|
بت شكني هاي «ميشل فوكو» در فلسفه پست مدرن
فوكو؛ آفت مزارع تاريخ
• در انديشه و آثار فوكو «سخن» داراي جايگاهي ويژه است «سخن» نقطه عطف اقتدار و دانش است
|
|
|
ميشل فوكو كه به عقيده منتقدان از برجسته ترين نظريه پردازان پست مدرن و همچنين از جمله متفكران پساساختارگرا محسوب مي شود و او را چون ژاك دريدا، فليكس گاتاري، رولان بارت، ژيل دلوز، ژان فرانسوآ ليوتار و… از شارحان پست مدرن مي دانند كه با پشت سرگذاشتن انديشه هاي مدرن، فراتر از آن گام برداشت. اما خود فوكو اين تقسيم بندي ها را قبول نداشت و از پذيرش برچسبهايي چون پست مدرنيست و يا پساساختارگرا امتناع مي كرد. او مي گويد: «من مخالف مدرنيسم و عصر روشنگري نيستم بلكه منكر نسبتهايي هستم كه به تفكر مدرن داده مي شود.» ميشل فوكو در سال ۱۹۲۶در پوآتيه فرانسه متولدشد. تحصيلاتش را در رشته فلسفه تكميل كرد ودر سال ۱۹۵۴ كتاب «تاريخ ديوانگي» (Historie dela folie) را به عنوان رسأله دكتراي خود ارائه داد. اما چون هدف او از تحصيل فلسفه رسيدن به «حقيقت» نبود و اصلاً دستيافتن به «واقعيت» از نظر او اهميت نداشت، با تحصيل اين رشته رضايت خاطر پيدانكرد و پس از آن به دنبال رشته روانپزشكي رفت و در سال ۱۹۵۵ كتابي با نام «بيماريهاي روحي و شخصيت» حاصل افكار و تحقيقات او در اين زمينه شد. ديگر آثار فوكو عبارتند از : «زايش درمانگاه» (۱۹۶۳)، «واژگان و چيزها» (۱۹۶۶)، «ديرينه شناسي دانش» (۱۹۶۹)، «مراقبت ومجازات» (۱۹۷۵) و در سال ۱۹۷۶ نگارش كتاب «تاريخ جنسيت» را آغاز كرد. اين كتاب چهار جلدي به مدت هشت سال و تا پايان عمرش او را مشغول كردو سرانجام در سال ۱۹۸۴ در حالي كه در يك آسايشگاه رواني بستري بود، در اثر ابتلا به ايدز درگذشت. ميشل فوكو بيش از آنكه خود را فيلسوف بداند، تاريخ نگاري مي دانست كه سعي در شناخت و تحليل تاريخ غرب درباره جنون، بيماري، زبان، مجازات، قدرت، دانش، ذهنيت و جنسيت داشت. اما با اين وجود تأثير او در عرصه فلسفه و زبانشناسي كمتر از نفوذ او در عرصه «تاريخ» نبود. منتقدين آثار فوكو او را فيلسوفي بي ايمان به «حقيقت» فلسفه، عالم علوم انساني ضد انسان گرايي، زبانشناسي ساختارگرا ضد ساخت، استاد تاريخ نظامهاي فكري مي دانند و به او «آفت مزارع تاريخ» و «بت شكن تاريخ» لقب داده اند. ميشل فوكو در شالوده شكني و ساخت گشايي از ژاك دريدا كه پدر شالوده شكني در تفكر پست مدرن به شمار مي رود نيز پيشي گرفته است. او با «بازيهاي زباني» سعي در شكستن قالبها دارد. در واقع قالب شكني فني است براي مركزيت زدايي و معطوف كردن توجه ها به پيرامون موضوع و در نظرگرفتن تمام جنبه هاي حاشيه اي. در ساخت گشايي هرچيز رسمي و تثبيت شده اي رد مي شود و جزم انديشي و اقتدارگرايي به زيرسؤال مي رود. فوكو و دريدا كه هردو از بت شكنان افراطي پست مدرنيسم محسوب مي شوند در شكستن بت خرد، محو كردن «سوژه انديشمند»، مركزيت زدايي، پلوراليسم (كثرت گرايي)، نفي روايت هاي كلان و… هم رأي و هم عقيده هستند. تنها تفاوت آنها در اختلاف منابع الهام بخش آنان است. چون دريدا متأثر از هايدگر و افكار، عقايد و تئوريهاي فوكو متأثر از فلسفه نيچه است. البته فوكو از تفكرات و تئوريهاي هايدگر هم بي بهره نيست. فوكو وامدار عقايد تبارشناسي نيچه و نظريات هستي شناسي هايدگراست. او در اصل «عدم تداوم تاريخي» كه يكي از زمينه هاي اصلي كارش است به تئوري «گسست» هايدگر كه در متافيزيك بيان كرده بود متوسل مي شود و در كل عقايد و افكار نيچه و هايدگر پايه هاي فكري و زمينه هاي فعاليت فوكو را شكل مي دهند. در واقع فوكو ادامه دهنده راه اين دوفيلسوف بزرگ است و نقادي او از دنياي مدرن همه نشأت گرفته از اين دو بزرگ است كه اين تأثير كاملاً در نوشته ها و آثار او مشهود و ملموس است.
• نفي ديوانگي، خود نوعي ديوانگي است فوكو از آغاز فعاليتش سعي كرد در جهت مخالف مسير آبي شنا كند كه جريان داشت. در حالي كه در دوران پس از جنگ، فلسفه هگل، انديشه حاكم و مسلط بر فرانسه بود، با آن تأكيد شديد و غليظ برعقل و خردباوري افراطي آن كه مدعي بود كه انسان مي تواند جهان را از طريق عقل خود اثبات كند، كه اين تأكيد در تفكر دكارت به اوج خود رسيد، با اظهار اين جمله كه : «من مي انديشم، پس هستم.»، ميشل فوكو در برابر اين جريان ايستاد و ساز مخالف زد و ستونهاي فلسفه ضدهگلي را در دنياي هگل گرايان بنا نهاد و در اين راه رولان بارت، ژيل دلوز، كلودلوي استروس و ژان لاكان او را حمايت كردند و بدين ترتيب فوكو با ياري آنان پايه هاي مكتب پساساختارگرايي را در قلب مدرنيته بنانهاد. البته فوكو در سالهاي پايان زندگي، در برخي از نظريات و عقايد خود تجديدنظر كرد و با برگشت به انديشه كانت بسياري از ديدگاههاي گذشته خود را زيرسؤال برد. در مدرنيته ايمان بيشتر از حد به عقل به عنوان عامل اثباتگر دنيا و عامل شناخت دنيا، در نهايت به ارزش و ارج نهادن به انسان به عنوان سوژه انديشمند، توانا و سازنده ختم شد. كه اين عقل گرايي افراطي و به دنبال آن تكيه به سوژه عاقل يا انسان به قدري در دنياي مدرن بزرگ شد كه ديگر جايي براي «خدا» باقي نگذاشت و در نهايت به انكار «هستي نامتناهي» منجرشد. و ذهن متناهي انديشمند، وجود نامتناهي خداوند را ناديده گرفت. فوكو در كتاب «زايش درمانگاه» مي نويسد: «انسان مدرن با «مرگ خداوند» مهر محدوديت و حبس را برپيشاني و سرنوشت خود زد و خود را در اين محدوديت زنداني كرد. در واقع انسان با ناديده گرفتن خداوند، حكم مرگ و فناپذيري خود را امضا كرده است.» نفي عقل و عاقل يا خرد خردمند محور اصلي نقادي هاي فوكو از انديشه مدرن است.فوكو محوراصلي كارش را عقل قرارمي دهد در حالي كه منكر عقل و سوژه عاقل است. او با زباني عقل گرا مي خواهد بت خرد را در هم شكند. به دليل عقل گرايي افراطي در عصر مدرن، تمايز بين خردمند و بي خرديا بطور صريح تر عاقل و ديوانه تمايزي آشكار و شديد شد و فوكو در حالي كه خود در بند اين تمايز بود، سعي داشت اين تمايز بين عقل و جنون را به زيرسؤال ببرد. فوكو با تكيه برديوانگي مي خواست سوژه عاقل را نفي كند همانطور كه مرگ، انسان را نفي مي كند. در كتاب «تاريخ ديوانگي» فوكو بيان مي كند كه «براي رسيدن به دورنمايه خرد بايد به خرد پشت كرد و رو به جنون آورد.» و در جاي ديگري از همين كتاب بيان مي كند كه «ديوانگي واقعيت خارجي ندارد بلكه اين تنها به قضاوت انسان برمي گردد.» از نظر فوكو ديوانگي يا بي خردي روي ديگر سكه خرد است كه در ارتباط نزديك انسان با درون خويش اين روي سكه يعني جنون ظاهر مي شود و او نيچه و ون گوگ را از جمله نويسندگان ونقاشان بزرگ ديوانه و مجنون مي داند كه بخوبي توانسته بودند ارتباطي تنگاتنگ و ظريف با درون خود برقرار كنند. فوكو براي ديوانگي ارزشي متعالي قائل است و جنون را داراي نيرويي شگفت مي داند كه در آينده اين نيرو، انسان و دنياي مدرن او را محو و نابود خواهدكرد.
• اثر خالق مولف، نه مولف خالق اثر! در انديشه و آثار فوكو، «سخن» داراي جايگاهي ويژه است. «سخن» نقطه عطف اقتدار و دانش است. قواعد حاكم برهر دانش در هر دوره تاريخي، سخن مربوط به آن دانش را به وجود مي آورد كه از مجموع سخن ها، «نظام سخن» و از مجموع نظام سخن ها «اپيستم» پديد مي آيد. در واقع اپيستم مجموعه نظام قواعدي است كه دانش هر دوره را شكل مي دهد و تفكر و خرد انسان براساس اين نظام شكل مي گيرد. و در نهايت «اپيستم» شكل دهنده فرهنگ سخن هر دوره است. فوكو ادعا مي كند كه «سخن» در هر دوره موضوع دانش را تعيين مي كند و حتي پا را از اين هم فراتر مي گذارد و اظهار مي كند كه «سخن» است كه مؤلف را پديد مي آورد. برخلاف تفكر مدرن كه مولف و ذهن انديشمند را پديدآورنده سخن مي دانستند. بنا به عقيده فوكو «سخن» نمايانگر انديشه و آگاهي سخنگو و نويسنده و يا در كل سوژه متعالي نيست. بلكه كاربردهاي سخن در نظام سخن (اپيستم) باعث مي شود تا سوژه انديشمند در موردي خاص به شيوه اي خاص كه نظام سخن آن را مشخص مي كند، سخن بگويد. بنابراين برخلاف تفكر مدرن، سخن بازگوكننده افكار، عقايد و آگاهي هاي سوژه نيست. و اين به مفهوم «مرگ سوژه» و در پي آن «مرگ مؤلف» در انديشه فوكو است. تئوري كه براي اولين بار رولان بارت آن را مطرح كرد. در انديشه مدرن مؤلف خالق و پديدآورنده اثر است و هر اثر بيانگر و نماينده مولف خود است. به عبارتي ديگر مؤلف در اثرش حضوري دوباره پيدا مي كند و در اثرش تكرار مي شود. حتي در آثار سوررئاليسم كه آثاري فراواقعي هستند باز، حضور ذهن انديشمند سوژه متعالي را خاطرنشان مي كنند و در كل، مدرنيستها به دنبال اثبات اقتدار خالق و مولف بودند. چون معتقد بودند مؤلف قادر است خودش را در «سخن» بيان كند. و اين دقيقاً همان نكته موردنظر فوكو است كه سعي در انكار آن دارد. از نظر فوكو مؤلف، خالق اثر نيست، بلكه اين اثر است كه مؤلف را خلق مي كند. به عقيده او سخن «بيانگري» نيست تا مؤلف آنرا براي بيان عقايد و انديشه هاي خود به كار گيرد، بلكه سخن «رخدادي» است كه مؤلف را به كار مي گيرد و او را مي آفريند. در انديشه فوكو انسان متناهي و فناپذير است و هستي وجود او محدود به زمان و مكان است و از اين رو انسان آن اقتدار آفرينندگي را در خلق يك اثر ندارد تا بتواند در اثرش حضور پيداكندو يا با حضورش در آن تكرار شود. به همين جهت فوكو توانايي و مرجعيت مؤلف را نمي پذيرد. فوكو به جاي حقيقت و سوژه آفرينشگر (انسان) كه از المانهاي محوري تفكر مدرن محسوب مي شوند، مؤلفه هاي «سخن»، «اقتدار» و «دانش» را قرارداد. او منكر توان خلاقه انسان براي خلق مفاهيم علمي و فهم واقعيتهاست. كه اين حقايق و مفاهيم خود را در سخن نمايان مي كنند و فوكو سعي داشت با تحليل سخن به قدرت ذاتي آن دست پيداكند نه اينكه از طريق آن به واقعيت برسد. چون در افكار فوكو رسيدن به حقيقت نقش و اهميتي نداشت. برخلاف انديشه هگل كه در آن زبان بيانگر حقيقت بود. در فلسفه هگل نقطه عطف سوژه و ابژه، در وجود انسان است. يعني انسان از يك طرف ذهن خردمند و فاعل انديشمند محسوب مي شود و از طرف ديگر موضوع انديشه هاي خود. به عبارت ديگر در فرهنگ مدرن، انسان هم موضوع دانش است و هم منشأ قدرت. در حالي كه در انديشه فلسفي فوكو، انسان به عنوان سوژه جايي ندارد و سخن و نظام سخن شكل دهنده سوژه هستند. ازنظر فوكو ابژه شكل دهنده سوژه و مسلط و حاكم برآن است. كلود لوي استروس در كتاب «انديشه هاي وحشي» خود مي گويد: «هدف علوم انساني، محوكردن انسان است در پس دانش، نه شكل دادن به سوژه متعالي.» در كتاب «واژگان و چيزها» فوكو رابطه حاكم بين چيزها و واژگان را در سه دوره تاريخي رنسانس، عصركلاسيك و دوران مدرن بررسي مي كند، كه موضوع تحليل در هر دوره «سخن» است. و اصل «عدم تداوم تاريخي» و «گسست» هم، محور اصلي كتاب محسوب مي شود. فوكو در اين كتاب بيان مي كند كه در دوران رنسانس«خدا» به عنوان هستي نامتناهي منشأ قدرت بود و اين قدرت در قرن نوزدهم به «سخن» منتقل شد كه وسيله اين انتقال «خرد» انسان بود. بنابراين اين اقتدار از «خدا» به «انسان» و سپس به «سخن» انتقال پيداكرد و هدف فوكو از اين قياس اين است كه نشان دهد: در طي تاريخ قدرت سوژه به ابژه منتقل مي شود كه اين نقل و انتقال در بستر «سخن» انجام مي گيرد. فوكو در كتاب «واژگان و چيزها» بيان مي كند كه زباني كه پيكر و ساختار انديشه انسان را نشان مي دهد در دوره كلاسيك نقش خوب و برجسته اي داشت و اين باعث شد كه دانش سخن نقش برجسته اي در اين دوران داشته باشد. ولي در دوران مدرن واژه ها توان بيانگري و چيزها قدرت دلالت گري خود را از دست دادند. در نتيجه زبان قدرتش در بيان ابژه ها ضعيف شد و زبان دوران مدرن زباني غيرصريح و سنگين شد و از آنجايي كه زبان شيرازه دانش و سخن محسوب مي شود، در دوران مدرن با بي اعتبارشدن بيانگري زبان اين شيرازه از هم گسيخت و دانش علوم انساني از هم پاشيده شد. در مجموع فوكو در اين كتاب نتيجه مي گيرد كه قدرت بيانگري زبان با حضور انسان رابطه اي معكوس دارد. به همين دليل در عصر مدرن با حضور و برجسته شدن انسان به عنوان سوژه انديشمند، سخن ديگر آن اقتدار را نداشت تا بتواند خرد انسان انديشمند مدرن را در خود بازتاباند و نمايان كند. و فوكو سعي دارد با تأكيد خود بر سخن اين اقتدار را به آن بازگرداند. «تفسير» از ديگر موضوعات مورد بحث فوكو در تحليل سخن است. فوكو تفسير را اينچنين معنا مي كند كه «تفسير با تحليل گفته ها، ناگفته ها را به سطح مي آورد و آنها را آشكار مي كند و آنچه را كه «سخن» قصد بيانش را دارد از متن بيرون مي كشد و بيان مي كند.» از نظر فوكو تفسير از حقيقت سطحي سخن چشم مي پوشد و به ذات آن مي پردازد و در واقع تفسير، سخن روشنگر متن است. در تفسير يك متن بايد ناگفته هاي متن را گفت طوري كه چيزي جز متن اصلي گفته نشود. اما با همه اين تفاصيل، فوكو تفسير را نفي مي كند تا به ماهيت سخن دست پيداكند. چون از نظر او تفسير مي خواهد چيزي را كه در متن وجود ندارد، ماهيت ببخشد و در عوض آنچه را كه واقعاً وجود دارد يعني سخن را محو و بي اهميت جلوه دهد و در كتاب «نظام سخن» فوكو بيان مي كند كه «تفسير و تأويل چيزي نيست جز آنچه را كه مخاطب خود از متن اصلي ابداع مي كند و مي پندارد كه بايد متن آن را مي گفت.» تفسير متن در واقع عملي است براي تحمل پذير كردن سخن. در انديشه فوكو، كلمات داراي ارزشي والا هستند و در متن در وهله اول به كلمات و واژگان توجه مي شود و مفاهيم در درجه دوم اهميت قرار دارند. چون به عقيده فوكو دانش بشري برپايه كلمات بنا شده است و اين واژگان هستند كه مفاهيم را مي سازند و يك متن نوشتاري براساس وضعيت خواندن مي تواند مفاهيم و معاني متفاوت و متناقض و چندپهلو را داشته باشد. و اين اصل از مفاهيم بنيادي مكتب پساساختارگرا محسوب مي شود و مكتب پساساختارگرا دربردارنده مفاهيم پست مدرنيسم است. به همين دليل منتقدين، فوكو را پساساختارگرا و پست مدرنيست مي دانند در حالي كه او خود منكر اين قضاوت است. مترجم: ليدا فخري
|