مجتبي بديعي، قائم مقام كميته آموزش جبهه مشاركت در بخش نخست گفت وگو تأكيد كرد: پيروزي صرف براي اصلاح طلبان مهم نيست؛ درست پيروز شدن مهم است و اين نقطه افتراق اصلاح طلبان و محافظه كاران است.
وي در بخش دوم و پاياني گفت وگو كه پيشروي خوانندگان است، مي گويد: من پيرو آن نظريه اي هستم كه اعتقادي ندارد به اختيار از حكومت و حاكميت خارج شويم.
•••
| برخي براين باورند كه حضور دست و پابسته صرفاً به مشروعيت حكومت محافظه كاران تضمين مي بخشد. بنابراين اصلاح طلبان وانهادن مسؤوليت ها را به مسؤوليت بدون اختيار ترجيح مي دهند. برخي نيز اخراج از حاكميت را بر خروج از آن ترجيح مي دهند. شما كدام را به مصلحت مي دانيد و چه راهكاري پيشنهاد مي كنيد؟
* من پيرو آن نظريه اي هستم كه اعتقادي ندارد به اختيار از حكومت و حاكميت خارج شود. بنا به پيروي از اصول ديني ما محكوم به عدم يأس و انفعال هستيم. بعد از شرك به خدا يأس بزرگترين گناه كبيره است. ما موظفيم در چارچوب توان و امكان در صحنه حضور داشته باشيم اما اصل دوم بايد به كمك بيايد. اصل دوم اين است كه فقط مسؤوليت هايي را بپذيريم كه اختيارش را داريم و زير بار مسؤوليتي كه اختيارش را نداريم نرويم يا در ازاي هر مسؤوليت ديگر اختيار متناسب با آن را طلب كنيم. به نظر من يكي از مباحثي كه اصلاح طلبان بايد به شكل گسترده اي در سطح جامعه به آن دامن بزنند، توازن بين اختيار و مسؤوليت است. اين حياتي ترين بحثي است كه لازم است اصلاح طلبان هر روز و در هر مكان و هر بحثي به آن دامن بزنند. اگر اصل توازن بين مسؤوليت و اختيار را بتوانيم جا بيندازيم بسياري از مشكلات حل مي شود. بنده كاري به درست يا غلط بودن اختيارات مطلقه ندارم ولي اگر اختيار مطلقه است، مسؤوليت هم مطلقه است، اگر اختيار مقيد است مسؤوليت هم مقيد است. اگر اين تلقي در نزد برخي وجود دارد كه يك نفر اختيار مطلقه دارد بايد اين را نيز پذيرفت، كه مسؤوليت هر آنچه اتفاق مي افتد بردوش اوست. اگر نيروهاي محافظه كار بفهمند كه طرح شعار اختيار مطلقه، خود به خود مسؤوليت تمام كارها را هم بردوش آنها مي گذارد خواهند پذيرفت كه بسياري از كارها را نبايد انجام دهند. در حالي كه آنها امروز در بحث اختيار، مطلق آن را براي خودشان مي خواهند ولي در بحث مسؤوليت، مسؤوليت كارهاي انجام شده را برعهده نمي گيرند و آن رابه دوش اصلاح طلبان مي گذارند. اصل موازنه اختيار و مسئووليت هم سياسي است، هم اخلاقي و هم راهبردي. يعني هم در زندگي شخصي هم در زندگي جمعي و هم در مبارزه سياسي به كار مي آيد. يكي از مسائل حقوق جديد تأكيد بر موازنه ميان حق و تكليف است. نه حق قرباني تكليف مي شود و نه تكليف قرباني حق. آقايان اگر مي خواهند اختيار مطلقه داشته باشند بايد مسؤوليت همه حوادث كشور را برعهده بگيرند. آيا اين كار را مي كنند؟ ولي اگر افكار عمومي آماده فهم اين مطلب شود آن وقت اينها ديگر هر كجا كه مي روند نمي توانند مسؤوليت كارهاي انجام شده را به دوش اصلاح طلبان بيندازند. يكي از انتقاداتي كه من به آقاي خاتمي دارم اين است كه مسؤوليت هايي را پذيرفته است كه متناسب با آنها اختيار ندارد. آقاي خاتمي اينجا بايد فرياد بزند و يا به صراحت به مردم اعلام كند كه اين مسؤوليتي كه بر دوش من نهاده ايد قانون اختيارات متناسب با آن را در اختيار من قرار نداده است. يا قانون «قبض يد» را براي اجراي اين قانون براي من ايجاد كرده است. بنابراين اي مردم به اين دليل من نمي توانم آن وظيفه اي كه شما از من مي خواهيد انجام دهم و اگر از اين موضع يعني موضع طلب اختيار براي انجام مسؤوليت بگويد يا اختيار لازم را بدهيد يا مسؤوليت امور اجرايي كشور را برعهده نمي گيرم اين حركت و حرف ممكن است منجر به كناره گيري از قدرت شود اما اين يك نوع كناره گيري مشروع از قدرت است چون در حركت قانونمدار بايد قانون را اصلاح كنيم. ظرفيت هاي قانون اساسي متأسفانه در درون خودش تعارض دارد، اصلاح قانون اساسي نيز متأسفانه به گونه اي صورت گرفت كه آن را از كارآمدي قانون اساسي اوليه دور كرد.
| زماني آقاي خاتمي از نداشتن اختيارات متناسب با مسؤوليت گله كرد، برخي مطبوعات افراطي جناح منتقد نوشتند كه شما هنگامي كه پاي بدين ميدان نهاديد مي دانستيد حدود اختياراتتان كجاست. به نظر نمي رسد سخن گزافي باشد به ويژه آنكه اصلاح طلبان خود از دل اين نظام برخاسته اند و از پيش مي دانستند، اختياراتشان چندان زياد نخواهد بود ولي شعارهايي دادند فراتر از اختيار توان خود.
* ما مي توانيم مچ گيري كنيم ولي مچ گيري تعامل و حركت سياسي خلق نمي كند. نامه معروف به آقاي خاتمي در ابتداي پذيرش مسؤوليت رياست جمهوري ناظر بر همين حرفها بود. كه نوشته بود شما منتخب ملت هستيد و بايد اختيارات لازم را طلب كنيد كه هجمه و هجوم وحشتناك به نويسنده نامه شد. خوب امروز صحت آن نصيحت بعد از ۵ سال به آقاي خاتمي كاملاً محرز شده است. آن روز همه ما مي گفتيم كه نويسنده نامه خيلي تند حركت كرده است ولي امروز اين حرف همه ما شده است كه آقا مگر شما نمي دانستيد اين اختيار با اين مسؤوليت تناسب ندارد. در قانون اساسي اول اگر رئيس جمهور مسؤوليت اجراي قانون اساسي را برعهده داشت مسؤوليت هماهنگي قواي سه گانه را نيز برعهده داشت. در قانون اساسي دوم مسؤوليت هماهنگي قواي سه گانه برعهده رهبري گذاشته شده است ولي مسؤوليت اجراي قانون اساسي برعهده رئيس جمهور است و رئيس جمهور امروز نمي تواند به رئيس دو قوه ديگر بگويد اين كار را بكنيد. اين كار را نكنيد، چرا كه آنها مي گويند ما زير نظر تو نيستيم. هماهنگ كننده ما رهبري است. اگر رهبري گفت اين كار را انجام مي دهيم درحالي كه در قانون اساسي اول اگر مسؤوليت اجراي قانون اساسي برعهده رئيس جمهور بود وظيفه هماهنگي قواي سه گانه نيز برعهده رئيس جمهور بود. منتهي الان بايد ببينيم چه بايد كرد. من به هيچ وجه به انفعال اعتقاد ندارم، سكوت انفعال نيست. گاهي سكوت از هر فريادي بالاتر است.هر استراتژي و حركتي كه فرد را از مبارزه حق و باطل دور نگه دارد آن استراتژي يك استراتژي توحيدي نيست و استراتژي توأم با توفيق هم نيست. من نمي گويم كه اصلاح طلبان خارج شوند بلكه مي گويم اگر اين اختيارات را كه لازمه اين مسؤوليت است بدهند بايد ماند. اين استراتژي براي اصلاح طلبان پيش برنده است ولي اينكه خودمان از حاكميت بيرون برويم بدون اينكه بگوييم مدعاهايمان براي ماندن در حاكميت چيست درواقع آن اتهامي كه به آقاي خاتمي در دوران وزارت ارشاد و كناره گيري از آن زدند كه مرد دوران سخت نيست و قدرت و حكومت مرد شرايط بحراني را مي طلبد درواقع تئوري محافظه كاران را اثبات كرده ايم كه همانگونه كه آقاي خاتمي در دوران وزارت ارشاد با كمترين فشاري مسؤوليت را ترك كرد، در دوران رياست جمهوري اش هم همين اتفاق افتاد.
| آقاي بديعي، اصلاح طلبان هر آنچه وعده دادند و هر آنچه در عمل كردند بهبود اوضاع و احوال نظام كشور را مد نظر داشتند، اما مخالفان ترجيح دادند فرمان ماشين را در جاده يك طرفه از جا در آورند و با سرعت بالاي صدكيلومتر به پيش روند و رسيديم به اين وضعيت دوگانگي حاكميت و ناكارآمدي و انسداد خطرناكي كه خود مانع از هرگونه تحول مثبتي شده. مضافاً اين كه بحران هاي متراكم حاصل از آن هرآن مي تواند دستاويز نيروهاي بيگانه قرارگرفته و وحدت و استقلال ايران را بر باد دهد. در صورت بدتر شدن اوضاع آيا اصلاح طلبان يك دست شدن حاكميت و وانهادن قدرت را ترجيح نخواهند داد؟
* آقايان خواب يكدست كردن حكومت را قبل از دوم خرداد ۱۳۷۶ ديده بودند. چون قواي مقننه و قضاييه را در دست داشتند و اگر قوه مجريه را نيز در دست مي گرفت، حاكميت يك دست مي شد. اما دوم خرداد اين خواب آنها را آشفته كرد. بحث برسر اين است كه در كشور ايران هر وقت حكومت يكدست شده است اين يكدستي به نفع حكومت كنندگان شده است نه حكومت شوندگان و هر كجا كه تنازع و كشمكش در اركان قدرت وجود داشته اين حكومت شوندگان بوده اند كه اين وسط توانسته اند نفسي بكشند و به نوعي هواي آزادي را استشمام كنند. در تاريخ ايران هر وقت كه بحث امنيت پيش آمده در نهايت منجر به ديكتاتوري و استبداد و هر كجا كه شعار آزادي داده شده است در نهايت به آنارشي و هرج و مرج تبديل شده است. اين افراط و تفريط در تاريخ سياسي ايران به خصوص از صفويه به اين طرف باعث شده كه ما هيچ وقت دوره آرامش و تعادل را سپري نكنيم. رضاشاه به بهانه ايجاد امنيت، استبداد را برقرار مي كند. ما تا وقتي از آزادي، آزادي را و از امنيت، امنيت را طلب نكنيم يك دست شدن حاكميت جز به ضرر مردم ظهور وبروز نخواهد يافت. اشكال اينجاست كه كسي پاسخگوي اين سؤال نيست كه اگر حاكميت يكدست شد مردم چگونه حق خود را از حاكمان بگيرند. آيا كساني كه اين چنين توصيه مي كنند دعوت به يك انقلاب مجدد نمي كند؟ و اگر در تئوري هاي سياسي معاصر حركت هاي انقلابي اساساً منفي ارزيابي مي شوند بنابراين چه تضميني وجود دارد كه انقلاب بعدي كه عليه اين نظام مي شود خود در درون خودش آنارشيسم و هرج و مرج و به هم ريختگي اوضاع را نداشته باشد. كدام تضمين اجتماعي مي گويد حكومت انقلاب در اين حاكميت يك دست خط مشي اي در راستاي منافع ملي و سعادت مردم خواهد داشت. متأسفانه كساني كه اين رويكرد را توصيه مي كنند مسؤوليت آنچه را كه در آينده اتفاق مي افتد از روي دوش خود برمي دارند مي گويند هر چه شد شد. فقط اين وضعيت نباشد هر چه كه پيش آمد خوش آمد و بهتر از وضع موجود است. به نظر من اين رويكرد غيرمسؤولانه است.
اين كه ما يك وضعيت را صرفاً نفي كنيم بدون اينكه به جايگزين آن بينديشيم صرفاً سلب مسؤوليت كرده ايم.
|آيا احتمال دارد يأس و سرخوردگي بيشترمردم از بهبود اوضاع بتدريج مردم را متوجه گزينه هاي خارج از حاكميت كند؟
*من چون در مباني انديشه ام اصالت را به درون مي دهم نه بيرون وقتي خيالم از يك حركت سياسي كه ريشه هاي دروني آن حركت را قوي تر از ريشه هاي بيروني آن ببينم. راحت مي شود يكي از انتقاداتي كه به برخي از اصلاح طلبان وارد است اين است كه براي تغيير و تحول نگاهشان به بيرون مرزها قوي تر از نگاهشان به سير تحولات دروني كشور است، در چنين حالتي به نظر مي رسد اينها دارند آب درهاون مي كوبند همچنان كه خيلي از محافظه كاران تهديد خارجي را عمده مي كنند براي اينكه بستر سركوب نيروهاي مخالف را در درون فراهم كنند. يعني تهديد خارجي را بزرگتر از واقعيت نشان مي دهند تا به اسم وحدت دروني تنوع وتكثرسياسي ـ اجتماعي را از بين ببرند و يك نيروي يكدست را بر جامعه حاكم كنند. اين آن چيزي است كه من آن را يكدست شدني كه جز به ضرر توده مردم تمام نخواهد شد مي نامم و همان چيزي است كه شريعتي به زيبايي مي گويد: «رقابت براي بر مردم بودن نه بامردم بودن».در واقع در چنين شرايطي يكدست شدن حاكميت براي مردم نيست براي برمردم بودن است و همين جا است كه من به عنوان يك مسؤول سياسي به خودم اجازه نمي دهم به گونه اي عمل كنم كه حاكميت يكدست شود. من تشتت را در حاكميت قبول ندارم ولي يكدست شدن حاكميت را هم بدتر مي دانم. اين چنين خروج ازحاكميتي يعني كمك كردن به يكدست كردن اين حاكميت و بعد هم حواله دادن به يك انقلاب عليه اين حاكميت كه نمي دانم كي، چگونه و با چه پيامدهايي صورت خواهد گرفت.