جمعه ۱۷ آبان ۱۳۸۱ - ۳ رمضان ۱۴۲۳
Fri, Nov 8, 2002
اجتماعي
شماره ۲۲۹۴
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اجتماعي
گزارش روز
بين الملل
گفت و گو
فرهنگ و انديشه
حقوق و اجتماع
كتاب و كتابخواني
كاريكاتور
فرهنگ و هنر
ويژه
ويژه ۲
ويژه ۳
آذين
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
اوقات شرعي
آرشيو
جمعه انتظار
كسي درد دخترك را مي شناسد
• دختر چهارساله ام به بيماري لاعلاجي مبتلا شده و پزشكان از درمانش نا اميد شده اند. هيچكس به داد ما نمي رسد، اگر دنبال توپش نرفته بود، به اين بيماري مبتلا نمي شد
جمعه ها
بچه هاي افغان چه مي كنند؟
دعاهاي روزهاي ماه مبارك رمضان
096096.jpg
دعاي روز دوم (۸۱‎/۸‎/۱۶)
اللّهُمَّ قَرِّبنْي فيه ِ اِلي' مَرْضا'تِكَ وَ جَنِّبْني فيهِ مِنْ سَخَطِكَ وَ نَقِما'تِكَ وَ وَفـِّقْني فيهِ لِقَرآ'ئَةِ ا'يا'تِكَ بِرَحْمَتِكَ يا' اَرْحَمَ الرّاحِمينَ
خدايا مرا در چنين روزي به آنچه موجب رضاي توست نزديك گردان و از خشم و انتقام خود دورم ساز و به قرائت آيات قرآنت توفيقم ده، اي مهربانترين مهربانان.

دعاي روز سوم (۸۱‎/۸‎/۱۷)
اَللّهُمَّ ارْزُقْني فيهِ الذِّهْنَ وَالتَّنْبيهَ وَ باعِدْني فيهِ مِنَ السَّفا'هَةِ وَ التَّمْويهِ وَ اجْعَلْ لي نَصيباً مِنْ كُلِّ خَيْر تُنْزِلُ فيهِ بِجوُدِكَ يا' اَجْوَدَ الاَجْوَدينَ.
خدايا در اين روز هوشياري و آگاهي را روزي من قرار ده و مرا از بيخردي و باطل دور گردان و از هر خيري كه در اين روز نازل مي كني، مرا نيز بهره اي ده، به بخشندگيت اي بخشنده ترين بخشندگان.

امام علي (ع): به حرفه يي با عفت مشغول بودن، بهتر از داشتن ثروتي است كه با فجور همراه باشد.
جمعه انتظار
اشارت و بشارت
096120.jpg
مهدي جان! كدامين غزل را برايت بسرايم كه با شنيدنش بشارت ظهور را بشنوم؟ كدامين نغمه را برايت سردهم كه اشارتي باشد برطلوع نوراني ات؟ تو كه اينك حاضري و در ميان مايي اگرچه اميرهمه عالم افلاكي، برهمه زمين پا مي گذاري و هيچ جائي از چشم بيناي تو مخفي نيست، اما آن روز كه بدرخشي، نوريان گرداگرد وجودت جمع مي شوند و ناريان راه خود را كج مي كنند و مي روند.
اينك نيز تنها مرزبانان حريم كبريايي تو اي آسماني گرفتار در زمين، نام تو را بر زبان مي رانند و يادت را زنده نگه مي دارند و آنها كه شب و روز را به غفلت مي گذرانند قدر گوهر وجودت را نمي دانند و خود را به دنيا گرفتار كرده اند.
با آمدنت فضائل انساني نمودار مي شود، عقل و معرفت شكوفا مي شود و حكمت انسانها دوچندان مي شود.
تمدن جهت مي گيرد، فرهنگ شكل مي گيرد، هنر متمركز مي شود و ادب معنا مي يابد . خنكاي معناي زندگي واقعي را با آمدنت احساس مي كنيم و گوارايي عيش پاكيزه و شايسته را آن روز باتمام وجود مي چشيم.
آري، آن روز، روز تجلي نور حقيقت است، روز به ثمر نشستن هدف از آفرينش، روز عبوديت و چه پرمغز است درك معنايي عبوديت الهي در كمال آزادي و چه پرنشاط است درك آن دوران.
كسي درد دخترك را مي شناسد
مرض در جويهاي شهر جاري است
• دختر چهارساله ام به بيماري لاعلاجي مبتلا شده و پزشكان از درمانش نا اميد شده اند. هيچكس به داد ما نمي رسد، اگر دنبال توپش نرفته بود، به اين بيماري مبتلا نمي شد
096039.jpg
قابل تصور نبود. دردناك و مبهم، عظمت دردش هلهله خواهش مرگ را داشت. صداي زن جوان از پشت تلفن مي لرزيد. آيا واقعيت داشت . گوشي را كه گذاشتم، خلأيي بي انتها و منجمد محاصره ام كرد و در سياهي غوطه ور شدم. طنين صداي زن مدام در گوشم مي پيچيد: دختر چهارساله ام به بيماري لاعلاجي مبتلا شده و پزشكان از درمانش نا اميد شده اند. هيچكس به داد ما نمي رسد، اگر دنبال توپش نرفته بود، به اين بيماري مبتلا نمي شد. آخر مي دانيد! اين بيمارستان [...] فاضلابش را به جوي آب مي ريزد. پزشكان بيماري دخترم را عفونت بيمارستاني تشخيص داده اند. دستم به هيچ كجا بند نيست به كه شكايت ببرم.

سرسام گرفته ام. بيرون مي زنم. ناله غريب مادراني را مي شنوم كه فرزندانشان آلوده شده اند و نمي دانند منبع آلودگي كجاست. جوي آب تا كجا ادامه دارد. از كدام مسير عبور و چندصدهزار نفر را مبتلا مي كند.
بيمارستان در دل شهر است، كنار بازار بزرگ تهران؛ محل تجاري و دادوستد بيمارستان خيريه است و همين بيشتر دل را مي سوزاند.
ساعت ۸ شب، فاضلاب بيمارستان از طريق لوله به جوي آب خيابان ۱۵ خرداد مي ريزد. چيزي به ساعت ۹ نمانده، در حاشيه خيابان راه مي افتم. بوي زننده اي فضا را آكنده است. به بيمارستان مي رسم كه درش هميشه قفل است. جويهاي آب جلوي بيمارستان با پلهاي بزرگ فلزي مسدود شده است. بوي تعفن تا مغز استخوانهايت نفوذ مي كند. فاضلابي كه منبع تمام آلودگي هاست به راحتي در جوي آب مي ريزد. ياد حرفهاي زن جوان مي افتم. فريادرسي نيست.
غم داشت درون سينه ام مي جوشيد. صداي جاروي رفتگر پير در آن سكوت سرخ رنگ طنين عجيبي داشت. پريده رنگ، تكيده و رنجور و فروتن.
شايد از وضعيت فاضلاب چيزهايي بداند. زهرخندي مي زند و مي گويد: خيلي وقت است هرشب همين كار را مي كنند. گاهي اوقات فاضلاب تمام سطح خيابان را مي پوشاند. كسبه محل از بوي بد به ستوه آمده اند. كاري از دست كسي تا به حال برنيامده است.
نگاهم به سطل بزرگ زباله آبي رنگ كنار در بيمارستان مي افتد. پر است از سوزن، تيغ و سرنگ. پيرمرد مي گويد: تا چند لحظه ديگر ماشين مي آيد، هروقت اين سطل را خالي مي كنم تمام دستهايم زخم مي شود. او نمي داند اگر احتياط نكند، اگر آلوده شود؟
جوي آب تا كجا امتداد دارد؟ گويا تا دروازه غار مي رسد ياد بچه هاي محروم آنجا مي افتم كه تمام تابستان در اين جوي آب شنا مي كنند و روزي هزار دفعه توپشان را از آن بيرون مي كشند.
به عصر خاكستري مي انديشم، به چشمهاي بي نور و سوخته، به كودكاني كه شاد نمي كنيم و مي ميرند. به مادراني كه عشق نمي دهيم و شكننده مي شوند و به مادراني كه صداقت نمي دهيم و مي سوزند و مرگشان را هيچكس نمي بيند. آنها در ژرفاي وجوديشان در خلوت خويش مي ميرند و ما بيمارستان مي سازيم تا متولدشان كنيم.
صداي پيرمرد مرا به خود مي آورد. مي گويد: نهال كاشتيم تا شما با اشك چشم آبش دهيد! به آسمان چشم مي دوزم. آسمان نه دوست است و نه دشمن. سخت است و بي اعتنا. پيرمرد به راه مي افتد. لاغر بود و صورت و گردنش را به چروكها سپرده بود. درسكوت شب به راه مي افتم. فردا صبح به بيمارستان ... كه به بيمارستان عربها معروف است، مي روم. همه مسؤولان با لهجه غليظ عربي صحبت مي كنند و تا چشم كار مي كند بيمار مي بيني. رئيس بيمارستان به راحتي پذيرا نيست. به داخل حياط مي روم. از پشت اتاقي كه آنجا واقع شده، شلنگي بيرون آمده كه از جوي خيابان سر در مي آورد. روي در اتاقي نوشته شده «مورگ» . از مسؤول حسابداري در مورد اين اتاق مي پرسم مي گويد: سردخانه بيمارستان است كه اجساد را در آن مي گذارند. اما آنقدر مساحت اتاق كوچك است كه به سردخانه هيچ شباهتي ندارد.
096042.jpg
براي ديدار و گفت وگو با رئيس بيمارستان اصرار مي كنيم. پاسخ نمي دهد. دوباره اصرار و سرانجام رئيس بيمارستان از سرناچاري مجبور مي شود بنشيند به گفت وگو.
از راه اندازي بيمارستان برايم گفت؛ از اينكه در سال ۵۸ مردمي خيرخواه اين بيمارستان را با تعرفه هاي بسيار نازل درمان راه اندازي كردند تا محرومان را مداوا كنند.
از وضعيت فاضلاب بيمارستان مي پرسم، با قاطعيت مي گويد: سيستم فاضلاب اينجا سپتيك است. چهار چاه فاضلاب داريم كه به خاطر مسائل شرعي چاه آشپزخانه را از آنها جدا كرده ايم. چاههاي ديگر همه به هم راه دارند كه در نهايت به چاه بيرون بيمارستان تخليه مي شود.
* شلنگي كه به اتاق زباله وصل است براي چيست و به كجا مي ريزد؟
عينك پنسي اش را جابه جا مي كند و قدري عصباني مي گويد: «كدام اتاق، چه شلنگي». وضعيت اتاق و شلنگ داخل حياط بيمارستان را برايش تشريح مي كنم.
مي گويد: چرا درون حياط رفته بوده ايد؟ لبخندي مي زنم و مي گويم: براي هواخوري رفتم.
سكوت مي كند و مي گويد: چند وقتي است كه يكي از چاهها مشكل پيدا كرده است. با شهرداري هم هماهنگي هاي لازم انجام شده و در جريان كار قرار دارند.
* آيا دفع فاضلاب در جوي آب براي مردم خطرناك نيست؟
ـ نه! خطري مردم را تهديد نمي كند. اين چاه ربطي به چاههاي سپتيك بيمارستان ندارد و به سمت كوچه مي رود.
* پس با اين حساب چاههاي فاضلاب مشكل دارند!
صورتش را دانه هاي درشت عرق پوشانده است، مي گويد: سيستم فاضلاب بيمارستان قديمي است، ممكن است ديگر كشش لازم را نداشته باشد. چاهها پر شده است بايد تخليه شوند و به سمت ديگري هدايت شوند.
* به كدام منطقه شهرداري مراجعه كرده ايد!
از جايش بر مي خيزد و مي گويد: احتمالاً منطقه ،۱۲ معذرت مي خواهم خيلي كار دارم و با لبخندي اجباري عذرم را مي خواهد.

يكي از كسبه محل كه به خريد و فروش چرخ خياطي مشغول است، مي گويد: اين محله چون مسكوني نيست كسي متوجه اين اتفاقات نمي شود. بيمارستان هم از وضعيت نابسامان خيابان و فرصت فراهم شده، استفاده مي كند و لوله فاضلابش را به داخل جوي آب مي اندازد. مسير اين جوي آب تا «فيروز آباد» ادامه دارد و سلامت مردم را به خطر مي اندازد. بعد اضافه مي كند: بيشتر مغازه هاي اينجا، معمولاً ساعت ۷ و ۸ شب به بعد تعطيل مي شوند. گاهي اوقات كه كاري پيش مي آيد و مجبور مي شويم بيشتر بمانيم، بوي بد فاضلاب آزار دهنده است.
* پاسخ هاي شهرداري منطقه ۱۲
با مسؤولان شهرداري منطقه ۱۲ ناحيه سه تماس مي گيريم و وضعيت بيمارستان را برايشان تشريح مي كنيم. مي گويند چند بار با رئيس و مسؤولان بيمارستان تماس گرفته اند ولي جوابي نشنيده اند.
آنان معتقدند كه شهرداري به هيچ عنوان اجازه ورود فاضلاب به معابر را نمي دهد و در صورتيكه اين كار انجام شود براي بيمارستان اخطاريه فرستاده مي شود و در صورت عدم جمع آوري، شهرداري خود اقدام به برداشتن عامل آلوده كننده مي كند.

به سراغ دخترك مي روم، همو كه به انتظار مرگ نشسته و همه از درمانش عاجز شده اند.
كنارش مي نشينم، دختركي است زيبا با گيسواني آفتاب گون و چشماني كبود. در بستر بيماري در حالي كه مدام بي تابي مي كند، تب و لرز به سراغش آمده است و گونه هايش گل انداخته است.
پدر با گونه هاي فروريخته و چشمان غم بار به سرنوشت دخترش مي انديشد و مادر با هزار بي تابي دلبندش را پاشويه مي كند شايد دخترك خوب شود!
بيتا مهدوي
نگاههاي دور
• روز ه هاي كوچك. روزه هاي بزرگ
كوچكتر كه بوديم روزه هايمان هم كوچك بودند. بزرگتر كه شديم روزه هايمان هم بزرگ شدند، قد كشيدند و از تمام آيينه هاي قدي هم بالاتر رفتند. كوچك تر كه بوديم روزه هايمان يك اتفاق بود، يك اتفاق قشنگ و دوست داشتني. بزرگتر كه شديم روزه هايمان يك حادثه شد، يك انقلاب، يك جبهه و ما سرباز خط مقدم جبهه شديم.
كوچكتر كه بوديم روزه هايمان مزه زولبيا و باميه مي داد! مزه نان و پنيرو گردو. مادر مي گفت همين هم ثواب است و ما عاشق روزه هاي كله گنجشكي بوديم! وحس مي كرديم مثل يك سيمرغ بزرگيم. بزرگتر كه شديم روزه هايمان مزه ايمان گرفت و عشق. تازه فهميديم كه سيمرغ شدن چقدر سخت است.
كوچكتر كه بوديم صداي اذان صبح بيدارمان مي كرد كه سحري بخوريم و ربناي اذان مغرب، پر از خوشحالي افطاري بود. بزرگتر كه شديم اذان صبح، بيدارمان مي كرد تا دلمان را پر از سحر كنيم و آماده بشويم و به آسماني ترين ميهماني برويم و ربناي اذان مغرب تا ستاره ها بالايمان مي برد و تا آسماني كه پر از دوست داشتن بود.
كوچكتر كه بوديم وقتي روزه ها كش مي آمدند گرسنگي امانمان را مي بريد و دعا مي كرديم خورشيد زودتر خسته بشود و برود. بزرگتر كه شديم امان گرسنگي را بريديم، خورشيد را خجالت داديم و روزهاحتي روزهاي بلند تابستان هم كوچك شدند و معمولي.
بزرگتر كه شديم روزه هايمان هم بزرگ شدند و شدند هم قد تاريخ قلبهاي بزرگ، هم قد يك فرياد سرخ عاشورايي. بزرگتر كه شديم روزه هايمان قوتمان دادند كه تا ربذه برويم و تا ابوذر. و جرأتمان دادند كه به «شعب ابي طالب» هم سري بزنيم و ساعتي همسايه گرسنگي هاو داغي هاي آنجا بشويم. روزه هايمان شهامتمان دادند كه اندكي از سنگيني سنگي را كه مولابر شكم مي بست، حس كنيم. روزه هايمان شجاعتمان دادند كه تا كربلا برويم، تا عاشورا، تا گلوي تشنه علي اصغر.
روزه هايمان بيادمان آوردند (لاعدواعدي علي المرء من نفسه) را. روزه هايمان يادمان دادند كه خودمان را جابگذاريم و دستمان را گرفتند و گفتند مي شود پرواز كرد، مي شود بزرگ شد، مي شود به ميهماني خدا رفت.

• بيا هجرت كنيم
بيا هجرت كنيم، خدا هجرت را دوست دارد. مگر يادت نيست كه آن روز گفت: و الذين آمنوا و هاجروا و جاهدوا في سبيل الله با موالهم وانفسهم أعظم درجة عندالله و اولئك هم الفآئزون»۱.
بيا هجرت كنيم، شايد به مدينه آسمان. مطمئن باش زياد دور نيست، شايد كمتر از راه مكه تا يثرب. بيا كه فرشته ها قول داده اند انصار باشند. بيا كه آسمان هم مدينة النبي خواهد شد و آن وقت، خدا بين ما و فرشته ها، پيمان برادري خواهد بست.
يادت مي آيد دومين ديدارمان بود؛ سال دوازدهم هجري و ما ۱۲ نفر بوديم. چه حج مباركي بود. دست دردست رسول خدا گذاشتيم و قول داديم و «پيمان عقبه» يادگار سبز تاريخ شد.
امروز «عقبه» چه تنهاست و دستهاي رسول خدا چقدر منتظر! اگر بيعت نكنيم، فرشته ها تنهايمان مي گذارند!
اول ربيع الاول بود. اول بزرگترين هجرت انساني. هجرت از آن همه كفر، از آن همه قريش، از آن همه فخر غير انساني، به سرزمين «ان اكرمكم عندالله اتقيكم»۲ بايد هجرت كنيم. بايد مبدأ تاريخ انساني شد. بيا، ديگر تمام شد همه آن دشمنيها كه اوس و خز رج هم برادرند. بيا رسول خدا آمده تا آشتي دهد. آمده تا يثرب، مدينةالنبي شود. بيا اما مواظب باش كه هنوز هم عبدالله بن ابي منافق است. هنوز بني قينقاع و بني قريظه توطئه مي كنند. ابوسفيان هنوز لشگر مي آورد. هنوز هم بايد خندق كند و پشت احد سنگر گرفت...
بيا، هجرت كنيم. دست در دست رسول خدا، كه آسمان مدينته النبي است و فرشته ها قول داده اند كه انصار باشند. بيا كمي بال، فرشته قرض كنيم كه خدا آن طرفها منتظر است.
۱) سوره توبه آيه ۲۰
۲) سوره هجرات آيه ۱۳
عرفان نظري
جمعه ها
تحقير و اغراق در نقطه چين ها
تبليغ در معنا، آگاه كردن ديگران است بر وجود چيزي، تفكري يا صنعتي به همانگونه كه هست و ممكن است مردم از آن اطلاعي نداشته باشند. تبليغ در هيچ فرهنگي، بر تحقير موضوعات يا افراد و غلو و اغراقي كه از ماهيت و موجوديت واقعي آن موضوع فاصله بگيرد، معنا نشده است.
اما گاه، در پخش برخي پيامهاي بازرگاني از صداوسيما اين موارد همراه با بدآموزي مشاهده مي شود كه تأسف آور است.
در نماياندن برخي محصولات، اغراق بيش از حد، فراوان به چشم مي خورد و به نظر مي رسد كه توليدكنندگان و سازندگان گرامي آنها در امر بزرگنمايي، از تبليغات كشورهاي ديگر الگوبرداري كرده اند و توجه ننموده اند كه اين فعل، فريبكاري و تلبيس است، چنان كه به هيچ عنوان نمي توان آنچه را بيان مي شود به مورد آن ارتباط داد.
تعدادي از اين آگهي ها، به اين شرح است:
در تبليغ كره گياهي [...] هم تحقير نهفته است هم بدآموزي دارد و هم شامل اغراق است. پدر خانه به دور از چشم اهل خانه لقمه حاوي اين كره را تناول مي كند (تحقير پدر). قاپيدن لقمه توسط فرزندان او (بدآموزي در ترغيب به اين فعل و تأثير سوء بر كودكان). به دست آوردن اين كره با خروج از منزل و اسكان در هتلي كه با كره گياهي مذكور پذيرايي مي كند (اغراق موضوع و تحقير پدر كه بدين خاطر از همسر و فرزندان خود فراري و در به در شده است)
در نمونه اي ديگر كه گاز خروجي از نوشابه اي، اتومبيلي را آن هم با چه سرعتي، به حركت درمي آورد (اغراق زياد به چشم مي خورد) و البته در نگاهي ديگر، وفور گاز در نوشابه نمي تواند بيانگر كيفيت مطلوب محصول باشد، بلكه تنها وجود گاز را در آن آشكار مي سازد كه واضح است زياد بودن گاز براي سلامت انسان، مضر خواهدبود، ولي تشويق به مصرف نوشابه هاي پرگاز احساس مي شود.
نمونه ديگرحمل موتورسيكلت پشت خودروي شخصي و استفاده از آن، پس از خرابي خودرو (اغراق) كه در جوار آن، امري دور از ذهن و شايد عبث و بيهوده نيز هست.
مسابقه يك دستگاه موتورسيكلت با هواپيما، چرخبال و موفقيت موتورسيكلت در سبقت از آنها (اغراق موضوع) و نيز بدآموزي در نشان دادن سرعت بالاي موتورسيكلت و تشويق بدان، باتوجه به خطرساز بودن اين وسيله.
استخدام تحصيلداري كه داراي موتورسيكلت [...] است (اغراق)، از طرفي تا حدودي بدآموزي دارد، چنانكه كارفرما از خواهنده كار مي پرسد كه آيا كسي او را معرفي كرده است، كه ترغيب به اصطلاح رابطه داشتن است و پاشيدن آب گرم از مسير خط تلفن در تبليغ آبگرمكن [...] (اغراق در امري غيرممكن).
برخي آگهي ها نيز از جمله در تبليغ انواع پفك و چيپس، اگرچه حاوي انتقادات موارد پيشين نيستند، اما به دليل ارزش غذايي پايين اين قبيل محصولات و تشويق كودكان و عدم تمايل آنان به خوردن غذاهاي گرم و مقوي درنتيجه مصرف آنها كه سوءتغذيه را نيز به دنبال خواهد داشت، بايستي نگاهي عميق در اين مقوله مبذول داشته و تصميمي مناسب اتخاذ شود.
فريبرز عابدي
بچه هاي افغان چه مي كنند؟
بارشان شبانه به منزل مي رسد
096045.jpg
رنگ چشمانش دردنياي رنگ ها نيست. خسته وكوفته گوشه اي نشسته است. صبح اول وقت مي زنم توي ذوقش بچه افغانستان وخستگي.
فرزند افغانستان است، پديده يك جنگ. نامش محمد وادامه اش ، نوري است. مطمئن نيست هجده سالش تمام شده باشد. صبح آفتاب خورده، ميان درختچه هايي نشسته كه او و دوستش رادر خود بلعيده است.
بچه هاي جنگ افغانستان، اگر شانس زنده ماندن پيدا كرده باشند، در گوشه هايي از ايران به نوعي زنده اند. كارگري مي كنند، جوشكاري ، باربري و هر آنچه كه ديپلمه هاي خودمان از انجام آنها، فرار مي كنند.
ـ چند سالي است ايران هستيم وكار مي كنيم. مردم خوبي دارد وهمه مهربان و ميهمان دوست هستندو...
«محمد نوري» بچه جنگ افغانستان، اين را مي گويد وبه تكه نان مانده در دستش ، گاز مي زند.
خواندن و نوشتن نمي داند اما خوب كار مي كند. مدت هاي كلاني است كه با دوست خودم، داودشاه، نان خشك جمع مي كنيم. از طلوع خورشيد ابزار كار دستمان است تا ديروقت شبانگاه.
بارگوني شان، هميشه پراز ضايعات و پلاستيك است. گوشه اي از اينها را هم گذاشته اند براي نان خشك. بچه هاي افغانستان آنچه را كه هر روز صبح تا شام با پرسه در خيابان هاي شلوغ بر كول مي گيرند، مثل اندوخته هايي گرانقيمت در مخفيگاهي كه هيچ كس نمي شناسد، پنهان مي كنند. مي گويد: بعداز گذر مدتي تازه آموختيم انبار توشه مان را نبايد به هم اطلاع دهيم. اگر همه ترك تازان (منظورش رقيبان نان خشكي است) بدانند توشه مان را از صبح تا شب ، در كدام دخمه، آشكار نمي كنيم، (پنهان مي كنيم)، آزارمان مي دهند و ما مجروح مي شويم.
نوري، اين نوجوان پشت لب سبز، لحظه هايي را در خاطر دارد و بازگو مي كند كه در چند درگيري با رقيبان، كتك خورده وآسيب ديده است. شامگاهي بود كه تن خسته برگشتيم آشيانه. بيان كردند كه شما دو پسر جوان محل توشه تان را آشكار كنيد. ولي ما چنين نكرديم و براي همين خاطر ، چوبمان زدند.
مخفيگاه آنها خيلي دور نيست؛ دخمه اي نزديك منزلي كه اجاره كرده اند ، جايي دورتر از شهر ري. او و داودشاه هر شب توشه شان را كه پر است از كاغذهاي باطله ، ضايعات فلزي، انواع پلاستيك ونان خشك توي دخمه مخفي مي كنند تا پايان هفته كه سفارش دهنده ضايعات بيايد و همه اندوخته ها را بخرد.
آنها هر صبح و شب در جست وجوي بار به سراغ سطل ها وكيسه ها مي روند و در كوچه ها پرسه مي زنند تا از جلوي خانه ها ودكانها، سركوچه ها و در خرابه ها، ضايعات به درد بخور را جدا كنند و بردوش بگيرند.
* شب و نصف شب كه در خيابان ها پرسه مي زنيد تا ضايعات را جمع آوري كنيد، ترسي نداريد؟
محمد مي گويد: چرا بايد بترسم. مگر كسي هم با ما كار دارد. پشت وپناه ما خداست. توي جنگ افغانستان كه طالبان همه را قتل عام كرد، خداوند ما را نجات داد. كودكي خرد بودم كه با پدرم وارد ايران شدم. برادر كلانم «جان محمد» در تصادف با خودرويي كلان كشته شد و برادر خردي داشتم كه نقل كرده اند او هم در روزهاي خردي، مرد.
داودشاه هم كه حالا براي حرف زدن سر شوق آمده، مي گويد: چرا بايد ترسيد مگر مسلمانان بايد از روي همديگر بترسند. همه مردم، دوست و برادرند.آدمي بد است و خوفناك كه برادر مسلماني را اذيت كند. بعد شروع مي كند به بازي با پاشنه كفشش روي خاك.
* حالا كه افغانستان آرام شده ، بر نمي گرديد؟
داودشاه با شكاندن خنده اي زير دندان، با سنگ هاي كوچك زيرپايش بازي مي كند و مي گويد: افغانستان خرابه است، عمارت سالمي ندارد. مردمانش هنوز خسته اند از جنگ، خون، قتل عام!
محمدنوري هم مي گويد: اينجا تقريباً راحت هستيم، در امانيم و آسون زندگي مي كنيم. اينجا پولي در مي آيد ، به حد بخور و نمير.
* پول پس انداز تان را چه كار مي كنيد؟
نوري مي گويد: تمام پس اندازم را مي فرستم براي خانواده ام كه در افغانستان هستند.
به اينجا كه مي رسيم، داودشاه با تكان دادن سر به ما مي فهماند كه وقت رفتن است و مي گويد: خب ديگر ديرمان شده است. بايد كارمان را شروع كنيم.
* بچه هاي افغان، وقت كار را ارزان نمي فروشند، بايد بروند.
فرشيد مقدم


|   شناسنامه   |   آرشيو   |