جمعه ۱۷ آبان ۱۳۸۱ - ۳ رمضان ۱۴۲۳
Fri, Nov 8, 2002
گفت و گو
شماره ۲۲۹۴
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اجتماعي
گزارش روز
بين الملل
گفت و گو
فرهنگ و انديشه
حقوق و اجتماع
كتاب و كتابخواني
كاريكاتور
فرهنگ و هنر
ويژه
ويژه ۲
ويژه ۳
آذين
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
اوقات شرعي
آرشيو
كالبدشكافي يك گفت وگو
• يادآوري اين نكته بد نيست كه دوران استفاده از «غربال» و «قپان» مدتهاست به سرآمده و به قول شاعر معاصر رسول يونان: «اينجا هركس شليك كند خودش كشته مي شود.»
سفر شعر
كالبدشكافي يك گفت وگو
اين جا هر كس شليك كندخودش كشته مي شود
• يادآوري اين نكته بد نيست كه دوران استفاده از «غربال» و «قپان» مدتهاست به سرآمده و به قول شاعر معاصر رسول يونان: «اينجا هركس شليك كند خودش كشته مي شود.»
درماه هاي اخير، سلسله گفت وگوهايي در صفحات فرهنگ و انديشه روزنامه «ايران جمعه» به چاپ رسيده است كه از جهت طرح بعضي ادعاها بررسي هاي بيشتري را طلب مي كند.
در نوشته حاضر، نگارنده تلاش مي كند با تمركز برگفت وگو با آقاي «مسعود احمدي» كه در شماره ۲۲۸۰ روزنامه «ايران جمعه» به تاريخ ۳ آبانماه ۱۳۸۱ و با عنوان «دهه هشتاد را غربال به دست مي بينيم» چاپ شده است،طرح برخي از اين ادعا ها را به چالش كشاند.
096009.jpg
• پرسشگري با ادعاهاي اثبات نشده
گفت وگو با اين پرسش آغاز مي شود.
«شما افراد و جريان هايي را كه خود را جلوتر از همه مي دانند چگونه مي بينيد؟»
پرسشي كه در ذات آن، اين ادعا نهفته است كه افراد و جريان هايي ـ احتمالاً به ناحق ـ خود را «جلوتر» از همه مي دانند و پرسشگر اين ادعا را به عنوان اصلي قطعي و تخلف ناپذير به عنوان پيش زمينه پرسش خود به كار مي برد. او كمي بعد همين پرسش را به شيوه اي ديگري و با ذكر مصداق مورد نظر خود تكرار مي كند:
«جماعتي شعر دهه هفتاد را به نام خود مصادره كرده اند، مثلاً شاگردان دكتر براهني به اين باور رسيده اند كه فقط حضور آنان در عرصه شعر جدي است».
اولاً معلوم نيست منظور از اصطلاح تحقيركننده «شاگردان دكتر براهني» چه كساني است؟ اگر منظور اعضاي «كارگاه شعر و قصه براهني» است كه اين افراد هرگز شاگرد كسي نبوده اند. اصلاً مگر ادبيات «حجره بازار» است كه كسي در آن شاگردي كند؟ ثانياً پرسشگر محترم مشخص نمي كند كه اين افراد چگونه و در كجا ادعا كرده اند كه «فقط» حضور آنان در عرصه شعر جدي است؟ يا به تعبير ديگر در كجا خود را «جلوتر» از همه دانسته اند؟ اين قبيل تعابير تنها از ذهنيتي بر مي آيد كه نگاهي اقتدار گرا و قراردادي به ادبيات داشته باشد. ذهنيتي كه هنوز به دنبال پيدا كردن فضايي انحصاري براي تنفس است و ادبيات را با ميدان مسابقه اشتباه مي گيرد. نشان خواهيم داد كه چنين ذهنيتي به خود پرسشگر محترم وطرف گفت وگوي ايشان تعلق دارد.
در واقع آنچه اعضاي «كارگاه» ادعا كرده اند، تفاوت هستي شناختي آثارشان با ساير محصولات ادبي معاصراست. ادعايي كه نفس مقايسه را بي اعتبار مي كند و از آن مهمتر آنها براي ادعاي خود «دليل» آورده اند، عنصر مهمي كه متأسفانه از همه شبهه آفريني هاي پرسشگر محترم در چند ماه اخير غايب بوده است.
ثالثاً آقاي پرسشگر معلوم نمي كند اين قضيه چه ارتباطي با طرف گفت وگو پيدا مي كند؟ آيا او مدعي العموم ادبيات است كه از اين افراد شكايت به او برده اند؟ اصولاً اگر اين افراد تا اين اندازه به دغدغه ذهني پرسشگر مبدل شده اند و خواب و خوراك را از او ربوده اند، چرا براي يك بار هم كه شده به سراغ خود شان نمي رود تا بداند در برابر اتهامات مطرح شده از جانب او چه حرفهايي براي گفتن دارند؟ در حالي كه پرسشگر محترم در چند ماه گذشته به هركس كه رسيده، مشابه اين پرسش را مطرح كرده است و براي او فرقي نداشته كه طرف گفت وگو مترجمي مانند «عباس مخبر» باشد يا رمان نويسي مثل «چهل تن»، آيا معني دار نيست كه در اين مدت براي نمونه از يكي از افراد مورد اتهام نيز نظرخواهي نكرده است؟
در دومين پرسش گفت وگوي مذكور، غرض ورزي پرسشگر به شكل بارزتري مؤكد مي شود. او در حالي كه طرف گفت وگو به خواست عده اي براي رسيدن به «اريكه قدرت» ـ كدام قدرت؟ ـ اشاره كرده است، چنين اظهارنظر مي كند:
«مثل اين كه اين افراد و گروهها را مرتجع مي دانيد» معلوم نيست اين نتيجه گيري عجيب از كجاي پاسخ قبلي طرف گفت وگو ناشي شده است؟! آيا نه اين است كه پرسشگر، مغرضانه مي خواهد بازي قبلي القاي مفاهيم نادرست و اثبات نشده به خواننده را ادامه دهد؟
درادامه گفت وگو نيز به كرات با چنين اظهارنظرهايي برخورد مي كنيم كه در قالب پرسش قرار است مفهومي را به خواننده القا كنند. به اين جمله ها دقت كنيد: «در حال حاضر از باب مخاطب در بحران شديدي به سر مي بريم، اما در ادبيات كلاسيك...»
«شاعراني نظير سهراب سپهري به كمك رسانه ها شهرت و محبوبيت خود را حفظ كرده اند، حتي مشهورتر هم شده اند. فكر مي كنيد عمر اين خوانش هاي مجدد چقدر است؟»
«بعد از مرگ مؤلف نوبت مرگ مخاطب است.»
«نام هاي دهه شصت از ياد رفته اند».
«دهه هفتاد دهه مكتب سازي هاي بي شمار است. دهه هشتاد هم به ظاهر با اين مكتب سازي ها و موج سواري همراه است، مثلاً شعرمان كه شعر اشتراكي چند شاعر است!»
عجبا! معلوم نيست اين همه حكم كلي را چه كسي بايد اثبات كند. آقاي پرسشگر يا اشتباه گرفتن خود با يك نظريه پرواز تمام عيار، مدام از كلاه گشاد دانش بي پايان خويش خرگوش هاي جديدتري بيرون مي آورد و به صورت اصلي خدشه ناپذير مبناي سؤالات خود قرار مي دهد.
همه ادعاهايي كه در اين پرسش ها مطرح مي شوند، پيش از آن كه مبناي اظهارنظر قرار گيرند بايد اثبات شده باشند. در حالي كه چنين اتفاقي نمي افتد. مثلاً پرسشگر محترم نمي گويد در چه زمينه اي «از باب مخاطب در بحران» آنهم از نوع «شديد» به سر مي بريم؟ آيا مخاطب ما دچار بحران شده يا شعر و قصه ويا حلقه هاي واسطه اي كه بايد ارتباط اين دو را رقم بزنند؟ اگر اين آخري درست باشد، همين گفت وگو و نظاير آن كه با القاي اطلاعات نادرست مخاطبان را گمراه مي كنند را بايد از عوامل اصلي مولد اين بحران ادعايي به حساب آورد.
او روشن نمي كند كه منظور از «خوانش هايي» كه در «رسانه ها» اتفاق مي افتد و زمينه ساز حفظ شهرت و محبوبيت» سهراب سپهري و «شاعران نظير» او شده است، چيست؟
«خوانش» اصطلاحي است كه در اشاره به عمل خواندن خلاق و دقيق يك متن توسط خواننده اي هوشمند و آشنا به قواعد بازي آن متن به كار مي رود.
پرسشگر محترم مشخص نمي كند كه اگر واقعا چنين عملي موجب به شهرت رسيدن سپهري و شاعران نظير او شده است ايراد آن چيست؟ و چه راههاي مشروع ديگري براي كسب شهرت و محبوبيت وجود دارد كه بايد «شاعراني نظير سهراب سپهري» از آن مي گذشته اند؟
در واقع به نظر مي رسد آقاي پرسشگر معناي اصطلاح «خوانش» را نمي داند و اين واژه را به جاي مفهوم «خواندن» به كار مي برد كه البته به لحاظ لغوي نادرست نيست اما در يك بحث تئوريك ايجاد اشكال مي كند.
پرسشگر محترم نشان نمي دهد كه «مرگ مخاطب» يعني چه و چرا بعد از «مرگ مؤلف» به زعم ايشان نوبت به «مرگ مخاطب» مي رسد؟ نمي گويد كه برچه اساسي دهه هفتاد را «دهه مكتب سازي هاي بي شمار» مي داند و چرا پيشگويي مي كند كه دهه هشتاد هم همين طور خواهد بود؟ و از همه بدتر نشان نمي دهد كه چرا «شعر اشتراكي چند شاعر» كه عنوان جعلي «شعرمان» را برآن نهاده اند، يك «مكتب» است و اگر مكتب است پيروانش چه كساني هستند، چند نفرند و چقدر اهميت دارند كه از آنها با عنوان مكتب نام برده مي شود. او پاسخ نمي دهد كه اصولاً همين واژه «شعرمان» چگونه واژه اي است كه يك «مكتب» با آن ناميده مي شود؟ اگر به قياس با اسم مصدرهايي مانند «گفتمان» ساخته شده است،مصدرش كجاست؟ اصلاً اين واژه مي تواند در زبان فارسي وجود داشته باشد تا يك «مكتب شعري» با آن ناميده شود؟
قضيه وقتي جالب تر مي شود كه بدانيم اين به اصطلاح «مكتب» از جعليات همين آقاي پرسشگر است و جز در صفحات روزنامه «ايران جمعه» در هيچ جاي معتبر ديگري اثري از آن وجود ندارد. آيا عجيب نيست كه كسي خود جريان سست و غير قابل دفاع را به وجود بياورد و بعد با استناد به همين جريان، ديگر افكار مخالف خود در جامعه را مورد حمله و نكوهش قرار دهد؟ آيا نمي توان اين عمل را از مصاديق بارز غرض ورزي وسوءاستفاده از شگردهاي تبليغاتي به حساب آورد؟
در عين حال كساني كه از سوي اين آقا متهم به مكتب سازي شده اند، يعني اعضاي «كارگاه شعر و قصه براهني»، خود به كرات در جاهاي مختلف بر مخالفت خود با ساختن «مكتب » تأكيد كرده اند. اين افراد براي مخالف خود دليل آورده اند كه براي ساختن يك مكتب ادبي يا فكري لازم است يك امكان از ميان امكانات بيشمار انتخاب شده و بقيه حذف شوند و به همين جهت يك مكتب همواره خود را از بخش وسيعي از امكانات موجود در زبان و انديشه محروم مي كند. حال اگر اين پرسشگر محترم مدعي است كه اين افراد خود مكتبي ساخته اند بايد براي ادعاي خود «دليل» بياورد و آن را اثبات كند.
آقاي پرسشگر مشخص نمي كند كه بر چه اساسي نامهاي دهه شصت از ياد رفته اند و از ياد چه كسي رفته اند؟ آيا واقعاً سيدعلي صالحي، ضياء موحد و شمس لنگرودي و... نام هايي ازياد رفته اند؟! اگر چنين است گفت وگوهاي قبلي همين پرسشگر با اين افراد در همين روزنامه را چگونه بايد توجيه كنيم؟
از همه اين ها گذشته به پرسشي مي رسيم كه از همه جالب تر است. پرسشگر محترم در تلاش براي طرح موضوعي تئوريك چنين مي گويد:
«مشكل بزرگ شعر و ادبيات داستاني معاصر عدم درگيري متن و فرامتن است. نويسنده همذات پنداري كافي را با كاراكترهاي متن ندارد و به همين دليل فرامتن هم متن را جدي نمي گيرد. در رمان و شعر ايران آن قدر بايد و نبايد به چشم مي خورد كه انگار راوي داناي كل است و فرامتن حق هيچگونه دخالتي در متن ندارد» .
تا جايي كه نگارنده متن حاضر به خاطر مي آورد «فرامتن» يا به زبان انگليسي context به فضاهايي معنايي اطلاق مي شود كه پيرامون يك متن پديد مي آيد و از تلاقي تداعي هاي ايجاد شده از واژه ها در ذهن هر مخاطب ساخته مي شود. حال اين كه چگونه چنين مفهومي مي تواند يك «متن» را جدي بگيرد يا نگيرد چيزي است كه بايد از پرسشگر محترم پرسيد. و ايضاً اين نكته را كه چگونه چنين چيزي مي تواند در متن دخالت كند؟! اصطلاح «راوي داناي كل» هم كه احتمالاً به جاي نويسنده تمامت خواه يا اقتدارگرا به كار رفته است وضع مشابهي دارد. اين اصطلاح چنان كه مي دانيم براي ناميدن تكنيكي در قصه نويسي به كار مي رود كه در آن كل يك قصه، از ديد يك راوي مشخص كه خود در روايت حضور ندارد و بر اعمال شخصيت ها به طور كامل احاطه دارد، روايت مي شود. آقاي پرسشگر اينجا هم به اشتباه نويسنده يا «شاعر» را با راوي چنين روايتي اشتباه مي گيرد. جالب نيست؟!

• روي ديگر سكه
حال به سراغ طرف گفت و گو يعني آقاي مسعود احمدي مي رويم تا ببينيم ايشان كه با صفات «شاعر» و «پژوهشگر» به خوانندگان معرفي شده است و بنا به ادعاي پرسشگر از چهره هاي شاخص دو دهه اخير شعر معاصر است، چه در چنته دارد.
اين آقا در ابتداي گفت وگو، همسو با پرسشگر به طرح اتهاماتي عليه گروهي از شاعران و نويسندگان معاصر مي پردازد كه به زعم وي «ديگران» را با اتكا به «اطلاعاتي اندك و يك سويه و شفاهي»، «سركوب مي كنند» اما خود درست از همين جا به گونه اي معني دار و طنزآميز به مصداقي از گفته هاي خود تبديل مي شود. او در راه حذف و طرد و لعن آرا و انديشه هاي «ديگران» تا جايي پيش مي رود كه در كسوت يك فال بين به پيشگويي آينده مي پردازد و به دست مفهوم زماني نامشخصي مثل «دهه هشتاد»، «غربال» مي دهد تا ديگران را از عرصه ادبيات به زعم ايشان «حذف» كند.
آقاي احمدي در همان جا اين گروه از شاعران و نويسندگان را متهم مي كند كه «تا به حال تجربه مدرنيته را نداشته و خواه ناخواه از رواداري و پسند متساهل انسان مدرن و مدني بي بهره» هستند. البته اين نكته زماني جالب تر به نظرمي رسند كه اندكي بعد مشاهده مي كنيم، درك آقاي احمدي از «پسند متساهل» در اين حد است كه دو شاعر ديگر را به صرف آن كه دعوتي ازجانب انجمن هاي ادبي خارج از كشور از ايشان به عمل آمده است، به انواع صفات و اتهامات ناپسند و غيراخلاقي متهم كرده و براي سنجش وزن ادبي آنها، آثارشان را با ابزار غيرتئوريكي مانند «قپان» وزن مي كند، به اين سطرها توجه كنيد:
«مثلا هوشيار انصاري فر را كه تمام كارنامه شعري مشهود او از سه ـ چهار شعر مندرج در ماهنامه پيام شمال و… برنمي گذرد، از ميان اين همه شاعر جوان و مستعد و حرفه اي و صاحب آثار متعدد و كتاب، به عنوان نماينده شاعران جوان اين مرز و بوم به لندن دعوت كند.»
«آقاي روحاني نامي با چند گيريم شعر، آن هم در مجموعه اي مشترك و مربوط به سالها پيش به نمايندگي شاعران جوان انتخاب مي شود و بدون در نظرگرفتن عزت و اعتبار فرهنگي ملتي راهي غرب مي گردد.»
البته در صورتي كه آقاي احمدي در اينجا اعتراض كند كه در گفته هايش از كلمه «قپان» استفاده نكرده و خيال داشته وزن ادبي اين دو نظر را با ابزار پيشرفته تري مثل «ترازوي ديجيتال» بسنجد، نگارنده مطلب حاضر چاره اي جزپذيرش و پوزش خواهي نخواهدداشت . اما متأسفانه حتي در اين صورت هم اين حقيقت كه ايشان به دليل نداشتن اطلاعات زيبايي شناسي و عدم تسلط به دانش نقد وزن ادبي ديگران را با مقياس هاي كمي مي سنجد به جاي خود باقي مي ماند. ميزان «تساهل» و «رواداري» آقاي احمدي جايي بهتر خودش را نشان مي دهد كه ايشان ناگاه عنان اختيار از كف مي نهد و بانسبت دادن صفت ركيكي چون «بهيموئي» به شاعر، نويسنده و منتقدي كه بيش از چهل سال حضور تأثيرگذار در ادبيات ايران زمين داشته است، اهانت مي كند.
در واقع به نظرمي رسد ايشان «تساهل» را با مفهوم ديگري كه «سهل انگاري» نام دارد اشتباه گرفته است . چرا كه درجايي ديگر مي گويد: «تازگي ها دارم به اين فكر مي كنم راستي چه عيبي دارم (دارد؟) كه مخاطبي نه فقط سطر يا سطرهايي بلكه بندهايي از شعربنده يا احمدرضا احمدي را حذف كند و هرطور و هركجا كه مايل است چيزي برآن بيفزايد.» اظهارنظر عجيبي كه به نظرمي رسد از بدفهمي تئوري تداخل حوزه هاي معنايي فرامتن در خوانش متن ناشي شده باشد. در نسخه اصلي اين تئوري كه از نظريه بازي هاي زباني انديشمند آلماني «لودويك ويتگنشتاين» و كارهاي پژوهشي زبان شناس مجار «فردينان سوسور» در حوزه طرح نظريه عام زبان شناسي مشتق شده است، «خواننده» در برخورد با يك متن ناگزير است آ ن را با كمك حوزه هاي معنايي فرامتن بخواند و به همين دليل همواره در فرايند خوانش يك متن هر خواننده فرضي بطور ناخودآگاه عناصري را از حوزه فرامتن احضار مي كند و همزمان با خوانش خود به متن مي افزايد. همچنين او همزمان به هنگام خوانش به دليل خصلت انتخابگر (selective) ذهن بشري بخش هايي از متن مكتوب را در ذهن خودحذف مي كند و در نهايت محصول چنين خوانشي در ذهن هر يك از مخاطبان نتيجه اي منحصر به فرد و يكه ايجاد مي كند كه با محصول خوانش همان متن در ذهن مخاطبان ديگر تفاوت خواهدداشت.
به اين ترتيب مشاهده مي شود كه آن افزودن ها و كاستن ها كه در نظريه اصلي وجود دارد معطوف به مكانيزم خوانش است و در مورد هر شعري صادق است حال آنكه افزودن و كاستني كه مسعود احمدي از آن صحبت مي كند زاييده نگاهي سهل انگار به شعر است و نتيجه خطرناكي كه مي شود از آن گرفت دادن نوعي جواز به هر «نوشته» آشفته و بي قاعده اي است براي آن كه «شعر» ناميده شود.
ازسوي ديگر معلوم نيست چرا آقاي احمدي در اين نظريه پردازي پاي شاعر مشهوري مثل «احمدرضا احمدي» را به ميان مي كشد. آيا نه اين است كه مي خواهد از شهرت و اعتبار اين شاعر به نفع شعر و نظريه خود سوءاستفاده كند؟
در جايي ديگر آقاي مسعوداحمدي كه از عهده صورت بندي يك نظريه ساده ادبي برنمي آيد و پيشتر نشان داديم كه چگونه هنگام سخن گفتن از شيوه سرايش خودش به سراشيب «سهل انگاري» فرومي غلتد، با مدد پرسشگر محترم، مجالي پيدا مي كند تا درباره نظريه موسوم به «شعرگفتار» اظهارنظر كند. ايشان نيز با مغتنم شمردن فرصت، معلومات بي بديل خود را در حوزه صرف زبان به رخ خواننده مي كشد و براي نقد نظريه مزبور به شيوه نوآموزان پايه سوم ابتدايي تجزيه نام نظريه را مبناي «تحليلي» قرارمي دهد كه در نهايت به اين اظهارنظر عجيب ختم مي شود: «كار هنرمند خلاق عوامانه كردن زبان شعر نيست. بلكه كشف قابليت هاي شعري زبان زنده مردم و گسترش حوزه هاي محدود كاربردي آن تا فرامتن هاي فرهيخته امروز است.» اولاً معلوم نيست اين آقاي مدعي جزئي نگري با مفاهيم كلي و غيرتئوريكي مانند «عوامانه كردن زبان شعر» چه كار دارد؟ اصلاً عوامانه كردن زبان شعر يعني چه؟ آيا منظور استفاده از ضرب المثل ها و اشاره هاي عاميانه است؟ اگر چنين است آيا «فروغ» وقتي عبارت عاميانه «كوربشوم اگر دروغ بگويم» را در شعر مي آورد، زبان شعر را عوامانه كرده است؟ خير، مسأله اين است كه آقاي احمدي زبان را نمي شناسد و از نقش آن در شكل گيري يك شعر به كلي بي خبر است. به همين دليل است كه در همين جمله به واژه «فرامتن» كه پيش از اين از معناي واقعي آن ذكرخيري به ميان آمد صفت «فرهيخته» را الصاق مي كند. راستي «فرامتن» چگونه مي تواند داراي صفت «فرهيخته» يا «نادان» يا هر صفت انساني ديگري باشد؟ آيا جز اين است كه احمدي معناي اين واژه را نمي داند و آ نرا تنها به خاطر طنين زيبايي كه دارد به كار مي برد؟ تناقض هاي موجود در سخنان آقاي مسعوداحمدي يكي، دوتا نيست. او يك جا از ممنوع بودن تفكر و تأمل فلسفي در ايران به مدت «قريب به هزار سال» سخن مي گويد و براين پايه فهم فلسفه غرب را دشوار مي شمارد و در جايي ديگر به پرسشي درباره «زيرو رو شدن» فلسفه وادبيات در جريان انقلاب مشروطه اعتراض مي كند و به عنوان نمونه اي از كارهاي فلسفي انجام شده در تاريخ ايران «امام محمد غزالي» را مثال مي زند. بالاخره معلوم نمي شود كه به نظر ايشان فلسفه در ايران ممنوع بوده است يا نه و فيلسوف داشته ايم يا نداشته ايم؟ اگر داشته ايم كه حكم اول ايشان باطل است و اگر نداشته ايم، حكم دوم.
مسأله روشن است: آقاي احمدي از خود نظري ندارد، او به تناسب موضوع و در جهت سركوب ديگران از شنيده هايش خرج مي كند.

• سخن آخر
به هر روي شكل گرفتن چنين گفت و گوهايي مولود نامبارك فقدان فضاي نقد و نقادي است كه به عده اي فرصت مي دهد درباره چيزهايي كه نمي دانند اظهارنظر كنند و با سوءاستفاده از امكانات به دست آمده، انواع تهمت هاي ناروا و برچسب هاي ركيك را به ديگران نسبت دهند. با اين همه يادآوري اين نكته بدنيست كه دوران استفاده از «غربال» و «قپان» مدتهاست به سرآمده و به قول شاعر معاصر رسول يونان: «اينجا هركس شليك كند خودش كشته مي شود.»
عليرضا بهنام
سفر شعر
بررسي روند شعر و ارتباط آن با تحولات اجتماعي(۱)
وقتي از شعر حرف مي زنيم، از چه حرف مي زنيم؟ واژه «شعر» در ذهن هر كسي معني و مصداقي متفاوت دارد. عده اي با شنيدن كلمه «شعر» ياد حافظ و مولانا و فردوسي مي افتند و عده اي به ياد شاملو و اخوان و فروغ و سهراب. عده اي ايرج ميرزا را به ياد مي آورند و عده اي هم مريم حيدرزاده را. كساني با شنيدن واژه شعر در ذهن شان مي و معشوق و نگار تداعي مي شود و عده اي ـ بيشتر پا به سن گذاشته ها ـ گلوله و دار، عده اي با شعر مي خندند، عده اي با آن مي گريند و عده اي هم كه تعدادشان اصلاً كم نيست ـ آن را نمي خوانند. عده اي هم كه تعدادشان اصلاً زياد نيست ـ فقط آن را نمي خوانند، مي بلعند و هضم مي كنند. شايد بتوان به تعداد آدمهاي روي زمين در برابر شعر موضع گرفت. اما نمي توان منكر شد كه ميان بعضي از اين مواضع نزديكي بيشتري وجود دارد. اين نزديكي در هر دوره زماني محسوس تر است تا پس از گذشت سالها وقرنها از اين منظر ويژگي هاي شعر مقبول ـ نه لزوماً موفق ـ را مي توان از دريچه تاريخ بهتر دريافت. شايد از اين راه بهتر بتوان به تعريف شعر موفق رسيد. تعريفي كه شايد بتواند ميان شعر امروز و مخاطب را آشتي دهد.
وقتي از شعر حرف مي زنيم، از چه حرف مي زنيم؟
تحليل شعر در ايران كار چندان ساده اي نيست. شعر كه از آغاز تا به امروز راهي طولاني را پيموده است، همواره يكي از اركان مهم زندگي ايرانيان محسوب شده است. رابطه تنگاتنگ شعر با موسيقي، مذهب و خصوصاً عرفان، آن را از حالت هنري صرف يا تفنني عموميت يافته خارج مي كند. شعر همواره براي ايرانيان پنجره اي بوده است كه از وراي آن دنياي ماورايي و گاهي انعكاس زميني آن نمود مي يافته است. كمتر فرهنگي چون فرهنگ ايراني را مي توان سراغ گرفت كه در آن گونه هاي مختلف ادبي ـ البته به جز گونه نمايشي ـ اينگونه با تاروپود زندگي درآميخته باشد. براين اساس، در بررسي شعر، بررسي رابطه متقابل شعر و جامعه ـ با صرفنظر از اينكه مي توان براي شعر رسالتي در راستاي جامعه در نظر گرفت يا خير ـ اجتناب ناپذير مي نمايد. شعر نو پيش از انقلاب به دلايلي كه به آن خواهيم پرداخت، به شدت ميان مردم عموميت يافت. اما اين اقبال عمومي هر چه از آغاز انقلاب مي گذرد، كاهش بيشتري مي يابد. گواه اين مدعا تيراژ بسيار محدود كتابهاي شعر نو انتشار است اما نگاهي حتي گذرا به محتواي اين اشعار اين گمان را نيز به ذهن مي آورد كه ارتباط شعر معاصر هم با مردم به سرعت در حال سست شدن است. خواهيم كوشيد اين موضوع و دلايل آن را به استناد نشان دهيم امابيش از آن لازم است قرنها به عقب بازگرديم.
شعر كلاسيك يا به عبارت صحيح تر نظم را به سه سبك متمايز تقسيم كرده اند:
سبك خراساني: وجه تسميه اين سبك به دليل خاستگاه آن، خراسان بوده است. در آثار شاعران اين دوره واژه غالب پارسي است نه عربي و واژهاي دخيل، شيوه بيان اين سبك، صورت كلاسيك و اديبانه دارد. در اين شيوه شاعر براي وصف طبيعت به همان شكلي كه هست زباني ساده و بي پيرايه برمي گزيند و در اين راه بيشترين استفاده را از صنعت تشبيه مي كند.قالب مرسوم در اين شيوه، قصيده و مثنوي است و غزل كاربرد چنداني ندارد.
سبك عراقي: از قرن هفتم به بعد به تدريج شيوه تازه اي بنا نهاده مي شود كه چون خاستگاه آن، شهرهاي مركزي ايران معروف به عراق عجم بود و به سبك عراقي معروف مي شود. در اين سبك اين كلمات عربي است كه به واژه هاي فارسي مي چربد.گرچه در آثار شاعران اوج اين سبك يعني سعدي و حافظ و مولوي، تعادلي طبيعي در هم نشيني آنها ديده مي شود كه دلپذير جلوه مي كند. در اين سبك، زبان شعر از زبان رسمي و اديبانه سبك خراساني فاصله مي گيرد و به زبان متداول دوران خويش نزديك مي شود. در حوزه مفاهيم نيز اين سبك واقعگرايي و بيان بي واسطه را كنار گذارده، از نمادها، كنايه ها و مجازهايي گوناگون بهره مي گيرد كه خاستگاهي دروني و ذهني دارند نه بروني و عيني. از طرف ديگر در اين دوران، عرفان به پيشگامي سنايي غزنوي به شعر راه مي يابد و آن را سرشار از مضامين بكر و خيال انديشانه مي سازد. قالبي كه شاعر اين سبك براي بيان اين مفاهيم مي برگزيند، غزل است كه با توجه به اختيار اوزان مطبوع و موسيقايي به سرعت جاي خود را در ميان مردم مي گشايد. از شاهنامه فردوسي كه بگذريم، در اين دوران است كه شعر به عنوان هنر اقبالي عمومي يافته، جاي خود را در زندگي روزمره ايرانيان بيش از پيش بازمي كند. حافظ، مولوي، سعدي و عطار… از جمله شاعراني هستند كه شعرشان تا قرنها بعد نيز زمزمه مي شود.
در بررسي چنين اقبالي ذكر ۲ نكته ضروري است: ۱) در آن دوران ايران شاهد حكومتهايي است كه پياپي مي آيند و مي روند. هرج و مرج و بي ثباتي اين سرزمين را فراگرفته است و اين امر زمينه ساز هجوم مغولان است. حمله مغولان ايران را به خاك و خون مي كشد و بسياري از سرمايه هاي انساني و فرهنگي اين مرزوبوم را نابود مي سازد. در چنين فضايي يأس و سرخوردگي شعر آن دوران با توجه به مضامين ماورايي و ابهام آميز، ذهن ايراني سرخورده و نااميد را تسخير مي كند. سبك عراقي و مضمون عارفانه، فلسفي و اخلاقي آن برخلاف مضمون حماسي و مديحه سرايانه سبك خراساني، مرهم روح زخم خورده ايراني است و اينگونه است كه شعر شاعران اين سبك چون حافظ، سعدي و مولوي سراسر سرزمين هاي پارسي زبان را درمي نوردد. روح خيالپرداز و ذهن گراي ايراني نيز زمينه ساز چنين استقبالي است. ۲) در دوراني كه روشنفكر به معناي امروزي آن وجود ندارد، نخبگان جامعه چه حلاج وار سر به دار بسپارند و چه خيام وار تن به خاك، جزئي از مردم روزگار خويش اند. در ميان آنان زندگي مي كنند و حتي اگر چون آنان نمي انديشند، به زبان آنان سخن مي گويند. تشبيهات واستعارات شاعران اين دوران براي مفاهيم ، براي مردم كاملاً قابل فهم است . شاعر فراتر از مردم گام برنمي دارد ودر حد فهم وگنجايش آنان سخن مي گويد. به دليل ابهام آميزبودن شعراين دوران، جابراي شخصي ترين تأويل ها باز مي ماند ومخاطبان با هر ذخيره فرهنگي ، معنايي ملموس درآن درمي يابند. اين چنين است كه شعر اين دوران بيش از هر زمان ديگر در حافظه تاريخي ايرانيان ماندگار شده است.
هادي حقاني


|   شناسنامه   |   آرشيو   |