جمعه ۵ مهر ۱۳۸۱ - ۱۹ رجب ۱۴۲۳
Fri, Sep 27, 2002
گزارش روز
شماره ۲۲۵۴
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اجتماعي
گزارش روز
موسيقي
بين الملل
گفت و گو
فرهنگ و انديشه
حقوق و اجتماع
كتاب و كتابخواني
كاريكاتور
آذين
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
اوقات شرعي
آرشيو
به بهانه پنجم مهرماه «روز جهانگردي»
جوانترين مادر دنيا حالا چه مي كند
دلتنگي هاي عصر جمعه
درخت نارنج من
درخت نارنج من: برآنم كه برايت بگويم، چون هميشه با مني. سخن در شب شايد تحمل بخواهد ولي تأمل نمي خواهد، روان و جاري بي آنكه، از فرداي آن واهمه اي داشته باشي!شبها واقعاً لطافت خاص خود را دارند. من از بي كسي درتنهايي شب وهم دارم. با تو در شبها مي توان از كوير انزوا گريخت انگار همين ديروزها بود. سخن دي، سخن چشمه اي است از مهر آكنده ميثاقي است تازه اما جاري چون رود زندگاني همه انسانها. اي درخت تنهايي من، خرم و دير بزي كه آرامش تو مايه آسايش من است! شميم دل انگيز تو در اين وقت سال، چون همه سال انديشه  مرا فراسوي اينجاييم مي برد! در لحظه هاي مرگ انديشه هاي دروغين، اين زيبايي چهره ناپيداي تو در روز است كه مرا با رود پرخروش زندگي هم آوا مي سازد.كلاغي اگر نرمك نرمك آمد و عطش ناداني خويش را با واژه هاي بي رنگ، ويراژ داد، «دليل» بين باش و با سرعت شاخسارهاي خويش، منقار زشت او رابه قارقار واندار.
تو چون سبزي و سايه دار، بسياري برآنند در خنكاي آن، لمحه اي بياسايند. من خورشيد رابراي هميشه بر تو مي تابانم حتي در زير نور مهتاب امن. مترسكي مي سازم كه كلاغها را بتاراند! با همين پيراهن پاره پاره و همين كلاه بي قواره، هر چند بيجان، حصاري مي سازم آهنين و كليد دروازه آن را براي هميشه برگردن مي آويزم، سمت چپ.نور عنايي و در ستيغ كوه، چكاوكي ديدم كه مرا هم به بالا و بزم كوه مي خواند. حديثش را بشنو:بيا دوست من، بيا تا از تل زشتي هاي كنوني صعود كنيم و از آن بالا نظاره گر زيبايي هاي نهفته باشيم:بيا تا بنگريم به خورشيد و با ديدن پاكي اش به زندگي صفاي ديگري بخشيم؛ بيا تا بنگريم به مهتاب و با ديدن سكوت ودلربايي آن، به زندگي خويش آرامش اعطا كنيم. بيا تا بنگريم به ستارگان و يا ديدن دوستي و محبت آنها، به زندگي مان مهر هديه كنيم.
بيا… من حرفهاي آن چكاوك را بازگو كردم و در آن تعمق نمي دانم تو بالاي كوه را دوست تر داشتي يا… هر چه باشد دلم نمي آيد در اين وقت شب تو را بيدار پرسش خويش كنم. ولي من نيز با چكاوك همصدايم. اين حرف مرا صبح كه برخاستي، ـ شايد من خواب بودم ـ با خود زمزمه كن. اگر خنده اي از سر بي ذوقي من كردي، مرا بي نصيب از قهقهه افسانه اي آن ننما كه سرزنده آنم:بيا باور كنيم‎/ از تولد تا مرگ… از ابتدا تا انتهاي بودن … بيا برشماريم… زيبايي ها را … اي صداي زندگاني … تو نيز با ما همراه باش… تا به دنبال زيبايي … با رود پرخروش … هم آوا … صخره هاي زمخت را بپيمايم… آبشاروار فروپاشيم … سيل گونه بر تن زمين، شلاق زنيم… تا در زماني ديگر… در چمنزاري زيبا … در كنار بركه اي آرام … فارغ از غوغا و خروش … با هزاران ناز و تنعم … خرامان بشكفد… شاهد زيبايي … تو شكوه آن را بنگر … نماي پايداريش را … هر چند ديرولي گردش پروانه اي مرا …شوق پديداريش را در سوختن واژه هاي من… ساختن با همه سوختنم را … نويد عشق از اين شاهد زيبا… اوج بودنست … از ابتدا تا انتهاي بودن… پس بيا تا باور كنيم… از تولد تا مرگ… نشكفته هيچ گلي … هيچ گلي زيباتر از لبخند «مادر» من…
بهرام فداييان (يگانه)
به بهانه پنجم مهرماه «روز جهانگردي»
كمي اندوهگين شويم
087795.jpg
هفت هزارسال تاريخ و تمدنمان را گذاشته ايم در كوزه آبش را هم نمي خوريم. صرف صدور آمار و آويزان شدن از سر و كول تيترهاي روزنامه ها و برگزاري سمينار و صدمينار و همايش و نمايش، كاري است كه بيش از خدمت به فرهنگ و تمدنهاي، خدمت به خودنمايي خودمان است. ناراحت نشويد! اما اينكه اعلام كنيم يك ميليون و چهارصد هزارنفر در سال ـ مثلاً گذشته! ـ از آثار و زمينه تاريخي و باستاني ايران ديدن كردند، قسم حضرت عباس هم نيست چه برسد به دم خروس.
كدام يك ميليون و چهارصدهزارنفر؟ ته ته اش معلوم شد كه با كلي زير سيبيلي رد كردن و نديدگرفتن، فقط ۱۵۰هزارنفر غيرافغاني از ايران عزيزمان ديدن كرده اند. الباقي را خودتان بهتر مي دانيد افاغنه اي كه براي كار درآمدزدايي به ايران آمده اند، نه درآمدزايي ، طبق آخرين تعريف استاندارد و بين المللي، توريست به كسي مي گويند كه به كشوري غير از محل اقامت خود براي مدت حداقل ۲۴ساعت و حداكثر ۱۲ماه سفر كند. پس اگر من بنويسم خيلي از اين آقايان وخانمهايي كه خود همان ۱۵۰هزارنفر بوده اند براي همايش و سمينار آمده اند يعني اين كه تعريف توريست در كشور ما دچار تغيير شده است!
البته ممكن است خيلي از آنها از آثار و ابناء تاريخي هم ديدن كنند، اما با پول چه كسي اين كار را كردند؟ با پول خودشان؟ يا با پول خودمان؟ براي ما ايراني ها البته اين ۱۵۰هزارنفر هم خيلي زياد است. به كسي برنخورد! وقتي دنبال تهيه گزارشي براي روز جهاني جهانگردي بروي و متوجه شوي كه در كشوري زندگي مي كني كه علي رغم داشتن حافظ و سعدي و فردوسي و عطار و خيام و باباطاهر و ابن سينا، غار علي صدر و مشهد مقدس و اصفهان و شيراز و تهران و... علي رغم داشتن ۱‎/۶۴۸‎/۰۰۰كيلومترمربع وسعت و ۵۱۷۰كيلومتر مرز خشكي و ۱۸۸۰كيلومتر در جنوب و ۶۳۰كيلومتر در شمال مرز دريايي، فقط ۱۵۰هزارنفر از كل ۶۹۳ميليون نفر توريست حرفه اي دنيا از آن ديدن كرده اند، بهتان برنمي خورد؟ وقتي مي نويسم در كشوري زندگي مي كنم كه از نظر دارا بودن آثار باستاني يكي از ده كشور اول جهان است و از نظر جلب توريست و درآمد از اين راه در رتبه هشتاد ونهم قرار دارد. وقتي مي نويسم همين ۱۵۰هزارنفر هم از سرمان زياد است نبايد زياد به كسي بربخورد. چطور وقتي مي نويسم مدرسه دارالفنون با قدمت ۱۵۰ساله اش به عنوان مكاني براي فيلمبرداري اجاره داده مي شود و اگر نبود آن معماري درست و دقيق ـ كه فكر كنم علي رغم ميل خيلي ها كه دلشان مي خواهد اين بنا فرو بريزد و آن را تبديل به پاساژ چند ده طبقه كنند، حالا حالاها سالم خواهد ماند ـ خيلي زودتر از اينها از پا درآمده بود، غمگين نمي شويد؟ چطور وقتي شبانه در باغهاي سرسبز شميران شلنگ شلنگ گازوئيل مي ريزند تا درختهاي چندصدساله اش خشك شود و آنجا را بكوبند و برج بسازند و بفروشند اندوهگين نمي شويد؟ يا وقتي مجسمه كاوه را آتش مي زنند يا ماجراي ارگ تبريز و كاخ احمدشاه؟ بگذاريد چندنمونه خارجي بگويم تا كمي بيشتر اندوهگين بشويم!
كشور انگلستان با ششصدسال تمدن، سالانه ده ميليون نفر توريست دارد. البته آنها براي اين ده ميليون نفري كه هر سال از كشورشان بازديد مي كنند، هزينه كرده اند آنها بسياري سرمايه خرج جذاب تر شدن كشورشان در نظر توريست ها كرده اند. چرا راه دور برويم به تركيه رفتيد؟ مي دانيد تركيه چندصدسال تمدن دارد؟ مي دانيد تركيه اصلاً نفتي براي صدور ندارد؟ مي دانيد درآمد تركيه از بابت همين صنعت توريست چقدر است؟ سالي ۴۵ميليارددلار. كشوري مثل عربستان غير از مراسم و مناسك مربوط به حج سالانه ۳ميليارددلار درآمد دارد. آن وقت ما دلمان را خوش كرده ايم به اينكه بگوييم يك ميليون وچهارصدهزارنفر توريست داشته ايم و نگوييم كه فقط ۱۵۰هزارنفر از آنها واقعاً توريست بوده اند. براي يك پاكستاني سفر به عربستان ۱۵۰دلار خرج دارد وسفر به ايران ۴۰۰دلار. در مملكتي كه ديوار يكي از ورودي هاي تاريخي اش «فين كاشان» بخاطر تركيدگي لوله آب فرو بريزد و صدا از هيچ كس بلند نشود همين ۱۵۰هزارنفر هم زياد است . همين هفته در روزنامه «نسل فردا» چاپ اصفهان به نقل از يك استاد بازنشسته دانشگاه اصفهان آمده است:
«عبور حركت قطار زيرزميني از طبقات چهارباغ عباسي اصفهان موجب ازبين رفتن تمدن صفوي مي شود». او در ادامه آورده است كه «بناي چهارباغ كه تونل قطارشهري قرار است از قسمت هاي زيرين دراين خيابان آثار تمدن صفوي كه از افتخارات شهرسازي ما در قرن يازدهم هجري است نابود مي شود.» اين روزنامه از قول وي نوشت «بناي چهارباغ كه تونل قطارشهري قرار است از مجاورش از فاصله نزديك عبور كند نگيني برآثار اصفهان و دنياست… ساختمان مدرسه چهارباغ تمدن نماد تمدن، فرهنگ مذهب ، معماري وخلاصه گوياي تمدن بشر است وبه اصفهان تعلق ندارد و عبور مترو از مجاورت اين اثر باعث نابودي آن مي شود. » او در ادامه گفته است «مدرسه چهارباغ يكي از بناهاي بي نظير دنيا از نظر طرح، مقرنس ، معرق ، كاشي و خلاصه هنر بشريت است.» او علت ادعاي خود را چنين آورده است : «عبور تونل زيرزميني از زير الله ورديخان (سي وسه پل) يا از مجاورت آن باعث نابودي آثار تاريخي مي شود زيرا زيربناي پل در زير سطح وسيعي قرار دارد كه با آب يا نم زنده است . راستي ازاين بناهاي ارزشمند وبي نظير تاريخ درايران چندتاـ بهتراست بنويسيم چندهزار تا سراغ داريد؟ ماكه مدعي تاريخ هفت هزارساله هستيم چقدر براي نگهداشت و تبليغ ترويج آن زحمت كشيده ايم ؟ چندهتل با امكانات مطابق با استانداردهاي بين المللي ساخته ايم. اخيراً يكي از مقامات مسؤول بنياد مستضعفان وجانبازان گفته است :«براي ساخت يك هتل درحد استاندارد جهاني ۲۰ميلياردتومان هزينه لازم است .» چندتا ازاين ۲۰ميلياردها خرج كرده ايم؟ رئيس هيأت مديره مجمع تشكلهاي صنفي كيش اخيراً گفته است «در جزيره كيش تا زمان حاضر ۴۳هتل يك تا پنج ستاره با بيش از ۶۵۰۰تخت احداث شده است. «اما همين شخص در ادامه همان مصاحبه گفته است : «اسناد ملكي مسكوني و تجاري در كيش براي كساني كه خواهان دريافت وام هستند، به عنوان وثيقه موردقبول بانكها قرار نمي گيرد وسرمايه گذاران دراين منطقه بايد اسناد ملكي ساير شهرها را براي وثيقه ارائه دهند.» اين درحالي است كه مدير يك هتل در كيش به خبرنگار ايرنا گفته است : «ورود هرگردشگر به اين جزيره، براي ۱۳نفر فرصت شغلي مستقيم ايجاد مي شود».
087798.jpg
خلاصه اينكه اگر مي خواهيد بدانيد، بدانيد. سهم واقعي ما از درآمد توريسم ۵۰ميليارد دلار است. چرا كه هرتوريست مي تواند با حضور خودش درايران بين ۱۰۰۰ تا ۱۵۰۰ دلار درآمد ايجاد كند. طبق آخرين محاسبات كارشناسان براي ايجاد هرشغل درايران ۵ميليون تومان پول لازم است . خودتان حساب كنيد كه اگر اين ۱۵۰هزار نفر به فقط يك ميليون نفر ـ يك ميليون واقعي ـ تبديل شوند چقدر شغل مي تواند در كشور ايجاد شود. فقط با كمي تغيير سياست دولت و حضور بيشتر توريستها به كشورمان از سال ،۱۳۷۶ ۴۴۳ دفتر خدمات توريستي به ۱۴۸۱ دفتر درسال ۸۰ رسيده است . اگر برنامه جامع گردشگري درايران انجام شود فقط تا سال ۲۰۰۵ از محل جهانگردان داخلي ۲۳ميليارد و۵۳۲ميليون ريال واز محل درآمدهاي خارجي ۱۱ميليارد و۱۲۳ميليون دلار نصيب مملكتمان مي شود. پس لطفاً عوض زدن تو گوش توريستها ۱ بخاطر بيرون ماندن يك تار مو ، كمي هم به فكر فرداي بچه هايمان باشيم. فردايي كه از همين حالا مي توانيم باخردمندي آن را آباد و يا با ناداني آن را ويران كنيم . خودتان مي دانيد!
پي نوشت: منظور نگارنده حادثه ي است كه حدود دو سال پيش در اصفهان رخ داد
جوانترين مادر دنيا حالا چه مي كند
لينا مدينا حيرتي ۶۳ ساله
087813.jpg
پدرومادر «لينا مدينا» تصور مي كردند دختر پنج ساله شان غده اي بزرگ در شكم دارد و وقتي ساحران روستاي دورافتاده شان در دل كوهستانهاي «آند» پرو نتوانستند علاجي بيابند، پدرش وي را به بيمارستان برد.
حدود يك ماه بعد، در ماه مه ۱۹۳۹ مديناي خردسال در سن ۵ سال و ۷ ماه و ۲۱ روز پسري را از طريق سزارين به دنيا آورد و بدين ترتيب ركورد تازه اي در تاريخ پزشكي ثبت شد. وي هنوز جوانترين مادر دنيا تلقي مي شود.
دولت پرو در آن موقع وعده كمك داد ولي هرگز به آن وفا نكرد. پس از گذشت ۶ دهه، «مدينا» با شوهرش در خانه اي محقر در محله اي فقيرنشين و جرم خيز در پايتخت پرو موسوم به «شيكاگوي كوچك» زندگي مي كند.
اكنون اين زن ۶۸ ساله گوشه گير شده و از كنكاش درباره گذشته اش اجتناب مي كند. «جراردو» پسري كه او در طفوليت به دنيا آورد، در سال ۱۹۷۹ در ۴۰ سالگي مرد.
اما كتاب جديد ي به قلم يك متخصص زايمان كه به پرونده «مدينا» علاقه مند بوده، توجه جديدي به سرگذشت اين زن جلب كرده و اين احتمال را برانگيخت كه شايد دولت پرو در اقدامي ديرهنگام به وي ياري رساند.
«خوزه ساندووال» نويسنده كتاب «مادر ۵ ساله» مي گويد: دولت آنها را محكوم كرد در فقر زندگي كنند. آنها در هر كشور ديگري مورد مراقبت ويژه قرارمي گرفتند ما هنوز براي جبران خسارت وارده فرصت داريم. هدف اصلي من از نگارش اين كتاب همين است.
»ساندووال» پرونده «مدينا» را به دفتر «اليانه كارپ» همسر رياست جمهوري پرو برده و از دولت خواسته به او مستمري مادام العمر بپردازد، چيزي كه مقامات مي گويند امكان پذير است.
«مارتا كاستاندا» سخنگوي دولت مي گويد: ما كاملاً مايليم به او كمك كنيم. ولي «سوني راموس» از اداره تأمين اجتماعي دفتر خانم «كارپ» اعلام كرده كه لازم است دولت پيش از پرداخت مستمري يا هرگونه كمك ديگري نظير تأمين لوازم آشپزخانه و ساير اثاث زندگي، با وي درباره خواسته ها و نيازهايش صحبت كند.
اما شوهر «مدينا» به نام «رائول خورادو» اظهار مي كند كه همسرش همچنان بدبين است. وي مي گويد: «لينا» در سال ۱۹۳۹ هيچ كمكي دريافت نكرد و فكر مي كند دولت اكنون نيز وعده سرخرمن مي دهد. امروز وعده اي مي دهند كه هرگز عملي نخواهد شد.
«خورادو» مي افزايد همسرش كه حكايت وي از متون كلاسيك كتابهاي پزشكي است و نهادهايي همچون كالج پزشكان زنان و زايمان آمريكاآن را تأييد كرده اند، حاضر به مصاحبه با هيچ رسانه اي نيست.
نمونه اي نادر در پزشكي
تاكنون هيچ كسي نتوانسته مشخص كند پدر فرزند «مدينا» چه كسي بوده يا تأييد كند آيا به وي هتك حرمت شده است يا خير. «مدينا» يكي از ۹ فرزند خانواده اي در روستاي «تيكراپو» واقع در ارتفاع ۲۲۵۰ متري كوهستان آند در فقيرترين استان پرو بود. به گفته «ساندووال»، وي جوانترين مورد بلوغ كودكان است. «مدينا» در سن ۴ سال و ۸ ماهگي باردار شد و هنگامي كه پزشكان براي به دنيا آوردن فرزندش عمل سزارين انجام دادند، متوجه شدند او بالغ شده است.
شكم برآمده اش مايه نگراني پدرومادرش شده بود. «ساندووال» مي گويد: آنها خيال مي كردند دخترشان غده درآورده است.
ساحران دهكده نيز با سحر خود نتواستند «مدينا» را درمان كنند. يكي از آنها گفت كه شايد ماري در شكم دخترك پرورش يافته باشد و توصيه كرد او را به بيمارستان نزديكترين شهر، «پيسكو» ببرند.
در آنجا بود كه پزشكان در كمال حيرت تشخيص دادند وي حامله است.
«ساندووال» كه كتابش را براساس اخبار رسانه ها و ساير اطلاعات مكتوب نوشته و با برخي از بستگان «مدينا» مصاحبه كرده ، مي گويد كه خبر بارداري اين دختر پيشنهادهاي كمك فوري را برانگيخت، از جمله يك تاجر آمريكايي حاضر شد ۵ هزاردلار بپردازد ولي خانواده «مدينا» آن را نپذيرفت. پس از انتقال دخترك باردار به بيمارستاني در ليما، پيشنهادهاي بيشتري سرازير شد. سرانجام در ۱۴ مه سال ۱۹۳۹ همزمان با روز مادر در پرو پسر مدينا با ۲‎/۷ كيلوگرم وزن به دنيا آمد.
يك آمريكايي حاضر شده بود هفته اي هزاردلار به علاوه هزينه هاي جانبي بپردازد تا «مدينا» و نوزادش در يك نمايشگاه جهاني در نيويورك در معرض ديد عموم قرارگيرند. يك تاجر آمريكايي ديگر پيشنهاد داد اين زوج به آمريكا سفر كنند تا دانشمندان درباره اين پرونده تحقيق كنند و خانواده «مدينا» در ژوئن ۱۹۳۹ آن را پذيرفت. اين پيشنهاد شامل ايجاد صندوقي براي تضمين كمك هزينه مادام العمر بود.
اما ظرف چند روز، دولت تمام پيشنهادها را رد كرد.
اما «ساندووال» مي گويد: دولت پس از ۶ ماه پرونده را رها كرد و مطلقاً كمكي به آنها نكرد.
به گفته او، مدينا با وجود داشتن جثه اي كاملاً بلوغ يافته، سلامت رواني و نداشتن هيچ نشانه غيرعادي، همچنان مانند كودكان رفتار مي كرد و ترجيح مي داد به جاي فرزندش كه برايش دايه گرفته بو دند با عروسكهايش بازي كند.
«مدينا» يازده ماه در بيمارستان ماند و پس از آن كه ديوان عالي كشور اجازه داد وي مجدداً با خانواده اش زندگي كند، به آغوش پدورمادر خود بازگشت.
«جراردو» كه نامش از اسم يكي از پزشكان معالج «مدينا» گرفته شده بود، پس از تمسخر همكلاسي هايش، تازه در ۱۰ سالگي فهميد زني كه مي پنداشته خواهرش است، در حقيقت مادرش است.
وي در سال ۱۹۷۹ براثر بيماري اي كه به مغز استخوان حمله مي كند، جان سپرد و لي «ساندووال» مي گويد معلوم نشد آيا رابطه اي بين بيماري اش و جوان بودن مادرش وجود داشته يا خير.
«مدينا» بعداً عروسي كرد و در سال ،۱۹۷۲ يعني ۳۳ سال بعد از اولين زايمانش، دومين پسر او متولد شد. پسر دومش اكنون در مكزيك زندگي مي كند.
اين زن از روي شرمساري، سرگذشت خود را به يك «تابو» تبديل كرده و حاضر نيست با كسي درباره آن صحبت كند. شوهرش «خورادو» مي گويد: ما فقط مي خواهيم به زندگي مان بپردازيم، همين و بس! براي من هيچ مهم نيست كه زنم، جوانترين مادر دنياست.
اكنون توقع بزرگ وي و همسرش اين است كه پول زميني را كه دولت وقت بيش از ۲ دهه پيش از «مدينا» مصادره كرد، دولت كنوني بپردازد. خانه وي روي آن زمين ويران شده و اكنون يك جاده از آن مي گذرد.
«خورادو» مي گويد ارزش آن ملك حدود ۲۵ هزاردلار بوده و حل وفصل اين اختلاف به يك نزاع حقوقي طولاني براي پس گرفتن خانه شان پايان خواهد داد. آنها اكنون در خانه اي محقر در انتهاي كوچه اي كثيف در محله اي كه نزد ساكنانش به «بهشت دزدان» معروف است، زندگي مي كنند.
شوهر «مدينا» مي گويد: اگر دولت واقعاً مي خواهد كمك كند، بايد پول زمين مان را بدهد.
«ساندووال» كه از ايام دانشجويي داستان «مدينا» را تعقيب مي كند، به پاياني خوش براي اين ماجرا خوشبين است. وي گفت: معتقدم پايان خوشي خواهد داشت.
نامه انتظار
087801.jpg
آنان كه مهرتو را به دل گرفتند، حسرت هجرانت را نيز چونان شبنم برگلبرگ هاي نهال مهرت فشاندند تا زيبا گل مهر تو همچنان با طراوت و شادابي باقي بماند و در بهار آمدنت، قدوم يارانت را بوسه زند.
آنان همراه با تو پيمان مي بندند كه پيوند محبتت را برنهال جانها زنند و تا نفس درگلو دارند، از تو دم زنند.
دستها در هم فشرده، گامها همراه، دلها يك سو، گام گذار راه تو شده اند. در حسرت عمر از كف رفته، چشم به افق بيكران دوخته اند تا شايد جمال نوراني ات را لحظه اي گذرا نظر كنند اگرچه چشم اميدشان همواره بر دروازه نوراني كرم الهي دوخته شده و منتظر فرجند.
خدايا! ما را نيز از آنان قرارده.
دلتنگي هاي عصر جمعه
مدرسه؛ يادت مرا فراموش
دوران مدرسه زودگذشت. مثل سقوط يك برگ، مثل باران پاييز. افسوس. حالا همكلاسي هايم كجايند؟ آنها كه در خاطره هايم هميشه هستند. آنهايي كه ديگر نمي بينم. با هم به مدرسه مي رفتيم، مي گفتيم و مي خنديديم. معني غم را مي دانستيم؟ فكر مي كرديم غم، «غ» به علاوه «م» است كه تازه نمي دانستيم با كدام «ق» مي نويسند.صبح بيدار مي شديم. سر و رو مي شستيم. صبحانه خورده و نخورده راه مي افتاديم. مسير بين خانه به مدرسه چه عالمي داشت. زيبايي كوههاي زنجير بسته، سكوت و هواي خنك صبحگاهي همه و همه درهم مي آميخت و فضاي دوست داشتني و بكر خلق مي كرد.بعضي اوقات، صبح ديرمان مي شد. باوجود دويدن بسيار و نفس نفس افتادن به موقع به مدرسه نمي رسيديم. در حياط مدرسه بين فاصله اي كه زنگ را بنوازند. مابچه تنبل ها تكاليف مانده مان را انجام مي داديم. زنگ كه به صدا در مي آمد همه در صف مي ايستاديم. تلاوت كلام الله، نيايش و نرمش برنامه هر روز بود. آن سالها مديري داشتيم كه براي سخنراني احتياج به مناسبت و سوژه نداشت، هر روز صبح پشت بلندگو سخنراني مي كرد.بعد از برنامه صبحگاهي با صف به كلاس مي رفتيم. ما كه شلوغي در وجودمان بود، بعد ازتحمل سكوت اجباري ناشي از صف،يكدفعه سرو صدا مي كرديم. همه و همه فرياد مي زديم. ندا،شادي، بسامي، فاطمه، پونه، مژده، طاهرخاني، فريبا، پوراختريه، پريسا، هاشمي و... همگي فرياد مي زدند. يك دفعه سرو صدا اوج مي گرفت. بيچاره مبصر، هرچه سعي مي كرد، نمي توانست بچه ها را ساكت كند. تا اينكه معلم وارد كلاس مي شد و آشوب مي خوابيد و اگر او دير مي آمد، شيرين ترين لحظه ها بود.سر كلاس هم بازيگوشي ادامه داشت. معلم جغرافي، خانم رحيمي مي گفت: وقتي پنجره كلاستان باز است، خيال مي كنم در كوچه درس مي دهم. آن را ببنديد. ولي ما با شيطنت بچگي قبل از ورود او هميشه پنجره را باز مي گذاشتيم.
اما بهترين زمان همان زنگ آخر بود كه براي آن ثانيه شماري مي كرديم.
زنگ را كه مي زدند. صداي داد و فرياد بچه ها بلند مي شد. در يك چشم به هم زدن وسايلمان را جمع مي كرديم به طرف در خروجي مي دويديم. آزاد، آزاد! بعضي وقتها چنان عجله مي كرديم كه چيزي از كيفمان جا مي ماند.
مسير برگشت به  خانه، قدم زدن آرام و ديدن قيافه هاي آشناي دست فروش و دكانداراني كه هرگز فراموشم نمي شود. چه نعمتي بود اين مسير مدرسه به خانه. در راه با هم حرف مي زديم، مي خنديديم و آرام و بي درد سر از كوچه ها عبور مي كرديم.دنياي زيبايي بود و حيف كه چه زودگذشت. چه غم انگيز است وقتي مي خواهم باور كنم آن دوران تكرار نمي شود. لحظات ناب و عزيزي بود كه يادش در خاطرمان زنده است. يادشان ياد باد.
نغمه عقيلي


|   شناسنامه   |   آرشيو   |