وقتي طوفان شن شروع مي شود، ديگر هيچ چيز سرجاي خودش نيست. تنها چيزي كه مي شنوي صداي باد است و اگر بتواني در آن طوفان چشم بازكني تنها چيزي كه مي بيني ، شن روان.
[بيرون، طوفان بود و شيشه هاي خودرو را كاملاً بالا كشيده بوديم. راننده با خنده اي به من و صادق گفت دندانهاي تان را به هم بسابيد. ما به هم نگاه كرديم كه يعني چه؟ بعد، وقتي صداي قرچ قرچ دانه هاي شن زيردندانهاي مان در خودرو پيچيد، منظورش را فهميديم. خدا مي داند چقدر شن و خاك داخل ريه و معده مان رفته بود.]
باد كه بلند مي شود، گردوخاك همراه با شنهاي روان به صورت توده هايي راه مي افتد و هرچه را كه سر راه باشد، دفن مي كند.
روستاهاي زيادي تا به حال زير شن دفن شده اند. حركت شنهاي روان از شمال غرب به سمت جنوب غرب است. سرعت حركت شنها، گاهي حتي به ۱۲۰ كيلومتر در ساعت هم مي رسد. به اين ترتيب در عرض چند ساعت ميليونها مترمكعب شن و ماسه جا به جا مي شوند.
اين حجم از جابه جايي و سرعت حركت شنهاي روان را مي توان به آساني با يك مثال، روشن تر در ذهن تداعي كرد. كافي است بدانيم تپه هاي شني در سيستان، سالانه ۱۵۰ تا ۳۰۰ متر جابه جا مي شوند.
حركت شنهاي روان در كل دشت سيستان جريان دارد و باعث شده است كه سطح بسياري از مراتع، چاههاي آب و روستاها پوشيده شود. با ادامه طوفان، بر تعداد روستاهاي دفن شده اضافه مي شود. گذشته از اين، ساكنان بسياري از روستاها كه در معرض طوفان شن قرار دارند، محل زندگي خود را ترك مي كنند؛ گروهي كه وضعيت مالي بهتري دارند، راهي شهرها مي شوند، گروهي راهي روستاهاي دورتر و آنان كه بضاعت مالي چنداني ندارند، با فتح خانه شان توسط شنهاي روان راهي خانه همجوار مي شوند و...
[پيرمرد، درباد ايستاده بود. صادق داشت عكس مي گرفت. من با پيرمرد صحبت مي كردم. مي گفت از همه دارايي اش ، تنها يك الاغ برايش مانده، مي گفت با كاه كيلويي ۱۵۰ تومان كه نمي شود گوسفند وگاو و بز نگه داشت. مي گفت نه آبي، نه زميني... مي گفت اغلب جوان ترها و آنها كه مي توانند كار كنند، براي كار راهي شهرهاي دور و نزديك شده اند. راست مي گفت. همه آن روستا، نفس كشش، يك پسربچه ۱۲ ـ ۱۰ ساله بود. مي گفت تنها اميد او و بسياري ديگر از اهالي روستا و روستاهاي ديگري كه نانوايي ندارند، ۱۵ كيلو آردي است كه تعاون روستا به هر خانوار مي دهد و اگر آن هم نبود... مي گفت يك كيسه از آرد را مي فروشد به ۶ ـ ۵ هزار تومان و بقيه نان مي شود. هميشه كه نان خالي نمي شود خورد. ولي تا چه وقت مي شود تنها چشم انتظار اين كيسه هاي آرد بود؟ تا چه وقت مي شود رؤياي جاري شدن آب بر زمين و پر شدن دوباره درياچه هامون را در سر پروراند و دل به اين رؤيا خوش داشت؟
چقدر مي توان به مدد نوار حافظه روزهاي خوش و سبز گذشته را مرور كرد ومرور كرد و دوباره مرور كرد و آه كشيد... فقط اگر آب جاري شود؟ كسي مي داند مردم محروم اما غيرتمند اين ديار چگونه روز را به شب و شب را به روز مي رسانند؟ اينها را پيرمرد نگفت، نگاهش گفت كه در آن طوفاني برپا بود سهمگين تر از طوفان شن. پيرمرد همچنان در باد ايستاده بود وقتي ما دور مي شديم. حالا ديگر هم من و هم صادق مريض شده بوديم: تنگي نفس، آب ريزش چشم وبيني، معده و روده پر از خاك و شن، دل پر از اندوه و حسرت و مغزي پر از مشكل و ايده در جست وجوي راهكار].
نه! اينجا هيچ خبري از ماسك نيست. هيچ كسي ماسك نمي زند. ماسكي وجود ندارد كه بخواهد يا نخواهد از آن استفاده كند.
ظاهراً كسي هم در بندماسك زدن يا نزدن مردم نيست. لابد به خاطر اينكه مشكلات بزرگتر بسياري پيش از قضيه تنفس هواي پر از شن و خاك و استفاده از ماسك، در فهرست مشكلات منطقه جا خوش كرده اند. با وجود اين، طوفان شن، بسياري از مردم را كه به خاطر ورود شن و خاك به مجاري تنفسي شان دچار مشكل شده بودند ، راهي بيمارستانها كرده است. طوفان شن، آخرين بار، باعث كشته شدن چهارنفر و بستري شدن ۱۵۰ نفر از اهالي زابل و روستاهاي اطراف در دو بيمارستان تأمين اجتماعي و اميرالمؤمنين (ع) شده است.
هامون كه تا همين چند سال پيش موجب نعمت و فراواني استان سيستان وبلوچستان بود، حالا، خشك خشك است.
تا همين چند سال پيش، باد با عبور از روي درياچه هامون به نسيمي دلپذير تبديل مي شد. حالا باد وقتي از روي اين درياچه كه پر از خاك و شن است، عبور مي كند، به طوفاني مهار نشدني تبديل مي شود و تنها چاره رفع آن، آب است. آبي كه بايد از آن سوي مرزهاي ايران، در افغانستان ، رها شود تا زندگي به سيستان و بلوچستان بازگردد.
[ ما به روستايي ديگر رسيده بوديم. من فكر مي كردم به اينكه، اين شن و خاك با وجود مشكلات بسياري كه ايجاد كرده، مملو از موادآلي بستر درياچه هامون است. يعني اگر مشكل آب رفع شود، اين منطقه خاكي حاصلخيز خواهد داشت، در صورت بذل توجه مسؤولان و همت مردم، مشكلات را به سرعت پشت سر خواهد گذاشت و به سمت زندگي اي پر اميد پيش خواهد رفت. روستا، خالي به نظر مي رسيد. تنها، دختركي به ديواري تكيه داده بود و پشت ديوار ، تپه اي از شن بود و در چشمهاي دخترك نمي شد سراغي از نشاط و اميد گرفت].
طوفان شن، نه تنها روستاها، بلكه شهرها را هم تحت تأثير قرار داده است. سر ظهر، اگر وارد زابل شوي، با چهره اي نه چندان زنده و پويا مواجه خواهي شد: كركره مغازه ها همه كشيده شده وخيابانها همه خلوت خلوت اند. تنها رهگذر، باد است كه خاك و شن كف خيابانها را با خود همراه مي كند تا جايي روي هم تلنبارشان كند. گاه هم مرداني را مي بيني كه زير سايه اي دراز كشيده اند و اين نماد روشن تعداد زياد بيكاران در اين شهر است و گواهي بر اين نكته كه اگر «آب» به هامون باز گردد، بي گمان، هزاران شغل ايجاد مي شود.
نه... نمي خواهم بگويم سيستان و بلوچستان به ماهي اي مي ماند دور افتاده از آب كه مدام فرياد مي زند: آب، آب، آب...
تا ساعت ۵ عصر صبر مي كنيم. كم كم، شهر با حضور مردم در خيابانها حال وهوايي مي گيرد. رفت وآمد و دادوستد، از نو آغاز مي شود. در بازار، كالاهاي دست دوم و قاچاق كم نيست. بعضي ها از اين راه نان مي خورند. وقتي مي گويم قاچاق، منظورم مردان مسلح سوار بر وانتها يا ديگر خودروها و عبور كاروان نيست. اين جا، قاچاق ـ البته نه هميشه ـ يعني پياده رفتن به آن طرف مرز، پيچيدن يكي دو توپ پارچه ـ و نه پارچه خوب ـ ويكي دو ضبط صوت ـ و نه ضبط صوت نوـ در يك بقچه و پياده برگشتن و دو ـ سه هزار تومان صاحب شدن، اينجا، البته، رنگ ديگري هم دارد. عده اي خودروهاي گران و لوكس سوار مي شوند و ساكن خانه هاي زيبا هستند.يعني كه پربيراه نگفته باشم چيزي شبيه به هندوستان با همان حكايت معروف بنز و گدايش. اما آيا حلال اين مشكل هم «آب» است؟
ادامه دارد