• دختر چهارساله ام به بيماري لاعلاجي مبتلا شده و پزشكان از درمانش نا اميد شده اند. هيچكس به داد ما نمي رسد، اگر دنبال توپش نرفته بود، به اين بيماري مبتلا نمي شد
قابل تصور نبود. دردناك و مبهم، عظمت دردش هلهله خواهش مرگ را داشت. صداي زن جوان از پشت تلفن مي لرزيد. آيا واقعيت داشت . گوشي را كه گذاشتم، خلأيي بي انتها و منجمد محاصره ام كرد و در سياهي غوطه ور شدم. طنين صداي زن مدام در گوشم مي پيچيد: دختر چهارساله ام به بيماري لاعلاجي مبتلا شده و پزشكان از درمانش نا اميد شده اند. هيچكس به داد ما نمي رسد، اگر دنبال توپش نرفته بود، به اين بيماري مبتلا نمي شد. آخر مي دانيد! اين بيمارستان [...] فاضلابش را به جوي آب مي ريزد. پزشكان بيماري دخترم را عفونت بيمارستاني تشخيص داده اند. دستم به هيچ كجا بند نيست به كه شكايت ببرم.
سرسام گرفته ام. بيرون مي زنم. ناله غريب مادراني را مي شنوم كه فرزندانشان آلوده شده اند و نمي دانند منبع آلودگي كجاست. جوي آب تا كجا ادامه دارد. از كدام مسير عبور و چندصدهزار نفر را مبتلا مي كند.
بيمارستان در دل شهر است، كنار بازار بزرگ تهران؛ محل تجاري و دادوستد بيمارستان خيريه است و همين بيشتر دل را مي سوزاند.
ساعت ۸ شب، فاضلاب بيمارستان از طريق لوله به جوي آب خيابان ۱۵ خرداد مي ريزد. چيزي به ساعت ۹ نمانده، در حاشيه خيابان راه مي افتم. بوي زننده اي فضا را آكنده است. به بيمارستان مي رسم كه درش هميشه قفل است. جويهاي آب جلوي بيمارستان با پلهاي بزرگ فلزي مسدود شده است. بوي تعفن تا مغز استخوانهايت نفوذ مي كند. فاضلابي كه منبع تمام آلودگي هاست به راحتي در جوي آب مي ريزد. ياد حرفهاي زن جوان مي افتم. فريادرسي نيست.
غم داشت درون سينه ام مي جوشيد. صداي جاروي رفتگر پير در آن سكوت سرخ رنگ طنين عجيبي داشت. پريده رنگ، تكيده و رنجور و فروتن.
شايد از وضعيت فاضلاب چيزهايي بداند. زهرخندي مي زند و مي گويد: خيلي وقت است هرشب همين كار را مي كنند. گاهي اوقات فاضلاب تمام سطح خيابان را مي پوشاند. كسبه محل از بوي بد به ستوه آمده اند. كاري از دست كسي تا به حال برنيامده است.
نگاهم به سطل بزرگ زباله آبي رنگ كنار در بيمارستان مي افتد. پر است از سوزن، تيغ و سرنگ. پيرمرد مي گويد: تا چند لحظه ديگر ماشين مي آيد، هروقت اين سطل را خالي مي كنم تمام دستهايم زخم مي شود. او نمي داند اگر احتياط نكند، اگر آلوده شود؟
جوي آب تا كجا امتداد دارد؟ گويا تا دروازه غار مي رسد ياد بچه هاي محروم آنجا مي افتم كه تمام تابستان در اين جوي آب شنا مي كنند و روزي هزار دفعه توپشان را از آن بيرون مي كشند.
به عصر خاكستري مي انديشم، به چشمهاي بي نور و سوخته، به كودكاني كه شاد نمي كنيم و مي ميرند. به مادراني كه عشق نمي دهيم و شكننده مي شوند و به مادراني كه صداقت نمي دهيم و مي سوزند و مرگشان را هيچكس نمي بيند. آنها در ژرفاي وجوديشان در خلوت خويش مي ميرند و ما بيمارستان مي سازيم تا متولدشان كنيم.
صداي پيرمرد مرا به خود مي آورد. مي گويد: نهال كاشتيم تا شما با اشك چشم آبش دهيد! به آسمان چشم مي دوزم. آسمان نه دوست است و نه دشمن. سخت است و بي اعتنا. پيرمرد به راه مي افتد. لاغر بود و صورت و گردنش را به چروكها سپرده بود. درسكوت شب به راه مي افتم. فردا صبح به بيمارستان ... كه به بيمارستان عربها معروف است، مي روم. همه مسؤولان با لهجه غليظ عربي صحبت مي كنند و تا چشم كار مي كند بيمار مي بيني. رئيس بيمارستان به راحتي پذيرا نيست. به داخل حياط مي روم. از پشت اتاقي كه آنجا واقع شده، شلنگي بيرون آمده كه از جوي خيابان سر در مي آورد. روي در اتاقي نوشته شده «مورگ» . از مسؤول حسابداري در مورد اين اتاق مي پرسم مي گويد: سردخانه بيمارستان است كه اجساد را در آن مي گذارند. اما آنقدر مساحت اتاق كوچك است كه به سردخانه هيچ شباهتي ندارد.
براي ديدار و گفت وگو با رئيس بيمارستان اصرار مي كنيم. پاسخ نمي دهد. دوباره اصرار و سرانجام رئيس بيمارستان از سرناچاري مجبور مي شود بنشيند به گفت وگو.
از راه اندازي بيمارستان برايم گفت؛ از اينكه در سال ۵۸ مردمي خيرخواه اين بيمارستان را با تعرفه هاي بسيار نازل درمان راه اندازي كردند تا محرومان را مداوا كنند.
از وضعيت فاضلاب بيمارستان مي پرسم، با قاطعيت مي گويد: سيستم فاضلاب اينجا سپتيك است. چهار چاه فاضلاب داريم كه به خاطر مسائل شرعي چاه آشپزخانه را از آنها جدا كرده ايم. چاههاي ديگر همه به هم راه دارند كه در نهايت به چاه بيرون بيمارستان تخليه مي شود.
* شلنگي كه به اتاق زباله وصل است براي چيست و به كجا مي ريزد؟
عينك پنسي اش را جابه جا مي كند و قدري عصباني مي گويد: «كدام اتاق، چه شلنگي». وضعيت اتاق و شلنگ داخل حياط بيمارستان را برايش تشريح مي كنم.
مي گويد: چرا درون حياط رفته بوده ايد؟ لبخندي مي زنم و مي گويم: براي هواخوري رفتم.
سكوت مي كند و مي گويد: چند وقتي است كه يكي از چاهها مشكل پيدا كرده است. با شهرداري هم هماهنگي هاي لازم انجام شده و در جريان كار قرار دارند.
* آيا دفع فاضلاب در جوي آب براي مردم خطرناك نيست؟
ـ نه! خطري مردم را تهديد نمي كند. اين چاه ربطي به چاههاي سپتيك بيمارستان ندارد و به سمت كوچه مي رود.
* پس با اين حساب چاههاي فاضلاب مشكل دارند!
صورتش را دانه هاي درشت عرق پوشانده است، مي گويد: سيستم فاضلاب بيمارستان قديمي است، ممكن است ديگر كشش لازم را نداشته باشد. چاهها پر شده است بايد تخليه شوند و به سمت ديگري هدايت شوند.
* به كدام منطقه شهرداري مراجعه كرده ايد!
از جايش بر مي خيزد و مي گويد: احتمالاً منطقه ،۱۲ معذرت مي خواهم خيلي كار دارم و با لبخندي اجباري عذرم را مي خواهد.
يكي از كسبه محل كه به خريد و فروش چرخ خياطي مشغول است، مي گويد: اين محله چون مسكوني نيست كسي متوجه اين اتفاقات نمي شود. بيمارستان هم از وضعيت نابسامان خيابان و فرصت فراهم شده، استفاده مي كند و لوله فاضلابش را به داخل جوي آب مي اندازد. مسير اين جوي آب تا «فيروز آباد» ادامه دارد و سلامت مردم را به خطر مي اندازد. بعد اضافه مي كند: بيشتر مغازه هاي اينجا، معمولاً ساعت ۷ و ۸ شب به بعد تعطيل مي شوند. گاهي اوقات كه كاري پيش مي آيد و مجبور مي شويم بيشتر بمانيم، بوي بد فاضلاب آزار دهنده است.
* پاسخ هاي شهرداري منطقه ۱۲
با مسؤولان شهرداري منطقه ۱۲ ناحيه سه تماس مي گيريم و وضعيت بيمارستان را برايشان تشريح مي كنيم. مي گويند چند بار با رئيس و مسؤولان بيمارستان تماس گرفته اند ولي جوابي نشنيده اند.
آنان معتقدند كه شهرداري به هيچ عنوان اجازه ورود فاضلاب به معابر را نمي دهد و در صورتيكه اين كار انجام شود براي بيمارستان اخطاريه فرستاده مي شود و در صورت عدم جمع آوري، شهرداري خود اقدام به برداشتن عامل آلوده كننده مي كند.
به سراغ دخترك مي روم، همو كه به انتظار مرگ نشسته و همه از درمانش عاجز شده اند.
كنارش مي نشينم، دختركي است زيبا با گيسواني آفتاب گون و چشماني كبود. در بستر بيماري در حالي كه مدام بي تابي مي كند، تب و لرز به سراغش آمده است و گونه هايش گل انداخته است.
پدر با گونه هاي فروريخته و چشمان غم بار به سرنوشت دخترش مي انديشد و مادر با هزار بي تابي دلبندش را پاشويه مي كند شايد دخترك خوب شود!
بيتا مهدوي