مثلاً مقدمه:
نشسته است روي حصيري كه بلوچ بافته، روي بوريايي كه دستهاي سيستاني قديم و جديد، گره هايش را زده است. او و آنها كه قلم به دست گرفتند، در هوايي نفس مي كشند كه آسمانش هميشه آبي نيست. آنها نشسته اند و مي نويسند. مي نويسند تا چشمي بخواند، گوشي بشنود و صدايي، آوازش دهد.
فرشته ها كه مي نويسند، دستهاي سيستاني ها قد مي كشد. آسمان لرستان، آغوش مي گشايد و چشمهايي هستند كه نوشته هايشان را بخوانند. فرشته ها، اين كودكان و نوجوانان ايراني و گاه افغانيان مقيم ايران سال گذشته براي رئيس جمهوري، نامه ها نوشتند، حرفها زده اند و چشم انتظاري شان براي ديدار با سيدمحمد خاتمي را در لابه لاي نوشته هايشان، رج زده اند.
سال گذشته ۵هزار كودك و نوجوان در مسابقه كانون پرورش فكري با نام نامه اي به رئيس جمهوري شركت كردند و نامه نوشتند. همه نوشته ها يك جا جمع شد تا مسابقه اي برگزار و برترين نامه ها انتخاب شوند. نامه ها جمع شد، همانطور كه بهترين نامه هاي كودكان و نوجوانان برگزيده شد. قبل از خواندن برخي از اين نامه هاي برگزيده اين را هم بگوييم كه قرار شده رئيس جمهوري كشورمان ۱۶مهرماه جاري در روز جهاني كودك و در مراسم اهداي جوايز به نويسندگان برتر اين نامه ها شركت و با دستان خود، روح آنان را نوازش كند.
نوشته هاي زير نامه كودكان يا به قول خاتمي فرشته هاي كوچك است به كسي كه دوستش مي دارند. اين نامه ها بدون هرگونه دستكاري و تغيير واژگان، فقط با كمي تلخيص تقديم مخاطبان «ايران جمعه» مي شود.
همه عروسكهاي من
سلام
اولين عروسك من نمكيه، نمكي خوشگل و كوچلو و بانمك است، دومين عروسكم موطلا ست، موطلا موهايش عين طلاست ولي نمكي نيست. سومين عروسكم گوش درازه، گوش دراز هيچي نمي فهمه ولي تمام حرفهاي من رو بدون چون وچرا قبول مي كنه. هر چي به اون مي گم يكمي فكر كن بعد جواب بده، اصلاً به گوشش نمي ره. چهارمين عروسكم خرگوش كوچلوي زرنگ و باهوش است و... ـ اما آخرين عروسكم كه تازه به جمع عروسكها اومده خانم كوچولو است كه هنوز اونو خوب نشناختم، يعني هنوز نمي دونم اخلاق و رفتارش چه شكلي است، همه عروسكهاي من سلام مي رسانند، راستش مي دانيد من از طرف همه آنها دارم نامه مي نويسم. آخه من هم يه جورايي رئيس جمهور عروسكهايم هستم، نمكي خيلي لطف داره ومي گه من خيلي خوب هستم، اما يك شكايت از گوش دراز داشتم، آخه هر چي كه مي گم، نه نمي گه، حتي اگه من زور بگم يا يه حرف اشتباه بزنم، اون قبول مي كنه، بعضي وقتها وقتي عروسكهاي ديگر مخصوصاً خرگوش كوچولوي زرنگ اعتراض مي كنه، خيلي ناراحت مي شم و از اينكه گوش دراز به من اعتراض نمي كنه، رفتارش رو دوست دارم. ولي بعد خيلي براي گوش دراز ناراحت مي شم، چون همه اش فكر مي كنم بعد از من ممكنه يه ظالم ازخدا بي خبر رئيس جمهور عروسكهايم بشود. اونوقت اين گوش دراز هر كاري كه اون بگه رو انجام مي ده.
حالا ديگه بايد برم مدرسه، خداحافظ و اميدوارم شما را در سر بندر ببينم و همه عروسكهايم را به شما معرفي كنم.
شيما اكبر جامد
كلاس دوم دبستان ـ خوزستان
چرا همه دنيا با هم جنگ مي كنند
با عرض سلام خدمت رئيس جمهور ايران اسلامي جناب آقاي سيدمحمد خاتمي
***
من «محمدرضائي» ۵سال در كلاس درس بوده ام. من و خانواده من شما را بسيار دوست داريم و وقتي شما را در تلويزيون مي بينيم فيلم شما را ضبط مي كنيم. ممكن است شما كار زيادي داشته باشيد وبه نامه من اهميت ندهيد و آن را پاره كنيد و به دور بريزيد ولي من همين حالا از زحمات شما تشكر مي كنم.
***
لطفاً كمي صبر كنيد تا به اصل مطلب برسيم. من مي خواهم براي شما از اين بگويم: چرا بايد همه دنيا با هم جنگ كنند؟
به نظر من اگر همه دنيا با هم صلح باشند تمام دنيا به رنگ سبز مي شود، بايد تمام دنيا صلح باشند تا فقر از بين برود و شهيدها كمتر شوند. بايد همه دنيا با هم دوست باشند. اما اگر دنيا با هم دشمن باشند دنيا به رنگ قرمزاست و همه مردم از بين مي روند. اگر همه دنيا با هم دشمن باشند هميشه صداي توپ مي آيد ولي اگر صلح باشد هميشه صداي پرنده هاست.
نتيجه: نبايد همه دنيا با هم جنگ كنند.
محمدرضايي
دزفول
***
سلام:
سلام گرم مرا از ميان كوير داغ و شنهاي روان، از ميان بادگيرهاي سر به فلك كشيده و طاق هاي گلي بپذير مي دانم كه تو خود اينها را مي شناسي. با اينها بزرگ شده اي، مي داني كه شهر ما كوچك است اطرافش را كويري در بر گرفته است كه از آن تنها بادهاي فصلي و شنهاي داغ به ما مي رسد.
سرگرمي ما شايد گاهي رفتن به كانون باشد و كتاب و درس باشد. سرگرمي ما شايد فكر كردن به يك سالن ورزشي باشد به يك توپ و بازي شاد باشد. سرگرمي ما شايد فكر كردن به يك پارك بزرگ باشد با درختهاي بلند كه سايه خنك دارند. من مي دانم كه تو همه اينها را مي داني كه براي فكرهاي ما فكر مي كني. مي دانم كه فكر سرگرمي هاي ما و بچه هاي ديگر تو را روز به روز خسته تر مي كند. روي ديوارهاي شهر، با صداي بلند مي گويم خاتمي خسته نباشي.
خاتمي عزيز دوستت دارم
مهناز علي رضي اردكاني
۱۰ساله كلاس چهارم مدرسه ۲۲بهمن
«به نام خدا»
مسابقه: نامه اي به آقاي رئيس جمهور بنويسيد و حرفهاي دلت را برايش بگو.
با سلام وخسته نباشيد خدمت شما. نماز و روزه هايتان قبول درگاه حق باشد. من هميشه دلم مي خواهد در مسابقات نقاشي، شعر و داستان نويسي شركت كنم و مقام خوبي به دست بياورم وقتي پاييز را نقاشي مي كنم سعي مي كنم حتماً برگهاي خشكي را كه روي زمين افتاده اند بكشم. دلم مي خواست مي توانستم وارد نقاشي ام شوم و روي برگهاي خشك راه بروم.
من شما را خيلي در تلويزيون ديده ام و صدايتان را شنيده ام. من مي دانم كه شما دوست داريد همه بچه ها خوب و مرتب باشند و با علاقه درس بخوانند تا بتوانند فرد مفيدي براي جامعه خود باشند اميدوارم كه همين طور باشد. ديگر پيش از اين مزاحم شمانمي شوم.
مرضيه بهارلو ـ كلاس سوم
استان چهارمحال و بختياري
براي تو كه همه ما را مي شناسي اما هرگز تو را از نزديك نديده ام
پدر مهربانم سلام. دختري ۱۱ ساله هستم كه در آزادشهر به مدرسه مي روم. با اينكه در شهر تو، يزد زندگي مي كنم هرگز موفق نشده ام چهره زيباي تو را از نزديك ببينم و از گرمي نگاه نوازشگرت كوله بار سخت غمهايم آب شود. اما هر لحظه كه در تلويزيون و اخبار چهره تو را مي بينم دلم چون كبوتري كه تازه آشيانه اش را يافته به سوي آسمان چشمان تو پر مي كشد. اي كاش سفره دلت را با من قسمت مي كردي تا از وسعت دردهايت آگاهي يابم.
طاهره وزيري ـ ۱۱ ساله
آزادشهر
براي تو كه ما را مي شناسي، توما را مي فهمي و چشمهايت با من حرف مي زند قلم به دستم مي گيرم و چهره ات را در روي رنگ و قاب كوچك جاودانه مي كنم. مادربزرگ از ديروزها مي گويد كه از كودكي تا…
صدايي مرا تا كرانه هاي كودكي مي كشاند: آن مرد با اسب آمد… آن مرد در باران آمد… بلند مي شوم و چشمهايم با لبخند تو باز مي شود و خانه مان را نيز با لبخند خود روشن مي گرداني. روشناي تو را مي گيرم و آن را در كوچه مي گردانم بهار بر طاقچه دلها مي نشيند دلم روزهاست كه مشتاق ديدن تو است.
مادربزرگ از تو مي گويد: مي گويد كه چشمهاي ما به شمايل روشن يك قهرمان محتاج مي گويد كه مدام از اميد حرف مي زند. از روزهاي روشن مثل فروغ كه پشت تاريكي خودش ايستاده بود وجار مي زد: كسي مي آيد… كسي كه شبيه هيچكس نيست… دلم كه مي گيرد و تو همان هيچكس من مي شوي…
بهار بودي كه تو را شناختم. كوچه را آب و جارو كرديم.
احساس نگاهتان را با سبزه آراستيم و منتظر مانديم…
مي گويم كه روحم تشنه حقيقت جهان است. دوست دارم صدايت را و آرامشي را كه هم پرنده و هم آسمان احساس مي كند، بشنوم.
طاهره محسني ـ ۱۳ ساله. بوشهر
به نام خدا
اگر آقاي خاتمي يك روز به خانه ما بيايد، اول سلام مي كنم و دست مي دهم. بعد شعر ايران را مي خوانم. بعد نوار خرگوش كوچولو و حسن كچل و پينوكيو را برايش مي گذارم. سبد اسباب بازي هايم رامي آورم و اسباب بازي به آقاي خاتمي مي دهم تا بازي كند. من با آقاي خاتمي ماشين بازي و خانه سازي مي كنم. هر اسباب بازي كه آقاي خاتمي خواست به او مي دهم. من اسباب بازيهاي زيادي دارم. مثل: ۱ـ ماشين آچاري ۲ـ آجرخانه سازي ۳ـ ملخ چهاردست ۴ـ ماشين آتش نشاني و…
من با آقاي خاتمي و رضا، پويا، شقايق، محمدمهدي، پويا ميرزايي فوتبال بازي مي كنم. اگر آقاي خاتمي دروازه بان باشد هيچكس نمي تواند به ما گل بزند.
من با آبجي شبنم براي آقاي خاتمي غذا درست مي كنيم. ماكاراني، برنجي، آبگوشت، به آقاي خاتمي تعارف مي كنم.
من عكس آقاي خاتمي را توي خانه و تلويزيون مي بينم. من قد كوه بيستون و آسمان و ستاره ها، آقاي خاتمي را دوست دارم. من اندازه شبها، همه خانه ها اندازه خانه نويد اينها، بابا بزرگ گلمراد، بابا بزرگ احمد، خانه خودمان، اندازه آدمها، اندازه بابا و مامان و آبجي شبنم آقاي خاتمي را دوست دارم.
اين نامه را شبنم عظيمي، خواهر سروش ۴/۵ ساله ۱۶ كيلو كه با آقاي خاتمي حرف زده، نوشته است.
سروش عظيمي
۴/۵ساله
بسم الله الرحمن الرحيم
كاش بچه هاي افغاني هم مي توانستند…
با عرض سلام و ارادت خدمت رئيس جمهور محبوب و دوست مهربان نوجوانان ايران. اميدوارم كه حالتان خوب باشد و وجود گرامي شما از هر گونه كسالت و بلامحفوظ و ايمن باشد.
خيلي خوشحال و شادمان هستم كه مي توانم براي شما پدر گرامي نامه اي هرچند پر از كم وكاستي بنويسم.
اسم من رحمان است. نوجواني ۱۶ ساله و ساكن كشور مظلوم و پر از درد افغانستان هستم. من وخانواده ام چندين سال است كه ميهمان مردم خوب و ميهمان نواز ايران اسلامي هستيم. و به اميد خدا تا ساعتي ديگر قرار است به سرزمين و ديار خودمان ـ افغانستان ـ كه از دست تجاوزگران طالبان رها شده است، برگرديم. راستش خيلي دوست داشتم شما را از نزديك ببينم و با شما حرف بزنم. مي دانيد چرا؟ زيرا همه بچه هاي مدرسه و به جرأت همه بچه هاي ايران از خوبيها و صداقت و همدردي شما مي گويند. علي هم يكي از اين نوجواناني است كه هميشه پيش من از خوبيهاي شما و روابط صميمي و بي رياي شما با نوجوانان و جوانان صحبت مي كند. راستي! ببخشيد… يادم رفت علي را به شما معرفي كنم. او پسر صاحبخانه ما است و با من خيلي مهربان و صميمي است. نامه اي هم كه براي شما مي فرستم دستخط اوست، كه همين حالا در كنارم نشسته وگفته هاي مرا برايتان مي نويسد.
او يك تابلوي زيبا دارد كه گوشه اي از اين تابلو عكس كوچكي از شما دارد و در اتاق خود نصب كرده است. او درمورد شما مي گويد: «آقاسيد، در اصل براي نوجوانان و جوانها مثل يك دوست است تا يك رئيس جمهور. حرف تمام ما رامي فهمد. انگار مي داند كه در دل ما چي مي گذرد. همه ملت دوستش دارند ولي ما نوجوانان قدرش را بيشتر مي دانيم».
هر وقت او در مورد شما صحبت مي كند دوست دارم بنشينم و همينطور به حرفهاي ساده و پر از عشق او گوش بدهم. چون شما آنقدر خوب و مهربان هستيد كه به قول علي درباره شما گفتن، از يكي و دو ساعت هم بيشتر وقت مي خواهد.
راستش را بخواهيد گاهي وقتها به علي و جوانهاي ايراني حسوديم مي شود كه يك رئيس جمهور و دوست خوب مثل شما دارند. به همين خاطر است كه دوست دارم هميشه درايران بمانيم تا من هم مثل ديگر افراد اين مملكت از شما بهره مند شوم. ولي حيف…
اي كاش افرادي هم مثل شما در كشور خودمان داشتيم، انسانهايي كه ما را بفهمند و درك كنند. افرادي كه فقط به دنبال سياست نباشند، كساني كه بدانند ما نوجوانان افغان چه نيازهايي داريم، حرف دلمان چيست و…
اما حيف كه شعله هاي خانمانسوز جنگ طالبان وموشكهاي آمريكايي اين فرصتها را از ما گرفت كشورمان را به ويرانه اي تبديل كرد كه آبادكردن آن سالها به طول مي انجامد.
شايد اگر جنگهاي قومي طالبان و دخالت كشور استعمارگر آمريكا نبود، كشورما هم رئيس جمهور مهربان و آگاهي مثل شما داشت. فردي كه ما را بفهمد و با ما مثل يك دوست رفتار نمايد.
من مي خواهم اين را بگويم كه با اينكه يك افغاني هستم، ولي شما را مردم شما را خيلي دوست دارم. و اميدوارم كه سايه شما در زير چتر الطاف الهي هميشه بر سر مردم ايران خصوصاً نوجوانان و جوانان ايراني باشد. هرچند كه مي دانم شما همه جوانان و نوجوانان مسلمان (چه ايراني و چه افغان و…) را دوست داريد و تفاوتي بين آنها قائل نمي شويد. بايد آماده رفتن شويم. پدرم دارد صدايم مي كند. خوب ديگر بايد با شما خداحافظي كنم. مي دانم وقتي نامه من كه در اصل نامه من و علي است به دست شما مي رسد ديگر ما در ايران نيستيم. اما اين را مطمئن باشيد هركجا از اين كره خاكي كه باشم براي شما و مملكت عزيزتان دعا مي كنم.
شايد خداوند كمك كرد و بعد از آباداني كشور عزيزم بازهم به ايران آمدم و در آن روز حتماً هرطور كه شده باشد به ملاقات و ديدار شما عزيز مردم ايران خواهم آمد و دست پرمهر شما را خواهم بوسيد دستي كه اميد دهنده همه بي پناهان و محرومان است.
رحمان ـ فرزند شما
به آقاي خاتمي اسباب بازي ميدم. يه توپ بزرگ خريده ام كه آبي رنگه. توپو به آقاي خاتمي ميدم كه باهاش بازي كنه. زياد بوسش مي كنم. ۷تا. آقاي خاتمي رو از لواشك بيشتر دوست دارم. آقاي خاتمي روتا سقف دوست دارم. وقتي كه آقاي خاتمي بياد پيشم، خوشحال مي شم. مي گم آقاي خاتمي به اندازه ي يه دنيا دوستت دارم.
اگه به مدرسه برم، براي آقاي خاتمي نامه مي نويسم و مي گم كه آقاي خاتمي رو خيلي دوست دارم.
تارا مكري ـ ۳ساله
كرمانشاه