جمعه ۱۷ آبان ۱۳۸۱ - ۳ رمضان ۱۴۲۳
Fri, Nov 8, 2002
حوادث
شماره ۲۲۹۴
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اجتماعي
گزارش روز
بين الملل
گفت و گو
فرهنگ و انديشه
حقوق و اجتماع
كتاب و كتابخواني
كاريكاتور
فرهنگ و هنر
ويژه
ويژه ۲
ويژه ۳
آذين
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
اوقات شرعي
آرشيو
پاورقي
محاكمه زن خيانتكار
زن خيانتكاري كه براي قتل همسرش آدمكش اجير كرده بود، در شعبه ۵ دادگستري شهرري مورد محاكمه قرار گرفت.
اين زن ۳۰ ساله كه «شيرين» نام دارد، متهم است در جريان اختلاف با شوهرش، با اجير كردن دو آدمكش جوان نقشه قتل او را طراحي كرده بود.
بنابه اين گزارش؛ زن ۳۰ ساله اي صبح روز ۷ شهريورماه سال ۸۰ در حالي كه خود را روي سنگفرش خيابان مقابل خانه شان مي كوبيد، با فرياد ساكنان منطقه و همسايگان را در جريان قتل شوهرش قرار داد.
يكي از ساكنان مأموران پليس ۱۱۰ رادر جريان ماجرا قرار داد. لحظاتي بعد اكيپ ويژه اي از مأموران آگاهي شهرري كه با هماهنگي پليس ۱۱۰ از ماجراي قتل اطلاع يافته بودند، در قتلگاه زيرزميني حضور يافته و به تحقيق روي آثار و نشانه هاي باقيمانده در محل حادثه پرداختند.
آنان در بررسي هاي اوليه خود دريافتند قرباني جنايت مرد ۳۶ ساله اي به نام «محسن » است كه وقتي به همراه دو پسر جوان براي اجاره زيرزمين خانه اش به آنجا رفته بود، از سوي آنان مورد حمله قرار گرفته و با ضربات كارد آن دو به قتل مي رسد. از آنجا كه هيچ سرقتي صورت نگرفته بود كارآگاهان تحقيقات خود را روي انگيزه مرموز مهاجمان ناشناس متمركز كردند.
باتوجه به اينكه «شيرين» تنها سرنخ مأموران براي حل اين معماي جنايي بود، كارآگاهان آگاهي شهرري او را تحت بازجويي هاي تخصصي و پليسي قرار دادند.
«شيرين» در جريان بازجويي هاي پليس منكر هرگونه اطلاعي از چگونگي وقوع حادثه قتل شوهرش شد. بدين ترتيب كارآگاهان بررسي هاي خود را روي زندگي قرباني حادثه و همسرش متمركز كردند.
آنان در تجسس هاي خود متوجه شدند، «شيرين» و شوهرش از مدتها قبل با هم اختلاف داشتند و وي مدتي قبل هم با مراجعه به دادگاه ، دادخواست طلاق داده بود.
مأموران با به دست آمدن اين اطلاعات محل زندگي اين زن را به طور نامحسوس تحت مراقبت هاي پليسي قرار دادند تا اينكه پرده از ارتباط پنهاني دو پسر جوان و اين زن برداشتند.
كارآگاهان كه مدارك مستندي درباره دست داشتن اين زن در ماجراي قتل شوهرش به دست آورده بودند، او را مجرم شناخته و بازداشت كردند.
«شيرين» كه راز خود را فاش شده مي ديد، لب به اعتراف گشود و درباره چگونگي وقوع حادثه گفت: ۱۲ سال قبل با «محسن» آشنا شده و با او ازدواج كردم. پس از گذشت چند ماه از آغاز زندگي مشتركمان متوجه پرخاشگري هاي او شدم. تا اينكه دو سال قبل پسرجواني به نام كامران به همراه خانواده اش زيرزمين خانه مان را اجاره كرد. او وقتي در جريان ماجراي اختلافات ما قرار گرفت طرح دوستي با من ريخت. تا اينكه به دليل اختلاف شوهرم با او، دو ماه قبل خانه ما را تخليه كرده و رفت.
او كه مقداري از اسباب واثاثيه اش در خانه ما باقي مانده بود، چند روز بعد براي بردن آنها مراجعه كرد و وقتي متوجه شد من با تنفر درباره شوهرم حرف مي زنم پيشنهاد داد حاضر است در ازاي دريافت ۲ ميليون تومان شوهرم را از بين ببرد.
باتوجه به اطلاعاتي كه اين زن از دو آدمكش اجير شده در اختيار مأموران قرار داده بود، آنان پس از ۱۶ روز تجسس پليسي، دو متهم به قتل را در منطقه سه راه ورامين به محاصره خود درآوردند.
دو متهم جوان وقتي متوجه حضور مأموران شدند، سعي كردند با درگيرشدن با كارآگاهان از محاصره آنان بگريزند. در جريان اين درگيري خونين يكي از متهمان به نام «كامران» با اصابت گلوله پليس كشته شد ولي همدست ديگر او كه پسر ۱۷ ساله اي به نام «بيژن» است، از سوي مأموران بازداشت شد.
نخستين ساعات صبح روز يكشنبه ۲۴ شهريورماه «بيژن» و «شيرين» به دستور قاضي شعبه ۵ دادگستري شهرري به دادگاه انتقال داده شدند.
در ابتداي جلسه يكي از برادران مقتول ضمن درخواست قصاص براي عاملان قتل برادرش گفت: روز حادثه وقتي به زيرزمين رفتم، برادرم را ديدم كه از سه ناحيه كتف، سينه و سر مورد اصابت ضربات كارد قرار گرفته است. كاغذ و قلمي هم در كنار جسد وجود داشت كه روي آن نام «بيژن» به عنوان مستأجر و «محسن» ـ برادرم ـ به عنوان موجر نوشته شده بود.
من كامران را ديده بودم. او از نظر جثه خيلي ضعيف تر از «بيژن» بود، به نظر من او نمي توانسته به تنهايي حريف برادرم شده و او را به قتل برساند. حتي كامران در تماس تلفني با «شيرين» نيز گفته بود ما سه نفر بوديم و با هم اين كار را انجام داديم.
به دنبال اظهارات اولياي دم، قاضي دادگاه «بيژن» ـ متهم ۱۷ ساله را خطاب قرار داده و از او خواست تا جزييات قتل را تشريح كند.
وي گفت: مدتي قبل در يك قهوه خانه كار مي كردم و همان جا با «كامران» آشنا شدم. وقتي او ماجراي قتل محسن را با من درميان گذاشت، ابتدا نپذيرفتم ولي او با وعده پول زياد مرا فريب داد. روز حادثه به بهانه اجاره زير زمين به خانه «محسن» رفتيم، وارد زيرزمين شديم من نتوانستم اين كار را انجام بدهم. خداحافظي كرديم. قرار شد بعداً بيايم و در اين باره باهم صحبت كنيم، سركوچه «كامران» با تندي به من گفت چرا نزدي، مگر نمي خواهي پولدار شوي. تو ضربه اول را بزن بقيه اش با من. بارديگر به آن خانه بازگشتيم، همسر مقتول در را باز كرد. وقتي وارد زيرزمين شديم، در يك لحظه جلوي دهان او را گرفته و يك ضربه از پشت به كتف او زدم، او هنوز سرپا بود، كامران كارد را از من گرفت. دقايقي بعد بيرون آمد و گفت شكمش را سفره كردم.
قاضي دادگاه روبه «شيرين» كرد و گفت: اتهام شما معاونت در قتل شوهرتان است، از خودتان دفاع كنيد.
اين متهم گفت: من اتهام مشاركت و معاونت در قتل را قبول ندارم. كامران هنگامي كه در خانه ما مستأجر بود، با شوهرم دچار اختلاف شد و از همان وقت تهديد كرد «محسن» را مي كشد. گفته هاي قبلي ام را قبول ندارم. من در آن هنگام تحت فشار قرار داشتم، كامران مرا تهديد كرده بود. من اطلاعي از قتل شوهرم نداشتم.
قاضي: درباره پول چه مي گوييد؟ گفت وگوي تلفني شمابا متهمان روي نوار ضبط شده است؟ «شيرين»، من هيچ پولي براي كشتن شوهرم به كامران ندادم، آنها اگر پولي از خانه ما برده اند، سرقت بوده، هيچ آشنايي هم با بيژن نداشتم.
اين اظهارات در حالي از سوي «شيرين» مطرح شد كه وي در جريان بازجويي هاي قضايي و پليسي به ماجراي ارتباط و آشنايي با كامران و بيژن اعتراف كرده بود و «بيژن» متهم بازداشت شده نيز آشنايي با اين زن را تأييد كرده بود.
به گزارش خبرنگار ما، قاضي دادگاه دو متهم پرونده را تا انجام تحقيقات تكميلي با قرار بازداشت موقت روانه زندان كرد.
پاورقي
عشق در ديار نخل ها
096006.jpg
درشماره هاي گذشته خوانديد پسري به نام فرامرز پس از سفر به جنوب و تكميل تحصيلاتش در همانجا مشغول به كارمي شود و به دختري از آن ديار به نام هاله دل مي بندد. او باوجود مخالفت هاي شديد خانواده اش با هاله ازدواج مي كند و دوسال بعد صاحب دختري به نام حباب مي شود.
دراين مدت دخالتهاي مادر فرامرز زندگي را براي آنان تلخ مي كند و سرانجام باعث مي شود فرامرز همسرش هاله را طلاق دهد و پس از مدتي زندگي مشتركي را با دختري به نام رؤيا آغازكند.
چندروز بعد از زندگي زناشويي شان يك روز وقتي فرامرز براي رفتن به محل كارش ازخانه خارج مي شود باتعجب دخترش حباب را مي بيند كه با يك گل به طرف او مي رود.
نامه اي كه همراه گل بود، نشان مي داد هاله، حباب را به پدرش بازگردانده است. باورود حباب، رفتار رؤيا عوض مي شود و به هربهانه اي اقدام به آزار اين دخترك مي كند.
حباب كه متوجه شده بود هيچ جايي ندارد با تحمل اين فضاي تنگ زندگي را مي گذراند. با تولد خواهر او غزاله وضعيت براي او بدترمي شود تا اينكه يك روز از بيمارستان كودكان با مركز پليس تماس مي گيرند.
پليس در تحقيقات متوجه مي شود پدرحباب هيچ خبري از بستري شدن او دربيمارستان ندارد و نامادري اش او را به بيمارستان سپرده است. تناقض گويي هاي رؤيا نشان مي داد كه او درماجراي مرگ دلخراش حباب دست داشته است و اينك قسمت پاياني ماجرا.

افسر پرونده عصبي نگاهي به زن كرد:
ـ خانم كمتر دروغ بگوييد. سرووضع دختربيچاره نشان مي دهد او هفته هاست حمام نرفته است چرا نمي خواهيد راست بگوييد درحالي كه اگر حقيقت را بگوييد همه به شما كمك مي كنند.
ـ راستش من اونو ... كتك زدم.
ـ چطوري و كجازدي. تعريف كن.
رؤيا چشم هاي بي نورش را به كف اتاق بازجويي دوخت.
ـ امروز صبح سرعروسك بازي با غزاله حرفشون شده بود. عروسك مال حباب بود اما غزاله هم اون عروسك رو خيلي دوست داشت. چندبار عروسك را ازحباب گرفتم و به غزاله دادم ولي اون دوباره عروسك را از غزاله گرفت. توي خونه صداي فرياد غزاله بلندشده بود. تا اينكه حباب يكدفعه به طرف غزاله رفت. عروسكش را گرفت و فراركرد. رفت توي حمام. از اين كارش خيلي ناراحت شدم. دنبالش رفتم تا در حمام. اون عروسك را بغل كرده بود و محكم توي سينه اش نگه داشته بود، طوري كه نتونستم عروسك رو از اون جداكنم. يك دمپايي ازتوي حمام برداشتم و چندتايي بهش زدم بلكه عروسك را ول كنه. اما انگار نمي خواست عروسك رو رهاكند. گريه مي كرد. جيغ مي كشيد و مي گفت: عروسك خودمه. نمي دمش. خيلي ناراحت و عصبي شده بودم. يكدفعه موهايش را چنگ زدم و چندبار سرش را به ديوار حمام كوبيدم. يكدفعه متوجه خون هايي كه ازسرش مي ريخت شدم. ترسيدم و ديدم كف حمام بيهوش افتاد. بعد بلافاصله بغلش كردم و بردمش بيمارستان.
رؤيا با ناراحتي ادامه داد: جرأت تلفن زدن به فرامرز را نداشتم. توي بيمارستان منتظر ماندم ببينم وضعيت حباب چطوري مي شه. فهميدم اميدي نيست. صداي پرستاري رو شنيدم كه مي گفت: دختربيچاره مرد. ازترس از بيمارستان فراركردم و رفتم خونه مادرم.
متخصصان پزشكي قانوني پس از معاينات تخصصي اعلام كردند: روي پاها، دستان، شكم، قفسه سينه و زيرچشم هاي حباب آثار ضرب وجرح مشاهده مي شود. درسر او نيز علامت ضرب و شتم به چشم مي خورد. جمجمه او دچارشكستگي است و علت مرگ خونريزي مغزي است.
آزمايش ها همچنين نشان مي داد خون روي لباس عروسك ازگروه خوني حباب است. فرامرز كه ازجنايت زنش رؤيا باخبرشده بود، دربازجويي ها گفت:
ـ مادرم با ازدواج اولم مخالف بود. بخاطر همين با اصرار او ناچارشدم زن اولم هاله را طلاق دهم و رؤيا را كه مادرم براي من درنظرگرفته بود، به عنوان همسر انتخاب كنم. باتولد غزاله، رؤيا هرروز شرايط را براي حباب سخت تر مي كرد و دست به آزار و اذيت او مي زد. كاري نمي توانستم بكنم.
اين مرد درحالي كه اشك مي ريخت، گفت:
ـ اين عروسك هديه پدربزرگ حباب بود و حباب از روزي كه هاله او را پس فرستاد، آن را داشت.
حباب اين عروسك را خيلي دوست داشت و هيچوقت بدون آن نمي خوابيد. اگر جايي ميهماني مي رفتيم بايد عروسك او را هم مي برديم. انگار اين عروسك برايش تنها مونس و پناهگاه بود. عروسكي كه غزاله هم به آن علاقه داشت و باعث دعوا و جنگ ميان آن دو مي شد. دو دخترم باهم سر اين عروسك لجبازي مي كردند. بارها رؤيا بخاطر اين عروسك حباب را كتك زد. حباب دو،سه بار آن قدر كتك خورد كه خودم بچه را بيمارستان بردم. امروز هم به من خبرنداد كه چه بلايي سربچه ام آمده است.
فرامرز بشدت و به تلخي اشك مي ريخت. به ياد روزهايي بود كه با دخترش حباب و هاله زندگي شيريني داشتند.
غروب بود. فرامرز در خانه تنها نشسته بود. نمي توانست به غم بزرگ مرگ دلخراش حباب را در سينه اش نگه دارد. گوشي تلفن را برداشت. درحالي كه انگشتانش مي لرزيدند شماره اي را گرفت.
ـ بله، بفرماييد.
ـ سلام فرامرزهستم.
ـ چيكارداري؟ دوباره مشكلي پيش اومده كه يادمن كردي؟
فرامرز شروع به گريه كرد:
ـ كار از اين حرفها گذشته، آشيانه حباب، آشيانه حباب
ـ چي داري مي گي؟ درست حرف بزن! بگو حباب چي شده؟ بگو سربچه ام چي آوردي؟
مي دوني اگه يه مو ازش كم شده باشه. آتيش ات مي زنم. نابودت مي كنم.
فرامرز بلندبلند گريه مي كرد:
ـ آتيش ام بزن كه راحت بشم. تمام قلبم داره مي سوزه.
فرامرز گوشي تلفن را گذاشت. درسكوت و تاريكي هيچ چيز او راتسلي نمي داد.
روز بعد زن جواني با پيرمردي خسته پشت در دادگاه بودند. هاله با پدرش به تهران آمده بود:
ـ آقاي قاضي! مقصراصلي رؤيا نيست. مادر فرامرز است. من بچه ام را به دست اين گرگ صفتان سپردم. اين مادر فرامرز بود كه آشيانه ما را خراب كرد. الهي خدا آشيانه آرزوهايش را خراب كند.
فرامرز به هاله خيره شده بود. سرش را به ديوار دادگاه مي كوبيد و ازتمام وجود ناله مي كرد. درتمام وجودش يادحباب بود. چرا به خاطر دل رؤيا، حتي از بوسيدن حباب غافل شده بود.
چشم بازكرد. هاله را نگاه كرد. حباب چقدر به مادرش هاله شباهت داشت، حتي تنهايي و مظلوميت دختركش از جنس تنهايي و غم هاله بود. چرا با خانه اش اين چنين كرده بود، مادرش حالا كجابود؟
طولاني ترين عروسي!
096000.jpg
زن و مرد جواني كه با اجاره دادن آپارتمانهايشان جهت برگزاري مراسم عروسي موجب سلب آسايش ساكنان يك مجتمع مسكوني شده بودند، با شكايت آنها به دادگاه احضار شدند.
بنابراين گزارش عصر روز جمعه ۸ شهريورماه ساكنان اين مجتمع در شكايتي عليه دوتن از همسايه هاي خود به كلانتري ۱۳۶ فرجام اظهار داشته اند، هر روز شاهد پايكوبي و برگزاري مجالس عروسي در ساختمان هستند. يكي از ساكنان مجتمع در اين باره به مأموران گفت: اين مجتمع شامل ۱۰ واحد آپارتماني است كه در پنج طبقه دو واحده ساخته شده است اما مدتها است همسايه هاي طبقه دوم آسايش ديگر ساكنان مجتمع را سلب كرده اند. وي افزود: آنها آپارتمان خودشان را جهت برگزاري مراسم عقد و عروسي اجاره مي دهند و هر چقدر هم كه به آنها تذكر مي دهيم، توجهي نشان نمي دهند.
پس از اعلام شكايت ساكنان مجتمع، پرونده به شعبه ۶۱۶ مجتمع قضايي رسالت ارسال شد و به دستور قاضي آزمايشي مالكان دو آپارتمان كه زن و مرد جواني بودند به دادگاه احضار شدند. مرد جوان كه خسرو نام دارد، در بازجويي به قاضي گفت: مدتهاست دچار مشكل مالي هستم و به همين جهت تصميم گرفتم، آپارتمان بزرگ خود را در اختيار خانواده هايي كه خواهان برگزاري جشن عروسي هستند، قرار بدهم. به همين خاطر مسأله را با همسايه روبرو مطرح كردم و وي نيز پذيرفت.
وي در ادامه گفت: پس از دادن آگهي، هر دو آپارتمان را در قبال گرفتن مبلغي در اختيار خانواده ها قرارمي داديم و آنها نيز مجلس مردانه را در خانه من و مجلس زنانه را در آپارتمان روبرو برگزار مي كردند.
پس از پايان جلسه قاضي آزمايش خطاب به آنها گفت: در تحقيقات مأموران مشخص شده است شما هر شب آپارتمان خودتان را براي برگزاري مراسم عروسي اجاره مي دهيد، طوري كه مراسم عروسي هاي هفته اخير موجب سلب آسايش ديگر ساكنان مجتمع شده است.
بنابراين گزارش، پس از آن كه قاضي دادگاه تصميم گرفتم هر دو صاحبخانه را با قرار بازداشت موقت راهي زندان كند، آنها با اظهار ندامت و پشيماني و دادن تعهد اعلام كردند ديگر هيچ مزاحمتي براي همسايه ها ايجاد نخواهند كرد.
دستگيري قاتل بنگاه معاملات ملكي
بالاخره بعد از گذشت ۲ روز از قتل علي زراعي، متصدي بنگاه معاملاتي اتومبيل در خورموج، عاملان قتل، پرده از راز اين جنايت هولناك برداشتند.
طبق اظهارات سرهنگ جمشيد جعفريان، فرمانده انتظامي شهرستان دشتي يكشنبه شب پنجم آبان ماه چند تن از اهالي يكي از روستاهاي متروكه شهرستان دشتي به نام نوكار در ۲۵ كيلومتري خورموج جسد نيم سوخته مردي را درون چاهي كشف مي كنند و ماجراي كشف خود را به اطلاع نيروي انتظامي اين شهرستان مي رسانند كه در پي آن خودروي نامبرده (مقتول) نيز در شهر كاكي واقع در چهل كيلومتري جنوب خورموج به صورت كاملاً سوخته پيدا مي شود.
يك روز بعد از ناپديد شدن مقتول يكي از بستگان او در تماسي با نيروهاي انتظامي خبر از ناپديد شدن علي زراعي مي دهد كه پرسنل آگاهي شهرستان دشتي نيز عمليات تجسسي و تحقيقات خود را در اين زمينه آغاز مي كنند. طبق دستور سردار نصرتي، جانشين فرماندهي انتظامي استان بوشهر، يك اكيپ عملياتي از پليس آگاهي استان بوشهر به شهرستان دشتي اعزام مي شود تا كار عملياتي خود را براي شناسايي و دستگيري عاملان قتل شروع كنند. فرمانده نيروي انتظامي بعد از اينكه متوجه مي شود آخرين تماس با منزل مقتول را فردي به نام رضا رضايي داشته و بنا به درخواست و اصرار او از منزل خارج شده، دستور احضار وي را صادر كرديم. مظنون به قتل در بازجوييهاي صورت گرفته منكر قتل مي شود و اتهامات وارد شده را رد مي كند ولي در مراحل بعدي بازجويي لب به اعتراف مي گشايد و اطلاعات تازه اي را پيش روي مأمورين آگاهي قرارمي دهد. او در اعترافات خود همدستش را نيز معرفي كرده و مي گويد نقشه شوم قتل را با همكاري حسين فقيه طراحي و اجرا كرده است.
طبق گزارش فرمانده نيروي انتظامي دشتي مقتول با شليك يك تير از اسلحه كمري در ناحيه سر از پاي درآمده است كه در جست وجو از عاملان قتل نيز دو قبضه سلاح كمري، كارت شناسايي و سند مالكيت خودرو و همچنين تعدادي دسته چك و مبلغ سيصدميليون ريال چك پول كشف و ضبط شده است.
گفتني است دستگيري عاملان قتل بعد از تنها ۹ ساعت بازتاب بسيار مثبتي در بين افكار عمومي داشته و مردم از سرعت عمل مأموران نيروي انتظامي در جهت رديابي و شناسايي عاملان قتل بسيار راضي و خرسند شده اند و از دستگاه قضايي نيز خواسته اند كه در اسرع وقت عاملان قتل را به سزاي اعمالشان برسانند.
علي اسماعيل پور ـ خورموج (خبرنگار «ايران»)
ماجراي دو دزد در اداره پست
096003.jpg
وقتي به دفتر پست رسيدند، پايشان پيش نرفت. مثل اين بود كه از اين راه به يك تونل بي انتها مي رسيدند. به قلابهاي يكديگر خيره شدند و بعد خودشان را آويختند.
يكي زير لب با عصبانيت به ديگري گفت:
ـ چرا معطل مي كني؟
ديگري كه از حماقت وكم حواسي دوستش تعجب كرده بود، گفت:
ـ ساك كه دست توست.
اولي كه خجالت زده شده بود، ساك را دست دوستش داد و گفت:
ـ بيا رفيق اينجارو تو ببر.
دومي ناراحت از بي عرضگي دوستش ساك تيره را گرفت. نوار دسته ساك انگار كه مثل خمير بازي شده بود. لزج بود و در دست ليز مي خورد. عرق دست دوستش دسته ساك را خيس كرده بود و حالا روي دست او مي نشست. در حالي كه احساس بدي پيدا كرده بود، ساك را داخل دفتر پست كرمان برد. دوستش هم پشت سرش راه افتاد. دومي كه ساك در دستش بود، خيلي خونسرد نشان مي داد. به اندازه اي كه انگار نه انگار دارد چه كاري مي كند.
جلوي باجه ايستاد. ساك را به مأمور سپرد. مأمور ساك را وزن كرد و بعد مقواي آن را بازرسي كرد.
دومي در اين حال كه مأمور پست داشت كارش را انجام مي داد، لبه سبيل اش را زير دندان گرفته بود و با حالتي عصبي آن را مي جويد. اولي كه نگران تر بود دست به جيب برد و سيگاري روشن كرد.
دومي كه ساك را روي پيشخوان گذاشته بود. شروع به حرف زدن كرد. تنها راه اين بود كه مأمور پست خسته شود.
ـ اين جعبه نباته، مشهد بودم. براي زيارت. اين يكي هم يه بسته زعفرون است. بقيه اش پسته است مي خوام سوغات بفرستم تهرون براي بچه ها و خونواده. هرچي باشه اوناهم وقتي سفر مي رن منو از زياد نمي برن. جوونمردي حكم مي كنه آدم با كسي كه به ياد آدمه، خوب برخورد كنه.
رفيق اش كه از زبان بازي هاي او مات شده بود، در دلش به او آفرين مي گفت اما غافل از آن بود كه مأمور پست در حال بازرسي ساك متوجه بدنه آن شده است.
مأمور كمي كار را كند كرد و بعد گفت:
ـ صبر كنين بايد كار بن بيارم.
دو مرد يك لحظه ترس برشان داشت ودست و پايشان راگم كردند. اولي روبه مأمور پست ديگر كرد و گفت:
ـ جناب اين همكارت كجا رفت؟
ولي او شانه هايش را بالا انداخت.
دومي چند قدم به عقب رفت و گفت: باش تا برم بيارمش.
دومي در حالي كه وحشت كرده بود، همانجا ناچار ايستاد و دومي ميان جمعيت گم شد.
وقتي پليس رسيد، مرد اول را به اتاقي برد. از ساك پاره شده ۴‎/۴ كيلو هروئين كشف شد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |