جمعه ۱۷ آبان ۱۳۸۱ - ۳ رمضان ۱۴۲۳
Fri, Nov 8, 2002
فرهنگ و هنر
شماره ۲۲۹۴
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اجتماعي
گزارش روز
بين الملل
گفت و گو
فرهنگ و انديشه
حقوق و اجتماع
كتاب و كتابخواني
كاريكاتور
فرهنگ و هنر
ويژه
ويژه ۲
ويژه ۳
آذين
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
اوقات شرعي
آرشيو
دهل
تحمل يك اجبار در سينما
096087.jpg
«لژيون» را مي شود در سينماي ايران يك اتفاق قلمداد كرد.
فيلمي كه ساخت آن با يك وقفه طولاني چندين ساله (به روايتي ده ساله) مواجه بود و همين امر تأثير بسيار پررنگي بر بدنه اثر گذاشته است.
جريان فيلم در زماني نامشخص و پيش از انقلاب اتفاق مي افتد و افتتاحيه آن يك مجلس به ظاهر ختم است كه به مناسبت فرزاد بزرگ بر پا شده است. سكانسي كه در عين حال يكي از قابل تحمل ترين سكانس هاي فيلم نيز هست جايي كه عناصر مختلف فيلم توسط يك راوي كه در واقع خود يكي ازعناصر روايي داستان است، معرفي مي شوند.
فرامك فرزاد، فرزند فرزاد بزرگ به تازگي و پس از ۱۵سال از آمريكا به ايران بازگشته، كتي زن آخر فرزاد و مادر ناتني فرامك پيش از اين هنرپيشه مشهوري بوده و به زور فرزاد بزرگ مجبور به ترك كشور شده و صابر شاهين شخص مورد اعتماد خانواده فرزاد و خانه زاد اين خانواده بزرگ، مدير شركت فرزاد، سردبير يك نشريه جنجالي و همچنين راوي داستان كه وظيفه روايت همه داستان را بر عهده دارد.
فرامك فرزاد، كتي و صابر شاهين پايه هاي اصلي روايت قصه فيلم «لژيون» هستند.
فرامك به توصيه پدر در جست وجوي دفترچه سياهي است كه تصور مي كند وصيت نامه پدر است و بايد براي احقاق حق خود آن را به دست آورد، از سويي ديگر نيم نگاه خواهاني هم بر كتي يعني نامادري خود دارد. فرامك ۳۲سال سن دارد اما بايد دوران بلوغ اصلي خود را در اينجا و ميان اشخاصي كه به ظاهر همگي از دوستان صميمي پدرش بوده اند، طي كند. راهي كه او در ابتدا هيچ از آن نمي داند. كتي نيز به دنبال يافتن جايگاه مناسب خود در جامعه اي است كه دوباره به سوي آن بازگشته.او جايگاه اجتماعي را مي خواهد كه در گذشته داشته است و همچنين عشقي كه به اجبار آن را از او گرفته اند.
و آخر از همه صابر شاهين كه قصد دارد بيش از هر چيز اسرار مخفي خانواده فرزاد را كه به نوعي با زندگي او نيز گره خورده است كشف كند.
«لژيون» روايت چالشهاي برانگيخته شده سه انسان است كه در نقاطي به اشتراك آنها با يكديگر و در جاهايي ديگر به افتراق و دشمني بين آنها بدل مي شود.اما آنها با وجود همه تلاشي كه مي كنند، راهي براي گريز از سيطره لژ فراماسونهايي كه «فرزاد» بزرگ استاد اعظم آن بوده، ندارند.
در ادامه كتي با خواندن كتابچه سياه كه به صورت اتفاقي آن را مي يابد به اسرار نگفته اين خانواده مرموز پي مي برد و همچنين مشخص مي شود پدر صابر چگونه از بين رفته است.
داستان فيلم از اين قسمت داراي دو خط روايي مي شود يكي جريانات فرامك و جذب او به لژيون فراماسونها و ديگري برقراري ارتباط بين صابر و كتي كه همراه با ياد عشق قديم منجربه ساختن فيلمي به كارگرداني صابر و بازي كتي و همچنين قرار ازدواج آن دو مي شود.
اما همان گونه كه اشاره شد، سايه ناپيداي فراماسونهاي گروه لژيون بر زندگي آنها سيطره مي اندازد. كتي به دست آدمكشهاي لژ به قتل مي رسد، با عضويت فرامك در لژ موافقت مي شود و صابر شاهين كه با وجود تهديدها و درخواستهاي دوستانه لژ به آنها پشت كرده، در سكانس پاياني فيلم به همراه خواهرش به قتل مي رسند. سرانجامي كه هيچ تأثيري بر مخاطب ندارد و ريشه اصلي آن در ضعف ساختار فيلم است. «لژيون» ساختاري از هم گسيخته و عجولانه دارد. همين فاصله ۱۰ساله وتغيير چهره بازيگران ظاهراً بر تفكرات كارگردان نيز تأثير گذاشته است.
096090.jpg
نماهايي كه گاه جاي قيچي سانسور بر بدنه آنها به شكلي نامناسب خودنمايي مي كند و باقي آنها نيز كه از چفت و بست لازم براي جذب مخاطب برخوردار نيستند (اين يكي را بايد به حساب ضعف تدوينگر فيلم گذاشت) همگي از عواملي هستند كه به خودي خود فيلم را به ورطه نيستي كشانده اند. حال به اين مواردبايد، ايفاي نقش ضعيف هنرپيشگان و ازهمه بدتر «فرامك» و همچنين اجراي گريم نامناسب بازيگران به خصوص كتي را كه در يكي از نماهاي فيلم آنچنان هيبت وهم آلودي دارد كه باعث وحشت تماشاگرمي شود،نيز افزود.
بطور مثال دراوايل فيلم چهره صابر شاهين در دورنماي پشت سر هم بشدت تفاوت دارند، گريم چهره صابرو حتي خواب موهاي وي در كليت فيلم تفاوت فاحشي با يكديگر دارند.
در فيلم «لژيون» گاه نماهايي وجود دارد كه قابل قبول اند اما بلافاصله با نماي بعدي خود كه عموماً ناهمگون و بسيار ضعيف هستند، قطع شده و ديگر اثري از آنها باقي نمي ماند.
در باب طراحي صحنه اين فيلم نيز تنها ذكر يك نكته كفايت مي كند. در سالهاي پيش از انقلاب خيابان هاي تهران حتي در خواب هم پژو ۴۰۵ GLX را نديده بودند، چه رسد به آنكه در يك نماي عبوري با خودنمايي آشكار از گوشه كادر شمايل چنين ماشيني به مخاطب و شعور او دهن كجي كند.
«لژيون» نمونه يك اجبار در سينماي ايران و جهان است. فيلمي كه توليد آن پس از ده سال و به اجبار پيگيري شود، اصولاً نبايد اثري بهتر از اين باشد، آن هم در سينمايي كه قابليت هاي آن از لحاظ فني، و تكنيكي بسيار ضعيف تر از سينماي جهان است.
جا دارد به كارگردان آن براي تحمل روند ساخت چنين اثري خسته نباشيد گفت، اثري كه به راحتي مي شود آن را از كارنامه كارگرداني صاحب اثر حذف كرد و به قول معروف «كك كسي هم نمي گزد…»
اما بايد به خاطر داشت مخاطب به هيچ وجه مجبور نيست چنين اثر مغشوشي را تا به آخر تحمل كند.
فيلمي كه سعي دارد وجه روشنفكرانه ديگري براي خود كسب كند و مي خواهد در يك قالب خارج از زمان حال به نقد مسائل روز بپردازد، حركتي كه از ابتدا محكوم به فناست.
فيلمي كه با اين اوضاع و احوال اگر هما ن۱۰ (يا ۱۳) سال پيش نيز ساخته مي شد اثر قابل قبولي در عرصه سينما به حساب نمي آمد.
رضا جلالي
كاپولا: تمدن اسلام از بانيان بزرگ تمدن دنياست
096099.jpg
يكي از بعدازظهرهاي داغ و سوزان مراكش است. «فرانسيس فورد كاپولا» (كه به تازگي از دومين جشنواره بين المللي فيلم مراكش جايزه ويژه اي به پاس يك عمر تلاش هنري دريافت كرد) وارد سالن بزرگ هتل «مامونيه» مي شود. جثه اي درشت دارد و كت و شلوار سفيد پوشيده وصندل به پا دارد. وي با احترام فوق العاده ارباب جرايد و سازمان دهندگان جشنواره مواجه مي شود. آنها پس از شروع پر دردسر جشنواره از ديدن كاپولا نفس راحتي مي كشند.
روز قبل درگيري لفظي شديدي بين رسانه هاي مراكشي و اسپانيايي برسر كناره گيري فيلم «باوي حرف بزن» اثر «پدرو آلمودووار» از جشنواره درگرفته بود. يك روزنامه نگار محلي «آلمودووار» را متهم كرد كه نسبت به اين جشنواره نگاهي «استعماري» دارد. «آگوستين آلمودووار»، برادر و تهيه كننده اين كارگردان اسپانيايي، شديداً از مراكشي ها انتقاد كرد و در مقاله اي پاسخ داد: مضحك است در كشوري كه نه سينما دارد ونه تظاهر به داشتن فرهنگ سينمايي مي كند، به جشنواره اي برويم كه در يك هتل مجلل برگزار مي گردد.
در همين حين، «مارتين اسكورسيزي» كه قرار بود جايزه يك عمر تلاش هنري را دريافت نمايد، سفرش به مراكش را در واپسين لحظه لغو كرده بود. وي ادعا كرد ناچار به تدوين بيشتر «دارو دسته هاي نيويورك» است.
اما كاپولا چنين مشغله هايي نداشت. چهارسال از تكميل آخرين فيلمش و ۳۰ سال از كسب اسكار بهترين فيلم براي «پدرخوانده» مي گذرد. لابد شما نيز معتقديد حرفه اش به عنوان يك فيلمساز بزرگ پايان نابهنگام داشته است. به هر حال پس از نبردهايش برسر پروژه نافرجام «پينوكيو» و نقدهاي گزنده منتقدان به خاطر فيلم كودك پسند «جك» انتظار مي رفت، وي محو شود، ولي فعلاً عكس اين قضيه است. كاپولا شادمانه اعلام مي كند: پوزش مي خواهم كه از حضورم در اينجا هيچ منظوري ندارم و دست خالي (بدون فيلم) در اين جشنواره شركت كرده ام. مايلم درباره هر موضوع با شما صحبت كنم. مي توانيم درباره فيلم، ادبيات ووضعيت دنيا باهم حرف بزنيم.
در حالي كه او سرگرم صحبت است، چند اتاق آن طرفتر سمپوزيوم يك روزه «سينما و مسؤوليتهايش» به رياست «برنار آنري لوي» روشنفكر فرانسوي جريان دارد ودر آن فيلمسازان و استادان مختلف درباره رابطه ناهموار آمريكا با جهان عرب و تأثير سينما در رفع اختلافات اظهارنظر مي كنند. اين موضوعي است كه كاپولا نيز مشتاقانه درباره اش حرف مي زند و مي گويد در يك كشور مسلمان در شمال آفريقا كاملاً آسايش دارد.
وي توضيح مي دهد: مادر بزرگم در تونس به دنيا آمده بود. برادرم خاورشناس است و من در كودكي به اشعار عربي علاقه داشتم. با فرهنگ اعراب ومسلمانان آشنا هستم و واقعاً افسوس مي خورم كه در كشورم كسي اين واقعيت را نمي داند كه مسلمانان يكي از بانيان بزرگ تمدن دنيا بودند. در قرن سيزدهم، تمدن اسلامي برترين تمدن دنيا از لحاظ علم، اخترشناسي، شهر و تاريخ بود. كاپولا ادامه مي دهد كه اگر در آمريكا «انسان متنفذي» بود، يكي از اولين كارهايي كه پس از تراژدي يازده سپتامبر انجام مي داد، آغاز برنامه اي بود كه آمريكايي ها را به مطالعه بيشتر درباره «اين فرهنگ باورنكردني» ترغيب مي كرد. اين فيلمساز بزرگ مي گويد: من به آنها مي گفتم اين تمدن بيشترين تأثير را روي فرهنگ شما داشته است. مسلمانان فقط بنيادگراياني نيستند كه مركز تجارت جهاني را ويران كردند.
وي هيچ ترديدي ندارد دولت آمريكا عليه اين «تروريستها» دست به حملات انتقامجويانه خواهد زد و مي افزايد: اين آمريكاي بوش است. در پاسخ به آن خشونت شاهد خشونت بيشتري خواهيم بود... ما در جهاني زندگي مي كنيم كه قدرتمندان هميشه كشورهاي ضعيف را بيرحمانه هدف حملات خود قرار مي دهند.
او سپس اعلام كرد كه مي خواهد چندين كارخانه غذاسازي و هتلش را بفروشد و شركتش «آمريكن زوتروپ» را به فرزندانش «رومن» و «سوفيا» (هردو كاگردان) واگذار كند تا ضمن ساده زيستن، وقت بيشتري را صرف خواندن، نوشتن وانديشيدن كند. كاپولا در ادامه گفت: پروژه فيلم بعدي اش «مگالو پوليس» است. همانگونه كه از عنوان فيلم برمي آيد، آن يك حماسه عملي تخيلي در مقياسي است كه «متروپوليس» اثر «فريتس لانگ» را كوچك جلوه مي دهد.
درباره مضمون اين فيلم جديد گفت: مضمونش جدال بين گذشته و آينده است. اگر چه داستانش در يك شهر مدرن بزرگ همچون نيويورك اتفاق مي افتد، ولي از روم نيز حرف مي زند. بنيانگذاران آمريكاي نوين بسياري از انديشه هاي خود را از جمهوري روم وام گرفته بود.
اين فيلم بعدي آرمانشهري خواهد داشت و به حوادث اخير نيويورك نيز خواهد پرداخت. كاپولا توضيح داد: آن بينشي از آينده است كه اولويتهايش مناسك، جشن و سرور و هنر خواهد بود.
رضا شيراني
دهل
انسان مدرن، قرباني جوندگان
ماجراهاي جنايي همواره از پرطرفدارترين گونه هاي ادبيات داستاني به شمار آمده اند واين گونه هنگامي بيشترين خواننده را به خود جلب كرده است كه رگه هايي هرچندنامحسوس از بيان جنايات وفجايع را در بطن خود جاي داده باشد. شايد خوانندگان اينگونه داستانها، درپي ارضاي حس كنجكاوي خود درخصوص دست يابي به لايه هاي مخوف وبعضاً ممنوع نهفته در وقايع جنايي وذهن جنايتكاران، به چنين ژانر خاص ادبي علاقه مند مي شوند. بدين معني كه پيگيري اين جنايات، لذتي خاص در ضمير ناخودآگاه مخاطبان ايجاد مي كند. حال ، همراه شدن چنين روايت هايي با موسيقي ، قطعاً موجب تقويت وتشديد اين حس لذت در شنوندگان خواهد شد. اين امر به نحوي حرفه اي از جانب توليدكنندگان آثار موسيقي غربي دنبال شده است ، بطوري كه در طول دهه گذشته گروههاي كثيري پابه عرصه موسيقي نهاده اند كه هدفشان خلق وتوليد آثار جنايي و روايات قتل وخشونت وخونريزي در قالب پرداختي موسيقايي بوده است. ازجمله اين گروهها مي توان به گروه Cannibal Corpse اشاره كرد، كه شكل گيري آن به سال ۱۹۸۸ باز مي گردد. به لحاظ سبك موسيقي، اين گروه عضوي از خانواده سبك «دث متال» به شمار مي آيد. با اين حال باتوجه به برخورداري گروه از سبكي بسيار خاص واستثنايي در سرودن واجراي اشعار، تفاوت هاي عمده اي با ساير اعضاي اين گونه موسيقايي دارا هستند. بدين معني كه موسيقي آنها عمدتاً درخدمت اشعاري است كه سعي دربه تصويركشيدن صحنه هايي از مخوف ترين جنايات قابل تصور دارد.
اولين مجموعه گروه در سال ۱۹۹۰ انتشار يافت و همزمان با انتشار اين مجموعه، گروه به توليد ديگر آثار پرداخت چرا كه اكنون جايگاه ويژه اي درعرصه موسيقي را يافته وتوانسته بود استعدادهاي فوق العاده اعضا در سرعت اجراي موسيقي، دقت در اجرا و از همه بالاتر خلاقيت سراينده اشعار گروه را در قالبي موردپسندشنوندگان عرضه كند.
خواننده، سراينده اشعار وپايه گذار گروه، « كريس بارنز» تا سال ۱۹۹۷ كه در گروه حضور داشت همواره مغز متفكر تمام فعاليت هاي هنري گروه به شمار مي آمد وجالب اينكه به واسطه تكيه بر توانايي هاي برتر شخصي توانست گروه را از دام فرورفتن در روندي تكراري از جنبه موسيقي واشعار نجات دهد. اكنون، جانشين وي «جورج فيشر» در واقع مسؤوليتي سنگين در قبال حفظ دستاوردهاي موسيقايي «بارنز» بردوش دارد كه صدالبته حنجره استثنايي وي جاي خالي بسياري از كاستي هاي هنري وي را پركرده است . سرعت بالاي موسيقي درآثار گروه و نحوه اجراي اشعار از برجسته ترين نكات قابل توجه در موسيقي گروه به شمار مي آيد، از ديگر سو آنچه باعث مطرح شدن و تمايز گروه از ديگران شده است ، تازگي موضوعات و مطرح شدن آنها در اشعار و تاحد زيادي غريب بودن اين اشعار از لحاظ كلامي است.
براي مثال مجموعه سال ۱۹۹۶ گروه به نام «پليد» (Vile) ، كه از زيباترين آثار گروه از جنبه پختگي موسيقايي به شمار مي آيد، به اين موضوع مي پردازد كه غرق شدن در جهاني پراز جنايت و خونريزي كه سراسر مملو از هراس از شكنجه و مرگ است ، حاصل مستقيم افكار مذبوحانه انسان مدرن و چه بسا دستاورد شوم روانپريشي هاي صنعتي وي به شمار مي آيد. آنچه از ديد عاملان اين جنايات پوشيده مي ماند، اين حقيقت است كه آنها نيز لاجرم قرباني كشتاري وحشيانه شده اند كه منبعث از اشاعه فرهنگي پليد ودرعين حال غيرقابل انكار به نام «خونريزي» است. به گفته نوازنده گيتار بيس گروه ، «الكس وبستر» ، انسان مدرن قرباني جوندگاني شده كه نماد جنايات و پليدي هاي رواني او هستند. افسوس كه هرگز احساس نمي كنيم تدريجاً از بين رفته ايم وچيزي جز ذهني رنجور وعليل برايمان باقي نمانده است.
«جوندگان موذي بي شماري چهره ام را مي جوند،
جمجمه ام را از گوشت پاك مي كنند
جنايت موج مي زند، چهره ام مخدوش گشته
پيكرم پوشيده از جوندگان شده است،
اعضاي داخليم در حال خورده شدن است،
پاياني براين درد نيست،
با اين حال هنوز نمرده ام«. (۱)
و اين جرقه اميدي است كه براي انسان جويده شده امروزي باقي مانده است؛ هنوز زنده ايم پس مي توانيم خود را از نكبت، جنايت و خونريزي رهايي بخشيم.
۱ـ برگرفته از شعر (Devoured by vermins)
نازآفرين ميرزاخليلي ـ مهدي زبان دار
فقط يك ريچارد هريس...
096093.jpg
اين هم از بازيهاي تلخ روزگار است كه مرگ ريچارد هريس، هنرپيشه معتبر و معروف زاده ايرلند درست در ايام عرضه قسمت دوم فيلم «هري پاتر» كه وي ايفاگر يكي از نقشهاي عمده آن است، روي بدهد. هريس كه دو هفته پيش براثر عوارض ابتلا به سرطان لنفاوي در ۷۲ سالگي و در بيمارستاني در لندن دارفاني را وداع گفت: در اين فيلم، (با نام كامل «هري پاتر و اتاق رازها») نقش پروفسور دامبل دور يعني رئيس مدرسه سحر و جادوگري هاگ وارتز را جايي كه هري و دوستانش درآنجا به يادگيري هنر جادوو سحر مي پردازند بازي كرده است. درست مثل فيلم نخست (هري پاتر و سنگ جادوگر) كه پاييز سال پيش اكران و با ۹۶۵ ميليون دلار دومين فيلم پرفروش تاريخ شد. اما اين بار هريس ديگر نيست تا فروش نجومي فيلم دوم و صعود بسيار سريع آن را در جدول موفق ترين فيلم هاي امسال جهان و پردرآمدترين فيلم هاي تاريخ ببيند.
• سالهاي پيش
شايد نوجوانها و نسل جديد سينماروها هريس پير و موسفيد و هنوز هم جذاب را فقط با اين سري فيلم ها (كه قرار است در نهايت ۷ مورد يعني برابر با كتابهاي هري پاتر شود) بشناسند، اما به واقع هريس كارش را در صحنه هنر و تئاتر از سال ۱۹۵۳ با رفتن به آكادمي موسيقي و هنرهاي دراماتيك لندن شروع كرد و سه سال بعد براي اولين بار در عرصه تئاتر اين شهر ظاهر شد. او اولين فيلم بلند سينمايي اش را در سال ۱۹۵۸ و در اثري به نام «زنده و دوان» بازي كرد و به آرامي به هاليوود انتقال يافت و با بازي در «اين زندگي ورزشي» نمايش زندگي يك بازيگر رو به افول رشته راگبي بودكانديداي جايزه اسكار شد.
اولين باري كه هريس بشدت در چشم ها و قلب ها نشست، در فيلم موزيكال «كملوت» در سال ۱۹۶۷ و در نقش شاه آرتور بود. در سالهاي قبل و بعد از آن نيز او نقش هاي فراموش نشدني ديگري را در آثاري همچون «مردي به نام اسب»، توپهاي «ناوارون» و «شورش در كشتي بونتي» ايفا كرد. اما از حق نبايد گذشت كه در سالهاي اخير بيش از همه بازي كردن او در دو فيلم نخست از مجموعه كودكانه و پرطرفدار «هري پاتر» چشم ها را گرفته بود.
• هرگز چنين چيزي نديده ام
خود هريس در مصاحبه اي با اشاره به بازار فروش سرسام آور فيلم هاي هري پاتر كه خود مبتني و متكي بر رواج فوق العاده كتابهاي اين مجموعه نگاشته خانم چي.كي. رولينگ بوده است، گفته بود: از دهه ۱۹۵۰ كه در كارها و عرصه هاي هنري به سر مي برم و در ۷۴ فيلم بلند سينمايي بازي كرده ام، هرگز چنين چيزي و استقبالي را از يك پروژه هنري و سينمايي نديده ام.
با اين حال ريچارد هريس در خارج از صحنه هنر و حتي داخل آن به آشوب ساز و پرسروصدا بودن مشهور بود و هرگز مراقبت هاي لازم را از خود نمي كرد و وقتي پزشكان در اوايل دهه ۱۹۸۰ به وي گفتند اگر زندگي اش را تابع نظم و قاعده و منطق نكند بزودي خواهد مرد، ظاهراً سر به راه شده او امتياز اجراي نمايش «كملوت» را از صاحبان آن خريد و بعدها در سفر نقاط مختلف جهان و اين نمايش را بارها اجرا كرد. هريس در ۵ سالي كه مشغول اين كار بود، به يك مولتي ميليونر بدل شد.
• ورزش و شعر
همه اينها در تضاد كامل با وضعيت اوليه بازيگري بود كه در اول اكتبر ۱۹۳۰ در خانواده اي متوسط و ۸ فرزندي در شهر لميرريك در منطقه جنوب غربي كشور ايرلند شمالي پا به عرصه زيست نهاد. پدر او صاحب يك آسياب توليد آرد بود ولي بذر عشق به ورزش از كودكي در وجود اين بچه كاشته شد. حتي در راگبي به سطوح بالايي رسيد و در تيم مانستر در همان منطقه به بازي پرداخت. تا اين كه ابتلا به بيماري سل وي را دو سال بستري و حاشيه نشين كرد.
در همان ايام كه مجبور به استراحت دايمي و عدم تحرك بود، عشق به شعر و شعرخواني در او ريشه عميق تري دواند. اين چنين بود كه پس از برخاستن از بستر بيماري، با تمام وجود مصروف هنر و كار بازيگري شد.
هريس در سالهاي اخير و باوجود بالا رفتن سنش و نداشتن سلامتي كامل، بازهم به شدت به چشم مي خورد. چنان كه در سال ۲۰۰۰ براي بازي چشمگيرش در «گلادياتور» كار ريدلي اسكات بريتانيايي براي سومين بار كانديداي جايزه اسكار شد و اين بار براي نقش دوم كه البته مثل دفعه اول آن را نبرد. همان طور كه براي فيلم زمين (۱۹۹۰) نيز اين توفيق نصيبش نشده بود. اما همه اذعان داشتند او با تمام وجود بازي مي كند و مي خواهد همه آن نقشي باشد كه به او سپرده اند.
• بهترين هملت يا...؟
خود او نيز، شباهت هاي زيادي بين خودش و دو بازيگر مشهور ديگر بريتانيايي ريچارد برتون (كه در ۱۹۸۴ درگذشت) و پيتر اوتول (كه هنوز در قيد حيات است) مي ديد. هريس مي گفت: همه ما مي خواستيم تمام زندگي مان را مصروف عشق به هنر و شور حيات كنيم. نه اين كه فقط بهترين هملت دوران باشيم و يا بهترين ايفاگر نقش شاه لير! ما مي خواستيم در هر پروژه هنري همه چيزي باشيم كه در متن داستان آمده باشد.
ديويد هيمن، تهيه كننده سري فيلم هاي هري پاتر نيز در تأييد غير مستقيم حرف هاي هريس و در تجليل از اين هنرپيشه كم بديل ايرلندي گفته است: از ديد بسياري از مردم، هريس فقط مي تواند پروفسور دامبل دور داستانهاي ما باشد. به واقع نيز خود او جانشين ناپذير است. ما حتماً يك دامبل دور ديگر را براي فيلم هاي بعدي مان پيدا مي كنيم اما فقط يك ريچارد هريس وجود داشته است. فقط يكي ...
وصال روحاني


|   شناسنامه   |   آرشيو   |