جمعه ۱۷ آبان ۱۳۸۱ - ۳ رمضان ۱۴۲۳
Fri, Nov 8, 2002
گزارش روز
شماره ۲۲۹۴
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اجتماعي
گزارش روز
بين الملل
گفت و گو
فرهنگ و انديشه
حقوق و اجتماع
كتاب و كتابخواني
كاريكاتور
فرهنگ و هنر
ويژه
ويژه ۲
ويژه ۳
آذين
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
اوقات شرعي
آرشيو
گزارشي از تاكسي موتوري ها، شغل جديد اقتصاد بيمار
زن ـ سياست ـ خانواده ـ ۱۴
گزارشي از تاكسي موتوري ها، شغل جديد اقتصاد بيمار
بنويس من كيف قاپ نيستم
096117.jpg
هميشه مي گفت دوره زمانه عوض شده. ماشين همه راه ها را به هم نزديك كرده... خدا رفتگان شما را هم بيامرزد. از پدربزرگ حرف مي زنم. مي گفت هر بار كه مي خواست به پايتخت بيايد،چند روزي در راه بود. پدربزرگ از دوچرخه سواراني مي گفت كه در شهرهاي شمالي مسافركشي مي كردند. حتي وقتي باران هاي سيل آسيا مي باريد از مردان تنومندي حرف مي زد كه آدم ها را با يك ريال روي شانه هاي خود از آب عبور مي دادند. البته گاهي اين مبلغ به تناسب وزن مسافر كم يا زياد مي شد. آن روزها هم مثل امروز همه براي رسيدن عجله داشتند.
***
باران به شدت مي بارد. راكبان موتورسيكلت همگي بادگير پوشيده اند. ميدانچه شهر در محاصره موتورسيكلت هاست. ساعت از دوازده گذشته و هنوز كسي شام نخورده است. شب سردي است. سرما حتي از دستكش هاي چرمي نفوذ مي كند اتوبوس تهران ـ لنگرود كه مي ايستد،صداهاي خسته با لهجه شمالي در هوا سرگردان مي شوند: موتوري... موتور... تاكسي موتوري
تا دور دست ها اثري ازاتومبيل نيست. مسافر خسته به ناچار سوار يكي از اين تاكسي هاي دوچرخ مي شود. باد سرد پاييزي تا رسيدن به خانه امانش را مي برد. اسكناس مچاله را به موتورسوار مي دهد و شب بخيري و باز روز از نو و روزي از نو!
***
تا چند ماه پيش در پايتخت چندان نشاني از تاكسي موتوري نبود. اما حالا سر هر چهارراه يا ميداني كه بروي موتورسيكلت هايي را مي بيني كه در انتظار مسافر توقف كرده اند. جابه جايي با موتورسيكلت نرخ مشخصي ندارد.اصلاً يك شهر و هزار نرخ كه مي گويند، همين تهران خودمان است. گاهي هزينه جابه جايي مسيري پنج هزارريال است و بعضي وقت ها سر به بيست هزار ريال مي زند. بستگي به برخوردهاي حرفه اي يا آماتور سرنشين ها دارد. فقط كافي است بي تجربگي ات را نشان بدهي. آن وقت پول زيادي از جيبت خواهد پريد. تنها مشتري هاي ثابت تاكسي موتوري از نرخ واقعي خبر دارند.
***
از مهران عالميان كه بچه محل ها مهران جت صدايش مي زنند،مي پرسم چرا اين شغل را انتخاب كرده است. سري تكان مي دهد و مي گويد: شما به اين مي گوييد شغل؟ باور كنيد اگر ناچار نبودم هيچ وقت اين كار را نمي كردم،آخر چه كسي دلش نمي خواهد جانش را دراين خيابان هاي ليز كف دستش بگذارد و با موتور مسافركشي كند؟
مهران راست مي گويد. خيابان خيس ـ وبه قول خودش صابوني ـ است. با اين لاستيكهاي صاف شانس مهران براي سالم ماندن كمتر از ۵۰ درصد است.
مي خواستم بپرسم درآمد روزانه اش چقدر است كه يك نفر آمد وبا پيشنهاد يك اسكناس سبز رنگ مهران را راهي نازي آباد كرد.
***
همان سؤال را از شهرام ـ الف مي پرسم. شانه اي بالا مي اندازد و با بي تفاوتي مي گويد. روزي دو سه هزار تومان. البته از خرج در رفته. به هر حال پول بنزين ولوازم يدكي واستهلاك را هم بايد حساب كرد. هزينه هاي ديگر هم هست. مخصوصاً براي ما كه بيمه هم نيستيم و اگر خداي نكرده حادثه اي پيش بيايد، كارمان تمام است. حالا خودمان هيچ جواب سرنشين را چه مي دهيم؟
شهرام تحصيلات دانشگاهي دارد. اول مي گويد و بعد براي اثبات ادعاي خود كارت معافيت اش را نشانم مي دهد كه جلوي ميزان تحصيلات نوشته شده: ليسانس!
***
هر بار كه وزير كار واموراجتماعي وعده مي دهد هزاران شغل جديد ايجاد مي شود با خودم فكر مي كنم، نكند فردا صبح كه از خواب بيدار مي شوم،همه خيابان ها در محاصره تاكسي هاي موتوري باشد. حق با آقاي وزير است. جوان ها بايد بشتابند تا اين فرصت هاي طلايي كه فقط گاهي نصيب آنها مي شود، از دست نرود. مثلاً مهران ها وشهرام ها گاهي فرصت پيدا مي كنند تا مهماناني را كه براي بررسي فرصت هاي شغلي جوانان به كنفرانس مي روند،سوار تاكسي موتوري كنند. آخر با اين ترافيك سنگين خيابان ها حتماً با اتومبيل هاي شخصي،دير به سالن كنفرانس مي رسند. آنها مي توانند در راه با ميهمان خود كمي در مورد مشكلات بيكاري صحبت كنند تا آنها راجع به فرصت هاي شغلي جوانان پرمغزتر دادسخن سردهند!
***
فرزاد . ج برافروخته و عصباني است. مدام پرخاش مي كند وناسزا مي گويد. به آرامش دعوتش مي كنم، فايده اي ندارد. با لحني عصبي مي گويد: مگر دزدي مي كنم كه خجالت بكشم؟ مگر از ديوار خانه مردم بالا مي روم كه شرمنده باشم؟ خودتان مي گوييد كار عار نيست. آنوقت... بغض پنهانش مي تركد. پليس موتورسيكلت او را توقيف كرده است. از چهره مصمم پليس به خوبي پيداست امكان تجديدنظر وجود ندارد. فرزاد با نااميدي به نرده هاي خيابان تكيه مي دهد و سيگاري آتش مي زند. مي گويم خبرنگارم. سردرددلش باز مي شود: بنويسيد آقا! بنويسيد مگر كار كردن جرم است. بنويسيد كيف قاپ ها در همه جاي شهر پرسه مي زنند اما موتور مسافركش ها را توقيف مي كنند. بنويس ما آدم هاي بي پناهي هستيم وهر كس دلش بخواهد مي تواند به ما زور بگويد.
***
مي نويسم به نام قلم كه خداوند به آن سوگند خورده است. مي نويسم فرزاد فقط بيست ودو سال دارد. مي نويسم يك دختر ملوس يك ساله به اسم شيرين ثمره عشق پاك فرزاد وطاهره است. مي نويسم پدر پير فرزاد به هر دري زد تا جوان سر به زيرش را صاحب شغل كند اما هيچ دري باز نشد. مي نويسم فرزاد با اين موتورسيكلت قسطي كه همه داروندار اوست از صبح تا شب در خيابانها پرسه مي زند تا يك لقمه نان حلال به خانه ببرد. از چشم هاي خيس و منتظر طاهره مي نويسم كه شبح فرزاد را دنبال مي كند. با همان قلم كه خدا به آن سوگندخورده مي نويسم گريه مرد تلخ است.
***
همين امروز ـ هفتم آبانماه در خيابان پرواز منشعب از خيابان پيروزي حجله بسته اند.حجله جوان ناكامي كه در حين انجام كار با موتور زير ماشين رفت. شب بود و همه در خواب و كسي صداي ضجه هاي زني را نمي شنيد در سوك جوانش. صبح كه مي شود و مي خواهم سركار بروم، سر خيابان مردي را مي بينم كه با بي قراري به ساعت مچي نگاه مي كند. معلوم است ديرش شده. جلو مي روم و دليل بي تابي اش را مي پرسم. تند و بريده مي گويد: نيم ساعتي مي شودكه اينجاهستم. دريغ از يك تاكسي كه ترمز كند. مي پرسم چرا سوار تاكسي موتوري نمي شوي. با تعجب نگاهم مي كند و مي گويد: با كسي قرار مهمي دارم. اما اينكه سهل است. اگر هزارقرار مهمتر از اين هم داشتم سوار تاكسي موتوري نمي شدم. از هيچ چيز در دنيا به اندازه موتور نفرت ندارم. برادر نازنينم و همسرش را همين موتورسيكلت از ما گرفت. پارسال هم حجله پسرعمويم را بستم كه با موتورسيكلت رفته بود زير تريلي.
مي خواستم بگويم بي احتياطي عزيزانت را به دل خاك سپرد نه موتورسيكلت اما منصرف شدم. شايد هم حق داشت. مگر نه اينكه خيلي ها خيابانهاي شهر را با پيست هاي مخصوص موتورسواري اشتباه مي گيرند؟
***
موتورسيكلت وسيله نقليه قابل اطميناني است. اما نه در اين خيابانهاي هردمبيل و نه با اين موتورسيكلت هاي مدل قديمي و نامنظمي كه در خيابانهاي تهران زياد به چشم مي خورند.اين را يك فروشنده باسابقه موتورسيكلت مي گويد و اضافه مي كند كه جالب اينجاست كه راكبان اين موتورسيكلت ها از نقص سيستم هاي نظير، ترمز، چراغ جلو و عقب، كلاج و... خبر دارند اما به دليل مسائل مالي هيچ اقدامي براي برطرف كردن نقايص انجام نمي دهند موتورسيكلت هاي جديد هم كه معمولاً قيمت هاي بالايي دارند و هر كس توانايي خريد آنها را ندارد. بنابراين من سوار شدن به موتورهاي نامطمئن رانوعي خودكشي مي دانم.البته اين فروشنده محترم به «ديگركشي» اشاره اي نكرد. «ديگر» همان سرنشين از همه جا بي خبري است كه براي چندلحظه زود رسيدن هيچ گاه به مقصد نمي رسد.
***
موتور سوار جوان سعي مي كند سرنشين ميانسال را متقاعد كند كه كارش را به خوبي بلد است و جاي هيچ گونه نگراني نيست. همينطور ويراژ مي دهد واتومبيل ها را يكي يكي پشت سر مي گذارد. حالا آنقدر سرعت گرفته كه ديگر صداي مردميانسال را نمي شوند. در بيمارستان كه به هوش مي آيد چيزي را به خاطر نمي آورد. چندروز بعد پشت ميله هاي زندان به مرد ميانسالي فكر مي كند كه زيرخروارها خاك خوابيده است. از اينكه آن همه به ترمز موتورسيكلت اعتماد كرده بود به خودش لعنت مي فرستد. جرم موتورسواران جوان محرز است. رانندگي بدون گواهينامه و قتل شبه عمد. شك ندارد كه تمام سالهاي جواني را بايد پشت اين ميله ها بگذراند.
***
مهندس نمكچيان، كارشناس حمل و نقل مي گويد: پديده تاكسي موتوري تنها در كشورهاي جهان سومي نظير پاكستان، هند و ... ديده مي شود. يك سيستم مدرن تحمل چنين پديده اي را ندارد. اين شغل در كشورهاي اروپايي جرم محسوب مي شود. متأسفانه روند رو به رشد تاكسي موتوري در ايران عواقب بدي به همراه خواهد داشت كه مي شود از جمله به ترافيك سنگين، افزايش ضريب تصادفات، ناامني و آلودگي صوتي اشاره كرد، متأسفانه سكوت آزاردهنده مراجع رسمي كشور نشان از تأييد اين شغل كاذب دارد كه اين امر نگراني ها را صدچندان مي كند. من تصور مي كنم تنها راه خاتمه دادن به اين بازي خطرناك برخورد سريع و صريح مأموران راهداري با اين پديده شوم است.
***
اگر از يكي از موتورسوارهايي كه مسافركشي مي كنند بپرسي كلاه ايمني اضافه دارد يا نه حتماً خنده اش مي گيرد. حتي گاهي خودشان هم از كلاه ايمني استفاده نمي كنند. اما طبق قانون سرنشين موتور هم بايد كلاه ايمني بر سر بگذارد. اما اينجا قانون رعايت نمي شود. گاهي چهارتركه و گاهي هم حتي پنج ترك. هيچ كس اين موتورسيكلت ها را متوقف نمي كند. هيچ چراغ قرمزي اين رقصندگان با خطر را نگه نمي دارد. اينجا جاده هيچ اهميتي ندارد. رسيدن مهم است.
***
حالا پدربزرگ نيست كه از رفت وآمدهاي قديم حرف بزند. حالا شب است. من كارگزارش را به پايان برده ام و بايد به دفتر روزنامه برگردم. هوا بس ناجوانمردانه كثيف و اندكي سرد است و تا چشم كار مي كند خبري از تاكسي نيست. چاره اي نيست. براي يك تاكسي موتوري دست بلند مي كنم مي ايستد. مي گويم خيابان خرمشهر هزارتومن. سوار مي شوم و در راه زمزمه مي كنم: زمين تاريك/ سقف آسمان كوتاه/ غبارآلوده مهر و ماه/ زمستان است.
ع. توكلي
زن ـ سياست ـ خانواده ـ ۱۴
ليلي بروجردي: خوشحالم كه مرد نيستم
096123.jpg
ليلي بروجردي رئيس كميته بانوان و جوانان دبيرخانه مجمع تشخيص مصلحت نظام ،وكيل دادگستري و نوه دختري امام است.وي متولد ۱۳۴۲ از تهران است و تحصيلاتش را دررشته حقوق به پايان رسانيده است.
بروجردي در سن ۱۸ سالگي با همسرش عبدالحسين طباطبايي فوق تخصص بيماريهاي قلب و عروق و استاديار دانشگاه تهران ازدواج كرد و هم اكنون داراي دو دختر به نامهاي «هدي» ۱۸ ساله دانشجوي سال اول كامپيوتر دانشگاه آزاد و «ضحي» ۱۲ ساله دانش آموز سال اول راهنمايي است.
وي در مورد چگونگي ازدواج و تحصيلات خود مي گويد: ارديبهشت ۶۱ با همسرم كه برادر زن دايي من بود ازدواج كردم. همان سال هم امتحان كنكور دادم و در رشته حقوق دانشگاه تهران قبول شدم. سال ۶۲ وارد دانشگاه شدم و درسال۶۷ نيز از دانشگاه فارغ التحصيل شدم در همين سال با همسرم كه براي فوق تخصص به انگليس مي رفت راهي آن كشور شدم و آنجا دختر اول و دومم متولد شدند. در انگليس دوره كارآموزي و دروس تكميلي رشته حقوق را دنبال كردم (حقوق بزرگسالان) و در سال ۷۴ نيز با همسرم به كشور بازگشتم.
وي در مورد زندگيش مي گويد : من كار سياسي نكرده ام ولي زماني كه ۱۵ سال داشتم امام وارد ايران شدند (۵۷) ايشان علاوه بر اينكه پدر بزرگ من بودند، دوست من نيز بودند، من سياستمدار نيستم ولي در خانه اي كه سياست وجود داشت بزرگ شدم، هميشه از سياستهاي امام اينطور استنباط مي كردم كه پست سياسي نداشته باشم و در هر محل و مكان وپستي كه با شيم بايستي خدا را به خاطر داشته باشيم و حقوق مردم را رعايت كنيم.
** همسر شما فعاليت سياسي دارد؟
* خير فعاليت ندارند.
** آيا فرزندانتان به مسائل سياسي علاقه اي دارند؟
* دختر بزرگم علاقه زيادي به مسائل سياسي دارد.
** آيا مسائل سياسي در زندگي شخصي شما تأثير گذار است؟
* خير تأثير گذار نيست چون هر چيزي را در جاي خودش استفاده مي كنم.
** آيا روابط خانوادگي (رفت و آمد) با افراد سياسي ديگر داريد؟
* بله چون خانواده سياسي هستيم و نوه امام هم هستم با مسؤولين كشور روابط خانوادگي داريم.
** اوقات فراغتتان را چگونه مي گذرانيد؟
*با بچه ها به سينما و پارك و كنسرت موسيقي مي رويم و يا مطالعه مي كنم.
** آخرين فيلمي كه ديديد چه بود؟
* سام و نرگس و دختر شيريني فروش.
** از وسايل نقليه عمومي استفاده مي كنيد؟
* چون وسيله شخصي دارم بيشتر اوقات از آن استفاده مي كنم. ولي اوقاتي هم شده كه از وسيله نقليه عمومي استفاده كنم.
** آيا كارهاي محوله باعث شده كه در مسائل خانه و خانواده مشكل بوجود بياورد؟
* خير من قلباً و شخصاً مسائل خانوادگي را در رده اول قرار مي دهم مثل وظايف مادري البته بعضي ازكارها كه مي شود به ديگران مثل پدر، مادر، همسر و يا خواهر محول كرد به دوش آنها مي اندازم كه به كارهاي ديگرم برسم ولي روي هم رفته هميشه قبل از تعطيل شدن مدرسه دخترانم منزل هستم تا آنها احساس امنيت بيشتري كنند و بعد سراغ كارهاي ديگرم مي روم.
** آيا تا به حال فكر كرده ايد كه اگر مرد بوديد كارهايتان بهتر پيش مي رفت؟
* من خوشحالم كه مرد نيستم چون مسؤوليت داشتن خيلي فرق مي كند با اينكه آدم خودش از روي ميل كاري را انجام دهد. روي هم رفته در كارهايم هميشه موفق بودم و ناراحت نيستم كه زن بوده ام.
** به زناني كه مي خواهند وارد مرحله سياست شوند چه توصيه اي داريد؟
* معتقدم كه زنان بايستي استعدادهاي خودشان را كشف كنند و اطلاعات خود را در هر زمينه اي بالا برده و سرعت عمل خود را در مسائل گوناگون بالا ببرند.
الهام تقي زاده
آبي
گنجشكها از سينه اش بيرون زدند. باهراس به سمت پنجره دويد. آنقدر آسمان آبي بود كه جز اين رنگ را تا بي نهايت نمي شد ديد. هر چه دست بر شيشه مي كشيد باز زمختي سيال ديگري بود. پنجره را گشود باز پنجره ديگر، باز پنجره ديگر...
« آبي» چقدر دور بود.

مرد با هراس از خواب پريد. دستانش هنوز سايه بان سرش بود. از تمامي آسمان سنگ مي باريد واو به هر جا مي دويد باز سنگ بود و سنگستان.
ـ بابا، زودباش مدرسه ام دير شد.
همه جا سرخ مي شد و سياه. جلوي چشمانش رشد كرده بود، آنهم به اين اندازه. جايي خوانده بود كه «زنان همواره در اضطراب زندگي مي كنند» اما او مي انديشيد هيچ كس به اندازه او مادر نيست. از اين فكر، لبخند غرور آفريني بر لبانش نشست. دستي بر موهايش كشيد و برخاست. دخترك در ميان اتاقها سبك، جست وخيز مي كرد. مرد خيره به ديوار روبرو عكسها را مرور كرد. تخت بيمارستان، نوزاد پيچيده در ملحفه و انگشتان كوچكي كه براي گرفتن نامعلومي گشوده شده بود. آن طرف تر زمين بازي و سرخوردن ابدي يك دختر بچه، غلت خوردن روي چمنها وقاب بزرگي از يك مقنعه سفيد و چشمان سرخ. خنده اش گرفت. روز اول مهر بود و دخترش با چشمان مضطرب بچه ها را مي نگريست وبا فشار دستان پدرش به او مي فهماند كه همه با مادرانشان به مدرسه آمده اند.
باز بغض گلويش را چنگ زد وبا هراس به كابوس شب فكر كرد. او ديوانه وار تمامي شهر را كه سنگي بود مي دويد و به هر ديواري مي نگريست بدون پنجره بود. مثل مرغي بالهايش را باز كرده بود كه دخترش را در آغوش مي كشد و مي دانست او تنها پناه است. از آسمان سنگ مي باريد و زمين دهان باز مي كرد...
تلفن زنگ مي خورد صداي دخترش از آشپزخانه مي آمد كه او را پاي گوشي مي خواند.
ـ پدرم در راه اداره است.
بايد فكري براي ناهار مي كرد. قبل از آن دخترش را به مدرسه مي رساند. و باز ظهر دنبال او مي رفت و شب فكري براي تنهايي او مي كرد و اضافه كاري خودش.
باز صداي دخترش او را از جا كند. با عشق به رشد او خيره بود. سانت به سانت موهايش را ، ترك خوردن پوستش و باز شدن چهره اش را مي شناخت. با عشق او را مي بوييد وحالا مي دانست او زنده ترين رؤيايي است كه دارد. پرده ضخيم را كنار زد ودختر از آن عبور كرد. قبل از آن لبخند محوي زد. در ميان عبور همه دانش آموزان او متوجه چشمان باز دخترش شد. اينكه برعكس همه بچه ها بسيار هوشيار ونگران است. انگار از كودكي فهميده بود كه بايد خيلي چيزها را خودش بداند و ياد بگيرد. دختر در آستانه عبور باز دستي تكان داد. آواي «مامان» دلش را كند. هميشه فكر مي كرد زني كه مادر نشود كامل نيست.
انگار از دور سايه سنگين سنگي پديدار شد. سايه زنان بي چهره، سايه...
با هراس فريادزد : آبي!
شيدا محمدي


|   شناسنامه   |   آرشيو   |