|
|
|
|
|
|
|
۷ آسمان
|
|
|
|
|
حرفي از آن هزاران كاندر عبارت آمد
عرفان پايه اصلي ادبيات ايران است. حماسه و عشق پايه هاي ديگر اين بناي عظيم اند. گنجينه ارزشمند عرفان امروز در كنج كتابخانه ها خاك مي خورد. متأسفانه گاه كتابهاي نازل آنچنان مطرح مي شوند كه غربت آثار گرانقدر عرفاني صدچندان مي شود. كتاب اسرارالتوحيد في مقامات شيخ ابوسعيد از گنج هاي ادب پارسي است كه به قلم پخته و نيكوي محمد منور نگاشته شده است. البته صاحبنظراني اين اثر را يك اثر صوفيانه صرف مي دانند اما هرچه هست برگ درخشاني است در دفتر ادب پارسي. بزرگان ادب اين اثر را شاهكاري انكارناپذير در نثر پارسي مي دانند. خواندن اين اثر كه در قرن ششم هجري پديد آمده است را به همه ادب دوستان توصيه مي كنيم و به نوشيدن جرعه اي از اين اقيانوس قناعت مي كنيم: حكايت نويس مباش خواجه عبدالكريم كه خادم خاص شيخ بود، گفت: روزي درويشي مرا نشانده بود تا از حكايتهاي شيخ براي او مي نوشتم. كسي بيامد كه تو را شيخ مي خواند. برفتم. چون پيش شيخ رسيدم، گفت: «چه كار مي كردي؟» گفتم: «درويشي حكايتي چند خواست از آن شيخ، مي نوشتم.» شيخ گفت: «يا عبدالكريم، حكايت نويس مباش. چنان باش كه از تو حكايت كنند.» و در اين سخن چند فايده است: يكي آنكه شيخ به فراست بدانست كه خواجه عبدالكريم چه كار مي كند. دوم تأديب او كه چگونه باش. سوم آنكه نخواست كه حكايت كرامات او بنويسد وبه اطراف برند و مشهور شود. شيخ ابوسعيد و ابوعلي سينا يك روز شيخ ابوسعيد قدس الله روح العزيز در نيشابور مجلس مي گفت. خواجه بوعلي سينا از در خانقاه خويش درآمد و ايشان هر دو پيش از اين يكديگر را نديده بودند اگرچه ميان ايشان مكاتبه رفته بود. چون بوعلي از در درآمد، شيخ روي به وي كرد و گفت: «حكمت داني آمد.» خواجه بوعلي درآمد و بنشست. شيخ با سر سخن رفت و مجلس تمام كرد و در خانه رفت. بوعلي سينا با شيخ در خانه شد و در خانه فراز كردند و با يكديگر سه شبانه روز به خلوت سخن گفتند، كه كس ندانست و هيچ كس نيز به نزديك ايشان درنيامد مگر كسي كه اجازت دادند و جز به نماز جماعت بيرون نيامدند. بعد سه شبانه روز خواجه بوعلي سينا برفت. شاگردان او سؤال كردند كه «شيخ را چگونه يافتي؟» گفت: «هرچه من مي دانم او مي بيند.» و مريدان از شيخ سؤال كردند كه «اي شيخ، بوعلي را چگونه يافتي؟» گفت: «هرچه ما مي بينيم، او مي داند.» شيخ و ترسايان آورده اند كه روزي قدس الله روحه العزيز در نشابور برنشسته مي رفت. به در كليسايي رسيد. اتفاق را روز يكشنبه بود و ترسايان جمله در كليسا جمع شده بود. جمله با شيخ گفتند: «اي شيخ، مي بايد كه ايشان را ببينيم.» شيخ پاس از ركاب بگردانيد. چون شيخ دررفت، ترسايان پيش شيخ آمدند و خدمت كردند و همه به حرمت پيش شيخ بيستادند و حالتها برفت. مقريان با شيخ بودند. يكي گفت: «اي شيخ، دستوري هست تا آيتي بخوانند؟» شيخ گفت: «روا باشد.» مقريان آيتي خواندند. ايشان را وقت خوش گشت و بگريستند. شيخ برخاست و بيرون آمد. يكي گفت: «اگر شيخ اشارت كردي، همه زنارها بازكردندي». شيخ گفت: «ما ايشان را زنار برنبسته بوديم تا بازگشاييم.» شيخ در قاين آورده اند كه در آن وقت كه شيخ بوسعيد به قاين رسيد، او را آنجا دعوتها كردند. يك روز شيخ را دعوتي كرده بودند. چون شيخ آنجا حاضر شد، كس به خواجه بوسعيد حداد فرستادند كه بزرگ عصر بود، او گفت: «مدت چهل سال است كه من نان خود خورده ام، نان هيچ كس نخورده ام.» خبر نزديك شيخ آوردند. شيخ گفت: «مدت پنجاه واند سال است كه نه نان خود خورده ام و نه نان كسي ديگر. هرچه خورده ام از آن حق خورده ام و آن او دانسته.» توبه جوان مست در آن وقت كه شيخ بوسعيد به نشابور بود، روزي حسن را گفت: «برخيز و قوالي بيار». حسن بيرون رفت و طلب كرد. كسي را نيافت. چون عاجز شد، جواني را نشان دادند در خراباتي. حسن به طلب او شد. او مست بود. پيش شيخ آمد و گفت: «اي شيخ، همه شهر طلب كردم. هيچ نيافتم الا جواني بدين صفت.» شيخ گفت: «او را ببايد آورد.» حسن جوان را به خدمت شيخ آورد چنانكه از خود خبر نداشت. شيخ گفت: «اي جوان، چيزي برگوي.» جوان بيتي شكسته بسته بگفت چنانكه حال مستان بود، و هم آنجا در خواب شد. شيخ گفت: «او را نيكو بخوابانيد.» جوان ساعتي بخفت. چون از خواب درآمد، فرياد برآورد كه «من كجا ام؟» حسن به نزديك رفت و حال بگفت كه «تو را شيخ طلب كرد تا بيتي بگويي.» پس جوان در پاي يك يك مي افتد تا پيش شيخ رسيد و پاي شيخ را بوسه داد و گفت: «توبه كردم.» شيخ دست بر سر وي نهاد و او را به گرمابه فرستاد. آن جوان مزين را گفت كه «مويم دور كن». مزين موي سرش برگرفت و جامه شيخ در وي پوشيد و در خانقاه سي سال خدمت درويشان به جاي آورد به بركت نظر شيخ. پيل و پشه در آن وقت كه شيخ به نشابور شد، مدت يك سال ابوالقاسم القشيري شيخ ما را نديده بود و او را منكر بود، و هرچه شيخ را رفتي، بيامدندي و با وي بگفتندي، و هرچه استاد امام را، همچنان با شيخ گفتندي، و هر وقتي استاد امام از راه انكار در حق شيخ كلمه اي بگفتي و خبر با شيخ آوردندي، و شيخ هيچ نگفتي. روزي بر زفان استاد امام رفت كه «بيش از آن نيست كه بوسعيد حق سبحانه و تعالي را دوست مي داردو حق سبحانه و تعالي ما را دوست مي دارد. فرق چندين است در اين ره كه ما همچندان پيل ايم و بوسعيد چند پشه.» اين خبر به نزديك شيخ آوردند. شيخ آن كس را گفت كه برو و به نزديك استاد شو و بگو كه «آن پشه هم تويي، ما هيچ نيستيم و ما خود در ميان نيستيم.» آن درويش بيامد و آن سخن به استاد امام بگفت. استاد امام از آن ساعت باز قول كرد كه نيز به بد شيخ سخن نگويد، و نگفت تا آنگاه كه به مجلس شيخ آمد و آن داوري با موافقت و الفت مبدل شد، و آن حكايت نبشته آمده است. شرط جوانمردي در آن وقت كه شيخ قدس الله روحه العزيز به نشابور بود، به حمام شد. درويشي او را خدمت مي كرد و دست بر بازوي شيخ مي نهاد و شوخ(۱) از پشت شيخ بر بازو جمع مي كرد چنانكه رسم ايشان است، تا آن كس ببيند. در ميان اين خدمت از شيخ سؤال كرد كه «اي شيخ، جوانمردي چيست؟» شيخ گفت: «آنكه شوخ مرد پيش روي او نياري.» حاضران انصاف بدادند كه كسي در اين معني بهتر از اين سخني نگفته است. ۱ـ چرك
|
|
|
|
|
و نخوانيم كتابي كه در آن باد نمي آيد
شعر در پروسه كنوني در وضعيتي ناهمگون به سرمي برد كه به تنهايي آن را نمي توان امري نفي شده تصور كرد چرا كه نشان دهنده حضور همزمان (اما با فاصله) شعرها در گفتمانهاي مختلف در اين زمان است و تكثر در تعريف، عوامل توليد شعرهاي متفاوت را فراهم مي آورد، گفتمانهاي شعري مختلف همواره در جاهايي مي كوشند خود را بريكديگر تحميل يا به اثبات برسانند و بعد از آن تأويل هاي پاره پاره اي است كه از همان ابتدا معلق مي ماند چرا كه هركدام فضاي داناي كلي خود را برتر و بالاتر از يكديگر مي بينند. شايد شعرمان بتواند رويكرد غيرمنفردانه در عين حال متمايز نسبت به جريانهاي شعري درصدد تكذيب يا رد شعر متضاد عمل كند و فرم ها و قالب ها را در كنار هم بنشاند و ايجاد نوعي واسازي و كاركردي نوين را فراهم آورد تا خود را همچون طبيعت به نمايش بگذارد ماهيتي كه در آن چندصدايي داراي صداهاي مستقل و طبيعي مي شود. اين درست است كه شاعر در شرايط مختلف واحد شخصيت هاي متفاوت مي شود و نتيجه آن صداهاي غيريكساني است كه وارد متن مي كند ـ اما در راستاي تكثرمولف ـ شاعر در جاي جاي اثرصداي خود را دارد و فعالانه در آن شركت مي كند و بجاي اينكه در كاراكترسازي، شعر ايفا كند، اينبار شهود شاعرانه خود را آزمايش مي كند و وارد عرصه متن مي شود هرچند ممكن است در همان متن نيز يك شاعر داراي چندصداهم باشد؛ صداهاي متضادي كه مي توانند در كنار هم قراربگيرند و در كنار صداهاي متضاد ديگر رويكرد روايتي جديدي را تجربه كنند مي خواهم مثالي را برايتان بياورم شايد براي درك بهتر موضوع مؤثر باشد. در يك كارگاه چندنفر كه هركدام داراي شغلي متفاوت هستند كار مي كنند ۱ ـ صافكار ۲ ـ نقاش اتومبيل ۳ ـ مكانيك و از طرفي كارواش نيز در همان مكان تعبيه شده است. در ساعات فعال كار همزمان ما صداي چكش صافكار كه به آهن مي كوبد ـ پيس پيس پستوله نقاش در حال رنگ پاشيدن و صداي بازكردن پيچ توسط مكانيك و صداي ريزش پرتابي آب كارواش را همزمان بشنويم كه بدون اينكه هيچ گونه هارموني و ترتيبي به گوش مي رسند، شايد در مرحله اول و براي كسي كه با محيط ناآشناست بسيار آزاردهنده و مشمئزكننده باشد اما اگر توجه كنيم اين سمفوني ناهمگون است كه جريان حركتي و طبيعي كارگاه را به وجود مي آورد، صداهايي كه هيچ كدام در هم مداخله نمي كنند بلكه وارد همديگر مي شوند و حضور خود را در مرحله شنيدن بنا به نزديكي شنوا توليد و به سمع مي رسانند حالا تصور كنيد كه اگر قرار باشد هركدام ترتيبي در اين ماجرا به وجود آورند كه هارموني دلپذيرتر از سروصداهاي كارگاه باشد اينجاست كه قهرماني روايتي خود را مصنوع وارد اثركرده است و بقولي در نوع صداهاي محيطي خود اجرا كرده و فضاي مصنوعي كارگارانه براي ايجاد كار و بازدهي بلكه رأساً براي ساخت صدايي نو كه متضاد با طبيعت كارگاست به وجود آورده ام. ما مي دانيم كه نوشتار همواره دچار اين خطر است كه معناها نظارت اراده صاحب اثر خارج شود چرا كه موجوديت اثر همواره قابل چرخيدن و بازسازي و نقل قول است و مي تواند به شيوه هايي مورد استفاده قرارگيرد كه قابل پيش بيني نيست. شاعري كه وارد شعرمان مي شود با اختيار تام از نوع شاعرانه برخوردار است و در عين حال حضور شاعران ديگر موجب مي شود كه شعر سيردوري خود را طي نكند و خط يكنواخت و منتهي به ذهنيت تكنفره خود را از دست بدهد و مخل حركت مختارانه شاعر بشود و توجه داشته باشيد كه اين بار دال ها و دلالت گرها موجب حركت و تغيير چرخه اي نوشتار مي شوند.» حضور در شعرمان روبرو شدن با جايگاههايي است كه نفر بعد از خودشاعر آن را بازسازي خواهدكرد و چون اين متن مي تواند در آخر خود قرارنگيرد هر لحظه وارد فضاي بكرتر و ناشناخته تر خواهدشد تا زماني كه خوانش گر متن آنچه را كه در شعرمان به وجود مي آورد به ايده آل خود نزديكتر نمايد. شايد اينبار در اين متن بتوانيم منتقد ايده هاي شاعراني كه در شعرمان حضور دارند هم باشيم نمونه هايي كه در آن صداها برهمديگر تأثير مي گذارند و باعث مي شوند كه به جوابيه هايي براي نفر قبل تر از شاعر در حال سرايش بپردازيم. در اين حال، فضاي شاعرانه يك نفر آنقدر تأثيرگذار مي شود كه شاعران ديگر را ودار مي كند كه بي تفاوت از اين صدا نگذرند و در عين حال كه صداي خود را حفظ مي كنند به نشانه هاي ديگر صداي ديگر نيز عكس العمل نشان دهند.
|
|
|
|
|
كتابهايي كه موشها هم از جويدنش پرهيز مي كنند!
|
|
|
صداي تلفن از خواب بيدارم مي كند. به ساعت نگاه مي كنم: يك نيمه شب است. چشم هايم را مي مالم. ترس، همه وجودم را مي گيرد. عادت كرده ايم خبرهاي بد را نيمه شبها براي هم بازگو كنيم. جرأت نمي كنم گوشي تلفن را بردارم... بالاخره تسليم صداي آكواريومي تلفن مي شوم. گوشي را بر مي دارم. دوست كم سن و سال و جوياي نامي است. تازگي ها مي گويد كه شاعر شده. هنوز سلام نكرده، مي خواهد بداند به تازگي در تهران صد البته بزرگ، كارگاه شعري يافت مي شود كه «شعر متفاوت» را ياد بدهد. چشم هايم را دوباره مي مالم. فكر مي كنم اين آخرين مد شوخي است كه ساعت يك نيمه شب اين طوري كسي را از خواب بيدار كني و از او اصول دين بپرسي. از حرفهايش لجم مي گيرد. اصلاً از منطق حرفهايش چيزي نمي فهمم. تازه اگر حرفهايش منطق داشته باشد! به او مي گويم: «به ساعت قورباغه ايت نگاه كن. فكر نمي كني براي اين جور سؤالها كمي ديروقت باشد؟! تازه فكر مي كنم شماره مرا با ۱۱۸ اشتباه گرفتي؟!» مي گويد: «شاعرها تا صبح بيدارند. شما هم الآن بايد پشت ميزتان باشيد.» اين نوع حاضرجوابي، خصوصيت نسل نورس امروز است. نسلي كه مي خواهد شاعر شدن را در حداقل زمان ممكن، پشت كامپيوتر ياد بگيرد. گفتم: «اگر چنين چيزي درست باشد، هيچ دليلي ندارد كه اين وقت شب، تلفن كني.» اما «پريا» ۱۵ ساله از نسل نوجوان و پر شر و شور امروز است. اين حرفها در مرامش نيست. يك ماهي مي شود كه با من آشنا شده، اما طوري حرف مي زند، مثل اين كه سالهاست همديگر را مي شناسيم. بعد با صدايي به بلندي فرياد مي گويد: «راستي! تازه چه خبر؟ شعر تازه نداريد؟!» گوشي تلفن را چندلحظه اي نگه مي دارم. يك ليوان آب مي نوشم، شايد مزه تلخي حرفهاي «پريا» از يادم برود. ياد شعري از «نصرت رحماني» مي افتم: «ـ تازه چه شعري سروده اي كه برآرد غم زدل و مرهمي بر آن بگذارد؟ تازه چه دارم؟ دلي كه گر بپذيري آرزويت را به دست باد سپارد. تازه چه دارم؟ دو چشم خسته كه ديگر جز غم و نفرت به جاي اشك نبارد. تازه چه شعري سروده ام؟ برو اي دوست ناخن من پشت كس، دريغ، نخارد.» دوباره گوشي را بر مي دارم. نه! خواب نمي ديدم. «پريا»ي پرشر و شور قبل از اين كه پشت خط، حرفي بزنم، مشغول آوازخواندن است. به او مي گويم: «خب! خانم آوازه خوان! قبل از هر چيز، كلمه «متفاوت» را برايم توضيح بده.» مي گويد: «ادبيات «ديگر» را مي گويم. ادبياتي كه شعر آن را جور ديگري فرض مي كنند.» يك لحظه، پيش خودم فكر مي كنم. احتمالاً دارم خواب مي بينم. اما يك دفعه، صداي موبايل «پريا» مرا دوباره به خودم مي آورد. چند ثانيه هم با تلفن دستي اش حرف مي زند. اما مثل اين كه براي نسل «پريا»، شب زنده داري به هر جورش، عادت محسوب شده. «پريا» با صداي شيطان و شلوغش عذرخواهي مختصري مي كند. بعد مي گويد: «منظورم از شعر متفاوت اين است كه مي خواهم طوري شعر بگويم كه تا حالا كسي نتوانسته باشد آن طوري شعر بگويد.» گفتم: «اين چيزها را از كجا مي خواني. بگو تا من بيشتر بدانم!» گفت: «از يك مجله پست مدرنيستي.» گفتم: «حالا مطمئني كه مجله، اين قدر پست مدرن بود؟» اما «پريا» حرفي ندارد. باز هم ياد شعري از «نصرت» مي افتم: «هشدار! اين كتابهاي همه قصه هاي شاد، اين طرحها و تصاوير رنگ رنگ، دامند، دام! و اين كتابها و مجلات گونه گون، كه موشها زخوردن آنها پرهيز مي كنند، سنگ اند، سنگي به جام بلورين عمر ما سنگي به جام.» از «پريا» پرسيدم كه: «تا حالا از «نيما» چيزي خوانده اي؟» مي گويد: «نيما! منظورتان همان هنرپيشه «سريال قرمز» است؟ راستي! مگر او هم چيز مي نويسد؟!» گفتم: «تو امشب، كمر مرا شكستي! ديگر زجرم نده! پرياي كوچولوي من! منظورم «نيما يوشيج» است.» گفت: «پس بعد از اين مي توانم همه شاعرها را با نام كوچكشان صدا كنم.» گفتم: «بعضي از شاعرها با نام كوچكشان معروفند. مثل: «سهراب»، «فروغ»، «نيما» و... گفت: راستي! شما شعر «پرياي احمد» را حتماً خوانده ايد؟ يك روز در خيابان انقلاب توي كتابفروشي وقتي چشمم به اسم «پريا» افتاد. فوراً خريدمش. تازه فكر مي كردم بايد داستان باشد، ولي شعر از آب درآمد!» گفتم: «درست نمي فهمم. منظورت «شاملو» است.» گفت: «بله». «احمد شاملو» مگر نگفتيد كه مي شود شاعران بزرگ را با نام كوچكشان صدا كرد.» براي «پرياي» ۱۵ ساله توضيح دادم كه دختركم! بهتر است خوب بداني بعضي از شاعرهاي بزرگ هم با نام فاميلشان پرآوازه هستند. تو اگر جايي بگويي: «پرياي احمد»، همه به تو مي خندند. مثل اين است كه بگويي: «تو شعر «زمستان» مهدي را از حفظي؟!» اما اي كاش اين جمله را نگفته بودم. «پريا»ي متفاوت نويس ما تا به حال اسم «مهدي اخوان ثالث» را اصلاً نشنيده بود، چه برسد به «زمستان»ش كه پر از بهار و شكوفه بود براي شعر امروز. تازه فهميدم با «پريا»ي متفاوت نويسي از هر نوعش روبرو هستم! بعد گفتم: «كتابهايي هست كه بايد بخواني از «شاملو»، «نيما»، «فروغ» و هم نسلانشان. تو تا اينها را نخواني، نمي تواني از «تفاوت» حرف بزني.» بعد دوباره ياد شعرهاي «نصرت» افتادم: آري كتابهايي هست، كه بايد هميشه خواند چو «حافظ» و «مولوي» كتابهايي هست كه بايد با خود به قعر آينه برد چون «بوف كور» ... «نيما» يادش بخير دست مرا گرفت و به كهكشان معرفي ام كرد! ... كتابهايي هست كه به خواندنش نمي ارزد كتابهايي هست كه بايد از بر كرد «بيكن» فيلسوف دزد انگليسي گفته است: بعضي كتابها را بايد چشيد و برخي را بايد با حمله حريصانه اي بلعيد. تنها كتابهاي نادري هستند كه بايد خوب، آنها را جويد و هضم كرد!» «پريا» با شتاب گفت: «حتماً همه آنها را مي خوانم. اما من مي خواهم نسل شما را غافلگير كنم. راستي! شنيده ايد تازگي ها شعر «مثلث» و «لوزي» راه انداخته اند. من مي خواهم مكتب «ذوذنقه» راه بيندازم. مي خواهم پله هاي صعود را پنج تا يكي بالا بروم. نظر شما چيست؟» گفتم: «شايد خيلي وقتها «ميان بر» واقعاً جواب بدهد، اما در هنر از هر نوعش «ميان بر» مساوي است با خطر!» ديگر از كوره در رفته بودم، گفتم: «اگر مي خواهي «ميان بر» بروي، بهتر است «شعر» را فراموش كني. تو تا از «نيما» سفرها، نامه ها و مقاله هايش سر درنياوري، نمي تواني به شعر «متفاوت» فكر كني. تازه واي به حالت اگر از ادبيات كلاسيك هم نخوانده باشي. هيچ كس مخالف «متفاوت نويسي» نيست. ما بايد حركت كنيم، اما نه به قيمت اين كه هرچه به دست آورده ايم را هم از دست بدهيم.» مي دانستم كه زياده روي كردم، اما نمي شد آن حرفها را شنيد و سكوت كرد. بدتر از اين خبرها كه در نيمه شب به آدم بگويند، وجود ندارد. درست است زياده روي كردم، چرا كه «پريا» ساعت ۳ نيمه شب بعد از شنيدن حرفهاي من ـ كه مطمئناً فردا صبح چيزي از آنها در خاطرش نمي ماند ـ خرس پشمالويش را بغل كرد و راحت و بي دغدغه خوابش برد. اما من تا صبح ديگر خوابم نبرد. چراغ مطالعه را روشن كردم و به دستور «پريا» خانم ـ كه گفته بود شاعرها بايد تا صبح پشت ميزهايشان باشند ـ عمل كردم. جلد سوم «تاريخ تحليلي شعر نو» را از كتابخانه بيرون آوردم... نمي دانم چرا نسل من و بعد از من چيز زيادي از تاريخ شعر امروز ما نمي دانند. چرا وقتي صحبت از شعر «نو» مي شود، همه ياد شعرهايي از «سهراب» و «فروغ» و... مي افتند. چرا «پريا» قبل از اين كه به شعر «متفاوت» و «ديگر» فكر كند، نبايد تاريخ شعر امروز را بداند، چرا نسل ما نبايد بدانند كه در طول اين سالها شعر نو چه فراز و نشيب هايي را از سر گذرانده. كاشكي «پريا» ورقي به اين كتاب مي زد. كاشكي مي فهميد كه اوايل شكل گيري شعر نو، خيلي ها از «تفاوت» حرف زدند، خيلي ها شكست خوردند و خيلي ها هم كه درست و اصولي حركت كرده بودند، حالا نام آور شده اند. كاشكي نسل من و حتي نسل «پريا» بداند كه «شمس لنگرودي» چگونه با ارزش ترين ساعتهاي عمر خود را كه مي توانست براي خلاقيت محض يعني شعر صرف كند را به نوشتن اين كتاب، اختصاص داد. روزي ده ساعت كار مداوم در چندين سال مستمر، شوخي نيست كه حالا من به راحتي در خانه ام بنشينم و آن را ورق بزنم و دوباره و چندباره آن را بخوانم. كاشكي مي توانستيم كمي هم شده «قدر» بدانيم!
|
|
|
|
|
۷ آسمان
فنگ شوئي (۲)
معناي لغت چيني فنگ (FING) با دو معناي شويي (Shui) آب است. عبارت باد و آب نماد «صعودباد به قله كوه» و «اوج گيري آب درموج» است كه در صورت همنوايي رفتار و كردار انسان را به سوي تعالي پيش مي برند. ريشه هاي فنگ شويي را بايد در ستاره شناسي كهن، علم جغرافياي قديم، حكمت محلي چين، جهان بيني و فلسفه نائويستي و طالع بيني چيني مندرج ئي چينگ (يكي از متون كلاسيك چيني كه ئي چينگ يا دگرگونيها نيز ناميده مي شود) جست وجو كرد. در فرهنگ سنتي چين مكانيابي و قرارگرفتن اشيا در موقعيتهاي مناسب از ويژگي و اهميت بالايي برخوردار است بطوري كه اگر در خانه اشيا در مكانهاي مناسب قرار نگيرند از آنها انرژي منفي متصاعد خواهد شد كه به نوعي تلخي و ناراحتي را وارد زندگي انسان خواهد كرد. فنگ شويي، يا طراحي استقرار اشيا براي خلق زندگي متوازن و موفقيت آميز بسيار كارا و سودمند محسوب مي شود. اين حكمت باستاني ابزار لازم جهت نيل به آرامش ورشد انسان را از طريق تعيين چگونگي ارتباط وي با اشياي و محيط پيرامون فراهم مي سازد. استقرار اشيا به گونه اي كه مردم (انسان)، محيط زيست (خاك) و روان (آسمان) با تشكيل وحدتي موزون، زمينه هاي پيشرفت انسان را ايجاد كنند. ـ پالايش مكان: طبق روايات سنتي چين آنچه براي يك زندگي و جامعه سالم لازم و ضروريست انرژي (+) و فعال است. اگر انرژي و نيروي حيات آزادانه در خانه و محل كار جريان نيابد انباشتگي ايجاد مي شود كه در نتيجه آن زندگي به سوي تيرگي و ايستايي حركت خواهد كرد. بطور كلي سه فاكتور اساسي سبب انسداد انرژي در يك مكان مي شود. الف: آلودگي فيزيكي ب ـ انرژي ساكنان قبلي ج ـ انباشتگي و درهم ريختگي. ـ آلودگي فيزيكي: منظور هرگونه چركي ناپاكي يا چيزهايي كه در محيط زندگي آلودگي ايجاد مي كند. انرژي پايين همواره پيرامون چركي و ناپاكي جمع مي شود. پرداختن به يك نظافت كامل و كلي بخش اساسي پالايش مكان است. ـ انرژي ساكنان قبلي: هرآنچه كه در عمارتي رخ دهد در ديوار و كف و اثاثيه و اشياي موجود در آن فضا ضبط مي شود و مانند چركي و آلودگي به صورت لايه هايي روي يكديگر قرار مي گيرد. با اين تفاوت كه نمي توانيم آن را ببينيم، اگرچه به شيوه هايي ژرف بر زندگي مان تأثير مي گذارد. ـ انباشتگي و درهم ريختگي: هرگونه بي نظمي و درهم برهمي يا نگهداري انبوهي از اشياي غيرلازم ومواد زايد مانع جريان نرم وهموار و آزادانه انرژي پيرامون يك فضا شده و در زندگي ساكنان آن مكان اغتشاش و گرفتگي ايجاد مي كند. ـ فنگ شويي و شهرسازي: كوين لينچ از معروف ترين شهرسازان معاصر جهان ، در مورد نقش اين باورها در شكل دادن به شهرها مي گويد: «الگوي چيني تأثير شگرفي در شكل تقريباً تمام شهرهاي عمده چين، كره، ژاپن و ساير مناطق آسياي جنوب شرقي به جاگذارده است نمونه بارز آن، شكل جادويي شهر پكن است. در اين الگو جهات داراي معاني و رنگهاي خاص خود هستند. شمال سياه و به يمن تلقي مي شود واز اين رو سپري براي دفاع از شهر در مقابل تأثيرات آن ساخته شده است. با آنكه قرنها از تكوين چنين هنري در چين مي گذرد بسياري از كارشناسان معتقدند كه در ساخت برخي از شهرهاي جديد در چين از فنگ شويي استفاده مي شود و به نوعي تأثير بسياري از اصول و بنيادهاي آن در معماري و شهرسازي مدرن در بسياري از كشورهاي غربي متداول و رايج شده است. لازم به ذكر است در دوران حاكميت مائو، بواسطه ظهور و تسلط گفتمان ايدئولوژيكي ماركسيستي، دولت چين با شيوه فنگ شويي بسيار مخالفت كرد و تلاش مي كرد با بهره گيري از رويه هايي سيستم شهرها برمبناي فنگ شويي طراحي نشود و حتي شهرهايي كه براين اساس ساخته شده بود توسط مقامات حزبي مورد بي مهري قرار گرفت و تخريب شد. مائو معتقد بود روشها و متدهايي كه مربوط به دوران سنتي ملت چين است براي امروز قابل قبول نخواهد بود. او همه چيز را برمبناي ايدئولوژي ماركسيستي ـ مائويستي توجيه مي كرد. بسياري از افرادي كه درسالهاي حاكميت وي از چين ديدن كرده اند از شهرهايي ياد كرده اند كه با متدهاي شهرهاي سوسياليستي مطابقت داشته و به هيچ عنوان با طراحي هاي سنتي و ريشه اي چين مثل فنگ شويي همخواني نداشته است. اما در دوران اخير با انتقاد از رويه مائو و يا شعار اصلاحات همه جانبه گرايش دوباره به سوي هنرهاي سنتي مثل فنگ شويي ديده شده است. در نهايت اينكه هدف از فنگ شويي حركت بي وقفه انرژي «چي» در محيط زندگي انسان است، به نحوي كه بتوان بيشترين سود را از آن برد. منظور از چي، همان نيرويي است كه جان آفرين و روح بخش است و در وجود ما، در خانه ما و در تمامي اشياي فيزيكي اطراف ما نفوذ مي كند. انرژي «چي» تأثير مثبت خواهد داشت اگر اجازه دهيم آزادانه جريان يابد، تأثيري منفي برجاي خواهد گذاشت هنگامي كه آن را در كنج و گوشه ها و شكافها و چاكها محصور كنيم، و زيان آور خواهد بود زماني كه آن را در مسيري مستقيم رها سازيم. درك و شناخت مشخصات انرژي مثبت، مي تواند جريان آزاد انرژي را ميسر كند و اين كار تأثير مستقيمي بر سلامتي، شادابي، پيشرفت مالي و افزايش ثروت افراد خواهد داشت. هدف از فنگ شويي كردن خانه اين است كه موقعيت مكاني آن را ارزيابي و مسير حركت انرژي ها را در داخل خانه كشف كنيم و آن را با علايم و عناصر خاص مربوط به زمان تولد ساكنان و صاحبان آن به گونه اي ارتباط دهيم كه خوشبختي و سلامتي با استفاده بهينه از اتاقها و اشيا و رنگها و تزيينها به بالا ترين حد خود برسد. اين شرايط در زندگي به دست نمي آيد، مگر آنكه بي نظمي ها و اختلالات دروني ناشي از انرژيهاي منفي را شناخته و با رويه وراهكار مناسب (كه در فنگ شويي مطرح است) به يك زندگي مثبت در سايه انرژيهاي فعال دست يابيم.
|
|
|
|