دوشنبه ۴ آذر ۱۳۸۱ - ۲۰ رمضان ۱۴۲۳
Mon, Nov 25, 2002
ويژه
شماره ۲۳۱۱
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اخبار ايران
اجتماعي
گزارش روز
بين الملل
گوناگون
فرهنگ و انديشه
فرهنگ و پايداري
فرهنگ و هنر
ويژه
اقتصادي
قيمت سكه و طلا
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
اوقات شرعي
آرشيو
اخلاق علوي
اخلاق علوي
قدر نعمت
در زندگي هرفرد، گاهي نعمت هايي رو مي آورد كه بايد قدر آن را دانست و حق آن را ادا كرد. اداي حق آن نعمت، سبب افزوني آن و كوتاهي از اداي حق، سبب زوال نعمت مي شود.(۱)
آنچه قابل تأمل است تحذيري است كه اميرالمؤمنين ، آن عالم به علوم آسمانها و زمين ، علي (ع) ما را متذكر ساخته است :
احذروا نفارالنعم فما كل شارد بمردود (۲)
از رميدن نعمت ها بپرهيزيد چرا كه چنين نيست كه هر رميده اي بازگردانده شده باشد. پس سزاوار آن است كه نعمت هايي كه به انسان رو مي آورد با شكرگزاري ، هم نگه داشت و هم به مضمون آيه ۷سوره ابراهيم ، آن نعمت ها را افزون ساخت.
يكي ازاين نعمت هاي ا لهي كه بايد قدردان و شكرگزار آن بود نعمت جواني است. نعمتي كه بعضي از آن به درستي بهره برده و تاحد توانشان از آن استفاده هاي مفيد در جهت كسب رضاي خداوند مي كنند و عده اي نيز با انجام معاصي وعدم توبه، بهترين فرصت هاي عمر خويش را به بطالت ومعصيت مي گذرانند.
آري، آنچه كه ما عقلاً و شرعاً موظفيم آن است كه قدردان نعمت هاي الهي باشيم. اينك هركدام ما از خود بپرسد:
آيا ماه رمضان سال آينده در قيدحيات خواهم بود؟
آيا ماه رمضان سال بعد، از سلامتي كامل بهره مند خواهم بود؟
آيا توفيق روزه گرفتن در جهت كسب رضاي خداوند متعال را خواهم داشت؟
۱) نهج البلاغه حكمت ۲۳۶
۲) همان، حكمت ۲۳۸
دستي به دعا برآسمان
دستي به عزا بر سر
099132.jpg
امشب، سر مهربان نخلي خم شد
در كيسه نان، بجاي خرما، غم شد
در خانه دور، بيوه اي شيون كرد
همبازي كودك يتيمي كم شد.(۱)
آن روز ، پشت در خانه امير عليه السلام غوغا بود. ديدن كودكان يتيم با ظرفهاي شير در دست، جگر را آتش مي زد. بيوه زنان،با بهت وحيرت و ترديد و انتظار مانده بودند كه چه كنند؟ دستي به دعا بر آسمان، و دستي به عزا بر سر داشتند. تك و توكي از ياران يكرنگ قديم كه مانده بودند، مي خواستند از آخرين لحظات باقي مانده، نهايت بهره را ببرند. مي دانستند كه «باب مدينه علم» بسته نخواهد شد، اما شنيدن كلمات الهي از زبان سيد الاوصياء لذت وحلاوتي ديگر داشت. آن همه زمان از دست رفته رابه ياد مي آوردند و حسرت مي خوردند كه چرا از اقيانوس «سلوني» (۲)، اين جاري علم الهي، بهره بيشتر نبرده اند. هر «لحظه» از زمان، چون پتكي گران بر دلها مي نشست. «زمان» بر در خانه پدر يتيمان ميخكوب شده بود و نمي گذشت. «زمين» ، مات و مبهوت به كوفه مي نگريست ، بر در آن خانه كوچك كه از تمام عالم بزرگتر بود.
امام مجتبي در اين ميان، وضعي ديگر داشت. پايي به درون خانه داشت و پايي در بيرون. بيرون كه مي آمد، مثل هاله اي دورماه، گرد اورا مي گرفتند. چشمه هاي خون دل واشك ديده سبط اكبر در هم مي آميخت، آنگاه كه يتيمان و خرابه نشينان وبيوه زنان وياران قديم، هر كدام به زباني و خبري، سراغي از مولايشان، سرورشان، آقايشان، پدرشان، محبوبشان، جانشان، جانانشان مي گرفتند.
به درون خانه كه بر مي گشت، پدر را در بستر مي ديد. اگر طبيب هم نمي گفت، امام مجتبي به بصيرت مي دانست كه ديگر آن لحظات ديدار تكرار نخواهد شد. و «حجت خدا»، «حجت خدا» را مي شناسد. به چشمان پدر نگاه مي كرد. در تلاقي نور بانور، خون خورشيد مي جوشيد. شب كه مي شد، ماه آسمان، يك دست به صورت مي گرفت و مي گريست. و با دستي ديگر بر سر مي زد. روز كه مي شد، خورشيد، آخرين نيزه هاي خودرا بر رويهاي سياه امت ناسپاس فرو مي كرد، كه قدر آن عزيز را ندانستند و خون در دلش ريختند. و اين، آخرين كاري بود كه از دست خورشيد بر مي آمد.
از سحرگاه ۱۹ تا سحرگاه ۲۱ ماه، دو روز بود اما آن دو روز، سنگين تر ازدو قرن گذشت. بلكه سنگين تر از عمر دو عالم. شايد كريمه «انك ميت وانهم ميتون» (۳) ، مشكل را تا حدي از ديد عقل ـ حل يا آسان مي كرد اما ديدگاه عاطفه را چه مي شد كرد؟ هيچ كس ، دل از كنار آن ديوارهاي گلي نمي كند.
جان ودل، با آب و گل ، چه پيوند عميقي گرفته بود! چشم كوفه، نه، كه چشم تمامي تاريخ، بر دهان امام مجتبي بود كه چه خبري از وضع مولا مي آورد.
|
يك بار دگر ، به من سخن گو، مولا
با دوست، ز رنج جان و تن گو، مولا
دانم كه دگر تو را نيابم فردا
اسرار دل، امروز به من گو، مولا
اصبغ بن نباته (۴) ، يار ديرين و صميمي وخالص و مخلص حضرت اميرعليه السلام، در ميان جمعيت است. يك بار كه امام مجتبي عليه السلام از خانه بيرون مي آيد تا به امر پدر، جمعيت را متفرق كند، فرصت را مغتنم مي شمارد. خودش را از ميان صفوف فشرده جمعيت، به سبط اكبر مي رساند و اجازه ورود به محضر مقدس مولي را مي گيرد. امام مجتبي، ابتدا ابا مي كند. چگونه به يك نفر اجازه دهد و به ديگران نه؟ اگر چه آن يك نفر، اصبغ باشد كه از معدود مواليان حضرت امير(۴) است.
اصبغ قطره اي از درياي ماتم است. اين را خودش مي داند، اما دل را چه كند؟ چگونه مي تواند خورشيد بي امير را نظاره گر باشد؟ چگونه مي تواند به ماه نظر كند، در حالي كه همدم وهمراز و همصحبت ديرينه خودرا از دست داده است؟ گويا به دلش الهام شده كه ديگر مجالي نيست و فرصت تنگ است. شايد هم عبارات حضرتش رادر لابه لاي خطبه هاي آخرين ماه رمضان به ياد مي آورد، كه از اين روز جانسوز خبر داده بود. (۵) به ياد مي آورد كه حضرتش فرموده است:«آگاه باشيد كه در سال آينده به حج خواهيد رفت، بدون اينكه من در ميان شما باشم.»(۶)
اصبغ بن نباته، آمده است ويادگاري مي خواهد. از آن گونه يادگارها كه سرمايه يك عمر نيست بلكه ذخيره اي براي عمرها است. و برخاسته از علم ناقص بشري نيست، از علم كامل الهي نشأت گرفته وبه امضاي «ويطهركم تطهيرا» (۷) رسيده است.
اصبغ، از آن گونه كلمات يادگاري مي خواهد، و لو حجم كمي داشته باشد. ارزش گوهر قيمتي، بسته به وزن و حجم آن نيست، به جنس آن بستگي دارد. يك قطعه كوچك برليان چه وزن وحجمي دارد و چه قيمتي؟ اين جمله، بر سبيل مثال گفته آمد، و گرنه ارزشهاي معنوي كلمات الهي كجا، و اين گونه قياسها كجا؟
اصبغ اصرار مي كند. شايد امام مجتبي عليه السلام مي انديشد كه همان يتيمي فقدان امام، او را كافي است، بگذار اين آرزو بر دلش نماند. ازاين گذشته ، خانداني كه «سجيتكم الكرم» (۸) وصف آنهاست، چگونه درخواست كسي را، آنهم اصبغ را آنهم درخواست نقل حديثي راـ كه مشعلي روشن فرا راه آيندگان است ـ رد كند؟
اصبغ به دورن مي آيد و نزد مولايش مي نشيند. به پيشاني بسته حضرت اميرعليه السلام مي نگرد، در آن منظر خونين، زخمي رانظاره مي كند كه بر فرق كائنات نشسته است. شمشيري را مي بيند كه دريا را شكافته وخورشيد را دو نيمه كرده است. قطرات اشك، ديگر منتظر نمي مانند وسرازير مي شوند. حضرت امير عليه السلام ، عمامه زرد بر سر بسته، و خورشيد سيمايش به زردي گراييده. اصبغ، با ديدگاني اشك ريزان چون ابر بهار مي نگرد. و نمي داند كه كدام زردتر است؟
در كنار حضرت امير عليه السلام ، درخلوت آن خانه كوچك ، غوغايي است كه تمام افلاك را از حركت نگاه داشته و به تماشاي آن منظره فرا مي خواند.
«اي اصبغ! گريه مكن. به خدا قسم بهشت را در پيش رو دارم». صداي ملكوتي علي عليه السلام، اين بار، بر خلاف هميشه، آرامش بخش نيست. بلكه همچون تندبادي بر درياي طوفان زده دل مي وزد وكشتي شكسته محبت را بر روي امواج تند آن، به نشيب و فراز مي اندازد.
اصبغ، رشته اختيار از دست داده است. نمي داند كلمه است كه از دهانش بيرون مي ريزد، يا پاره هاي جگر است از سينه آتش خيز!
ـ «جانم به قربانت! به خدا مي دانم كه تو به سوي بهشت مي شتابي. اما از اين مي گريم كه تورا از دست مي دهم، و ديگر حضرتت رانمي يابم. مولاي من! يا اميرالمؤمنين! كاش اصبغ به جاي تو ، جان مي باخت و مي رفت.فدايت شوم! با من سخن بگو. سخني از رسول خدا با من بازگوي، كه من مي دانم پس از اين ديگر تو را نمي بينم تا چنين سخناني از حضرتت بشنوم. دوست دارم ترا ببينم، در حالي كه كلام نور را از زبانت مي شنوم».
علي عليه السلام، همزبان وهمدلي يافته است. ضعف جسمي، مجال نمي دهد. اما نمي تواند درخواست قلبي كسي راناديده بگيرد كه فرق گلاب با گل را فهميده است. البته، اصبغ مي داند كه رشته امامت، همواره باقي و برقرار است. و جانشينان علي عليه السلام، فرزندان جسماني و روحاني اويند. و هرچه بگويند، از همين سرچشمه مي گيرند. اما آنهاگلابند و اين ، گل. و همين تفاوت ساده را كمتر كسي از ميان آن مردم در مي يابد. و اكنون حضرت امير عليه السلام، كه مظهر رحمت واسعه الهي است، چگونه اين درك و فهم را بي پاسخ بگذارد؟
گل گلزار ولايت، در حالي كه از آزار خارهاي مجاور رنجيده است، جلوه گري آغاز مي كند. لبهاي وحي، به سختي باز مي شود. و اصبغ، از منظر اين درگاه آسماني، به نظاره مدينه علم نبوي مي نشيند:
ـ اي اصبغ! روزي من به عيادت رسول خدا رفتم، همانگونه كه تو امروز به عيادت من آمدي. پيامبر به من فرمود: اي اباالحسن! بيرون رو و مردم را درمسجد گرد آور و بر منبر من بالا برو، تا يك پله پايين تر از پله اي كه من مي نشينم. آنگاه مردم را بازگوي كه من فرستاده رسول خدا به سوي شما هستم، و آمده ام تا پيام او را به شما برسانم. سپس به مردم بگو:
«آگاه باشيد! هر كس عاق والدين خود شود، لعنت خدا بر او باد.آگاه باشيد! هر كس از مولاي خود بگريزد، لعنت خدا بر او باد. آگاه باشيد! هر كس به اجيري، درباره اجرتش ستم روا دارد، لعنت خدا بر او باد».
اي اصبغ! امر حبيبم رسول خدا را به جاي آوردم. و آن سه جمله را از زبان پيامبر در مسجد باز گفتم. آنگاه، كسي از گوشه مسجد، به پا خاست، و گفت: اي اباالحسن! سه كلمه گفتي، اما به اجمال گفتي. شرح آنها را نيز بگو.
ادامه دارد
پاورقي:
۱ ـ قيصر امين پور ـ آيينه مهر ص ۱۰۲
۲ ـ سلوني قبل ان تفقدوني ـ هر چه مي خواهيد ، از من بپرسيد،پيش از آنكه مرا نيابيد. جمله اي كه دهها بار اميرالمؤمنين عليه السلام در طول حيات خود به مردم گفت.
۳ ـ سوره زمر ، آيه ۳۰ خطاب به پيغمبر است، كه هم تو از اين دنيا مي روي، و هم ديگران.
۴ ـ از ياران ديرين امام. اين فصل، شرح و بسط دو خبر است كه از آخرين ديدار اصبغ با امام عليه السلام روايت شده است، در بحار الانوار ج ۴۰ ص ۴۴ ـ ۴۶ و ج ۴۲ ص ۲۰۴ ـ ۲۰۵ با تلفيق مطالب ونقل به مضمون.
۵ ـ از جمله : بحار الانوار ج ۴۲ ص ۱۹۱ ، ۱۹۵ ، ۱۹۸ ، ۲۲۳ ، ۲۳۲و ۲۴۰
۶ ـ بحارالانوار ج ۴۲ ص ۱۹۸
۷ ـ سوره احزاب ، آيه ۳۳ .
۸ـ كرم و بخشش، عادت شماست. امام هادي عليه السلام در زيارت جامعه كبيره


|   شناسنامه   |   آرشيو   |