسي برخوردارند مخالفان و موافقاني قدعلم كردند. موافقاني چون سيلتانن و استان ورث معتقدند مشاركت زنان در سياست كمتر از مردان است، زنان كمتر رأي مي دهند چون محافظه كارترند و تزلزل رأي بيشتري دارند. گروهي ديگر چون سوزان برك و جين گراس هولتز براي اين امر چهار دليل برشمرده اند. ايشان علايق و فعاليتهاي سياسي زنان را در قالب نقش مادري آنها جاي مي دهند و به اين نتيجه كه «توان سياسي شان محدود مي شود» مي رسند. در مقابل، گوت و رايد به ميزان مشاركت سياسي زنان استفاده نمي كنند بلكه معتقدند معيارهاي مشاركت سياسي بانيازها و علايق زنان همخواني ندارد. كتاب حاضر با داشتن بخشهايي همچون: زنان و قشربندي، دختران و زنان نوجوان ، خانواده وخانوار، زنان، بهداشت و تيمارداري، زنان، جرم و خلافكاري و... همراه با نظريات شخصيتهاي برجسته اي چون، بتي فريدون(۱)، هريت مارتينو (۲)، جوليت ميچل (۳)، مارگارت ميد (۴) و آن اكلي (۵) و... به بحث و جدل در رابطه با نقش اجتماعي زنان، ميزان فعاليتهاي اجتماعي آنها و محترم انگاشتن آنها از سوي جامعه مي پردازد. مي توان گفت هدف از تأليف اين كتاب كمك به خواننده براي درك جامعه اي است كه در آن زندگي مي كند. در پايان اين كتاب شاهد منبع شناسي مختصري از نوشته هاي ايراني و بخشي با عنوان «فرهنگ واژه ها و اصطلاحات» موجود در كتاب هستيم. پاورقي: ۱ـ نخستين رئيس سازمان ملي زنان ۲ـ نويسنده انگليسي ۳ـ روانكاو ماركسيست انگليسي ۴ـ مردم شناس آمريكايي ۵ـ نويسنده و جامعه شناس انگليسي
|
|
|
|
|
نگاهي بر تاريخ تئوري موسيقي
ياسر نوروزي نويسنده : محسن الهاميان مؤسسه ي فرهنگي ـ هنري ماهور چاپ دوم ـ ۱۳۸۱
|
|
|
تاكنون كتب بسياري در زمينه ي تئوري موسيقي نوشته شده و به انتشار رسيده است و اين كتب هر يك مشخصه ي خاص خود را دارند و برخي با محوريت مطالبي نظير گام وفواصل يا ريتم و برخي نيز باتكيه بر موضوعاتي ديگر تأليف شده اند. آنچه در اين نوشته مدنظردارم، نگاهي اجمالي بر تاريخ تئوري موسيقي است كه براي پرداختن بدان ناگزير از طرح مطالبي در باب موسيقي شناسي (musicology) خواهم بود. گرچه موسيقي شناسي با اين عنوان پديده يي مدرن به شمار مي آيد اما نظريات اوليه ونوشته هاي مربوط به آن به زمان يونان باستان مي رسد. نخستين كسي كه نظرياتي در اين باب مطرح كرد، فيلسوف ومتفكر بزرگ يوناني، افلاطون بود. اودر دو كتاب خود «جمهور» و «قوانين» به نقش موسيقي و بررسي انواع مختلف آن مي پردازد وشاگرد او ،ارسطو نيز مباحث استاد را در كتاب «سياست» خود، به صورتي مبسوط ارائه مي دهد. اين جريان پس از آنها توسط شاگردان ارسطو دنبال و مباحث تئوريك آن بعدها توسط «كلوديوس پتوسمي» (قرن دوم پيش از ميلاد) در كتاب «هارمونيها» پي ريزي شد.پس از او «ارستيرس كوئينتياس» در كتاب «موسيقي» ، مباحث پيش از خود را به شيوه يي گسترده تر پيش گرفت. اودر اين زمينه مطالبي تحت عنوان تحليل سيستم تونال (كه پيش از او به گونه يي ابتدايي بيان شده بود) ارائه داد و اين آغازي بود بر تئوري موسيقي. تئوري موسيقي و موضوعات مربوط به آن از قرون ۱۶ و ۱۷ پيشرفتي محسوس تر داشتند و اين همزمان بود با آغاز اومانيسم و حركت اروپا به سمت مطالعاتي خارج از حوزه كليسا (Study Humanitism). از پيشگامان مطرح كردن مباحث تئوريك موسيقي در قرون جديد «گيدوآدلر آستريا» (۱۸۸۵) بود. او در نوشته هاي خود مطالب تاريخي و سيستماتيك موسيقي را از هم جدا كرد؛ در شاخه ي سيستماتيك به تئوري هارموني، ريتم، ملودي و بداهه نوازي و در شاخه ي ديگر به مبحث فرم (وتغييرات تاريخي آن ) وآموزشهايي در مورد نوازندگي پرداخت. مباحث تئوري مدرن در ساختار و تحليل اثر خلاصه مي شوند. اما همين روش در كشورهاي مختلف تعريفهاي متفاوتي پيدا مي كند؛ به عنوان مثال يكي از تئوريسين هاي شمال آمريكا مدعي است وابستگي خاصي نسبت به موسيقي شناسي ندارد و بالعكس در كشورهاي انگليسي زبان تمايل زيادي به معرفي خود به عنوان يك موسيقي شناس نشان مي دهد. در كشورهاي آلماني زبان وضع طوري است كه آموزش تئوري ، موسيقي و تمرين آن به عهده موسيقي شناس است. اما با وجود اختلاف بين فرهنگ ملل مختلف اكثريت براين باورند كه تئوري موسيقي و موسيقي شناسي ارتباط مستقيم و مؤثري با هم دارند تا آنجا كه در بسياري موضوعات مرزي بين آنها ديده نمي شود. كتاب در تئوري موسيقي نوشته ي محسن الهاميان ـ همانطور كه در مقدمه بدان اشاره كرده است ـ بدليل مشكلات موجود در تدريس هارموني با محوريت فصول، گام و فواصل تأليف شده است و نويسنده براي پرهيز از حجيم شدن مطالب وفهم آسان آن با زباني ساده به نگارش آن پرداخته است. از ديگر كتب اين زمينه مي توان به «نظري برموسيقي» نوشته ي روح الله خالقي، «تئوري بنيادي موسيقي» اثر پرويز منصوري و نيز «تئوري موسيقي» تأليف مصطفي كمال پورتراب اشاره كرد.
|
|
|
|