از ميان دهها شاعري كه پس از نيما در قلمرو ادبيات فارسي ظهور كرده اند، آنهايي كه به تاريخ پيوسته اند از شمار انگشتان دو دست اگر كمتر نباشند بيشتر نيستند. بعدازنيما، شاملو، اخوان ، فروغ و سپهري ، منوچهر آتشي نيز قطعاً دراين ليست جا مي گيرد. بنابراين جايگاه آتشي در شعر معاصر فارسي جايگاهي نيست كه به راحتي به دست بيايد.
آتشي وقتي كه «آهنگ ديگر»ش را در سال ۱۳۳۸ منتشر كرد به عنوان يك پديده نوظهور در شعر آن روزگار موردتوجه قرار گرفت. طبيعي هم بود. وقتي شاعري از جايي فرسنگها دور از پايتخت ادبي كشور به ناگاه ظهور مي كند وبا صداي دورگه خش داري مي گويد:
«خوشخوان شعرمن، زاغ غريب است / نفريني شعر خداوندان گفتار/ فواره گل هاي من ماراست هرصبح/ گلبرگها را مي كند از زهر سرشار »
وخشم و خروشش را تا آنجا مي گسترد كه مي گويد:
«من باده مي نوشم به محراب معابد/ من با خدايان مي ستيزم»
آن هم در دوره اي كه قرار بوده است در آن فضاي نكبت بار پس از كودتا، همه ـ و بويژه روشنفكران ـ خفقان بگيرند، معلوم است كه بايد براي اين شاعر حسابي جداگانه باز مي كردند.
او در همان «آهنگ ديگر»، «اسب سفيد وحشي » اش را به ميدان مي آورد ، اسبي كه خشمگين واندوهناك برآخور ايستاده گرانسر، اسبي كه : خورشيد بارها از اوج قله بركفل او غروب كرده و حالا صاحب شكسته دل و نوميدش مي خواهد او را متقاعد كند كه : خنجرشكسته در تن ديوار…
ممكن است بگوييد خيلي هاي ديگر هم درآن سالها اين حرفها را زده اند، پس چرا آنها آتشي نشدند؟ حق با شماست، اما فراموش نكنيم كه آن اسب ، سند دست اولش به نام آتشي است ، و براي همين است كه او در واپسين سالهاي هفتمين دهه عمر خويش ، چه بخواهد چه نخواهد ناچار است به مارال كوچك خود توضيح بدهد كه آن اسب توي كتابهاست وحيرت مارال را برانگيزد كه: آخر چطور؟ مگر اسب پروانه است كه لاي كتاب جا بگيرد؟!…
آري ! آن اسب كه بعدها شاعر گلگون سوارش را برآن مي نشاند واز چراغ قرمز هم ردش مي كند و برجلگه كبود دريا مي راندش ومثل سكانس پاياني يك فيلم ، كمرنگ و كمرنگترش مي كند تا فقط ياد وحسرتش بردل بيننده بماند، به هرحال سند دست اولش به نام آتشي است؛ اما همچنان حق با شماست. چرا كه آتشي براي آتشي شدن به روكردن آس هاي بيشتري نياز داشت . آس هاي ديگر آتشي در ذهن و زبانش بود، در عناصر بومي اي كه از اقليم جنوب با خودش آورد و زبان مركز را بدانها توسع بخشيد، يعني همان كاري كه نيما هم كرد. البته فقط صرف وجود دهها واژه بومي در شعر او منظور من نيست. آتشي جغرافياي خودش را به شعر فارسي وارد كرد وبه شعر خودش جغرافيايي اختصاصي داد كه هنوز هم كماكان قلمرو اوست.
معبر زبان براي ناشاعران معبري تنگ و دست وپاگير است . آن هم معبري كه قرار است درآن شانه به شانه غول هايي مثل نيما، شاملو، اخوان و فروغ حركت كني و مواظب باشي كه تنه تنومند آنها به تو نخورد و به سايه آنها بدل نشوي. اما براي شاعران بزرگ و راستين چنين نيست. گويي آنها در يك شاهراه بزرگ در كنار هم حركت مي كنند و تازه گاهي هم شيشه ماشين هايشان را پايين مي آورند وبراي هم دست تكان مي دهند. كافي است زبان آتشي را با زبان بقيه آن بزرگواران كه نام بردم مقايسه كنيد تا ببينيد چقدر راحت در كنار آنها حركت كرده و گاهي هم برايشان دست تكان داده است .
اما من دراين مختصر نمي خواهم درباره سوابق شعري منوچهر آتشي بگويم، چرا كه دوستداران شعر معاصرفارسي بيش وكم با آن آشنايند و خوشبختانه اخيراً هم انتشارات نگاه با تجديد چاپ آثار قبلي وي دركنار چاپ كتابهاي تازه اش اين امكان را براي نسل جوان فراهم آورده است كه حركت شعريش را از آهنگ ديگر تاهمين سالهاي اخير پيگيري كنند. من اين مقدمه را گفتم تا به «حادثه در بامداد» كه اخيراً منتشر شده است برسم:
حادثه در بامداد شعرهاي سالهاي ۶۸ تا ۷۶ شاعر است . آنهايي كه با روند كارهاي آتشي دراين دو دهه اخير آشنا هستند مي دانند كه او از اولين شاعران نسل دوم يا سوم است كه از دهه شصت به تغيير و توسع زبان، فضا و يا بهتر است بگويم ديدگاه شاعرانه خود اقدام كرده است.
هوشمندي وشعور شاعرانه به او حكم مي كرد كه جايي براي پديده هاي نوظهور زندگي امروز وتجربه هايي كه همه ما دراين سالها از سر گذرانده ايم در شعر خود بازكند، بي آن كه به هويت خود به عنوان يك شاعر متشخص دهه هاي گذشته خدشه اي وارد كرده باشد.
براي روشن شدن اين بحث بهتر بود از «وصف گل سوري » ، «گندم و گيلاس» و «زيباتر از شكل قديم جهان» آغاز مي كرديم وبه اكنون آتشي و شعرش مي رسيديم . اما چنين مجالي نيست و ناگزيرمي رويم سراصل مطلب :
در حادثه در بامداد ما با چندنوع شعر متفاوت روبرو هستيم. وهمين جا بگويم كه اين حسن كار يك شاعر بزرگ است . اين همان ويژگي اي است كه به يك شاعر اجازه مي دهد كه بگويد: من مثل رودخانه اي هستم كه از هرجايش ، هركس به فراخور حالش مي تواند آب بردارد».اين تنوع را متأسفانه نسل جوان ونسلي كه خودمن به آن تعلق دارم چندان جدي نمي گيرندو شايد به همين خاطر است كه در دايره كوچكي از مخاطبان محصور مانده اند.
از آن چندنوع شعر در « حادثه در بامداد» كه گفتم ، ازهركدام برنمونه اي درنگ مي كنيم:
۱ـ شعر « عشق يعني » (ص۱۸۸) را «من يك شعر ميهني مي دانم. شعر اين طور شروع مي شود: «كجا وكي كنارواژه هاي كه بنشانمت / «منوچهري »، «حافظ» يا «نيما»؟ »
و در بند ماقبل آخر مي گويد:
«اينك تو را/ پهلوي «شكل گربه»ي جغرافياي ايران / خواهم گذاشت / ـ پهلوي جسم ايران ـ / تا بوي كوه و دشت بگيري / بوي خليج فارس ودرياچه بزرگ خزر/ …»
اين شعر وطنيه اي است امروزي اما خراساني وار. شايد نقطه عزيمت شعر، آن «منوچهري» است كه اين «منوچهر» را به قلمرو پرشكوه خراسان فرا خوانده است . اما همين زبان وقتي به نيما مي رسد ببينيد چقدر نرم و رام مي شود:
«ولي با نيما مي توانيم كمي قدم بزنيم / در امتداد ماخ اولا»
ببينيد چگونه زبان از اوج خراساني باستانگرا آرام آرام پايين آمده است و برزمين ماخ اولا پا گذاشته است .
آتشي در همين چرخش زباني به گمان من جان و آن مدرنيسم نيما را به ما گوشزد كرده ، اما در آن جا نيز توقف نمي كند وما را با پيكان دست دومي به حوالي زعفران زارهاي قائنات مي برد.
۲ـ شعر «دلتنگي » (ص۱۹۶) شعري نوستالژيك است . نوستالژي آتشي ريشه در طبيعت دارد. بايد تأكيد كنم «طبيعت» و «روستا» . او تقريباً در كمتر جايي بين اين دو مرزي قائل شده است .
ساختاراين شعر مبتني برتقابل است. تقابل ناشتاي گرم روستايي وار با ساندويچ هاي نيم خورده شهري . تقابل شاهين با جت، يوزپلنگ با جاگوار.
گرچه مي توان ازاين تقابل ها نوعي گذشته گرايي را نتيجه گرفت، اما اگر اين گذشته گرايي دعوت به معصوميت انسان و طبيعت در سپيده دمان هستي باشد، آن وقت ديگر نمي توان چنان نتيجه اي گرفت، حتي مي توان آن را يكي از مؤلفه هاي پست مدرن هم دانست.
آتشي شاعر است ، با جاني قوام يافته از طبيعت جنوب كشور. شوره زارها، گزدانها، درختها و گل هاي كوهي . او حق دارد رخنه پليدي را در جان زلال طبيعت برنتابد.
اما من به عنوان شاگرد كوچك او بيم آن دارم كه مبادا مبالغه دراين فضاها براي ما به عنوان مردمي كه دل كندن از سنت وگذشته برايمان دشوار است، كمي خطرناك باشد.
۳ـ شعر «به سمت ژرفاها» (ص ۱۵۲) را من شعري هستي شناسانه، تفكرگرا و تأمل برانگيز مي دانم. با اندامي به قاعده و محكم:
«ماه ي درآب / به سمت نيزارها مي خرامد/ به سمت آوازهاي شبانان/ … / ماه ي در آب ژرفا را زيبا مي كند/ … / فريب خورده اين استخوان جادويي/ سگي / مقيم جاودانه اين كرانه تاريك است / … / از بيشه هاي دورطنين ني لبكي مي آيد/ طبل دلي ترانه غمناك را / تقطيع مي كند/سنگ دلي به غرفه دوري سندل مي سايد/ … / ماه ي در آب / به سمت ورطه هاي خطر مي كشاندم / (ماه ي در آب و زني در خواب ) / چه زيباست ژرفا/ چه زيبا و طالب است !
دراين شعر ماه ي درآن بالاست كه گفته نشده است . اما ماه ي دراين پايين ، در آب ، به سمت نيزارها حركت مي كند.
سگ فريب خورده كه مقيم جاودانه اين كرانه تاريك است ، در پي آن استخوان جادويي است .
خواننده بايد به اين استخوان جادويي توجه كند و به آن صداي ني لبكي كه از بيشه هاي دور مي آيد و به صداي طبل دلي كه ترانه غمناك را تقطيع مي كند. حتي پيشنهاد مي كنم كه اين صداي مقطع را خواننده چندبار براي خودش تكرار كند تابهتر با آن ارتباط برقرار كند. تا بعد برسيم به حضور ناگهاني «زن » در كنار آن ماه جادويي ، كه ژرفاي عجيبي به اين شعر داده است .
هستي درچرخه اين استخوان جادويي وآن صداي دوردست مي چرخد وما را در گردابش مي چرخاند.
اين شعر به گمان من يكسره برآمده از ناخودآگاه شاعر است و براي همين است كه هرچه مي خوانيمش ژرفايش دست نايافتني تر مي شود.
۴ـ يك گرايش ديگر هم در «حادثه در بامداد» هست كه از دغدغه مدام ومداوم آتشي براي نوشدن حكايت دارد:
«هلو! ها؟/ صدا نمي رسد؟/ گفتي هنوز دوستت دا…هلو!»
شعر با يك مكالمه تلفني كه مدام قطع و وصل مي شود شروع مي شود و درنهايت با همان مكالمه ناقص به پايان مي رسد:
« بي فايده است / صدا نمي رسد»
اين جور تجربه ها ، تجربه هاي شعر دهه هفتاد است . آتشي هم اين شعر را درسال ۷۵ نوشته است. به گمان من همين خطركردن هاست كه شعر آتشي را تا به امروز جوان و سرزنده نگه داشته است .
اما اين را هم بايد اضافه كرد كه شاعر دراين شعر هم ، در سطح بيروني زبان متوقف نمانده است . دراين شعر هم آتشي همان آتشي است كه تسخير روح و جان انسان ، توسط ماشين را برنمي تابد. او همچنان رستگاري را در سرچشمه هاي ازدست رفته هستي مي جويد وبه گمان او تق و توق وهاي و هوي بيرون هيچ اتفاق مهمي نيست:
«ما نيستيم ديگر، اين ماشينها هستند/ كه حرف مي زنند با هم ـ باتق و توق شاسي ها/ ما نيستيم كه گپ مي زنيم / ما گپ نمي زنيم ديگر/ Gap درميان ما مغاكي است ويل/ و هايهوي بيرون هم / پژواك هيچ اتفاق مهمي نيست»
۵ـ در «حادثه در بامداد» بسيار نكات ديگر هم هست كه در يك بررسي همه جانبه مي توان بدانها پرداخت. از بعضي تصاوير بكر و بديع در شعرهاي اين مجموعه (مثلاً در شعر «بمان و ببين » ص ۱۳۷) نمي توان به راحتي گذشت.
اما من دراين نوشته تنها به يكي دونكته برجسته تر ـ به گمان خودم ـ با تأكيد برچند شعر، نظر داشته ام، آن هم به اجمال. باقي گفتني ها بماند براي فرصتي ديگر.
پانوشت:
* « تو را / در چشم هاي هميشه بيدار منوچهر آتشي خواهم كاشت»
(حادثه در بامداد ـ ص ۱۹۲)