جمعه ۵ مهر ۱۳۸۱ - ۱۹ رجب ۱۴۲۳
Fri, Sep 27, 2002
اجتماعي
شماره ۲۲۵۴
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اجتماعي
گزارش روز
موسيقي
بين الملل
گفت و گو
فرهنگ و انديشه
حقوق و اجتماع
كتاب و كتابخواني
كاريكاتور
آذين
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
اوقات شرعي
آرشيو
زن، سياست خانواده ـ ۱۱ـ زهرا صدراعظم نوري:
خوب خواندن، خوب نوشتن
عصر جمعه با يك راننده تاكسي
بهترين نوشته هاي كودكان ايران به خاتمي، امسال معرفي مي شوند
نگاههاي دور
حرف مردم
… اگر اين خدمات نباشد
مسؤولان خدمات شهري شهرداري هيچ فكر كرده اند كه اگر يكي از عابران و شهروندان و يا حتي كودكان در ساعتهايي كه در شهر رفت و آمد مي كنند، نياز به دستشويي و سرويس بهداشتي داشته باشند، بايد چه كار كنند.
اين مشكل يعني نبود و يا كمبود سرويس هاي بهداشتي در شهرهاي بزرگ و حتي كوچك واقعاً جدي شده است. تعداد آبريزگاههاي عمومي شهر بزرگي مثل تهران اندك و با فاصله هاي بسيارطولاني است.
زن، سياست خانواده ـ ۱۱ـ زهرا صدراعظم نوري:
عاطفي بودن زنان ضعف نيست، كمال انساني آنها است
087858.jpg
زهرا صدر اعظم نوري ۴۰ ساله شهردار منطقه ۷ تهران است. وي اهل تهران و دومين فرزند خانواده اش است و فوق ليسانس رشته فلسفه از دانشگاه آزاد اسلامي و ليسانس ادبيات از دانشگاه تربيت معلم را دارد.
نوري كارهاي سياسي اجتماعي اش را از دوران دبيرستان شروع كرده و مي گويد: در دوران تحصيل در دبيرستان در كارهاي فوق برنامه شركت داشتم. يادم مي آيد در مدرسه انجمن روزنامه نگاري داشتيم و من هم كه به كار روزنامه علاقه مند بودم، عضو اين انجمن شدم بعد از پايان تحصيل بلافاصله در آموزش پرورش منطقه ۱۲ به عنوان مربي امور تربيتي مشغول به كار شدم و هم زمان نيز از سال ۶۲ وارد دانشگاه شده و در رشته فلسفه شروع به تحصيل كردم. هنوز چند ترم از گذراندن درسم نگذشته بودم كه در رشته ادبيات دانشگاه تربيت معلم هم قبول شدم و هم زمان در هر دو رشته مشغول تحصيل شدم. پس از اتمام درسم در مركز تربيت معلم به كار تدريس در زمينه هاي معارف ديني براي مكاتب سياسي فلسفه و منطق پرداختم و تا ۱۲ سال به اين روند ادامه دادم. بعد از آن در كميته آموزش شوراي فرهنگي اجتماعي زنان وابسته به شوراي عالي انقلاب فرهنگي مشغول شدم و مدتي هم عضو شوراي عالي سياست گذاري و امور زنان وزارت كشور، مديرعامل فرهنگسراي خاوران، مديرعامل مؤسسه فرهنگي قلم و عضو شوراي بررسي مسائل اجتماعي شهر تهران بودم و از سال ۷۵ نيز به عنوان شهردار منطقه ۷ كار خود را در شهرداري آغاز كردم.

\ نوري درمورد رفت و آمد با فعالان سياسي مي گويد:
* با نمايندگان مجلس مثل خانم كديور، جلودارزاده، دباغ، حقيقت جو، كولايي، زهرا شجاعي، بروجردي، معاون اجتماعي وزير كشور، محتشمي پور، مدير كل امور بانوان وزارت كشور و تند گويان، مشاور وزير آموزش وپرورش ارتباط دارم اما اين گونه رفت و آمدها بيشتر بطور رسمي است.

\ آيا مسائل سياسي روي زندگي خصوصي شما تأثير گذار است؟
* گرچه مسائل سياسي نمي توانند بي تأثير باشند ولي يقيناً تعيين كنده نيستند. البته هميشه تمام تلاشم اين بوده كه كم كاري نداشته باشم. چون دربرابر خدا و مردم مسؤول هستم از طرفي هميشه سعي مي كنم به وظايفم در قبال همسرم بخوبي عمل كنم چون همسر و خانواده ام نيز مشوق من در مسائل اجتماعي و سياسي بوده اند و اگر حمايتهاي آنها نبود هيچگاه موفق نمي شدم.

\ خانم نوري تاكنون به عنوان شهردار چه كارهايي براي مردم منطقه شهرتان انجام داده ايد؟
طي ۶ ساله گذشته خدمات متعددي جهت شهروندان منطقه انجام شده است. از آنجا كه سرانه فضاي سبز منطقه پايين است و با استاندارد فاصله زيادي دارد، توسعه فضاي سبز و ايجاد چندين پارك و بوستان در محلات پرتراكم، همچنين، احداث مجتمع تجاري و پاركينگ طبقاتي انديشه در محدوده پرترافيك منطقه، احداث مجتمع بزرگ ورزشي ساعي، كاوشكده كودك و نوجوان مركز توسعه توانهاي فردي، مركز مشاركت زيست محيطي، خانه شهرداران جوان، خانه قرآن كه توسط تعدادي از زنان مديريت مي شود همچنين از جمله فعاليتهاي ديگر تشكل هايي است كه با محوريت زنان به خدمات و آموزش زنان خانه دار ارتباط دارد. همچنين كتابخانه سياري هم در پارك معلم وجود دارد كه توسط خانم ها اداره مي شود و عضو مي گيرند. ضمن آن كه سعي كردم زنان توانمند حيطه خدمتم را شناسايي كرده و از توان و نظرات آنها در ارائه خدمات بيشتر استفاده كنم.

\ اوقات فراغتتان را چگونه مي گذرانيد؟
* وقتي با قي نمي ماند اما اگر وقت آزاد داشته باشم، سعي مي كنم كارهاي عقب مانده را انجام دهم و در صورت امكان به مطالعه كتاب وديدن فيلم و كنسرت بپردازم.

\ آخرين فيلمي كه ديده ايد چه بود؟
* فكر مي كنم اعتراض بود كه از طريق ويديوكلوپ كتابخانه منطقه موفق به تماشاي آن شدم.

\ جالبترين و ناگوارترين وقايع از ديدگاه شما چه بوده اند؟
* جالب ترين موضوع دوم خرداد بود و ناگوارترين رويداد، واقعه كوي دانشگاه!

\ آيا تا به حال احساس كرده ايد اگر مرد بوديد در موقعيت شهرداري كارهايتان راحت تر پيش مي رفت؟
* خير. البته جامعه ما مردانه است و غالب ارتباطات و تصميم گيري هاي ما شكل و روند خاصي دارد كه شايد بخاطر همين مردان راحت تر مسائل را پيش ببرند. ولي به عنوان يك زن تلاش كردم كارم را درست و با درايت انجام دهم و هيچ گاه از زن بودنم ناراضي نبودم و هميشه به احساس زنانه اي كه خداوند در من نهاده است، افتخار كرده ام.

\ به زناني كه مي خواهند وارد عرصه سياست شوند، چه توصيه اي مي كنيد؟
* معتقدم زنان بايد استعدادهاي خود را كشف كنند و بدانند چه توانايي هايي دارند و طبق آنها عمل كنند. به نظر من زنان نبايد تحت تأثير جو يا محيط اطراف خود قرار گيرند. زنان ما بايد روحيه اعتماد به نفس خود را بالا برده و خود را باور داشته باشند و بدانند مي توانند در جامعه خود مفيد و مؤثر واقع شوند و در نهايت اطلاعات علمي و عمومي خود را بالا ببرند تا همپاي جامعه حركت كنند.

\ بين زنان سياسي و اجتماعي كشور خود با ديگر كشورها چه تفاوتي احساس مي كنيد؟
* در عرصه بين المللي با زناني آشناشدم كه انگيزه هاي بالايي داشته و در كارهايشان جديت بسيار به خرج مي دهند و براي به دست آوردن و يارسيدن به اهدافشان بسيار كوشا هستند. موفقيت اين زنان تنها در گرو شناخت آنها از استعدادها و توانايي هايشان است.
آنها علاوه بر بالابردن اطلاعات علمي خود از اعتماد به نفس بالايي نيز برخوردارند و در راه رسيدن به اهداف خود و كمك به مردم از جامعه مردسالار نهراسيدند و موانع را از سر راه خود برداشته اند. البته در كشور ما نيز زنان كوشايي وجود دارند كه در انجام فعاليتهاي اجتماعي موفق بوده اند. ولي به دليل فرهنگ جامعه و القائاتي كه صورت مي گيرد، جديت كمتري نشان مي دهند ولي مطمئن هستم همين افراد اگر اعتماد به نفس خود را به دست آورند بسيار موفق خواهند بود.

\ آيا از وسايل نقليه عمومي استفاده مي كنيد؟
* نه چون هم وسيله نقليه شخصي دارم و هم اينكه وقت ماندن در صف اتوبوس را بخاطر وظايفم ندارم.

\ اگر اين شغل را نداشتيد، ترجيح مي داديد چه مسؤوليت يا شغل ديگري را برعهده داشته باشيد؟
* كارتدريس و تحقيق و پژوهش را انتخاب مي كردم.

\ اگر رئيس جمهوري بوديد چه كار مي كرديد؟
* تا به حال به چنين مقوله اي فكر نكردم ولي سعي مي كردم به مردم خدمت بيشتري كنم به جامعه زنان اهميت بيشتري بدهم چون به قدركافي جامعه مردسالار داريم.

\ آيا اين جمله كه زنان ما بخاطر احساساتي بودنشان نمي توانند در موقعيتهاي مهم و حساس تصميم بگيرند، معتقديد؟
* نه! چون احساسات يا بهتر بگويم عاطفي بودن ضعف نيست يك امر مثبت است. اگر مردان ما اين گونه فكر مي كنند موضوع و هدف اصلي را منحرف كرده اند و با اين حربه مي خواهند حضور زن در مراحل اجتماعي و سياسي را تضعيف كنند زناني كه داراي صفت احساس و عاطفه هستند كمال بيشتري نيز دارند من معتقدم كه اين صفت بازدارنده نيست و همه ما انسانها (مرد يا زن) در جايي كه لازم باشد بايد از عاطفه و درجايي ديگر از عقل و منطق بهره بگيريم.

\ آيا زنان ما مي توانند پست هاي حساس و كليدي را احراز كنند؟
* بله، به نظر من زنان، اگر خود را باور داشته باشند و اعتماد به نفس خود را به دست آورند، اطلاعات عمومي خود را بالا برده و در مسائل اجتماعي و تصميم گيريهاي مهم شركت كنند و توانايي هاي خود را شناسايي كنند مي توانند پست هاي كليدي و حساس جامعه را به دست بگيرند و به مردم خود خدمت كنند. «اگر جامعه اين فرصت را به آنها بدهد» اين طور نيست كه خانم ها قابليت احراز حتي پست رياست جمهوري را ندارند.
خوب خواندن، خوب نوشتن
مهارتهاي دانش آموزان افزايش مي يابد
مديركل دفتر برنامه ريزي و تأليف كتب درسي آموزش و پرورش تغيير درمحتواي كتابهاي درسي در سال تحصيلي ۸۱ـ۸۰ رالازمه نسل جديد دانش آموز دانست. «زرافشان» در گفت و گو با «ايران جمعه» پيرامون تغييرات در كتاب فارسي پايه اول ابتدايي ومباحث پيرامون آن گفت: براساس تحولاتي كه طي چندسال اخير در جامعه به وجود آمده ضرورت تحول دركتابهاي درسي در دوره ابتدايي نيز ديده شد. كتاب فارسي كه هم اينك در پايه اول دبستان تدريس مي شود، تأليف ۴۰سال قبل است و پاسخي به مقتضيات آن زمان است. طبيعي است با توجه به تحولاتي كه در حوزه هاي اجتماعي ونيازهاي مخاطبان پس از انجام مطالعات كارشناسي در محتواي كتابهاي درسي صورت گرفت؛ تغييراتي در كتاب فارسي به وجود آمده است . اين كتاب تحت عنوان بخوانيم ـ بنويسيم در سال جديد تحصيلي در اختيار پايه اول دبستان قرار خواهدگرفت.
وي تصريح كرد: در كتاب قبلي تنهابه مهارتهاي خواندن و نوشتن توجه مي شود. مهارت نوشتن هم هدايت شده وبا برنامه نبود. در كتاب جديد علاوه براين دومهارت به دومهارت خوب سخن گفتن وخوب گوش كردن توجه شده است . به علاوه اينكه كتاب بنويسيم مهارت نوشتن دانش آموز را به صورت هدف دار و با برنامه تقويت مي كند.
وي افزود: كتاب جديد ، فارسي را در بستر اهداف تربيتي آموزش مي دهد. لذا دراين كتاب فعاليتهاي تعريف شده به رشد اجتماعي دانش آموزان، كار گروهي ، توانايي گفت وگو و برقراركردن با ديگران، همچنين سواد بصري دانش آموزان كمك مي كند. بنابراين تحولاتي كه اتفاق افتاده هم از منظر زبان آموزي وهم از منظر رسالت اصلي آموزش و پرورش كه تربيت شهروند مي باشد، مؤثر است . به علاوه اين كتاب از نظر طراحي ونقاشي نيز متنوع تر از گذشته است.
وي درمورد برخي مخالفتها در تغيير محتواي كتاب فارسي پايه اول دبستان ونگاه اسطوره اي به داستانهاي آن گفت : به هرحال «كوكب خانم» اسطوره دوره جامعه روستايي ما است . كوكب خانم زن روستايي است كه نحوه زندگي مناسب روستايي را آموزش مي دهد. «كوكب خانم» زماني اسطوره بود كه جامعه داراي ۳۰درصد جمعيت شهري و ۷۰درصد جمعيت روستايي داشت، اما امروز اين توازن درست وارونه شده است .وي تصريح كرد طبيعي است كه نياز كودكان امروز ما نياز اجداد آنان نيست . كتاب جديد نگاهي به امروز و آينده دانش آموزان دارد.
مديركل دفتربرنامه ريزي كتابهاي درسي آموزش وپرورش افزود: هرتغييري در جامعه با واكنش مقاومت مواجه مي شود. هميشه مردم و برخي رسانه ها سؤال مي كنند كه چرا از كتابها بوي كهنگي مي آيد اما مانع تغيير آن مي شوند.
وي تأكيد كرد: بايد به دستاوردهاي جديد و توانايي نيروهاي جوان اعتماد كرد وگرنه بايد در گذشته ها زندگي كرد.
وي پيرامون تغيير كتابها در ساير سطوح آموزش وپرورش گفت: در پايه دوم كتاب ديني به «هديه هاي آسمان » تغيير نام كرده است . درپايه سوم راهنمايي نيز كتاب قرآن مجيد بااهداف جديد ارائه شده است وهمچنين كتاب علوم وحرفه وفن نيز دستخوش تغييراتي شده است.
عصر جمعه با يك راننده تاكسي
اگر فرار از «تكرار» ممكن بود
087705.jpg
«خيلي كسالت آور است. روزي چند دفعه يك مسير را بايد بروي و برگردي، آن هم توي اين همه دود و شلوغي با آدم هاي جورو واجور. آخر شب هم فقط خستگي را به خانه مي بري. براي ما حتي جمعه ها هم تعطيل نيست. بيچاره زن و بچه ام حسرت يك گردش عصر جمعه به دلشان مانده. براي يك لقمه نان بايد توي اين شهر وامانده، صبح تا شب دنده عوض كني و ترمز بگيري؛ آن هم براي يك درآمد بخور و نمير كه حداقل اگر بخواهي محتاج كسي نباشي، كفافت را مي دهد.»
مويش در مقايسه با سنش زودتر سپيد شده است. پانزده سالي مي شود كه راننده است و جابه جايي مسافران از نقطه اي به نقطه ديگر شهر برايش چيزي شبيه عادت است.
پنج سر عايله و يك مادر پير سهمش از ۴۵ سال زندگي است و آرزويش كه داشتن كاميوني بزرگ بوده، حالا به يك پيكان زهوار دررفته تبديل شد. مي گويد: «از اول هم دوست داشتم راننده يك كاميون بزرگ باشم و از اين شهر به آن شهر بروم ولي حالا بايد روزي بيست دفعه مسافر بزنم و پياده كنم آن هم توي يك خط. بازخوش به حال راننده تاكسي هاي نارنجي كه هر جاي شهر مي توانند بروند. هم مسافربيشتري دارند و هم حوصله شان از مسير هاي تكراري سر نمي رود،... چي مي خواستيم، چي شد، خدا را شكر كه اقلاً راننده شديم.»
راننده پشت دستي توي صف هم در حاليكه يك ليوان چاي را هورت مي كشد، مي گويد: «رضا جان! رضايت بده، مگر نمي بيني عصر جمعه اي مسافر سخت گير مي آيد. برو يكي هم توي راه بزن...». پير مردي هم كه حالا حوصله اش توي اتومبيل سر رفته براي اينكه چيزي بگويد از راننده مي خواهد كه زودتر حركت كند. ولي كو مسافر.
راننده آخرين تلاشش را هم مي كند: مستقيم، سيد خندان...،
***
در ازدحام آدم و ماشين و درهياهوي هر روز شهر، خيابان هاي تقريباً خلوت عصر جمعه برايش دلپذير است. يك روز كاري كم دردسر، زياد هم بد نيست.
راديو روشن است و آهنگي كه براي يك غروب سنگين جمعه پخش مي شود. خيلي مناسب نيست. صداي مجري توي راديو حالا در ميان پچ پچ دو دختري كه پشت نشسته اند مي پيچد. مجري مي گويد: «... اميدواريم كه تا اين لحظه روز جمعه خوبي را در كنار خانواده خود گذرانده باشيد...»
راننده كه انگار حرف خنده داري شنيده باشد زهر خندي مي زند و مي گويد: «كدام تفريح و استراحت. تفريح كه مال ماها نيست. اگر خرج زندگي را هم در بياوريم كلي هنر كرده ايم. تفريح واستراحت كه پيشكش. فعلاً هم كه هفت روز هفته كار مي كنيم تا هم خرجي خانواده را بدهيم و هم خرج ماشين كه هر ماه يكبار بايد برود تعميرگاه. اگر مجبور نبودم كه...»
يكي دو تا از مسافران تكراري در چشم راننده، حرفي مي زنند و راننده كه حالا گوش شنوايي گير آورده، سيگاري روشن مي كند و ادامه مي دهد: «اگر براي خيلي ها استراحت توي خانه بعد از يك هفته كاري يا رفتن به تفريح با خانواده بهترين كار است براي ما راننده ها فقط يك آرزو است.»
با صداي ترمز، حرفش را مي جود. طفلك پيرمرد كه عقب نشسته به جلو پرتاب مي شود و دخترها هم فقط مي خندند.
«... كجا مي آيي؟ مگر كوري، خيابان يك طرفه...»
موتور سوار كه پسر جواني است بي توجه به حرف هاي راننده زير لب ناسزاهايي مي گويد و به راهش ادامه مي دهد!
حالا سكوت تنها چيزي است كه پشت چراغ قرمز و اتومبيل هاي به انتظار ايستاده، شنيده مي شود.
***
راننده، كنار خيابان نگه مي دارد. پسري كه در ميانه راه سوار شده اسكناس صدتوماني مچاله شده اي را تعارف مي كند.
ـ دويست تومان، آقا جان.. دويست تومان بده.
ـ مگر سرگردنه گير كردي. من كه وسط راه سوار شدم!
بحثشان نتيجه اي ندارد و جوان با پرداخت صد توماني ديگر آن هم با اكراه، تسليم مي شود و در را محكم به هم مي زند.
پيرمرد، مي گويد: «او هم حق داشت. اگر قرار باشد براي هر مسير نصفه و نيمه اي كرايه كامل بدهيم بايد هر چه پول داريم بدهيم به راننده ها. شما ها هم بايد كمي به فكر مردم باشيد...»
راننده از توي آيينه با حالتي حق به جانب كه مي خواهد احترام او را هم نگه دارد، مي گويد: «پدرجان پس چه كسي بايد به ما فكر كند. خيلي از راننده هاي عبوري پول هاي بيشتر از اين مي گيرند، حتي براي مسيرهاي كوتاه تر. اگر راننده تاكسي ها يا ماشين هاي عبوري اجازه بدهند ما هم دوتا مسافر بزنيم و مسافرها هم كمي با ما راه بيايند، شايد آخرماه چيزي به عنوان پس انداز برايمان باقي بماند.»
و سكوت دوباره حكمفرما مي شود تا مقصد.
***
راديو پيام در آخرين بخش خود، خبر از خلوتي خيابان ها مي دهد . ساعت ۱۰ شب شايد مسافري هم نباشد. راننده مي گفت كه بايد زود به خانه برود، زنش گفته كه امشب مهمان دارند.
معلوم نيست شايد تا حالا مهمان ها هم رفته باشند. كسي چه مي داند؟
بهترين نوشته هاي كودكان ايران به خاتمي، امسال معرفي مي شوند
نامه فرشته هابه رئيس جمهوري
مثلاً مقدمه:
نشسته است روي حصيري كه بلوچ بافته، روي بوريايي كه دستهاي سيستاني قديم و جديد، گره هايش را زده است. او و آنها كه قلم به دست گرفتند، در هوايي نفس مي كشند كه آسمانش هميشه آبي نيست. آنها نشسته اند و مي نويسند. مي نويسند تا چشمي بخواند، گوشي بشنود و صدايي، آوازش دهد.
فرشته ها كه مي نويسند، دستهاي سيستاني ها قد مي كشد. آسمان لرستان، آغوش مي گشايد و چشمهايي هستند كه نوشته هايشان را بخوانند. فرشته ها، اين كودكان و نوجوانان ايراني و گاه افغانيان مقيم ايران سال گذشته براي رئيس جمهوري، نامه ها نوشتند، حرفها زده اند و چشم انتظاري شان براي ديدار با سيدمحمد خاتمي را در لابه لاي نوشته هايشان، رج زده اند.
سال گذشته ۵هزار كودك و نوجوان در مسابقه كانون پرورش فكري با نام نامه اي به رئيس جمهوري شركت كردند و نامه نوشتند. همه نوشته ها يك جا جمع شد تا مسابقه اي برگزار و برترين نامه ها انتخاب شوند. نامه ها جمع شد، همانطور كه بهترين نامه هاي كودكان و نوجوانان برگزيده شد. قبل از خواندن برخي از اين نامه هاي برگزيده اين را هم بگوييم كه قرار شده رئيس جمهوري كشورمان ۱۶مهرماه جاري در روز جهاني كودك و در مراسم اهداي جوايز به نويسندگان برتر اين نامه ها شركت و با دستان خود، روح آنان را نوازش كند.
087861.jpg
نوشته هاي زير نامه كودكان يا به قول خاتمي فرشته هاي كوچك است به كسي كه دوستش مي دارند. اين نامه ها بدون هرگونه دستكاري و تغيير واژگان، فقط با كمي تلخيص تقديم مخاطبان «ايران جمعه» مي شود.

همه عروسكهاي من
سلام
اولين عروسك من نمكيه، نمكي خوشگل و كوچلو و بانمك است، دومين عروسكم موطلا ست، موطلا موهايش عين طلاست ولي نمكي نيست. سومين عروسكم گوش درازه، گوش دراز هيچي نمي فهمه ولي تمام حرفهاي من رو بدون چون وچرا قبول مي كنه. هر چي به اون مي گم يكمي فكر كن بعد جواب بده، اصلاً به گوشش نمي ره. چهارمين عروسكم خرگوش كوچلوي زرنگ و باهوش است و... ـ اما آخرين عروسكم كه تازه به جمع عروسكها اومده خانم كوچولو است كه هنوز اونو خوب نشناختم، يعني هنوز نمي دونم اخلاق و رفتارش چه شكلي است، همه عروسكهاي من سلام مي رسانند، راستش مي دانيد من از طرف همه آنها دارم نامه مي نويسم. آخه من هم يه جورايي رئيس جمهور عروسكهايم هستم، نمكي خيلي لطف داره ومي گه من خيلي خوب هستم، اما يك شكايت از گوش دراز داشتم، آخه هر چي كه مي گم، نه نمي گه، حتي اگه من زور بگم يا يه حرف اشتباه بزنم، اون قبول مي كنه، بعضي وقتها وقتي عروسكهاي ديگر مخصوصاً خرگوش كوچولوي زرنگ اعتراض مي كنه، خيلي ناراحت مي شم و از اينكه گوش دراز به من اعتراض نمي كنه، رفتارش رو دوست دارم. ولي بعد خيلي براي گوش دراز ناراحت مي شم، چون همه اش فكر مي كنم بعد از من ممكنه يه ظالم ازخدا بي خبر رئيس جمهور عروسكهايم بشود. اونوقت اين گوش دراز هر كاري كه اون بگه رو انجام مي ده.
حالا ديگه بايد برم مدرسه، خداحافظ و اميدوارم شما را در سر بندر ببينم و همه عروسكهايم را به شما معرفي كنم.
شيما اكبر جامد
كلاس دوم دبستان ـ خوزستان

چرا همه دنيا با هم جنگ مي كنند
با عرض سلام خدمت رئيس جمهور ايران اسلامي جناب آقاي سيدمحمد خاتمي
***
من «محمدرضائي» ۵سال در كلاس درس بوده ام. من و خانواده من شما را بسيار دوست داريم و وقتي شما را در تلويزيون مي بينيم فيلم شما را ضبط مي كنيم. ممكن است شما كار زيادي داشته باشيد وبه نامه من اهميت ندهيد و آن را پاره كنيد و به دور بريزيد ولي من همين حالا از زحمات شما تشكر مي كنم.
***
لطفاً كمي صبر كنيد تا به اصل مطلب برسيم. من مي خواهم براي شما از اين بگويم: چرا بايد همه دنيا با هم جنگ كنند؟
به نظر من اگر همه دنيا با هم صلح باشند تمام دنيا به رنگ سبز مي شود، بايد تمام دنيا صلح باشند تا فقر از بين برود و شهيدها كمتر شوند. بايد همه دنيا با هم دوست باشند. اما اگر دنيا با هم دشمن باشند دنيا به رنگ قرمزاست و همه مردم از بين مي روند. اگر همه دنيا با هم دشمن باشند هميشه صداي توپ مي آيد ولي اگر صلح باشد هميشه صداي پرنده هاست.
نتيجه: نبايد همه دنيا با هم جنگ كنند.
محمدرضايي
دزفول
***

سلام:
سلام گرم مرا از ميان كوير داغ و شنهاي روان، از ميان بادگيرهاي سر به فلك كشيده و طاق هاي گلي بپذير مي دانم كه تو خود اينها را مي شناسي. با اينها بزرگ شده اي، مي داني كه شهر ما كوچك است اطرافش را كويري در بر گرفته است كه از آن تنها بادهاي فصلي و شنهاي داغ به ما مي رسد.
سرگرمي ما شايد گاهي رفتن به كانون باشد و كتاب و درس باشد. سرگرمي ما شايد فكر كردن به يك سالن ورزشي باشد به يك توپ و بازي شاد باشد. سرگرمي ما شايد فكر كردن به يك پارك بزرگ باشد با درختهاي بلند كه سايه خنك دارند. من مي دانم كه تو همه اينها را مي داني كه براي فكرهاي ما فكر مي كني. مي دانم كه فكر سرگرمي هاي ما و بچه هاي ديگر تو را روز به روز خسته تر مي كند. روي ديوارهاي شهر، با صداي بلند مي گويم خاتمي خسته نباشي.
خاتمي عزيز دوستت دارم
مهناز علي رضي اردكاني
۱۰ساله كلاس چهارم مدرسه ۲۲بهمن

«به نام خدا»
مسابقه: نامه اي به آقاي رئيس جمهور بنويسيد و حرفهاي دلت را برايش بگو.
با سلام وخسته نباشيد خدمت شما. نماز و روزه هايتان قبول درگاه حق باشد. من هميشه دلم مي خواهد در مسابقات نقاشي، شعر و داستان نويسي شركت كنم و مقام خوبي به دست بياورم وقتي پاييز را نقاشي مي كنم سعي مي كنم حتماً برگهاي خشكي را كه روي زمين افتاده اند بكشم. دلم مي خواست مي توانستم وارد نقاشي ام شوم و روي برگهاي خشك راه بروم.
من شما را خيلي در تلويزيون ديده ام و صدايتان را شنيده ام. من مي دانم كه شما دوست داريد همه بچه ها خوب و مرتب باشند و با علاقه درس بخوانند تا بتوانند فرد مفيدي براي جامعه خود باشند اميدوارم كه همين طور باشد. ديگر پيش از اين مزاحم شمانمي شوم.
مرضيه بهارلو ـ كلاس سوم
استان چهارمحال و بختياري

براي تو كه همه ما را مي شناسي اما هرگز تو را از نزديك نديده ام
پدر مهربانم سلام. دختري ۱۱ ساله هستم كه در آزادشهر به مدرسه مي روم. با اينكه در شهر تو، يزد زندگي مي كنم هرگز موفق نشده ام چهره زيباي تو را از نزديك ببينم و از گرمي نگاه نوازشگرت كوله بار سخت غمهايم آب شود. اما هر لحظه كه در تلويزيون و اخبار چهره تو را مي بينم دلم چون كبوتري كه تازه آشيانه اش را يافته به سوي آسمان چشمان تو پر مي كشد. اي كاش سفره دلت را با من قسمت مي كردي تا از وسعت دردهايت آگاهي يابم.
طاهره وزيري ـ ۱۱ ساله
آزادشهر

براي تو كه ما را مي شناسي، توما را مي فهمي و چشمهايت با من حرف مي زند قلم به دستم مي گيرم و چهره ات را در روي رنگ و قاب كوچك جاودانه مي كنم. مادربزرگ از ديروزها مي گويد كه از كودكي تا…
صدايي مرا تا كرانه هاي كودكي مي كشاند: آن مرد با اسب آمد… آن مرد در باران آمد… بلند مي شوم و چشمهايم با لبخند تو باز مي شود و خانه مان را نيز با لبخند خود روشن مي گرداني. روشناي تو را مي گيرم و آن را در كوچه مي گردانم بهار بر طاقچه دلها مي نشيند دلم روزهاست كه مشتاق ديدن تو است.
مادربزرگ از تو مي گويد: مي گويد كه چشمهاي ما به شمايل روشن يك قهرمان محتاج مي گويد كه مدام از اميد حرف مي زند. از روزهاي روشن مثل فروغ كه پشت تاريكي خودش ايستاده بود وجار مي زد: كسي مي آيد… كسي كه شبيه هيچكس نيست… دلم كه مي گيرد و تو همان هيچكس من مي شوي…
بهار بودي كه تو را شناختم. كوچه را آب و جارو كرديم.
احساس نگاهتان را با سبزه آراستيم و منتظر مانديم…
مي گويم كه روحم تشنه حقيقت جهان است. دوست دارم صدايت را و آرامشي را كه هم پرنده و هم آسمان احساس مي كند، بشنوم.
طاهره محسني ـ ۱۳ ساله. بوشهر
به نام خدا
اگر آقاي خاتمي يك روز به خانه ما بيايد، اول سلام مي كنم و دست مي دهم. بعد شعر ايران را مي خوانم. بعد نوار خرگوش كوچولو و حسن كچل و پينوكيو را برايش مي گذارم. سبد اسباب بازي هايم رامي آورم و اسباب بازي به آقاي خاتمي مي دهم تا بازي كند. من با آقاي خاتمي ماشين بازي و خانه سازي مي كنم. هر اسباب بازي كه آقاي خاتمي خواست به او مي دهم. من اسباب بازيهاي زيادي دارم. مثل: ۱ـ ماشين آچاري ۲ـ آجرخانه سازي ۳ـ ملخ چهاردست ۴ـ ماشين آتش نشاني و…
من با آقاي خاتمي و رضا، پويا، شقايق، محمدمهدي، پويا ميرزايي فوتبال بازي مي كنم. اگر آقاي خاتمي دروازه بان باشد هيچكس نمي تواند به ما گل بزند.
من با آبجي شبنم براي آقاي خاتمي غذا درست مي كنيم. ماكاراني، برنجي، آبگوشت، به آقاي خاتمي تعارف مي كنم.
من عكس آقاي خاتمي را توي خانه و تلويزيون مي بينم. من قد كوه بيستون و آسمان و ستاره ها، آقاي خاتمي را دوست دارم. من اندازه شبها، همه خانه ها اندازه خانه نويد اينها، بابا بزرگ گلمراد، بابا بزرگ احمد، خانه خودمان، اندازه آدمها، اندازه بابا و مامان و آبجي شبنم آقاي خاتمي را دوست دارم.
اين نامه را شبنم عظيمي، خواهر سروش ۴‎/۵ ساله ۱۶ كيلو كه با آقاي خاتمي حرف زده، نوشته است.
سروش عظيمي
۴‎/۵ساله

بسم الله الرحمن الرحيم
كاش بچه هاي افغاني هم مي توانستند…

با عرض سلام و ارادت خدمت رئيس جمهور محبوب و دوست مهربان نوجوانان ايران. اميدوارم كه حالتان خوب باشد و وجود گرامي شما از هر گونه كسالت و بلامحفوظ و ايمن باشد.
خيلي خوشحال و شادمان هستم كه مي توانم براي شما پدر گرامي نامه اي هرچند پر از كم وكاستي بنويسم.
اسم من رحمان است. نوجواني ۱۶ ساله و ساكن كشور مظلوم و پر از درد افغانستان هستم. من وخانواده ام چندين سال است كه ميهمان مردم خوب و ميهمان نواز ايران اسلامي هستيم. و به اميد خدا تا ساعتي ديگر قرار است به سرزمين و ديار خودمان ـ افغانستان ـ كه از دست تجاوزگران طالبان رها شده است، برگرديم. راستش خيلي دوست داشتم شما را از نزديك ببينم و با شما حرف بزنم. مي دانيد چرا؟ زيرا همه بچه هاي مدرسه و به جرأت همه بچه هاي ايران از خوبيها و صداقت و همدردي شما مي گويند. علي هم يكي از اين نوجواناني است كه هميشه پيش من از خوبيهاي شما و روابط صميمي و بي رياي شما با نوجوانان و جوانان صحبت مي كند. راستي! ببخشيد… يادم رفت علي را به شما معرفي كنم. او پسر صاحبخانه ما است و با من خيلي مهربان و صميمي است. نامه اي هم كه براي شما مي فرستم دستخط اوست، كه همين حالا در كنارم نشسته وگفته هاي مرا برايتان مي نويسد.
او يك تابلوي زيبا دارد كه گوشه اي از اين تابلو عكس كوچكي از شما دارد و در اتاق خود نصب كرده است. او درمورد شما مي گويد: «آقاسيد، در اصل براي نوجوانان و جوانها مثل يك دوست است تا يك رئيس جمهور. حرف تمام ما رامي فهمد. انگار مي داند كه در دل ما چي مي گذرد. همه ملت دوستش دارند ولي ما نوجوانان قدرش را بيشتر مي دانيم».
هر وقت او در مورد شما صحبت مي كند دوست دارم بنشينم و همينطور به حرفهاي ساده و پر از عشق او گوش بدهم. چون شما آنقدر خوب و مهربان هستيد كه به قول علي درباره شما گفتن، از يكي و دو ساعت هم بيشتر وقت مي خواهد.
راستش را بخواهيد گاهي وقتها به علي و جوانهاي ايراني حسوديم مي شود كه يك رئيس جمهور و دوست خوب مثل شما دارند. به همين خاطر است كه دوست دارم هميشه درايران بمانيم تا من هم مثل ديگر افراد اين مملكت از شما بهره مند شوم. ولي حيف…
اي كاش افرادي هم مثل شما در كشور خودمان داشتيم، انسانهايي كه ما را بفهمند و درك كنند. افرادي كه فقط به دنبال سياست نباشند، كساني كه بدانند ما نوجوانان افغان چه نيازهايي داريم، حرف دلمان چيست و…
اما حيف كه شعله هاي خانمانسوز جنگ طالبان وموشكهاي آمريكايي اين فرصتها را از ما گرفت كشورمان را به ويرانه اي تبديل كرد كه آبادكردن آن سالها به طول مي انجامد.
087864.jpg
شايد اگر جنگهاي قومي طالبان و دخالت كشور استعمارگر آمريكا نبود، كشورما هم رئيس جمهور مهربان و آگاهي مثل شما داشت. فردي كه ما را بفهمد و با ما مثل يك دوست رفتار نمايد.
من مي خواهم اين را بگويم كه با اينكه يك افغاني هستم، ولي شما را مردم شما را خيلي دوست دارم. و اميدوارم كه سايه شما در زير چتر الطاف الهي هميشه بر سر مردم ايران خصوصاً نوجوانان و جوانان ايراني باشد. هرچند كه مي دانم شما همه جوانان و نوجوانان مسلمان (چه ايراني و چه افغان و…) را دوست داريد و تفاوتي بين آنها قائل نمي شويد. بايد آماده رفتن شويم. پدرم دارد صدايم مي كند. خوب ديگر بايد با شما خداحافظي كنم. مي دانم وقتي نامه من كه در اصل نامه من و علي است به دست شما مي رسد ديگر ما در ايران نيستيم. اما اين را مطمئن باشيد هركجا از اين كره خاكي كه باشم براي شما و مملكت عزيزتان دعا مي كنم.
شايد خداوند كمك كرد و بعد از آباداني كشور عزيزم بازهم به ايران آمدم و در آن روز حتماً هرطور كه شده باشد به ملاقات و ديدار شما عزيز مردم ايران خواهم آمد و دست پرمهر شما را خواهم بوسيد دستي كه اميد دهنده همه بي پناهان و محرومان است.
رحمان ـ فرزند شما
به آقاي خاتمي اسباب بازي ميدم. يه توپ بزرگ خريده ام كه آبي رنگه. توپو به آقاي خاتمي ميدم كه باهاش بازي كنه. زياد بوسش مي كنم. ۷تا. آقاي خاتمي رو از لواشك بيشتر دوست دارم. آقاي خاتمي روتا سقف دوست دارم. وقتي كه آقاي خاتمي بياد پيشم، خوشحال مي شم. مي گم آقاي خاتمي به اندازه ي يه دنيا دوستت دارم.
اگه به مدرسه برم، براي آقاي خاتمي نامه مي نويسم و مي گم كه آقاي خاتمي رو خيلي دوست دارم.
تارا مكري ـ ۳ساله
كرمانشاه
نگاههاي دور
براي دستهايش دعا كنيم
هر روز اندوه كوچه ها را مي روبد بي آنكه، براي ناتواني دستانش قوتي فرستاده باشيم. «خسته نباشي»، «سلامي» و حتي «نگاهي» سالهاست كه از زبان و چشم آدم ها ور افتاده است.
صبح ها، همراه خورشيد به كوچه مي آيد و غروب ها هنوز هست كه خورشيد مي رود. سوز صبح هاي سرد، تنها رفيق دست هاي سرمازده اش است. همان دستهايي كه پاكيزگي به ارمغان مي آورند. گرد و غبار گام هاي تند، گرد عبور ثانيه هاي عجول، گرد عبور نگاههاي فراري، روي دست كوچه، روي دست درخت، روي زلال پنجره ها نشسته است و او هر روز با جاروي دسته بلندش، تندي لحظه ها را جارو مي كند.
راستي اگر يك روز نيايد، انبوه نازيبايي ها، آبروي كوچه ها را مي برد وما زير خاكستر مدام ناپاكي، له مي شويم. كاش يادمان مي ماند، براي دستهايش دعا كنيم و براي خستگي هاي ديرسالش «خداقوتي» بفرستيم.
امتحان خدا
امتحان هميشه وحشتناك است حتي وقتي خوابش را مي بيني. هول و سكوت جلسه، لحظه اي كه ورقه ها را پخش مي كنند، ورقه ها نامفهوم و پر از كلمه هاي درهم و برهم است، چشم هاي معلم مي چرخد و اطمينان جلسه را به هم مي ريزد.
ورقه ها پشت به رو، روي صندليها خوابيده اند و يك عالم راز و وحشت را توي دلشان قايم كرده اند. سياهي بعضي كلمات به پشت ورقه پس داده، يعني واقعاً آنها چي هستند؟ گوشه ورقه را يواشكي بالا مي زني. صدايي از ته سالن بلند مي شود: «به ورقه ها دست نزنيد». اگر كسي با دست كوچكش ورقه را بردارد، تقلب است و صفر مي گيرد.
وقتي صدايي از ته سالن مي شنوي، قلبت هزار برابر بيشتر و تندتر مي زند. ديوارهاهمينطور كه ايستاده اند، مي ترسند. دست پنجره ها هم مثل دست تو از سرما يخ زده است. دهان كلاس از شدت اضطراب خشك شده و در كلاس هم خودبه خود مثل دندان هايت كليد شده است.توي دلت مي گويي: «لعنت به هرچه امتحان است. اگر امتحان نبود، مدرسه چقدر خوب بود؛ اصلاً ترسناك نبود. تازه دوست داشتني هم مي شد. آن وقت چقدر راحت و آسوده زندگي مي كرديم.»
و كسي مي گويد: صبر كن. تند نرو. حتي اگر توي مدرسه هم از امتحان خبري نباشد، توي خانه، توي خيابان، توي تمام لحظه ها، هركجا كه پايت را بگذاري از امتحان خبري هست.
دستان تو مدام درحال نوشتن جواب سؤالات امتحاني است. اما تو درست و غلط، فقط مي نويسي. اصلاً حواست نيست كه چي مي نويسي. نمي داني هرجا كه بروي، پاهايت روي ورقه هاي امتحاني هستند ولي تو اصلاً خبر نداري. نگاهت مرتب جواب پس مي دهد. قلبت هميشه در حال امتحان دادن است. هربار كه نيت مي كني يك امتحان داده اي. اما نه مي ترسي، نه دلهره داري. اصلاً عين خيالت نيست.
اما، آن آخرين روز، آن روز كه كارنامه را مي دهند، نه متقلب هاي حرفه اي و نه آنها كه هميشه دم معلم را دارند، هيچكدام قبول نمي شوند. هيچ دوز و كلكي هم فايده ندارد. كارنامه هايشان را با دست چپشان مي گيرند. خجالت مي كشند، التماس مي كنند. اما ديگر خيلي ديرشده، حتي براي امتحان دادن.
تازه آن موقع است كه امتحان قداست پيدا مي كند؛ امتحاني كه مي شد در لابه لايش ارزش پيدا كرد، معني گرفت. امتحاني كه اگر خوب مي داديش، فقط بيست نمي گرفتي؛ كه به خدا مي رسيدي. آن موقع است كه آرزو مي كني اي كاش مي شد به دنيا برگردي و يكبار، فقط يكبار ديگر، امتحان زندگي بدهي.
حرف مردم
پليس كوهستان كجاست!
مثل اينكه در اين كشور، وعده دادن رسم و سنت شده كه مسؤولان آن را جار بزنند و مردم هم خوشحال شوند. از سال گذشته كه اعلام شد قرار است پليس جنگل و كوهستان بر نحوه رفتار گردشگران اطراف شهرها و ييلاق ها نظارت كنند، ما كوهنوردان خيلي خوشحال شديم ولي هر هفته كه به ارتفاعات اطراف تهران مي رويم از پليس كوهستان خبري نيست. بسياري از مردم هم كه به ارتفاعات مي آيند تا تفريح كنند، كلي زباله در سفره طبيعت مي ريزند و اصلاً به فكر نظافت و بهداشت منطقه نيستند آيا هميشه بايد پليس كوهستان و جنگل بر رفتار مردم نظارت كند!
آهاي! كسي در راه آهن نيست؟
اگر شما به جاي ما بوديد و از شب تا صبح در صف طولاني بليت قطار مي خوابيديد، چه كار مي كرديد! مسؤولان باجه فقط مي گويند «جا نداريم. صبر كنيد تا اگر كسي منصرف شد…» مي خواهم بپرسم كسي نيست كه به داد مسافران برسد. مسؤولان مطمئن باشند اگر مسافران قطار پول كافي داشتند از وسيله ديگري براي سفر استفاده مي كردند.
عادت به قصه خواني
حالا كه مهرماه شروع شده و دانش آموزان از خواب طولاني تعطيلات تابستان هم بيدار شده اند. خوب است كه آموزش وپرورش زنگ «قصه خواني» هم تنظيم كند تا بچه ها با قصه هاي خوب و مفيد نويسندگان ايران و جهان آشنا بشوند. به اين ترتيب بچه ها به شنيدن قصه هاي خوب عادت مي كنند و خانواده ها هم رسم قصه خواني براي كودكان را فراموش نخواهند كرد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |