• روزنامه اطلاعات : شايد كمتر كسي حدس مي زد كه هنوز اين سال به پايان نرسيده، طومار حكومت پيشين در هم پيچيده خواهد شد وبار ديگر مردم حق اين را پيدامي كنند كه آزادانه در امور كشور و زندگي خود اظهار نظر و عقيده نمايند
ادامه از شماره قبل
تورج زاهدي در توضيح اين گفتار مي نويسد: «اما شاگردان اعتصابي چه سرنوشتي پيدا كردند؟ آنها در پي شكستي كه خوردند، گويي مي خواستند همه چيز را يكسره ويران كنند، روبه سوي كافه ها بردند و از آن به بعد مرسوم شد كه نوازندگان و موسيقيدانان موزيك سمفونيك ايران در كافه ها هم شركت كنند. راهي كه گويي به سبب شكست اعتصاب كشف شد! اين ميراثي بود كه تا بهمن ۱۳۵۷ ادامه داشت و اگر امروز نشاني از آن نمي بينيم به اين دليل است كه ديگر كاباره اي و كافه اي در ميان نيست.»
مرتضي حنانه از موقعيت محتوم و ناگوار گروه محمود و سرنوشتي كه آنان را به سوي ابتذال فروفرستاد بسيار مغموم بود: «بچه هاي گروه درواقع لج كرده بودند. آنها مي خواستند انتقام بگيرند و شايد فكر مي كردند كه با اين كار مي توانند بخشي از خشم خود را خالي كنند. ولي اين اقدام آنها بيش از هر چيز ابتدا به خودشان لطمه زد. من واقعاً فكر مي كنم اين كار يك انحطاط بود كه شاگردان هنرستان، با اين كه كارشان به مرحله خوبي رسيده بود، مجبور شدند بروند و در كافه ها برنامه اجرا كنند و عجيب تر اين كه آنهايي كه در كافه كار مي كردند، الآن [سال ۱۳۵۶] موفق ترند! البته نه از نظر موسيقي بلكه از نظر رفاهي/ آن كه شب در كاباره كار نمي كرد[حسين] ناصحي بود كه وقتي مرد كسي نفهميد. او آثار خوبي براي اركستر ساخت كه جزو عالي ترين كارهاي كلاسيك ايران هستند. آن كه شب كار نكردو كاباره نرفت ثمين باغچه بان بود كه الآن موسيقي را كنار گذاشته و از طريق نويسندگي و ترجمه در روزنامه اطلاعات زندگي مي كند و طبعاً موسيقي اش بي استفاده مانده است . آمدن وزيري نه سودي براي موسيقي سنتي داشت و نه كمكي به موسيقي علمي بود. درواقع، بخشي از كاباره رفتن اهل موسيقي از آن اقدام وزيري ، كه موسيقي علمي را درهنرستان تحريم و ممنوع كرد، ناشي شد».
اما تحليل منطقي تورج زاهدي دراين مورد خواندني است:
|
|
|
«حنانه معتقد بود كه وزيري قصد داشت موسيقي علمي را نابود كند و او بود كه آنها را وادار به كافه رفتن كرد كه البته چنين چيزي هرگز ميسر نبود؛ زيرا وزيري فقط حدود پنج سال برهنرستان رياست كرد و پس از او بار ديگر حاكميت موسيقي غربي برهنرستان برقرار شد. ولي چنان كه ديديم بعد از وزيري هم سنت كافه رفتن برهم نخورد و اين نكته نشان مي دهد كه چيزي دروجود آن موسيقيدانان رشد نكرده بود وهمين رشد نيافتگي فرهنگي باعث شد آنان از رفتن به چنين مجلسي خودداري نكنند. درغيراين صورت، حتي اگر وزيري براي كاباره رفتن آنها حكم رسمي صادرمي كرد و سرپيچي از آن را موكول به تنبيه مي كرد، بازهم نمي بايست راضي مي شدند كه بعدازآن همه تحصيلات عاقبت به كافه بروند و همه چيز را برباد دهند. طبعاً هيچكس نمي تواندمدعي باشد كه آنها موسيقي سمفونيك را با خود به كاباره ها مي بردند زيرا مردم كافه چيزي جز موسيقي مبتذل و راحت الحلقوم را برنمي تابيدند و لذا حضرات موسيقيداني كه تحصيلات عاليه هم داشتند، تحقيقاً موسيقي اي را اجرا مي كردند كه حكم مزه اي براي اشربه شنوندگان را داشت. اما اين از عوارض ثانوي و غيرمستقيم اين رويداد بود».
اما جالب است كه گوشه اي از زندگي اجتماعي پرويز محمود ، آهنگساز مطرح آن دوران و فرزند محمود محمود [پهلوي سابق] سياستمدار مورداعتماد قوام السلطنه و مؤلف دوره نوزده جلدي تاريخ روابط ايران و انگليس ، را بدانيم كه به نحوي مرتبط با مطالب فوق است. محمودزاده خانواده اي محتشم و سرشناس بود كه تحصيلات عالي موسيقي را دركنسرواتوار بلژيك انجام داده و اولين باني اركستر سمفونيك درايران محسوب مي شود. حنانه درتعريف ازاو مي گويد: «نبوغ غيرقابل انكارش از او شخصيتي ساخته بود كه همه اهل موسيقي ناچار بودند به او احترام بگذارند. اما پرويز چه مي كرد؟ او اركسترهاي كوچكي داشت كه با آنها توي كافه ها برنامه اجرا مي كرد و زندگيش را ازاين راه اداره مي كرد».
وقتي كه اين وضع موسيقيدان جوان محتشم زاده فرهيخته زمان باشد، تكليف بقيه روشن است! البته پرويز محمود، بخاطر گرايش به حزب توده، با پدراستخواندار وكهنسالش محاجه داشت و جوانانه راه خود را مي رفت و شايد حاضر نبود از درآمد خانوادگي اعاشه كند. همين حزب توده در زمان وزارت دكتر كشاورز درسال ۱۳۲۵ او را به جاي وزيري بركرسي رياست هنرستان عالي موسيقي نشاند. ولي او قبل ازاين تاريخ، درسال ،۱۳۲۲ موفق شد اركستر سمفونيك را زير چتر حمايت حزب توده تشكيل دهد و آن هم با ارجاعي به كافه ها!شرح اين جريان را از زبان مرتضي حنانه مي خوانيم:
«پرويز كه به هنرستان آمد نقش بهتري به آن داد. ابتدا قضيه را چنان دنبال كرد تا عاقبت موسيقي سنتي را از هنرستان حذف كرد و به اين ترتيب خيال همه ما راحت شد . سپس اساتيدي [را] كه قبلاً آنجا بودند، مثل [ ميشل و سرژ] خوتسيف و لوئيجي [پاساناري] و عده اي كه دركافه ها كار مي كردند، به كمك يكي از دوستانش ـ من و غلامحسين غريب گرگاني ـ به دور هم جمع كرد.
|
|
|
اما اين كار به آساني ميسر نبود و پرويز مجبور شد از حزب توده هم كمك بگيرد. حزب هم دستوري صادركرد و طي آن از اركسترهاي خارجي كه دركافه ها كار مي كردند درخواست كرد كه به پرويز محمود سربسپارند. اين درخواست توأم با تهديدهايي بود كه ظاهراً نمي شد از زير آن شانه خالي كرد چون حزب به صراحت تهديد كرده بود كه اگر با اركستر سمفونيك همكاري نكنند از كارشان جلوگيري خواهد كرد، به اين ترتيب كه كارگران را مي فرستاد و بساط موسيقيدانان و اركسترهايي كه حاضر به همكاري نبودند [را] به هم مي ريخت! درهرصورت موزيسين ها مجبور بودند دراركستر سمفونيك ، كه ما اساسنامه اش را ريخته بوديم، كاركنند و درواقع اركستر سمفونيك با زور تأسيس شد وگرنه موزيسين ها ترجيح مي دادند بروند و دركافه ها كار كنند و پول بيشتري دربياورند».
شرح كوششهاي معاون پرتكاپوي هنرستان موسيقي از قلم او خواندني است .
« از يك سال قبل از ۱۳۲۰ كلاسهاي شبانه اي درهنرستان داير شده بود كه درآن سلفرو (سرايش) و موسيقي نظري و بعضي از سازها را تدريس مي كردند. بعد از آمدن وزيري به هنرستان چندكلاس موسيقي ايراني هم تأسيس شد. ازجمله دوكلاس تار به هنرآموزي موسي معروفي و حسين سنجري، يك كلاس آواز ايراني به معلمي عبدالعلي وزيري و يك كلاس سلفرو موسيقي ايراني به معلمي جوادمعروفي ».
لازم به توضيح نيست كه افراد نامبرده همه از بركشيدگان مدرسه عالي موسيقي درسالهاي ۱۳۰۲ـ ۱۳۱۳ و از افراد حلقه وزيري بودند و گويا صلاح نبوده كه از بهترين هنرمندان تارنواز وخواننده اي كه درهمان تهران آن روزگار به فراواني مي زيستند وبعضاً با طلسم معجزنماي «خط نت» هم آشنايي داشتند، استفاده شود.
«شاگردان هنرستان وقتي ديدند كه دوباره درانبار باز شد و تارهاي گردوغبارگرفته را بيرون آوردند و عده اي دركلاس شب به نواختن آن مشغول شدند موجب تعجب شان فراهم شد. راستي آيا نواختن تار كه ساز موسيقي ملي ماست تعجبي دارد؟ اين همان اشتباهي است كه سالها شده بود و برگشت ازاين اشتباه براي هنرجويان هم تعجب آور بود».
اما مرتضي حنانه ، سخنگوي بازمانده از اعتصابيون آبان ماه ،۱۳۲۰ چنين استدلال مي كند:
«مين باشيان هنرستان را به صورت يك كنسرواتوار بين المللي درآورد. اساتيد جهاني را درهنرستان استخدام كرد. سطح تدريس را به حدي رساند كه اگر شاگردي از هنرستان فارغ التحصيل مي شد مجبور بود دوره عالي موسيقي بين المللي را هم بگذراند. ولي وزيري اين تشكيلات را برهم زد و دوباره همان شيوه منسوخ قديمي را رايج كرد. شايد خود وزيري بداند كه شكست او به علت بازگشتش بود. چون او مي خواست همان راه قبلي را ادامه بدهد. يعني دركنسرواتواري كه شاگرد مي توانست آثار بزرگترين موسيقيدانهاي غربي را اجرا كند، رنگ مكش مرگ ما تدريس كند! رنگ ، پيش درآمد و يا هر يك از فرمهاي موسيقي سنتي اصلاً نمي تواند از نظر تكنيك، قطعه مهمي به حساب بيايد. اينها جايشان دركنسرواتوار نيست… به هرجهت بازگشت وزيري اشتباه بزرگي در زندگي او بود. وزيري نمي بايست معلمان خارجي را بيرون مي كرد. او حداقل مي توانست دو قسمت تأسيس كند: موسيقي ملي دركنار كنسرواتوار، مثل حالا[سال ۱۳۵۶]. خوب حالا كه حدود چهل سال از آن موقع گذشته چه نتيجه اي گرفته ايم؟ چه كسي از هنرستان ملي فارغ التحصيل شده كه الآن شخصيت بزرگي باشد؟ من يك شاگرد تار را درموسيقي سنتي با يك شاگرد ويولون درموسيقي علمي مقايسه مي كنم…
|
|
|
ازميان تمام موسيقيدانها يك انبار اثر براي ويولون نوشته شده. ولي براي تار چه كسي چيزي نوشته است؟ در اروپا اول كنسرواتوار هست ، بعد Ecole de Musique و يك بچه بطور دوره اي موسيقي را فرا مي گيرد. شش سال ابتدايي، شش سال متوسطه و شش سال هم عالي، يعني هجده سال موسيقي مي خواند وفارغ التحصيل مي شود. چطور شاگردان ما مي توانند با نداشتن رپرتوار و با نبودن معلم به اين مرحله برسند؟ آثاري كه براي تار نوشته شده باشد كو؟ وقتي ما آثاري نداريم كه تدريس كنيم، اين شاگرد را نمي توانيم معادل شاگردي كه آثار باخ و بتهوون و پاگانيتي را زده بدانيم. ا ين غلط است .
با وجود اين كه به نظر مي آيد هنوز هم اين مناقشه ـ حداقل به صورت ذهني ـ مابين موسيقيدانهاي باقيمانده ازهردوجناح وجود دارد، اين طور نتيجه مي شود كه موسيقيدانان گروه اعتصابي ، يعني اصحاب مدرسه مين باشيان، حداقل درك روشني از موضوع مورد دفاع خود داشتند و از مطلبي دفاع مي كردند كه منطق علمي وحقانيت همه پسندي درسطح جهان داشت، هرچند كه از داعيه هاي داغ و تند «ملي گرايي» معروف گروه دوم عاري بود و يا به نوعي ديگر داشت كه كمتر مورد پسند منورالفكرهاي فرنگ رفته دراواخر دوره قاجار و اوايل پهلوي بود.
درهرصورت ، مناقشه اين دوگروه را شايد بتوان نمادي از اختلاف باطني دوطبقه و دو طرز تلقي از فرهنگ و تمدن مغرب زمين درفاصله سالهاي ۱۳۰۵ـ ۱۳۲۵ دانست. اولي مدعي توانايي استخدام قابليتهاي تكنيكي هنر و فرهنگ مغرب زمين ذيل هنر و فرهنگ ملي بود و دومي، با درك غريزي روشن و معناداري از فرهنگ و هنر كلاسيك غربي به عنوان يك كليت سازمان يافته و منسجم، درپي يادگيري آن و مصادره ميراث كهن تمدن و هنر ملي ذيل آن بود، تا شايد بتواند آثاري با تكنيك بين المللي و حال وهواي ملي ايجاد كند. بدين ترتيب، درواقع ما نه با يك مناقشه هنري ـ سياسي بلكه با دو طرز تلقي متفاوت از دنياي نو ( و متعلقات آن ) درمحدوده كهن يك كشور باستاني روبرو هستيم.
هشدار روزنامه اطلاعات ـ قحطي درپيش است
تهران ـ ۲۶اسفند ۱۳۲۰
امروز روزنامه اطلاعات كه سخنگوي دولت محسوب مي شود درسرمقاله خود نسبت به احتمال قحطي به مردم هشدار داد ـ اطلاعات در سرمقاله خود نوشت : «دامنه جنگ هولناك جهاني روزبه روز وسيع تر مي شود ـ جوهوا ـ قعر دريا ـ فضاي اقيانوسها و قسمت اعظم سطح زمين عرصه پيكار است : ـ ازاين پس ديگر يك ملت نمي تواند چشمداشت به كمك و ياري ملل ديگر داشته باشد . اگر امروز ما توانستيم براي تأمين نان خود گندم از كشورهاي بيگانه وارد نماييم آيا فردا هم با اوضاع درهم و برهم و مغشوش امروز جهان اين كار ممكن است … ما از همين حالا بايد فكر كنيم كه فردا ممكن است همه درها به روي ما بسته شود و هيچ چيز از خارج به ما نرسد دراين صورت تكليف ما چيست وچه بايد بكنيم. چه ضرر دارد ما هم امسال مانند پدران و نياكان خود كشاورزي را مقدم بر همه كارها داريم ـ اگر مزرعه ها يا باغ و حتي باغچه كوچكي درخانه خود يا درييلاق داريم آن را به مصرف كشت حبوبات ـ ماش و ارزن و سيب زميني وذرت و غيره برسانيم ـ دربعضي از كشورهاي خارجي حتي اگر كسي گلدان كوچكي هم درخانه دارد درآن دانه مي كارد كه به مصرف آذوقه برسد؛ هم ميهنان اين تذكرات مهم و فوري را فراموش نكنيد!
روزنامه اطلاعات در سرمقاله آخرين شماره سال ۱۳۲۰ از شاه سابق انتقاد كرد
تهران ـ ۲۹ اسفند ۱۳۲۰
«سال ۱۳۲۰ در تاريخ جهان و تاريخ ايران يك سال بسيار پرحادثه و موحش بود ـ در اين سال شخصي در منتهاي قدرت در اين كشور حكومت مي كرد كه همه ناگزير بودند بي چون و جرا فرمان او را اجرا كنند و كسي را ياراي دم زدن و يا مخالفتي با اراده او نبود.
آن روزها، مردم بيدار دل و هوشمند ولو اينكه جرأت به زبان آوردن و گفتن نداشتند در باطن يقين داشتند كه اين حكومت با همه استحكام ظاهري كه داراست پايدار نخواهد ماند ولي شايد كم تر كسي حدس مي زد كه هنوز اين سال به پايان نرسيده طومار آن در هم پيچيده خواهد شد و بار ديگر، مردم حق اين را پيدا مي كنند كه آزادانه در امور كشور و زندگي خود اظهار نظر و عقيده نمايند.
سال گذشته بار ديگر تاريخ، اين حقيقت را كه مكرر ثابت نموده، ثابت كرد كه بناي حكومتي پايدار است كه پايه و اساس آن در قلوب افراد مردم استوار بوده و تكيه گاهي جز افكار عمومي نداشته باشد... ما نبايد فراموش كنيم كه اين سال يادگار خوشي هم براي ما باقي نهاد و آن اين است كه بار ديگر توانستيم بدون بيم و هراس نام قانون اساسي را بر زبان رانيم و از حقوق ملي خود سخن گوييم و اميد است پس از اين پيوسته قانون اساسي بر ما حكمفرما باشد ـ البته ما نمي توانيم و هيچ كس هم نمي تواند راجع به سال آينده كه بعضي تصور مي كنند يكي از سهمناك ترين سال هاي عمر انساني باشد پيش بيني نموده يا اظهار خوش بيني نمايد».
*