سه شنبه ۲۱ آبان ۱۳۸۱ - ۷ رمضان ۱۴۲۳
Tue, Nov 12, 2002
فرهنگ و پايداري
شماره ۲۲۹۸
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اخبار ايران
اجتماعي
گزارش روز
بين الملل
گفت و گو
گوناگون
سرزمين مادري
فرهنگ و انديشه
فرهنگ و پايداري
فرهنگ و هنر
اقتصادي
قيمت سكه و طلا
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
اوقات شرعي
آرشيو
از زبان جانبازان
لحظه هاي سرخ
096723.jpg
فرصت كمي تا شروع عمليات مانده بود. كار احداث جاده بايد هرچه سريعتر تمام مي شد. جاده كشي در كوهستان باتوجه به عوامل طبيعي كار سخت ودشواري بود. شيب تند ارتفاع ۱۱۰۰ مانع از سرعت كافي براي كشيدن جاده بود. براي همين، بچه هاي جهاد شبانه روز كار مي كردند تا جاده را به قله برسانند. برادر «جعفر جواهري» براي دلداري و راهنمايي ما مستقيماً بركارها نظارت مي كرد. يكي از بچه ها ساعتها روي لودر كار كرده بود و كم كم داشت كار را به آخر مي رساند. برادر جواهري به او گفته بود: «شما برو استراحت كن من خودم كار صاف كردن جاده را انجام مي دهم.»
آن برادر جهادي گفته بود به هرقيمتي شده تا شب جاده را تمام مي كنم چون در روز نمي شود كار كرد.
ساعت سه بامداد كه كار داشت به اتمام مي رسيد، او متوجه مي شود كه لودر به آرامي به سمت دره در حركت است. ابتدا سعي مي كند به نحوي مانع از حركت شود ولي موفق نمي شود. همزمان با پايين رفتن لودر، دشمن شروع به ريختن آتش سنگين كرد، برادر جهادگر، همان طور كه سعي مي كرد لودر را از لبه پرتگاه بالا بكشد يكي از گلوله هاي توپ در كنار او منفجر مي شود ودر اثر اصابت تركش به شهادت مي رسد.
|
صفاي روح و معنويت او باعث شده بود كه محبوبيت زيادي بين بچه ها پيدا كند. بچه ها با عشق وعلاقه پاي صحبت او مي نشستند واو بخوبي روحيات معنوي خود را به ديگران انتقال مي داد. او يك مبلغ واقعي اسلام و رزمنده اي جنگجو بود. در يكي از پاتك هاي سنگين عراق در ارتفاع ۱۱۵۰ بازي دراز، زماني كه من به سنگرهاي جلويي رفته بودم ويك بار كه براي گرفتن پيام جديد به عقب آمدم او را در داخل سنگر مشغول خواندن نماز شب ديدم. چيذري پاي بيسيم نشسته ومشغول كار بود. عراق هم به شدت آنجا را زير آتش داشت ، از بيرون سنگر به چيذري گفتم: نمازخواندن برادر غفاري خيلي طولاني شده. چيذري بلافاصله پيش او رفت وديد كه سجده گاه او را خون گرفته ودرحالي كه سربرمهر گذاشته به شهادت رسيده است.
از زبان جانبازان
جانبازان زير۵۰درصد سياهي لشكر
اينجانب در سال ۱۳۶۵ براثر انفجار مين پاي چپم را از زير زانو از دست دادم واز ناحيه پاي راست، گوش ، چشم واعصاب نيز دچار ضايعاتي شدم و اكنون جانباز زير ۵۰درصد هستم. از نظر بنياد، جانبازان زير ۵۰درصد سياهي لشكر هستند وچيزي به آنان تعلق نمي گيرد. اگر يك جانباز از طريق بيمه تكميلي به بيمارستان مراجعه كند دفترچه اش موردقبول نيست و مي بايست ۲۵درصد از هزينه را نقداً پرداخت كند. جاي تأسف است اما واقعيت دارد كه امكانات وتسهيلات ما از كارگران شهرداري هم كمتر است. چرا بنياد پاسخگوي اعتراضات جانبازان نيست. مگر اين همه بودجه صرف نمي شود تا پاسخگوي جانبازان باشند…
بيژن نژادسليم از نوشهر
مي گويند بايستي جانبازيت مجدداً احراز شود
اينجانب ابوالفتح مقدم درسال ۱۳۶۵ در منطقه فاو از ناحيه هردوگوش مجروح شدم ودر حال حاضر از هردوگوش فقط ۳۰% شنوايي دارم. اينك پس از ۱۶سال بنياد جانبازان به جاي رفع مشكلات عديده ما مي گويد بايستي مجدداً احراز شويد.
زيلوي خنده
096720.jpg
چهل وهفت نفري شبانه از حلقه محاصره عراقيها عبور مي كنيم و وارد سوسنگرد مي شويم. شهر پراكنده زير آتش گلوله هاي توپ وخمپاره است . گاه از يكي از چهارسوي شهر تك منوري به هوا مي رود و سوسو مي زند. زير نور مهتاب تنها مي توانم سايه رديف شده اي از خانه ومغازه هاي درهم كوبيده را ببينم و بس!
به ستون يك ، دو ـ سه خيابان را پشت سر مي گذاريم تا مي رسيم به تنها حسينيه سوسنگرد. از زور سرما و خستگي ، هل مي خوريم داخل شبستان تا استراحت كنيم و فردا صبح به مدافعان خسته وكم تعداد شهر ملحق شويم. هركس به گوشه اي پناه مي برد. همراه محمدرضا اوجي سه كنجي گير مي آوريم وپهن مي شويم كف شبستان. محمدرضا قبضه آر.پي.جي هفتش را آرام روي زمين مي خواباند وچشم مي اندازد به اطراف؛ جوري كه گويا دنبال چيزي مي گردد. حسن ريختگران (۱) فرمانده گروه قدم مي زند و مي رسد به ما. محمدرضا را كه حيران مي بيند، دست به ريش مي كشد ومي گويد:
ـ چيه؟ چيزي كم وكسر داري؟!
محمدرضا با لحني پرآب و تاب جواب مي دهد:
ـ ها قربون! اگه باشه لحاف وتشك ، نباشه كيسه خواب، نبود پتو رنگي .
ريختگران مي زند روي شانه محمدرضا و با لهجه مخلوط اصفهاني و شيرازي مي گويد:
ـ كاكو شيرازي خط كه رفتيم مي دم سنگرتو مبلمان كنن، خوبس!
محمدرضا با شوخي اما گرم ، احترام نظامي مي گذارد ومي گويد:
ـ خوبس قربون!
ريختگران كه مي خندد و دور مي شود ، محمدرضا پوتين هايش را سرته كنار هم مي خواباند. بعد تنش را مي كشد زير زيلوي خشك و پوسيده شبستان . سرش را مي گذارد روي نرماي پوتين.
ـ اف … اينم هتل مقوا!
پلك كه روي هم مي گذارد؛ صداي خرناسه اش هوا مي رود. بقيه بچه ها هم شام، نان كارتوني و تن ماهي مي خورند ويكي يكي مي خزند زير زيلوهاي شبستان و مي خوابند. بي خوابي به كله ام مي زند. عقب تر مي روم. تكيه مي دهم به ديوار و چشم مي دوزم به سقف شبستان كه سه ـ چهار سوراخ گلوله توپ و خمپاره، توي آن ديده مي شود. فكر و خاطرم هزارجا مي رود ومي آيد. سكوت كه شبستان را مي بلعد، رگبار تيربارها از دور واضح تر به گوشم مي خورد.
محمدرضا كه مي لولد واز زير زيلو بيرون مي آيد، از فكر وخيال بيرون مي آيم. مي رود به سمت در شبستان. به گمانم به قصد قضاي حاجت مي رود. تو مسير رفتن «آخ!اوخ!» چند نفر را بالا مي برد. «چشم نداري … كوري… » تو رفتن مي خواند و مي رود طرف در:
ـ رسد آدمي به جايي كه بجز خدا نبيند…
توگيجي خواب هم مزه مي پراند. در شبستان را كه باز مي كند، جيغ در كه بلند مي شود كسي داد مي زند:
ـ آقا درو ببند سرده!
محمدرضا كه برمي گردد ومي خوابد ، نفر بعدي بلند مي شود و راه مي افتد. در كه دوباره جيغ مي كشد اين دفعه چهارـ پنج نفر با هم صدا مي زنند:
ـ آقا درو ببند سرده!
ريز ريز مي خندم. گوشه زيلو را بالا مي زنم و مي روم زير آن. پلك روي هم مي گذارم. خدا مي داند تا خوابم مي برد، چند نفر هي در را باز مي كنند وچه تعدادي هم هي مي گويند: «آقا درو ببند سرده!»
گيج خواب صداي اذان را مي شنوم. احساس مي كنم ميان رختخواب گرم ونرم خانه هستم، اما زيلو را كه پس مي زنم ، سرما و خاك زيلو هوشيارم مي كند. مي نشينم و چشمهايم را مي مالم. تعدادي به نماز ايستاده اند و تعدادي درحال تردد هستند.
سلام نماز را كه مي دهم احساس مي كنم هوا سردتر شده. نشسته ، خيز برمي دارم و سر وتنم را مي كشم زير زيلو. مچاله مي شوم وكم كم چشمهايم گرم مي شود.
از صدايي وحشتناك دو ـ سه انفجار و لرزش زمين ، سراسيمه از خواب مي پرم. قلبم مثل گنجشكي كه توي دستي اسير باشد مي زند. هاج و واج به بقيه چشم مي دوزم. پچ پچه مي شود كه عراقيها چند گلوله كاتيوشا، زده اند پشت حسينيه. عجيب است محمدرضا بي خيال خوابيده و جم نمي خورد. با دست تكانش مي دهم، زيلو موج برمي دارد، سرش را بيرون مي آورد وصاف مي نشيند ونگاهم مي كند. يكدفعه جا مي خورم! بي اختيار از خنده مي تركم. چندبار پلك مي زند و با چشمهايش مات مات، زل مي زند به صورتم. او هم قاه قاه مي زند زير خنده. به خودم مي گويم: حتماً از خودش مي خندد كه قيافه اش شده عين مرده هاي از گور گريخته. كفري مي شوم و با انگشت صورتش را نشان مي دهم ومي خندم. او هم صورتم را نشان مي دهد ومي خندد. شك مي كنم وتند دست مي كشم به صورتم. گرد وخاك مثل آب روان از سرورويم مي ريزد پايين. شبستان از صداي خنده اين و آن مثل بمب منفجر مي شود. هركه صورت كنار دستي اش را نشان مي دهد ومي خندد. لباسهاي خاكي رنگ همراه شده است با سر وصورتهاي خاكي .
انگار همه با هم از يك قبر فرار كرده اند.
رفته رفته كه فتيله خنده ها پايين كشيده مي شود، صداي تير وخمپاره بيشتر و بيشتر به گوشم مي خورد. ريختگران فرمان حركت مي دهد. دست وپايمان را جمع مي كنيم. به خط كه مي شويم يكدفعه محمدرضا قبضه آر.پي.جي را زمين مي اندازد وعين موجي ها بلند بلند مي خندد. بقيه برمي گردند ونگاهش مي كنند. كسي از ته صف داد مي زند:
ـ هه… هه… انگار بنده خدا تازه جرينگ! جرينگش! افتاده.
محمدرضا دندان روي جيگر مي گذارد تا خنده ها فروكش مي كند بعد مي گويد:
ـ بازهم بخنديد! البته به ريش خودتون!
بعد با انگشت پنجره هاي دورتا دور شبستان را نشان مي دهد وصدايش را بلندتر مي كند.
ـ از من نخنديد، از اونايي بخنديد كه سرتاسر ديشب هي مي گفتند؛ : آقا درو ببند سرده، اما بيچاره ها خبرنداشتند كه؛ در وپنجره هاي شبستان اصلاً شيشه نداشته !
«والسلام»
راوي : اكبر صحرايي
شيرازـ ۸۱‎/۷‎/۱
(۱) اين گروه به فرماندهي حسن ريختگران ده روز بعد در عمليات امام مهدي (ع) سال ۶۰ شركت مي كند كه دراين عمليات حسن ريختگران به شهادت مي رسد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |