|
|
• طه ياسين رمضان كوشيد يك بار ديگر استعداد ژاندارمي عراق را به رخ آمريكايي ها بكشد و آمريكايي ها را به تجاوزعليه ايران به جاي عراق ترغيب كند
|
«طناز اعتباريان »، دانشجوي روابط بين الملل دانشگاه «فوردهام» نيويورك در مقاله «سپر به جاي شمشير»، (۱) تحريم هاي دارويي وغذايي عليه عراق را از زاويه اخلاقي وانساني موردنقد قرار داده است ومي نويسد:
« آمريكا تحريم اقتصادي را يك وظيفه اخلاقي وملي معرفي مي كند تا بتواند بطور يك طرفه آن را اجرا كند. درحالي كه آنچه ابراز نمي كند، آثار مخرب وغيرانساني است كه اين تحريم ها برمردم بي گناه دارند».
مقاله خانم اعتباريان از آنجا كه پيوند بين اخلاق و سياست بين المللي را موردبررسي قرار مي دهد، مستعد آن است كه تا سطح يك پرسشواره فلسفي عميق فرا رويد؛ پرسشواره اي كه استيس چنين مطرح مي نمايد:
«آيا اصلي وجود ندارد كه ملتها را در مراوداتي كه با يكديگر دارند راهبر باشد، يا تنها اصلي كه راهبر آنهاست منافع ملي است؟ اگر اين طور است ، پس آيا دراين باب جايي براي سخن گفتن از اصول اخلاقي باقي مي ماند؟» (۲)
مقاله خانم اعتباريان نشان مي دهد كه سؤال پيش گفته فقط يك مسأله آكادميك صرف نيست، بلكه مسأله مربوط به پروژه نسل كشي و كودك كشي جورج بوش پدر است كه اين روزها باز توليد آن در ابعادي بسيار مخرب تر در دستور كار پسرش قرار گرفته است :
«نويسنده براين باور است كه اين تحريم ها اخلاقي وانساني نبوده اند. برطبق اين تحريم ها قطعنامه ها، تحريم هاي اقتصادي نبايد شامل غذا، دارو و ساير احتياجات ضروري مردم شوند. همه كشورها نيز موظف به رعايت اين نكته اند . اين درحالي است كه اين امر در مورد عراق به فراموشي سپرده شده است ، به گونه اي كه مردم عراق از نعمت آب آشاميدني هم بي بهره اند چه رسد به تأمين غذا و دارو. زيرا مواد شيميايي موردنياز براي تصفيه آب ، مانند كلر در اختيار دولت عراق قرار نمي گيرد». (۳)
امري كه به نوبه خود كودكان را در نوك پيكان تحريم قرار داده وآمار مرگ وميرهاي ناشي از اسهال را بيش از ۲۰برابر بالا برده است. به اين ترتيب، در وراي جنجال هاي مربوط به تهديد بالقوه سلاح كشتارجمعي ، كودكان و سالخوردگان بطور بالفعل در معرض كشتار جمعي قرار مي گيرند.
ارزش داوري خانم طناز اعتباريان به اين ترتيب، درست در نقطه مقابل ارزش داوري خانم «مادلين آلبرايت» قرار مي گيرد كه درپاسخ به پرسشي مربوط به جنبه اخلاقي تحريم هاي دارويي و غذايي عراق گفته بود:
«بله، مرگ پانصدهزار كودك گزينش سختي بود، اما بهايي بود كه ارزش آن را داشت كه پرداخت شود.» (۴)
كاربست واژه «ارزش» درجمله پيش گفته متضمن تفكيك و تقابل بين دوسطح كاملاً متفاوت از قلمرو اعمال اخلاق است: اخلاق به گونه اي كه مردم درميان خود اعمال مي كنند واخلاق به گونه اي كه ملتها درميان خود به كار مي برند. درواقع، همان طور كه استيس فيلسوف آمريكايي انگليسي تبار گفته اين «كودني فكر آمريكايي است كه به دو اصل صراحتاً متناقض عقيده دارد» (۵)
اما مسأله فراتر از آن به يك كودني عام تر برگشته واز تناقضي آشنا و نمونه وار حكايت مي كند كه در عرصه «منافع ملي» از يك سو و «اخلاق بين المللي » از ديگرسو، حاكم است.
وقتي «طه ياسين رمضان» مي كوشد يك بار ديگر، استعداد ژاندارمي عراق را به رخ آمريكايي ها بكشد وآمريكايي ها را به تجاوز عليه ايران به جاي عراق ترغيب كند يا هنگامي كه دراين سوي قضيه ياسين رمضان هاي «فارسي» مي كوشند در يك رويكرد معكوس، آمريكا را تشويق به تجاوز به عراق كنند، در هردوحالت ، قرائت واحدي ار «منافع ملي » به نمايش گذاشته مي شود ومسأله اخلاقي وانساني در مرداب واحدي مستغرق مي گردد. درجايي كه هارترين جناح هاي جنگ افروز آمريكايي هردوكشور همسايه را در «محور» واحدي جاي داده اند چه تفاوتي مي كند كه مثلاً يكي از دوهمسايه بكوشد ديگري را در نوك همان «محور» قرار دهد وخود را قدري عقب تر بكشد؟ استدلال طه ياسين رمضان هاي هردوسوي قضيه در پاسخ به اين پرسش يكسان است واز مباني منطقي يكساني در چارچوب قرائت غيراخلاقي از «منافع ملي» تغذيه مي كند. چه هنگامي كه يك ايدئولوگ سلطنت طلب همچون داريوش همايون، طي يك رويكرد دلتنگانه نسبت به روزگاران خوش ژاندارمي شاه معتقد است تجاوز آمريكا به عراق «به سود منافع ملي ايران » عمل خواهد كرد وچه هنگامي كه داريوش همايون هاي آن سوي قضيه در بغداد چنين ايده اي را عليه ايران تبليغ كرده ونوستالژي عصر ژاندارمي را به رخ آمريكاييها مي كشند.
درهردو مورد آنچه كه به نقطه زير صفر تنزل مي كند، اصول اخلاقي وانساني است وآنچه كه ديده نمي شود ، كودكان وسالخوردگان هستند.
«چرا ميان معيارهاي اخلاقي افراد ومعيارهاي اخلاقي كشورها چنين اختلاف وسيعي هست؟ چند دليل وجود دارد. يك دليل اين است كه ملت هاي ديگر از ما دورند. درجايي كه بتوانيم نتايج اعمال مان را ببينيم، به سادگي نمي توانيم كس ديگري را مقصر قلمداد كنيم، اما وقتي كه قربانيان اعمال مان هزاران فرسنگ از ما دور باشند ونتايج اعمال مان را نبينيم، با سهولت بيشتري مي توانيم با بي تفاوتي ياحتي با خشونت وسنگدلي عمل كنيم…» (۶)
در كنار آن مسافت عظيمي كه «ما» را از «آنها» جدا مي سازد، فاصله افكني مشابهي در سطح واژگاني نيز دركار است كه فراروايت ها برعهده دارند؛: واژه اي به نام «منافع ملي » در چنين حالتي شكل يك كلان روايت را به خود مي گيرد كه «عظمت» و «بزرگي» آن چشم ها را خيره كرده ومانع مشاهده چيزهاي «خرد» و «جزئي» از قبيل كودكان و زنان مي شود. درچنين مواقعي ، فردي همچون «روبرت فيسك» لازم است تا درمقام يكي از برجسته ترين صاحبنظران در امور خاورميانه، نظر بصري وديداري آمريكاييان را نسبت به نتايج اعمالشان جلب كند:
«رفتار ناجوانمردانه آمريكا در خاورميانه، ارسال موشك براي آناني كه سلاحي را عليه مردم بي دفاع استفاده كرده اند، بي توجهي به مرگ دهها هزار كودك عراقي… همه اينها رابطه اي بسيار تنگاتنگ با آن جامعه اي دارند كه اعرابي را پرورش مي دهند كه آمريكا را در قيامتي از آتش فروبردند.
درحقيقت، نام آمريكا روي موشك هايي كه اسرائيل به ساختمان هاي غزه و كرانه باختري شليك مي كند، حك شده است. فقط چهار هفته پيش من يكي از موشكها را شناسايي كردم، موشكي به نام «آ.گ.ام۱۱۴ د» از نوع هوا به زمين ساخت شركتهاي «بوئينگ» و «لاكهيد مارتين» كه كارخانه آنها در ايالت فلوريدا، يعني همان جايي كه چند نفر از خلبانان انتحاري چگونگي هدايت هواپيما را آموختند، ساخته شده بود. اين موشك از يك هلي كوپتر «آپاچي» ساخت آمريكا در سال ۱۹۸۲ به هنگام اشغال لبنان توسط اسرائيل كه در اين مورد حتي قول هاي خود به آمريكا را زيرپا گذاشته بود، شليك شده بود. اكثر بمب ها علامت نيروي دريايي آمريكا را داشتند و «واشنگتن» تنها به تعويق انداختن ارسال چند بمب افكن به اسرائيل به مدت ۲ ماه بسنده كرد! همين نوع موشك ، اما اين بار از نوع «سي ـ ۱۱۴ آ.گ.ام» ساخت ايالت «جورجيا» به آمبولانسي در دره بقا در نزديكي روستاي منصوريه شليك شد. اين موشك به مرگ ۲زن و ۴ بچه انجاميد. من قطعه هايي از اين موشك از جمله صفحه كامپيوتري آن را جمع آوري كردم، به ايالت جورجيا رفتم و آن را به سازندگان آن در كارخانه بوئينگ نشان دادم. وقتي كه تصويرهاي كودكاني كه توسط اين موشك كشته شده بودند را به توليدكنندگان آن نشان دادم، گفتند: فقط هيچ نقل قولي از ما عليه سياست اسرائيل نداشته باش.» (۷)
بنابراين همانطور كه فيلسوفاني همچون «رورتي» و «نوربرت فراي» و يا نويسندگاني همچون «نوباكف» گفته اند عجز از تخيل «ديگري» باعث تسهيل جنايت مي شود و همچنان كه فيلسوفاني همچون «ليوتار» تأكيد كرده اند؛ يك سلسله فراروايت ها و روايت هاي بزرگ و كلان وجود دارند كه به مثابه ديوارهاي كدر بين «ما» و «آنها» عمل مي كنند و مانع ديد مي شوند. كلان روايتي همچون «شرقيان» در طي قرون استعماري چنين كاركردي را داشت:
«كمتر به شرقيان نگاه و يا توجه مي شد؛ بلكه از آنان عبور مي شد! آنان نه به عنوان آحاد مردم و يا شهروندان و بلكه به عنوان مسائل و مشكلاتي كه بايد حل و يا لااقل محصور و محدود مي شدند و يا اينكه سرزمين شان تصرف مي شد كاري كه قدرت هاي استعماري آشكارا مشغول آن بودند ـ مورد بررسي قرارمي گرفتند.» (۸)
|
|
• مادلين آلبرايت درپاسخ به پرسشي مربوط به جنبه اخلاقي تحريم هاي دارويي و غذايي عراق گفته بود:بله مرگ پانصد هزار كودك گزينش سختي بود اما بهايي بود كه ارزش آن را داشت كه پرداخت شود
|
امروز نيز هنگامي كه به جاي نگريستن به كودكان، از روي آنها عبور مي شود، همان دستگاه انديشگي در كار است و همان لابراتوار زباني است كه واژگان «عرب ها» و «سامي ها»، «آريايي ها» و «تركها» را چنان تيره و كدر ساخته كه در حكم يك چشم بند عمل مي كنند. «ادوارد سعيد» نشان مي دهد كه چگونه متفكري بزرگ همچون «ماركس» در زمان استفاده از چشم بندهاي واژگاني فوق و در مرحله عدم استفاده از آنها، مسأله استعمار را به دو شكل كاملاً متفاوت «مي ديده است».
كلان روايت هايي از قبيل «ترك ها»، «عرب ها» و «آريايي ها» و «شرقيان» هنگامي كه گرانبار از بار تئوري هاي جديد مي شوند:
«هرگونه دسته بندي ممكن از جمع انسان ها را زير يك رشته عناوين وسيع و گل و گشاد قرارمي دهد، در جريان اين كار، آن گروههاي وسيع و گل و گشاد قرارمي دهد و در جريان اين كار آن گروههاي وسيع و انبوه را تا حد يك دو نامگذاري نهايي تقليل مي دهد.» (۹)
به اين ترتيب، كنش هاي نامگذاري همه اسامي مشخص انساني و همه مطالبات و حقوق انسان هاي «ديگر» را در كپسول يك نام بسيار كلي و فله اي مي فشرد و با طرد جزييات و تشخص هاي همان «ديگران» به طرد عواطف در جوانب نامگذاران راه مي برد:
«اينكه ماركس قادر بود تا حدودي نسبت به همنوعان خود احساس به خرج دهد و تا حدودي با آسياي بيچاره همدلي كند، نشان مي دهد كه قبل از آنكه نامگذاري ها و برچسب هاي يادشده تأثير بگذارد، و پيش از آنكه وي در جست وجوي دانش مبارزه مشرق زمين به گوته روي آورد، چيزي اتفاق افتاده بود. به نظرمي رسد كه ذهن افراد در حالت تنهايي و انفرادي (در اين مورد خاص ذهن ماركس) مي توانست در اين زمينه ها به يك حالت اصالتي كه فارغ از تصورات و برداشت هاي رسمي و گروهي بود دست يابد ـ و پس از اين دستيابي، در مقابل فشارهاي آن بر عواطف، احساسات و دريافت هاي خود تسليم شود، و اين حالت باقي بود تا اينكه فرد به سانسور قوي تري در زباني كه مجبور به استخدام و كاربرد آن برخورد مي كرد. كاري كه اين سانسور انجام مي داد متوقف ساختن و سپس بيرون راندن احساس رقت و همدردي فرد [نسبت به شرق و شرقيان] بود، كه معمولاً با تعريفات عصر حجري همراه مي شد.» (۱۰)
پانوشت ها:
۱ـ روزنامه ايران۸۱/۵/۳۱
۲ـ برگزيده هايي از مقاله استيس؛ ترجمه عبدالحسين آذرنگ، ص،۱۵۰ هرمس
۳ـ طناز اعتباريان، پيشين، ص۱۳
۴ـ به نقل از روزنامه سوئدي «داگنس نيهتر»، ۲۳اكتبر، گويا، .۸۱/۵/۶
۵ـ استيس، مبناي اخلاق ملتها، ص.۱۵۱
۶ـ استيس، پيشين، ص۱۵۵
۷ـ روبرت فيسك، ۱۹سپتامبر،۲۰۰۱ آفون بلادت، نقل از ايران امروز، ،۲۰۰۱/۶/۱۰ ص۲
۸ـ ادوارد سعيد، شرق شناسي، ترجمه دكتر عبدالرحيم گواهي، ص۳۷۱
۹ـ شرق شناسي، ص۲۸۱
۱۰ـ همان منبع