|
|
|
|
|
زندگي تو
|
|
|
|
|
لبخند قاضي جنايي
شامگاه روز ۲۸ارديبهشت ماه سال ۷۷ در يكي از مناطق جنوب تهران، پسرجواني با ضربات چاقوي جوان ناشناسي به قتل رسيد. وقتي ماجراي اين جنايت به پليس گزارش شد، تحقيقات در صحنه قتل روي فرار پسرجوان متمركز شد كه هيچ كس از او نشاني نداشت. تجسس ها نشان داد، قرباني پسري به نام «امير» است كه ساعاتي قبل از جنايت به همراه دايي اش ديده شده است. بدين ترتيب، دايي مقتول به نام «كاظم» به اداره آگاهي تهران احضار شد و مأموران براي به دست آوردن سرنخي از قاتل وي را تحت بازجويي قراردادند. * از روز قتل بگو؟ - چه بگويم، بعد از اينكه من با «امير» خداحافظي كردم اين حادثه رخ داده و من هيچ اطلاعي ندارم. *«امير» روز قتل چي مي گفت؟ ـ مثل هميشه من و او باهم مي گفتيم و مي خنديديم و چيز خاصي گفته نشد. * از چيزي نگران نبود؟ - خير، موضوعي نبود كه نگران باشد. * از قبل كسي او را تهديد به قتل نكرده بود؟ - اطلاعي ندارم. اما شنيده بودم با يكي از دوستان قديمي اش درگيري شديد داشته است. * چه ساعتي از مقتول جداشدي؟ - حدود ۷عصر بود. چون كار واجبي داشتم. او را ترك كردم تا اينكه وقتي به خانه رفتم، شنيدم به قتل رسيده است. «كاظم» با اين ادعاها، بدون دادن سرنخي به پليس، اداره آگاهي را ترك كرد اما سه روز بعد وقتي كارآگاهان در تحقيقات خود فاش ساختند دايي مقتول شب جنايت با دستان و پيكري خون آلود در خيابان ديده شده، به اتهام قتل بازداشت شد. * چرا دروغ گفتي؟ - مي ترسيدم راستش را بگويم، چون بين فاميل همه مي گفتند اين پسرچقدر ترسو است. * واقعيت چي بود؟ - راستش را بخواهيد، من در جريان يك درگيري «امير» را تنها گذاشتم و از ترس فراركردم، هوا تاريك شده بود كه چند پسر ولگرد به من و امير، چپ چپ نگاه كردند و بين ما درگيري به وجود آمد، وقتي امير چاقو خورد، او را بغل كردم اما مهاجمان رحم نداشتند و به سمت من آمدند. از ترس خواهرزاده ام را رهاساخته و فرار كردم. * اما تو و امير، دل خوشي از هم نداشتيد؟ - اختلاف بين دايي و خواهرزاده اگر فاصله سني كم باشد، طبيعي است اما هيچ وقت دلم نمي آيد دست به قتل بزنم. * هيچ اثري از يك درگيري به دست نيامده است، تو چگونه چنين ادعايي داري؟ - درگيري بود و من فراركردم، چيز ديگري نمي دانم. قاضي جواد اسماعيلي پس از تكميل تحقيقات و به دست آمدن مداركي كه نشان مي داد كاظم دروغ مي گويد و خود قتل را مرتكب شده است، اين جوان را به اتهام قتل خواهرزاده اش با صدور قرارقانوني روانه زندان كرد. اين اقدام در حالي صورت گرفت كه «كاظم» روي ادعاهايش پافشاري مي كرد و قتل رانمي پذيرفت. كاظم تا ۸ماه پس از بازداشت، در برابر اتهامش سكوت كرده بود تا اينكه براي جلسه محاكمه به شعبه ۱۶۰۲مجتمع امورجنايي تهران احضارشد. قاضي جواداسماعيلي پس از به رسميت شناختن دادگاه باتوجه به اينكه وكيل تسخيري متهم در تماس تلفني اعلام كرده بود بخاطر بيماري قادر به حضور در جلسه محاكمه نيست، از منشي خواست حضور متهم و اولياي دم را صورتجلسه كنند تا «كاظم» روزديگري محاكمه شود. وقتي همه حضار و متهم صورتجلسه را امضا كردند، قاضي اسماعيلي از مأموران زندان خواست زنداني را از دادگاه خارج كنند. هنوز در دادگاه براي خروج متهم بازنشده بود كه قاضي اسماعيلي در حالي كه لبخندي به لب داشت، «كاظم» را صدازد و پرسيد راستي چندضربه به مقتول زدي؟ «كاظم» وقتي صورتش را به پشت چرخاند، در برابر تعجب حضار و ناخواسته گفت: «يك ضربه، آقاي قاضي!» متهم بعد از گفتن اين جمله به صورتش كوبيد و سربه زيرانداخت. قاضي اسماعيلي كه تصور نمي كرد يك دستي اش سكوت ۸ماهه متهم را بشكند، با خنده از «كاظم» خواست روي صندلي اتهام بنشيند. * چرا كشتي؟ ديگر نگو نكشتم چون همين الآن گفتي كه يك ضربه به خواهرزاده ات زده اي؟ - او به من ناسزا گفت و من در حالي كه عصباني شده بودم از كوره دررفتم و با چاقويي كه همراهم بود، يك ضربه به سينه اش زدم. * بعد چه كردي؟ - هيچي، پا به فرارگذاشتم و تصميم گرفتم اگر متهم به قتل شدم ماجراي ساختگي درگيري دسته جمعي را مطرح كنم.قاضي اسماعيلي كه اگر وكيل تسخيري حاضر مي شد و متهم ادعاهايش را تكرار مي كرد، تصميم به تبرئه وي داشت، «كاظم» را به قصاص نفس ـ اعدام ـ محكوم كرد كه اين رأي باگذشت خانواده مقتول اجرا نشد و دايي ناخلف پس از ۴سال زنداني بودن، آزاد شد.
|
|
|
|
|
راز دامادهاي دوقلو
|
|
|
فرشيد از درمغازه خانه آمد. برادرش فرشاد خوابيده بود. مادر با اشاره به فرشاد از او خواست كه از اتاق بيرون برود. ـ فرشيد برو اتاق دم دري بشين. فرشاد تازه از دانشگاه اومده و خسته است. فرشيد احساس كرد اين حرف مادرقلبش را پاره مي كند. ـ خب منم خسته ام. منم از صبح تا الآن در مغازه جون كندم. اون درس مي خونه من كارمي كنم. بي اختيار صدايش مي لرزيد. قدم زنان ازخانه بيرون رفت. دردلش گفت: ـ همون ساندويچ زهرماري رو اگه آدم در مغازه بخوره بهتر از اينه كه بياد خونه اداي اينارو ببينه. جلوي مغازه ساندويچي قدم سست كرد. مادرش با رفتاري كه كرده بود، اشتهايش را كوركرده بود. چرا اينها نمي فهميدند. اين مشكلي بود كه از بچگي با آن روبروبود. هميشه بين او و برادرش فرق مي گذاشتند. در مغازه را بازكرد. حوصله جواب دادن به مردم نداشت. واردشد و از تو در را بست بايد هرطور بود كمي به خودش آرامش مي داد. به ياد بچگي ها افتاد. وقتي او و برادر دوقلويش با هم به مدرسه مي رفتند. پدرومادرش با اينكه او و فرشاد كاملاً مثل هم بودند، بينشان فرق مي گذاشتند. هميشه بچه ها به مسخره به او مي گفتند: ـ ما وقتي مي خواهيم تو و فرشاد رو ازهم بشناسيم بايد تغذيه هاتون رو ببينيم. مامانت مال فرشاد رو بيشتر و بهتره از تو خوردني مي ذاره. خودش هم خوب مي دانست. فرشيد با اين حرفها ازمدرسه و بچه ها دوري مي كرد. هميشه سركلاس غصه زنگ تفريح را مي خورد. هرچه بزرگترمي شد، اين فاصله بيشتر شده بود.فرشيد به درس علاقه اي نداشت، اما فرشاد به خاطر توجه زياد پدرومادرش تمام نمراتش ۲۰بود. وقتي به زور ديپلم گرفت فرشاد دانشگاه در رشته مهندسي كامپيوتر قبول شده بود. پدر چقدر سرزنشش كرده بود و آخر سر يك مغازه گرفته بود تا فرشيد دستش را درآنجا بندكند. حالا هم با اينكه ۲۲ساله شده بود بازهم پدرش و مادرش بين او و فرشاد فرق مي گذاشتند. احساس مي كرد قلبش مي سوزد. مگر او پسر مادرش نبود. مگر مادرش نمي دانست كه نبايد با يك پسرجوان اينطور برخوردكند. ـ فرشاد خوابه ساكت باش. فرشاد خسته اس برو بيرون، فرشاد درس مي خونه بايد تقويت بشه، فرشاد راهش دوره بايد ماشين داشته باشه... هر چيز خوب بود بايد مال فرشاد بود. انگار نه انگار كه او هم آدم بود. دلش مي خواست از فرشاد انتقام بگيره هرچه بود فرشاد جاي او را تنگ كرده بود. هرچه بود فرشاد داشت او را از پدرومادرش جدامي كرد. تنها راه انتقام بود، بغضش را فروداد. يكدفعه فكري به ذهنش رسيد از مغازه بيرون رفت. به خانه رفت. ـ مادر خانه نبود. فرشاد هنوز خواب بود. \ \ \ نگاهش را به دختر جوان انداخت. دخترخوبي بود. كلاسوري زيربغل داشت. معلوم بود كه خسته است و تا صبح درس خوانده است. ـ من مهندسي مي خونم تو چي مي خوني؟ دخترجوان گفت: ـ من رشته دندانپزشكي درس مي خونم. درست شش ماه بود كه بافتانه آشناشده بود. فتانه دختر محجوبي بود. ازدواج موفق مي توانست همه چيز را براي او تغييردهد. خيلي ساده زن گرفت. فتانه اهل تجملات و رسم و رسومات نبود. تازه پدرش را ازدست داده بود و از اينكه مي توانست به جواني مثل او تكيه كند، خوشحال بود. فتانه اولين بار به خانه پدرومادرشوهرش مي آمد. درست يك ماه ديگر قراربود كه مراسم عروسي شان را برگزاركنند. يك لحظه ازكنار فتانه دورنمي شد. مادرباتعجب به پسرش نگاه مي كرد. دختري با اين سطح و موقعيت چطور به پسرش دل بسته بود. صحبت ها گل انداخته بود كه زنگ دربلندشد. فتانه باتعجب به برادرشوهرش نگاه كرد. ـ چقدر شما به هم شبيه هستيد؟ سرش را تكان داد و خنديد. دلشوره داشت. براي چه الآن برادرش به خانه آمده بود. ـ تو چطور الآن اومدي خونه؟ ـ استاد نيامده بود كليد مغازه ات رو بده برم اونجا يه سر. فتانه باتعجب به شوهرش نگاه كرد. ـ مگه تو مغازه هم داري؟ مادرش وسط حرف پريد: ـ نگفته. آره مادر! باباش ازچندسال قبل وقتي كه فرشيد نخواست درسش رو ادامه بده و دانشگاه بره يه مغازه دو دهنه براش اجاره كرد. فرشيد ازجابلندشد. فتانه با ناباوري نگاه كرد. ـ ولي كارت دانشجويي اش رو من ديدم. حتماً اينجارو هم به شما نگفته. مهندسي كامپيوتر مي خونه. مادرخنديد. ـ حتماً سربه سرت گذاشته اون كارت فرشاد داداش دوقلوشه!
|
|
|
|
|
زندگي تو
عشقي كه نشكفته پژمرد
|
|
|
دستهايش كوچك است. آنها را دور گردنم گره مي زند. گونه هاي سرخش را به صورت مي چسباند، آنقدر قشنگ صدايم مي كند كه دلم برايش مي لرزد. به خودم شباهت دارد. او را كه مي بينم، انگار كودكي هاي من است. خوب مي دانم كه تنها چند ساعت براي ديدن او بيشتر وقت ندارم. با تمام وجود مي بوسمش و او را به خودم مي چسبانم. دلم مي خواهد تمام بدنم از عطر وجودش لبريز شود. يك لحظه دلم مي خواهد گريه كنم، اما اشكهاي من دل دختر كوچكم را پر از غم مي كند، لبخند مي زنم. دخترم هم مي خندد و دندان قشنگ او پيدا مي شود. لبهايش را مي بوسم كه مادرم سر مي رسد. ـ خوب با دخترت خلوت كرده اي. من بچه بزرگش هستم و با ازدواج زوري كه كردم، خيلي زود او را مادربزرگ كردم، ولي با شكست و زندگي تلخم، انگار غصه غصه در دلش نشانده ام. ـ زياد بغلش نكن، عادت مي كند و بعد وقتي كه برود، بهانه ات را مي گيرد. اما من بيشتر خودم را به او نزديك مي كنم. صداي زنگ در كه به گوشم مي رسد، قلبم پر از درد مي شود: ـ انگار آمد تا «بهار» را ببرد. بغض گلويم را فشار مي دهد. بچه ام شاد است. در دنياي كودكانه او انگار غم جايي ندارد. مادرم به طرف در حياط مي رود و من بهار را به خودم نزديكتر مي كنم. دلم مي خواهد تا آخر عمرم كنار او باشم. دلم مي خواهد با او فرار كنم تا ديگر كسي من و او را از هم جدا نكند. ـ الآن مي آرمش. اين اولين بار نيست كه دخترم را از من جدا مي كنند، اما هر بار براي من سخت تر از قبل است. مادرم به اتاق آمده تا بچه ام را بگيرد و ببرد. سعي مي كنم دخترم را محكم تر بغل كنم. ـ بچه را بده ببرم. بچه ام را بر مي دارم و به كنج اتاق مي روم. ـ دم در ايستاده، الآن است كه دهانش را باز كند و جلوي همسايه ها آبروريزي كند. انگار بچه ام هم فهميده است. گريه مي كند. اشكهايم سرازير شده است. بچه را به مادرم مي دهم. همانطور كه از من دور مي شود، صدايم مي كند. صداي گريه اش دور مي شود و من از پنجره هنوز دستهاي او را كه به طرفم دراز است، مي بينم. جلوي آينه نشسته ام. ياد چهارده سالگي ام افتاده ام. دختر مغروري كه روي پايش يك لحظه هم بند نبود و حالا شده ام يك بيوه زن تنها...! تازه مدرسه ها شروع شده است. هوا سرد است. پاييز است و برگ ريزان. تازه به خانه آمده ام و كيفم را گوشه اتاق انداخته ام. ـ خواستگار داري! يك لحظه قلبم مي ايستد. دوباره خواستگار. مي خواهم دهان باز كنم و مخالفتم را بگويم، ولي دلم شور مي زند. ـ خوب فكر كن دختر. وقتي آمدند و رفتند، خوب فكر كن ببين چطور هستند. اگر خوب بودند، قبول كن. ميهمان ها آمده اند، صداي زني به گوشم مي خورد. نمي دانيد چه پسري است. گل است، يكپارچه آقا است. ما هم براي اينكه خوشبخت شود، با پرس و جوي زياد دختر شما را معرفي كردند. يك لحظه از اين حرف در قلبم احساس شادي مي كنم. مادرم انگار از اين زن و برادرش زياد راضي نيست. انگار هرچه بيشتر حرف مي زنند، مادرم بيشتر از آنان فاصله مي گيرد. ـ خانم دختر من ۱۴ ساله است. توي اين سن وقت شوهر كردنش نيست. بايد درس بخواند. اما زن حرف خودش را مي زند و توي حرف او مي دود. ـ فكر نكنيد مي گويم برادرم تك است و مي خواهم از او تعريف كنم، نه به خدا، ولي با اين نه گفتن، شانس خوب ازدواج دخترتان را از دست ندهيد. برادرم مهندس است. خانه و ماشين دارد. همه ما و پدر و مادرم برادرم را خيلي دوست داريم، هر كاري از دستمان برآيد، براي خوشبختي اش مي كنيم. اگر از نظر شما مسأله اي نباشد، يك جلسه با محسن مي آييم تا شما خودتان او را ببينيد. شايد هم بعد از اين ديدار نظرتان عوض شد و خدا قسمت كرد. مادرم سعي مي كند محترمانه با او حرف بزند، سعي مي كند به نوعي مخالفتش را به او نشان دهد. ـ خانم، فرمايش شما درست، من خداي نكرده توهين نكردم، مشكل از شما نيست، ما توي خوب بودن شما و برادرتون هيچ شكي نداريم، مشكل از ماست كه دخترمون شهلا هنوز بچه است. زن دائم حرفهاي خود را تكرار مي كند. زن كه مي رود، جلوي مادرم مي ايستم. ـ چرا جواب رد بهشون دادي؟ مگه نديدي كه چه آدماي خوبي بودن؟ مادر با تعجب نگاهم مي كند. ـ چي شده دختر؟ چرا سر از پا نمي شناسي. نكنه گول حرفاش رو خوردي و فكر كردي آدم حسابي اند. ـ ولي مامان، از بين تمام خواستگارام، اين از همه بهتره. چرا بيخودي بهونه مي گيريد مامان. مادر نگاهم مي كند. ـ دختر خجالت هم خوب چيزيه. اين حرفا و اين اداها براي چيه، مي خواي بگي شوهر مي خواي. از اين حرف مادرم خجالت مي كشم. به اتاق كوچكم مي روم و در را به روي خودم مي بندم. ـ پاشو بيا ناهار بخور. ـ يا شوهرم همين پسره مي شه يا اينكه... مادرم عصبي پشت در ايستاده است. ـ دختره زبون نفهم. خودسر شدي؟ حالا ديگه صدات رو بلند مي كني، حالا ديگه آدم شدي و از شوهر حرف مي زني؟ \ \ \ باران مي بارد. چترم را باز مي كنم تا به طرف خانه بروم كه با دختر همسايه مان به طرف خانه بروم كه صداي زني مرا سر جايم ميخكوب مي كند. ـ شهلاجون... بر مي گردم. نگاهش مي كنم. لبخندزنان جلو مي آيد. به دختر همسايه مان نگاه مي كند. ـ شما برو، من مي خوام با عروسمان حرف بزنم. كارش دارم. دوستم مي رود و او دستم را مي گيرد و به آن طرف خيابان مي برد. ـ بيا توي ماشين، باران مي آد و سرما مي خوري. چه دختر باوقاري هستي. چقدر خانمي. ـ مرسي خانم! ـ داداشم عاشق همين رفتار تو شده. تو كه نمي دوني محبت تو چه بر سرش آورده، روز و شب ندارد، آرام و قرار ندارد. ماشين را روشن كرده و راه افتاده است. چندبار تو رو از مدرسه تا خونه تعقيب كرده و آخر سر نتونسته از تو دل بكنه. آخه مي دوني مردا خيلي به اين چيزا اهميت مي دن. دلم شور مي زند. مادرم حتماً تا الآن دلواپس شده است. چند دقيقه اي به خودم فشار مي آورم تا بر خودم مسلط شوم و بالاخره مي توانم دهان باز كنم. ـ اگه كاري ندارين، من پياده بشم. بايد برم، مامانم... حرفم را قطع مي كند. ـ البته كه كار دارم. ـ پس بفرماييد. ـ مي خوام بهت بگم لگد به بخت و اقبالت نزني. ما امشب با داداش مي آييم دوباره خونه شما. به مادرت بگو غير از محسن با كس ديگري ازدواج نمي كني. بگو كه يا محسن يا هيچكس. تو روي حرفت بايست، ما هم دست از اصرارمون بر نمي داريم. سر كوچه پياده ام مي كند. قلبم به شدت مي تپد. ترس مبهمي سر تا پاي وجودم را گرفته است. مادر به هزار اصرار و قهر و بدبختي بالاخره رضايت مي دهد كه با محسن ازدواج كنم. به خانه محسن رفته ام. اما نمي دانم چرا همواره چيزي در قلبم مرا آزار مي دهد. چيزي نگرانم مي كند. روزها مي گذرد، ولي من به جاي اينكه آرامتر شوم، دلواپس تر مي شوم. محسن روز و شب بهانه مي گيرد. قهر مي كند، بي علت آشتي مي كند. اما روز بعد دوباره همان آش و همان كاسه است. ـ ديگه حق نداري خونه مادرت بري. ديگه حق نداري پايت را از در خانه بيرون بگذاري. شنيدي يا نه. زبان باز مي كنم تا اعتراض كنم، ولي سيلي محكمي روي گونه ام مي نشيند. فرياد مي زنم: ـ مگه اسير شده ام. ـ ساكت شو. دلم نمي خواهد زنم جايي برود. دلم نمي خواهد كسي هم براي ديدن تو اينجا بيايد، اختيار زندگي ام را كه دارم. \ \ \ ـ محسن بنشين. با من حرف بزن. چرا همه اش راه مي روي. چه مشكلي داري؟ مگر من زن تو نيستم. مگر من نبايد از تو و مشكلات تو باخبر باشم. ـ خيلي دوست داري بدوني. ـ آره. بگو لااقل يكبار راحت مي شوم. ـ مگه تو نفهميدي؟ ـ چي رو. ـ اينكه من اعتياد دارم. ـ دروغ مي گي؟ ـ نه، چرا بايد دروغ بگم. باور نمي كنم. نگاه عميق او كه به صورتم خيره شده، كم كم حقيقت را در من به باور مي نشاند. به خواهرش تلفن مي زنم. ـ محسن معتاده. محسن كه مي گفتي از همه بهتره. محسن... ـ چه خبره. خب معتاد باشه، چرا آبروريزي مي كني؟ خيلي عادي حرف مي زند. ـ خودم مي دانستم. ـ چي؟ ـ قبل از اينكه زنش بشي، معتاد بود. ـ پس چرا منو بدبخت كردي. ـ فكر مي كردم بعد از ازدواج درست بشه، اما... گريه مي كنم. ـ دير نشده، يه بچه زندگيتون رو عوض مي كنه. اونو به زندگي اميدوار مي كنه. باردار شده ام. بچه ام به دنيا آمده است. محسن به بچه بي توجه است. هيچ علاقه اي به او ندارد. هر كاري مي كنم تا او را عوض كنم، نمي توانم. انگار نه انگار كه او پدر شده است. به مادرم پناه مي آورم. با روي باز مرا در آغوشش جاي مي دهد. درست سه سال بعد به خانه پدرم بر مي گردم. سردرگم هستم. دخترم چه مي شود. زندگي و جواني ام كه نابود شده است. خسته ام و مي دانم اين خستگي به خاطر اشتباهي است كه خودم كرده ام.
|
|
|
|