يكشنبه ۱۴ مهر ۱۳۸۱ - ۲۸ رجب ۱۴۲۳
Sun, Oct 6, 2002
فرهنگ و انديشه
شماره ۲۲۶۲
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
خوانندگان
اخبار ايران
اجتماعي
گزارش روز
بين الملل
گفت و گو
گوناگون
سرزمين مادري
فرهنگ و انديشه
تاريخ
فرهنگ و هنر
اقتصادي
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
اوقات شرعي
آرشيو
گفت و شنفتي با دكتر سيد اميراكرمي
لازمه گفت وگو آمادگي براي نقد خود است
089700.jpg
آنچه از پي مي آيد گفت وگويي است درباره گفت وگو! به عبارت ديگر در اين مطلب، روش كار، به خودي خود موضوع و متعلق كار است.
بسيار شنيده ايم كه الزام به گفت وگو را در بوق مي كنند و بر آن تأكيد مي ورزند اما تحقق فرايند گفت وگو، زمينه ها،غايات، روش ها و موضوعات گفت وگو چندان به تأمل كشيده نمي شود. گفت وگوي حاضر مي كوشد مباني تفكر ديالوژيك را باز كاود.
اين مطلب از پي چاپ گفت وگو با دكتر عباس منوچهري به چاپ مي رسد به اين اميد كه در كنار يكديگر، متن مكملي بيافرينند تا بر زواياي فرايند مهم گفت وگو، فروغ و روشنا بيفكنند.
• گروه انديشه

\ درجهان جديد، مقوله «گفت وگو» اهميتي بديع و ويژه يافته است. اين درحالي است كه درجهان پيشامدرن هم متد گفت وگو و ديالوگ وجود داشته است اما گويا درجهان جديد، گفت وگو معنا ومدلول ويژه اي يافته است. معناي مدرن گفت وگو چيست وچه مباني اي دارد؟
* به نظر من تا پيش از قرن نوزدهم، تصويري كه حكما و فيلسوفان از مقوله حقيقت داشتند، تصويري مطلق انگار، ثابت، ساكن وايستا بود. به اين معنا كه براثر سلطه انديشه وپارادايم منطق وفلسفه ارسطو، همه چيز درقالب «اين يا آن » خلاصه مي شد. يك گزاره ، يا درست است يا نادرست؛ اگر درست باشد براي همگان درهمه جا و همه وقت درست است واگر نادرست باشد براي همگان نادرست است …
\ تا پيش از قرن ۱۹؟
* بله، تصوير غالب از حقيقت تا پيش از قرن ۱۹ اينگونه بود.
\ يعني شما حتي دوران روشنگري ومدرنيته را هم متأثر از پارادايم ارسطويي مي دانيد؟
* البته با نظريه معرفت شناختي كانت، جوانه هاي تغيير در تئوري حقيقت زده شد اما زماني كه اين تئوري كاملاًمسلط شدو پارادايم سنتي حقيقت كاملاًمغلوب شد، قرن ۱۹ بود.
\ منظور شما بطور مشخص نيچه است؟
* بسياري از متفكران وازجمله نيچه دراين تغيير، دخيل بوده اند. پژوهشها و يافته هاي انديشمنداني چون نيچه ، ويتگنشتاين ،كارل مانهايم و… مجموعاً در تحول فضاي معرفتي جديد، مؤثر بود.
به هرتقدير، به جاي ديدگاه مسلط ارسطويي، ديدگاه جديدي ظاهر شد كه دراين ديدگاه جديد، حقيقت از معناي مطلق انگارانه و ثابت، تهي شد و به سمت نسبيت ميل كرد. اين تصوير نسبي ، تلقي پويا از حقيقت را جايگزين تلقي ايستا از حقيقت كرد.
به نظر من ، دست كم چهارتحول در فضاي فكري مغرب زمين رخ داد كه محصول اين چهارتحول، تغيير در تئوري حقيقت بود:
.۱ مطالعات تاريخي . بشر هميشه به تاريخ توجه داشته است اما اينكه مي توان به انديشه هم از منظر تاريخ نظر كرد وتاريخ انديشه ها را كاويد امر نوپديد وجديدي بود. اين نگرش بطور مشخص از قرن ۱۸ شروع شد وتا امروز هم ادامه دارد. نتيجه طبيعي اين نگرش تاريخي آن بود كه به عنصر تحول پذيري جميع شاخه هاي معرفتي اذعان كند. دراين نگرش، تحول، چيزي اساسي و ذاتي در انديشه بشر به شمار مي آيد نه فرعي ، تبعي و ثانوي.
.۲ تولد جامعه شناسي معرفت. دراين شاخه از معرفت بشري ، توجه به آن مي شود كه علاوه برتحولات تاريخي دانايي ، هرمتفكري از يك موضع اجتماعي خاص ومنظر جامعه شناختي ويژه به يك موضوع نظر مي كند. هيچ انديشمندي ، منفصل از جايگاه و بافت اجتماعي نيست ولذا مقتضيات اجتماعي ، رنگ و بوي خود را به منظومه دانايي او تحميل مي كند. نتيجه طبيعي اين نگرش هم آن است كه تلقي پوياتر و سيال تري از حقيقت ومعرفت مي آفريند.
.۳ توجه به محدوديت هاي زبان. ويتگنشتاين، از اصلي ترين نظريه پردازان اين امر، گفته است كه معناي هرواژه را از كاربرد آن بايد دريافت. معنا همان كاربرد است. كاربرد هم درقالب مجموعه اي از شرايط فرهنگي و زباني خاص به دست مي آيد. زبان امري بافت مند است. چارچوبهاي زباني همواره خود را برمعنا تحميل مي كند. بنابراين معاني كلمات وجملات. متكي به كاربرد آنها و كاربردشان متكي برمحدوديت هاي زبان است. به اين ترتيب، معنا محدود مي شود واين امر به نوبه خود به محدود شدن حقيقت خواهد انجاميد . زبان، حقيقت را محدود مي كند و حقيقت هم متقابلاً زبان را محدود مي كند. نتيجه مستقيم اين نگرش آن است كه ما درمورد همه مفاهيم ، از جمله مفاهيم ديني ، به شدت احساس تنگنا مي كنيم ولذا شفافيت حقيقت ، تنزل پيدا مي كند.
.۴ تولد هرمنوتيك فلسفي . تكون اين علم رويكرد جديدي به حقيقت مي طلبد. بنابه اين رويكرد ، ما هميشه درعالمي از تفاسير به سر مي بريم، چه وقتي كه با متن سروكار داريم و چه وقتي كه با هستي سروكار داريم. بنابراين دريافت حقيقت ، درعرصه متون و هستي، هميشه از منظر «تفسير» امكانپذير است. ما هميشه درجهاني از تفسيرها به سر مي بريم وخروج از اين جهان تفسيرها ناممكن است . اگر اينطور باشد، يافتن حقيقت به شكل عريان، ثابت و مطلق ، يك خيال وسوداي خام است.
\ درواقع شما خواستيد با اين تحليل، ضرورت طرح موضوع «گفت وگو» را از زاويه «تئوري حقيقت »عنوان كنيد؟
* من مي خواهم بگويم با اين تحولات در انديشه مغرب زمين، تصوير ايستا از حقيقت ومعرفت ، جاي خود را به تصوير پويا ، سيال و نسبي از حقيقت ومعرفت داده است. محصول اين تغيير آن است كه نمي توان حقيقت را بطور شخصي دريافت. راه دريافت حقيقت، راهي مبتني برگفت وگو وديالوگ است . بنابراين نتيجه وانتظار از ديالوگ، رسيدن يا نزديك شدن به حقيقت است. ديگر، كاوش هاي فردي يك متفكر كافي نيست تا بر اساس آن به حقيقت برسد، حقيقت از گفت وگو مي زايد. اين نتيجه هم حاصل همان تحولات چهارگانه قبل است. ازطرف ديگر تحقق گفت وگو درهرحوزه اي اعم از فرهنگ ، تمدن و دين منوط ومبتني بروقوع چنان تحولاتي است .
\ من از صحبت هاي شما اينطور استنباط كردم كه تحقق «گفت وگو » را درفضاي پست مدرن ، ممكن تر از فضاي مدرن مي دانيد. چرا كه همه يا اكثر اين تحولات، از مؤلفه هاي پست مدرنيسم است . شما مي خواهيد بگوييد امكان گفت وگو در پهنه پست مدرنيسم بيشتر از مدرنيسم است؟
* من اجمالاً اين نكته را تصديق مي كنم. در دوران مدرنيسم، انتظار آن بود كه يك متفكر، حقيقت را با كاوش هاي خود دريابد. عقل روشنگري نيز به خود اطمينان داشت كه مي تواند به حقيقت دست يابد بدون آنكه لزوماً به گفت وگو متوسل شود. اما در دوران پست مدرنيسم، تنوع و تكثر يك اصل است . پست مدرنيسم به يافتن حقيقت از منظرهاي مختلف باور دارد. اين «چشم اندازگرايي» كه روح پست مدرنيسم است و با پديده گفت وگو سازگارتر مي نمايد . بنابراين پست مدرنيسم به دليل باور به تنوع وتكثر، راحت تر از مدرنيسم، گفت وگو براي نيل يا ميل به حقيقت را مي پذيرد.
\ عنصر «گفت وگويي بودن» حقيقت كه شما مطرح كرديد، چقدر قابل اطلاق به عرصه «حقايق ديني » است ؟ يعني درحوزه «حقيقت ديني » هم تحولاتي كه شما برشمرديد قابل تحقق است؟
* من فكر مي كنم تغييري كه درتصوير وتصور حقيقت پديد آمده درهمه شاخه ها و شعبه هاي معرفت، جاري و سا ري است، يعني در قلمرو وحوزه دين هم داستان ازاين قرار است. در «حقيقت ديني » نيز همان تحولات رخ داده است. مثلاً يك مسيحي وقتي به اين جمله كه منسوب به سن پل است برمي خورد كه گفته: «زنان بايد در كليسا ساكت باشند.» معناي قابل دفاعي درآن نمي يابد ولذا مي كوشد دراين حقيقت ديني، تحولاتي بيافريند. به هرتقدير، تحولاتي كه در عرصه هاي فرهنگي ، اجتماعي ، سياسي و حتي اقتصادي براي بشر رخ داده سبب شده است كه اساساً تلقي از حقيقت درهمه شؤون وجلوه ها متحول شود حتي درعرصه حقيقت ديني . هم درعالم مسيحيت اين تحول رخ داده است وهم درعالم اسلام. البته روند و سرعت اين تحولات درعالم اسلام، كند و بطئي است ولي بي گمان وقوع چنان تحولاتي، مستقيماً تئوري حقيقت ـ حتي حقيقت ديني ـ را تحت تأثير قرار خواهد داد. به اين ترتيب، التزام به گفت وگو وضرورت اين روش به عنوان بهترين شيوه كشف حقيقت، حتي قابل اطلاق به حقيقت درقاموس دين هم خواهد بود. اين گفت وگو هم بايد «درون ديني » باشد هم «بين ديني ». از مجموع و تركيب اين دونوع گفت وگوست كه فهم منقح از حقيقت ديني حاصل مي شود.
\ درجهان پيشامدرن هم شواهدي از گفت وگو ميان متفكران وجود داشته است . بين گفت وگوي سنتي درجهان پيشامدرن وگفت وگوي مدرن درجهان مدرن چه تفاوتي مي توان قائل شد؟
* ميان اين دونوع گفت وگو ، تفاوت عظيمي وجود دارد. درتفكر سنتي ، گفت وگو به نيت كشف حقيقت صورت نمي گيرد. درآن تفكر، حقيقت پيشاپيش براي هريك از طرفين گفت وگو روشن ومشخص بوده است و فقط براي تبيين آن حقيقت مفروض والزام طرف مقابل به آن ، گفت وگو مي شده است. و لذا در جهان سنت، معناي ظاهري گفت وگو مراد مي شده است نه معناي امروزين آن . درآن جهان، حقيقت از پيش مكشوف بوده است وپيش از ورود به گفت وگو، ادعا مي شده است كه حقيقت را يافته وشناخته اند. اين گفت وگو را به معناي درست بايد «جدليات» ناميد. به همين دليل است كه آن انديشمندان تقريباً درهيچ موردي، درخلال و پس از گفت وگو ديدگاه خود را عوض نكرده اند. اما درگفت وگو به معناي مدرن، «امكان تحول ديدگاه فرد پس از گفت وگو» كاملاً وجود دارد. يكي از پيش فرض هاي اصلي گفت وگوي مدرن، عنصر خودانتقادي ونقد از خود است . بنابراين ميان گفت وگو در دنياي سنت و دنياي مدرن تفاوت اساسي و اصولي وجود دارد.
\ شما مي گوييد براي رسيدن به حقيقت بايد گفت وگو كرد. كسي مي تواند بگويد اين ادعا به تسلسل مي انجامد. چون براي كشف حقيقت گفت وگو هم باز بايد گفت وگو كرد، درمورد شيوه درست گفت وگو هم باز بايد گفت وگو كرد. اين گفت وگو پشت گفت وگو بالاخره به كجا ختم مي شود؟ آيا ما در نهايت نبايد به يك حقيقت پايه باور داشته باشيم كه اين تسلسل باطل را قطع كند؟ آيا بايد به يك نسبيت و قراردادگرايي تن بدهيم؟
* لازمه اين جمله كه «براي كشف حقيقت بايد گفت وگو كرد» لزوماً تن دادن به نسبيت گرايي نيست پذيرش معناي درست گفت وگو هيچ گاه به تحير كامل منجر نمي شود…
\ مقصود من آن نبود كه به نسبيت انگاري برسم. منظورم اين بود كه نظريه «گفت وگو براي كشف حقيقت» نهايتاً به «گفت وگو به مثابه حقيقت» مي رسد. يعني از يك جايي به بعد طرفداران گفت وگو، ديگر گفت وگو نمي كنند تا به حقيقت برسند. بلكه به اين مرحله مي رسند كه حقيقت را عين گفت وگو وهمين فعل گفت وگو بدانند. گفت وگو ديگر «ابزار» نخواهد بود بلكه «غايت» خواهد شد.
* گفت وگو، طبعاً متوجه به حصول نتايج است ونتايجي كه از دل گفت وگو حاصل مي شود براي طرفين گفت وگو حجت است …
\ چه تضميني براي رسيدن به نتايج است؟ اگر به «چشم اندازگرايي» معتقد باشيم چطور مي توان اميد داشت كه به نتيجه اي مقبول طرفين برسيم؟
* «چشم انداز گرايي » به شكل افراطي آن، نظريه قابل دفاعي نيست. اينكه مي گوييم هركس از منظري حقيقت را مي بيند لزوماً به آن معنا نيست كه ما در جهان هاي كاملاًمتفاوت ومتعارض زندگي مي كنيم تا نتيجه گفت وگوهايمان صفر باشد. ميان ديدگاههاي آدميان درباره حقيقت، ولو از منظرهاي مختلف، اشتراكات زيادي وجود دارد ولذا گفت وگو حول آن اشتراكات است وامكان رسيدن به نتيجه مشخص وجود دارد. تحول دائمي فهم ها و انديشه ها به معناي جدايي مطلق آرا و نظرات مختلف نيست. هرچند كه ديدگاهها مختلف باشد به هرحال اشتراكاتي هست كه رسيدن به نتيجه را ممكن ومحتمل مي كند. بنابراين گفت وگو عين حقيقت نيست بلكه راه رسيدن به حقيقت است و رسيدن به حقيقت از راه گفت وگو هم ، امري كاملاً ممكن به شمار مي آيد. بنابراين از دونظريه «گفت وگو به عنوان نفس حقيقت» ونظريه «گفت وگو به عنوان روش رسيدن به حقيقت» ، من بي درنگ به نظريه دوم گرايش دارم ونظريه اول را نه پارادايم رايج مي دانم و نه پارادايم مطلوب.
ادامه دارد


|   شناسنامه   |   آرشيو   |