|
نگاهي به مجموعه شعر «سرخ ، در سرانجام ارديبهشت»
سه شنبه هاي سرخ به ارديبهشت مي آيند!
• در«سرخ، در سرانجام ارديبهشت» گويا يك شناسنامه به گستردگي «حال» انسان امروز است كه پيوسته در حال عوض كردن «تصوير» هاي خودش است
|
|
|
«سرخ، در سرانجام اردي بهشت» نمادي است از «رازهاي بودن» و جهان را به گونه اي ديگر مزه مزه كردن. اين شادابي فرامدرني، گاه چنان «ريتم» را به اوج گره خوردگي انسان و طبيعت مي كشاند، كه همه چيز در سطحي «لغزنده» حكايت از استماله عشق و زندگي بايكديگر است. خلوت هاي سيال، بر پيكره «زبان » چنان سايه مي افكند كه كليت شعر ميان متني پر از رنگ و پر از شتاب، آوازهاي يك تجربه «متفاوت» به گوش مخاطب مي رساند. « آن كه مي گويد با همه باش / در انتها تر از هميشه مي خواهد / و من هميشه فكر مي كنم/ وقتي بر روي نيمكتي كنار تو مي نشينم / تصوير يك صندلي خالي در ذهنم تاب مي خورد / تلفن كه زنگ مي زند/ انگار كسي قبلاً جواب مرا داده است/ و از لاي تمام كتاب هايم گل هاي سرخ يادگاري را بوييده است» (بخشي از شعر سه شنبه ها را به خاطر بسپار / ص ۱۱) شمسي پور محمدي، رو به جهاني ايستاده است كه در چشم انداز آن ، چيزي ميان «بودن» و «نبودن» پيوسته در جريان است. و شاعر چون صيادي پردغدغه، هربار به سمت اين فضاي ساده و دشوار خيز بر مي دارد . «سرخ، در سرانجام اردي بهشت» تصويرهاي جهاني «سهل» و «ممتنع» را با خود دارد. حس عظيم «روايت» و حتي بازي هاي شكلي و خطي ، گاه با رمز و رازهايي از نوع «معما» هاي درون زندگي، اين همه، شاعر را به سوي جهاني ازجست وجوها مي كشاند. شمسي پورمحمدي، آرمان خاصي را به نمايش نمي گذارد، او همه چيز را «متفاوت» مي بيند و همين نگاه «تفرد» آميز، زبانش را به دور از تكلف هاي شاعران اهل «تفاوت»، به سرچشمه هاي شعر «ناب» نزديك و نزديك تر مي كند. شاعر، از تقدس اشيا و آدمها، به شدت عبور مي كند واز «قال» مألوف به فضاهاي «حال» در اينجا و اكنون، پا مي نهد. «... نه ، نمي توانم / به جاي چيدن نگاهت / به چين هاي پيشاني ات خيره شوم/ و فكر مي كنم تا رسيدن به اندوه فردا چند دقيقه ي ديگر باقي است / حالا كه برف ها دسته دسته موهاي ترا مي بافند/ و كلاغي مدام بالاي سرت چرخ مي خورد / چيزي مرا كنار تو مي نشاند...» (ص ۵ و ۶) شاعر از «چيدن نگاه» به «چين هاي پيشاني» مي رسد. و اين حس چه در موقعيت برجسته سازي زبان و هم آوايي واژه ها، و چه در ايجاد فضاهاي شاعرانه، مخاطب را به نزديكي زبان گفتار در شعر، مي كشاند. راحت همچون به «دقيقه اكنون» تو تأثير همه زيان را در همه تخيل و رؤيا شاعرانه، براحتي در مي يابي. شاعر ، زيستن را به عنوان اصلي اساسي در شعر مي بيند، كه لاجرم بايد همه عواطف پيرامون آن را به دست شعر بسپارد. آشوبي سرخ آن هم در پايان «اردي بهشت» كه با صداي بهار، همچنان نزديك ونزديك تر است. بي گمان ، كارنامه عجيبي را در پي خواهد داشت، چگونه است كه شاعر «ارديبهشت» را اين چنين «سرخ» مي شناسد و از همه مهمتر،فرجام آن است، كه به حال وهوايي «ديگر» مي انجامد. به نظر مي رسد. همه رنجها و شاديها در اين فضاي لغزنده، حكايت از روزگاري عاشقانه دارد كه با زندگي و اشياي پيرامون آن بدجوري ، گره خورده است. كليد عشق، زمان و انديش هاي پارادوكسي، از نمادهاي اين فضاي چندگانه اند. «... اگرچه دوست ندارم / اما مي خواهم با صداي بلند بگويم/ من برخلاف شما فكر مي كنم / كه تعدادگل ها درست به اندازه پرندگان است...» (ص۷) در «سرخ، در سرانجام اردي بهشت» لحظه هاي شاعرانه، درخدمت فضاهاي فراواقعي است، كه نوعي آشوب پنهان، روابط ميان اشيا و واقعيت را به هم مي ريزد. نقطه هاي عزيمت شاعر، دور از هر زمان و مكاني، به عناصري دروني و پر از تصوير ختم مي شود. حرفها، از جنس زمان و عشق است: «... سه شنبه ها را به خاطر مي سپارم / اگر نه حتي به اين دليل كه مرا به سكوت / وا مي دارند...» (ص ۱۱) شمسي پورمحمدي، پيوسته فضاهاي شعري را به روايت درون متني مي كشاند و «زبان روايي» را بيش از «زبان توصيف» به موقعيت هاي شاعرانه، پيوند مي زند. عناصري از نوع «طبيعت» از جنس «كلمات» و از انتشار «شكل اشيا» با شفافيتي تمام، بيان شاعرانه را بر شانه دانستگي ها مي نشاند و در چشم اندازي پر از «بيم» و «اميد» ، پرسش هاي جاودانه انسان اينجا و اكنون را به قلمرو شعر مي كشاند، حركتي ساده و ناممكن كه به زودي در حوزه امكان زباني به شدت شاعرانه مي شود: «متأسفم / آنقدر دوستت دارم / كه گاه مي خواهم / ترا/درون يك قاب عكس / با تو زندگي كنم» (ص۱۶) در«سرخ، در سرانجام اردي بهشت» گويا، يك شناسنامه به گستردگي «حال» انسان امروز است كه پيوسته در حال عوض كردن «تصوير» هاي خودش است. كسي كه در اين فضاي پر از رفتارهاي شاعرانه، به بيان خود در آمده است. همواره از زيستن و «دوست داشتن» در كنار يكديگر مي گويد. به گمان من، شاعر بي هيچ گونه شعار و آرمان زدگي اي از زمانه اي مي گويد كه رنگ و بوي حوادث در تمام روزها و هفته هايش به راحتي قابل رويت است. البته دو سوي قضيه عشق، زنان و مردان ايستاده اند كه مدام در سطرها وخاطره هاي يكديگر تكرار مي شوند و اين شاعر است كه دو روي اين سكه را به زيبايي مي شناسد و يا سنجه هايش از قاعده «بازي» هاي روزمره مي گريزد. «ما سكوت كرده ايم، تا ستاره ها سخن بگويند / از قاعده كه بيرون باشي / بايد ماه دلخواه را بر انگشتان شگفت زده بچرخاني / و پرندگان رفيق را به روز مرگ خويش دعوت كني / از قاعده كه بيرون باشي ...» (ص ۲۰ و ۲۱ ) گفتني است كه ردپاي ادبيات شاملويي و بازتاب نوعي رمانتيسم موفق فروغ و بخشي از صداي سپهري در اينجا و آنجاي «سرخ، در سرانجام اردي بهشت» بعضاً به گوش مي رسد،اما به گمان من آنچه كه در تقويم شعري شاعر جنوبي جاريست، كشاندن زاويه هاي تنگ زبان و تصوير، به عرصه هاي ساختاري زيباشناسانه است كه جريان سيال شعر، ديگر به نام او ضرب مي شود. صيد آنات و آهنگ عزيمت شمسي پورمحمدي در كار شعر، ما را به سمت واقعيتي دشوار مي برد كه همواره ضمن برجستگي حس روايت، رنگي از «تعليق» هم در چشم انداز آن ديده مي شود. در «سرخ، در سرانجام اردي بهشت» فضاهايي تلخ و شيرين، پيوسته در حال پوست انداختن هستند به عبارت آخر، در اين صداها هيچگونه پاسخ قطعي اي براي واقعيت شاعرانه، به گوش مخاطب نمي رسد. و اين از برجستگي هاي شفاف اين موقعيت شاعرانه است. در اين دفتر، فضاي بشارتي دركار نيست، هرچه هست ردپاي لحظه هايي كه ميان بودن ونبودن، ما را به درون خويش مي كشاند. پاسخي نيست ، چرا كه پرسشي هم نمي تواند باشد. «زمين چه صورت شگفتي دارد / از زبان مادر بزرگ / وقتي كه برشاخ هاي گاوي خسته جابه جا مي شود/ و روز همين گونه بوده كه هست / مثل مترسكي موقوف ابديت / غريبه آن كسي است / كه در يك غروب و هم انگيز / از بالاترين برج جهان به زير مي آيد / و غربت، اكنون ماست / كه جفت خويش را در دو سوي زمان گم كرده است» (ص۲۹) گردش در فضاهاي لغزنده «سرخ، در سرانجام اردي بهشت» به ما مي گويد كه با شاعر پويا و صاحب زباني روبرو هستيم كه علاوه بر تأثير شكلي كلمات ، بارمعنايي و برجستگي هاي آوايي و نحوي را به زيبايي، به كار گرفته است. در شعر شمسي پورمحمدي جهان بيني، مقوله شناخت اشيا و طبيعت و رفتارهاي انساني، جايگاه برجسته اي دارد. نگرش شاعر نسبت به پيرامونش ، نشانگر اين داوري است كه او از آموزگاران سحر امروز، به درستي «زيستن شاعرانه» آموخته است. در «سرخ، در سرانجام اردي بهشت» ريتم هاي ملايم و كشيده حس آميزي كلمات، توجه به عناصر و تصويرهاي شاعرانه ، وحس موسيقيايي واژه ها، نشان مي دهد. كاركرد شاعرانه شمسي پورمحمدي، از موقعيت تازه اي در ميان شاعران زن امروز، برخوردار است واين توفيق، چهره اش را ماندگار و ماندگار مي كند. در «سرخ، در سرانجام اردي بهشت» عبور از مرزهاي مدرنيسم ، به وضوح ديده مي شود وشاعران امروز، براي رسيدن به اين چنين چشم اندازي، بايد به رفتاري در مايه هاي «سرخ، در سرانجام اردي بهشت» نزديك شوند. نام شمسي پورمحمدي را به خاطر داشته باشيم.
|