جمعه ۸ آذر ۱۳۸۱ - ۲۴ رمضان ۱۴۲۳
Fri, Nov 29, 2002
فرهنگ و هنر
شماره ۲۳۱۴
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اجتماعي
گزارش روز
بين الملل
گفت و گو
فرهنگ و انديشه
حقوق و اجتماع
كتاب و كتابخواني
كاريكاتور
فرهنگ و هنر
ويژه
ويژه ۲
ويژه ۳
ويژه ۴
آذين
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
اوقات شرعي
آرشيو
نقدي بر فيلم جديد جيمز باند
برداشت هفتم
دهل
مسافران در گذر زمان
099696.jpg
اكران مجدد، سنت پسنديده اي است كه سينما را از حالت كالايي يك بار مصرف بيرون آورده و به آن هويت فرازماني مي بخشد. اين كه يك فيلم تا چه حد در اكرانهاي مجدد قدرت جذب مخاطب را حفظ كند، نكته اي است كه بيش از هرچيز به نگاه انساني و آينده نگري بستگي دارد كه برمبناي آن فيلم مزبور ساخته شده است. مسافران از اين منظر نمونه خوبي براي نشان دادن قابليتهاي نوعي از سينماست كه به سادگي تاريخ مصرف آن منقضي نمي شود. راستي در اكران مجدد اين اثر چه رازي نهفته است كه هنوز بعد از يك دهه تماشاگر مشتاق را به سالن هاي سينما احضار مي كند؟
مسافران قدرت خود را بيش از هرچيز مديون رويكرد بيضايي به مقوله هايي بنيادين و هستي شناسانه همچون هويت انساني و تاريخي ايران معاصر است. آنچه اين قصه سوررئاليستي را به حكايتي جذاب و ديدني بدل مي كند بن مايه اي است كه از خلال آن مي توان به زواياي نامكشوف ناخودآگاه جمعي انسان ايراني معاصر نقب زد.
مادربزرگ فيلم مسافران كه يكي از نقش آفريني هاي به يادماندني جميله شيخي آن را برپرده نقره اي جان مي بخشد، شخصيتي است كه جميع تناقض ها را دريك زمان با خود دارد. او كه در ابتداي فيلم با وسواس برچگونگي اجراي سنتهاي عروسي با دقتي آييني نظارت مي كند درعين حال تنها شخصيتي است كه عميقاً به آينده اميد دارد. او مطمئن است كه اگر اعضاي باقيمانده خانواده اش خود را در آيينه نمادين خانوادگي كه از نسل ها پيش به يادگار مانده ببينند معجزه اي روي خواهد داد. اين شخصيت در دستان هركس ديگري مي توانست به سادگي به زني سنت پرست و خرافي مبدل شود كه با حرفهاي غيرمنطقي خود اطرافيان را به ستوه مي آورد و جهاني رقت آور و غيرقابل تحمل را ايجاد مي كند. اما دردستان بيضايي، مادربزرگ به ستون استوار خانواده مبدل مي شود و در هنگامه بحران همه را به تكاپويي براي واقع شدن امر محال وا مي دارد.
هگل، فيلسوف قرن هجدهم آلماني، تعبيري مشهور درمورد عقل دارد؛ او در بحث از عقلانيت عصر روشنگري با زبان نمادين خود مي گويد: «جغد مينروا همواره درتاريكي پرواز مي كند» تعبيري كه بيش از هرچيز بيانگر اين نكته است كه عقل بشري براي پي بردن به راز جهان ابزاري محدود و نامتكامل است. قصه مشهور فيل و تعابير مختلف آدم ها از مواجهه با آن در تاريكي نيز بيان ديگري از همين مفهوم است كه مولانا جلال الدين محمدرومي در ادبيات خودمان قرن ها پيش از هگل بيان كرده است. مادربزرگ فيلم مسافران با چنين نگرشي است كه خانواده بحران زده خود را به سوي برپايي مراسم دوجنسي عزا ـ عروسي رهنمون مي شود.
تكنولوژي در فيلم مسافران مفهوم چندان مثبتي ندارد. اتومبيلي كه قرار است آيينه اجدادي را به مراسم عروسي برساند به تابوت مسافران فيلم تبديل مي شود. در صحنه اي ديگر و در گرماگرم نزاع ميان داماد خانواده داوران و همسرش، اتومبيل، وسيله اي براي جدايي آن دو است. در واقع در جهان فيلم تكنولوژي قادر نيست ادامه دهنده هستي و تناقض اين خانواده باشد از همين رو برخورد اعضاي خانواده با مظاهر آن كاركردي مخرب پيدا مي كند.
از سوي ديگر نقش ماهرخ نوه مادربزرگ و عروس تازه اي كه در خانواده داوران قرار است زندگي را نمايندگي كند در جهان فيلم كاركردي اساسي دارد. ماهرخ كه در ابتداي فيلم در طوفان حوادث به كلي خودش را باخته است بتدريج و هرچه وقايع شكل منظم تري به خود مي گيرند بيش از پيش به سمت باور كردن آنچه مادربزرگ مي گويد گرايش پيدا مي كند. در نهايت و در مراسم آييني انتهاي فيلم اين ماهرخ است كه مؤمنانه به آيينه خانوادگي نگاه مي كند و به خواهرش و اعضاي كشته شده خانواده دوباره جان مي بخشد.
براي روايت چنين داستاني بيضايي كه تا پيش از آن تكنيكهاي گوناگوني را در شكل دادن به روايت سينمايي آزموده بود اين بار به آميزه اي از درام غربي و فرم نمايش تعزيه روي مي آورد. چنين نماها در فيلم مسافران يادآور نمونه هاي درخشان سينماي غرب همچون آثار هيچكاك است براي مثال مي توان به نقش تصاوير پس زمينه در فيلم اشاره كرد. جايي كه در كشاكش جرو بحث اعضاي خانواده بر سر چگونگي برگزاري مراسم عروسي در اوايل فيلم دوربين روي دستگاه تلفن خانه تأكيد مي كند و دقايقي بعد با به صدا درآوردن زنگ تلفن مسير ماجرا به كلي عوض مي شود. يامثلاً در سكانس اجاره كردن لوازم مراسم تأكيد دوربين روي آيينه هاي قدي نوعي پيش آگهي نسبت به نقشي است كه آيينه در مراسم پاياني فيلم ايفا مي كند.
در عين حال ساخت فيلمنامه از الگوي تعزيه پيروي مي كند. به اين معني كه وقايع فيلم نه بر مبناي آكسيون كه واحد سكانس بندي در فيلمنامه نويسي به سبك غربي است، بلكه بر مبناي يك تقسيم بندي معنايي به پرده هاي مختلف تجزيه مي شود.در اين تقسيم بندي از سوار شدن مسافران به اتومبيل با آن پيش آگهي شگفت از سرنوشت اين سفر تا صحنه تصادف را مي توان پيش پرده تعزيه به حساب آورد و از ابتداي سكانس خانه داوران ها تا به صدا درآمدن زنگ تلفن واعلام خبر فاجعه را مجلس زندگي ناميد. ازاين تلفن تا ابتداي مجلس عزاـ عروسي نيز مي تواند مجلس مرگ نام گيرد وبه اين ترتيب خود مجلس مزبور نيز كه تعزيه را به پايان مي رساند مجلس رستاخيز نام مي گيرد.
در پيش پرده اين قصه به نوعي كل ماجرا يك بار به صورت خلاصه براي تماشاگر روايت مي شود به اين ترتيب اصل اول درام هاي غربي كه غافلگيري است ناديده گرفته مي شود و تماشاچي اگر به تماشاي بقيه فيلم مي نشيند مي داند كه رازي ناگشوده در آن وجود ندارد كه قرار باشد با ديدن فيلم به آن پي ببرد.
در مجلس زندگي حركات سرخوشانه اعضاي خانواده داوران كه به رقصي آييني شباهت دارد در دايره هايي تودر تو زندگي و شادابي را عملاً اجرا مي كند.
در مجلس مرگ شاهد پراكندگي اعضاي خانواده هستيم . امري كه با ميزانسن هاي متقاطع واز طريق فضاهايي پركنتراست به بيننده القا مي شود.
مجلس رستاخيز نيز محلي است براي آن كه همه بازيگران ديده وناديده اين نمايش در كنار هم جمع شوند و وقوع معجزه اي مشابه رستاخيز سن لازار را شاهدباشند. دراين مجلس مردگان و زندگان كنار هم گرد مي آيند تا به بزرگداشت زندگي ، عشق و آيين هاي مربوط به اين دو مفهوم بنشيند.
به اين ترتيب بخوبي مشاهده مي شود كه چرا مسافران بيضايي به رغم گذشت ده سال از زمان ساخت هنوز تازگي خود را حفظ كرده است . در واقع اين فيلم عصاره تجربه هاي كارگردان در آثاري همچون چريكه تارا و مرگ يزدگرد است و جايي است كه بيضايي اوج شكوفايي تكنيك سينمايي برگرفته از شكل هاي قديم نمايش درايران را به معرض تماشا مي گذارد. درعين حال مسافران بخاطر دوري كردن از شعارها و گزاره هاي خبري باب روز است كه در گذر زمان در برابر قضاوت بينندگان تاب مي آورد . درواقع موفقيت دوباره اين فيلم نشاني از اين واقعيت است كه يك نگاه انساني ويك پرداخت ريشه گرفته از سنت هاي ديرسال هرگز كهنه نمي شود.
عليرضا بهنام
نقدي بر فيلم جديد جيمز باند
رجعت به كليشه
099690.jpg
«قصد دارم از كليشه پرهيز كنم، لذت رابه تأخير بيندازم». اين جمله آوازي است كه در خلال تيتراژ آغازين «روز ديگري بمير» ، بيستمين فيلم جيمزباند طي ۴۰ سال خوانده مي شود. اين كلمات حاوي واكنش دوپهلويي هستند از يك سو، چيزي تازه و غيرمنتظره در اين مقطع از زمان نامطبوع نخواهد بود و از قدري طنازي قبل از شروع انفجارهاي مهيب و چشمگير استقبال مي كنيم و از سويي مگر ما جهت چشيدن طعم تجربه اي آشنا به تماشاي اين فيلمها نمي رويم؟ نگران نباشيد. پيش از اتمام آواز ابتدايي كه با تجهيزات الكترونيكي تقويت شده، صحنه هايي از موج سواري در ميان امواج پرتلاطم كره شمالي، تعقيب و گريز با هاور كرافت زرهي درامتداد منطقه غير نظامي شده شبه جزيره كره و گلوله هاي آتشين موادسمي را مشاهده كرده ايم. خواننده آواز نيز اندكي بعد با لباس چرمي سياه ظاهر مي شود تا نقش يك استاد شمشيربازي به نام «وريتي» را ايفا كند. به هر حال عدول از فرمول فيلمهاي جيمز باند براي لي تاماهوري، كارگردان ونيل پرويس و رابرت ويد، نويسندگان فيلمنامه، احمقانه مي بود و آنها نيز چنين نكردند. اين فيلم آميزه اي پرسروصدا از جهان نوردي، كرشمه و موضوعات به ظاهر پيچيده سياسي است كه ريشه عميقي در تاريخچه مجموعه جيمز باند دارند. اما خوشبختانه فيلمسازان آنقدر باهوش بوده اند كه فيلم را تا پيش از پايان مبهمش در مسيرهايي جالب و شگفت آور هدايت كنند وآن را رضايت بخش ترين فيلم جيمز باند از زمان «جاسوسي كه مرا دوست داشت» سازند.
به عنوان نمونه در سكانس تيتراژ كه در آن مأمور سرويس جاسوسي انگليس (پيرس برازنان) مكرراً در واني از آب يخ فرو برده مي شود و عقربها وي را نيش مي زنند واوباش جاهل كتكش مي زنند، وقتي از اين صحنه ها خارج مي شود و بعد درون يك سلول تاريك درزندان كره شمالي مي افتد، به ندرت قابل تشخيص است.
وي كه در مبادله زندانيان آزاد مي شود، كثيف و زخمي و مويي بلند و ژوليده، تلوتلوخوران از مرز مي گذرد (اين ژوليدگي بعداً در صحنه اي با نمك در يك هتل مجلل هنگ كنگ براي باند مفيد واقع مي شود). تحقير باند تازه بدين جا ختم نمي شود. ام (جودي دنچ) با سلب مجوز باند براي آدمكشي مي گويد: تو حالا به درد هيچ كس نمي خوري!
بخشي از مزه تماشاي تحقيرشدگان باند در اين است كه يقين داريم وي در نهايت چيره خواهد شد. از خوش اقبالي وي، دشمنانش ويژگي اساسي مشتركي با دشمنان سابقش دارند. اگر از آنها بخواهيد براي قتل ديگران بين شيوه اي سريع و كارآمد ونيز شيوه اي توأم با نطقهاي طولاني و تجهيزات پيشرفته يكي را انتخاب كنند، مطمئن باشيد دومي را انتخاب خواهند كرد.
همچنين تأثير سكانس آغازين «روز ديگري بمير» اين است كه اين مأمور استثنايي مغرور را مهربان جلوه مي دهد. آقاي برازنان در چهارمين حضورش در اين مجموعه شايد يك باند تمام عيار نباشد، افتخاري كه همواره به شون كانري تعلق داشته، ولي دوست داشتني است . آقاي برازنان كه به ۵۰سالگي نزديك مي شود، نسبت به ايامش در «رمينگتون استيل» چهره اي باوقار و رفتاري با نزاكت تر و بيش از اسلافش براي به نمايش گذاشتن احساسات خود آمادگي دارد. اين باند به طرز جالبي آسيب پذير است و زير پوسته يك شهروند بدبين، قلبي رئوف دارد . خصوصيات آقاي برازنان در لحظات مخاطره آميز، حاكي از هراس، خستگي ، درد و (در صحنه اي بكر از عمليات نجات كه بايد پايان فيلم مي بود) شكنندگي است. نه اين كه او حساس شده باشد . او آنقدر بدون كراوات ظاهر مي شود كه تصور مي كنيد سرويس جاسوسي سلطنتي انگليس به كاركنانش اجازه داده با ظاهري غيررسمي بگردند.اما دي.ان.اي اساسي فيلمهاي باند تغيير نكرده است (در ضمن، تغيير دي ان اي در پي رنگ فوق العاده پيچيده اين فيلم نقش برجسته اي دارد). «ماني پني » (سامانتا باند) هنوز به باند عشق مي ورزد و «كيو» (جان كليس ) يك بار ديگر تازه ترين تجهيزات را در اختيارش مي گذارد كه تا آخر فيلم به آهن قراضه تبديل شده اند.
دراين فيلم دو زن، در راستاي سنت فيلمهاي جيمزباند، وجود دارند . يكي از آنها مأموري انگليسي به نام ميراندا فراست (رزاموند پايك) است و ديگري دختري آمريكايي كه دوست دارد جينكس (هيل بري ) ناميده شود. يكي همرزم وفادار است وديگري خائن از آب درمي آيد واختلافاتشان رادر يك هواپيماي آتش گرفته تسويه مي كنند.
البته تبهكاران نيز وجود دارند، ازجمله آدمكشي به نام آقاي كيل (لارنس ماكواره) و يك قاتل چشم زاغ كره اي ( ريك يون) كه صورتش را با الماس مرصع كرده است . اين جواهرات بخش لاينفك نقشه آدم بد فيلم گوستاو گريوز (توبي استفنز) براي تسلط بردنياست. اگرچه اين فيلم بافتي زمخت ودانه درشت دارد كه نسبت به نماي شفاف آن بهتر است ، آقاي تاماهوري كارگردان اكشن نيست . بسياري از صحنه هاي تعقيب وگريز وتيراندازي بدون انسجام برش خورده اند وبرخي از جلوه هاي ويژه آنقدر پيش پا افتاده به نظر مي آيند كه براي فيلم «كودكان جاسوس» مناسب تر است . صحنه پاياني طولاني فيلم نيز نامفهوم و گوش خراش است ، بازگشتي عاري از تخيل به كليشه هايي كه تا آن موقع از توسل به آنها زيركانه اجتناب شده بود.
منبع : نيويورك تايمز ـ مترجم : رضا شيراني
تلاش هاي يك آهنگساز
099699.jpg
سه جلد كتاب ويلن مشتمل بردوجلد رديف آوازي و يك جلد قطعات ضربي به صورت نوار، حاصل سالها تحقيق وپژوهش شاملو كيا است.
اين آهنگساز كه پرورش يافته مكتب صبا است ، هدف از انتشار اين كتابها را، استفاده هنرجويان از تكنيك صحيح و كلاسيك ويلن ايراني كه از ابتكارات استاد ابوالحسن صبا بوده، ذكر مي كند.
او مي گويد: هشت سال نزد استادعلي تجويدي به فراگيري ويلن پرداختم. سپس به هنرستان عالي موسيقي رفتم و به مقام آهنگسازي نائل آمدم. در آنجا نزد استادان مختلفي چون اديك هوسپيان ، لوئيچي ساناري ، هراج و مانوكيان تكنيك نيرومند ويلن اروپايي را آموختم. علاوه بركتابهاي فوق، چهارجلد آموزش ويلن هنرستان موسيقي را كه به همت استاد روح الله خالقي تدوين شده بود ، براي فراگيري علاقه مندان ساز ويلن به صورت نوار درآورده ودر اختيار آنان قرار دادم.
وي ، زماني كه ساز ويلن بخاطر غربي بودن مورد بي مهري قرار گرفت با سختكوشي به تدوين رديفهاي موسيقي ايراني به روايت ميرزا حسينقلي ، ميرزا عبدالله و ديگران جهت ساز ويلن به سبك صبا، شامل رديف هاي كامل همايون ، شور ، نوا و غيره پرداخت كه با انتشار آنها بربالندگي اين ساز دلنشين افزود.
برداشت هفتم
پاياني بر آدمهاي بد!
099693.jpg
جيمز كابرن، هنرپيشه معروف آمريكايي كه تخصص اش ايفاي نقش هاي منفي در بيش از ۸۰ فيلم طي يك دوره كاري ۴۵ ساله بود، درست موقعي درگذشت كه به نظر مي رسيد بر بيماري طولاني رماتيسم خود كه دودهه طول كشيده بود، فايق آمده باشد. اما يك سكته مهيب قلبي، باعث شد يكي از شاخص ترين «مردان دوم» سينما دوهفته پيش در ۷۴ سالگي در خانه مسكوني اش در لس آنجلس آمريكا بدرود حيات گويد.
هم اكنون جديدترين فيلم او در آمريكا، كانادا و بخشي از اروپاي غربي براكران است. اين فيلم «مردي از مزارع اليزي ين» نام دارد كه يك اثر سينماي مستقل بوده و ديگر بازيگر اصلي آن اندي گارسيا است و در آن جيمز كابرن نقش يك رمان نويس پير بيمار را بازي كرده است. چندي پيش او در فيلم «سگهاي برفي» نيز در كنار كوبا گودينگ جوينوز سياهپوست بازي كرده بود و آن فيلم چنان موفق بود كه قرار شده بود هر دو، سال بعد نيز در قسمت دوم آن ظاهر شوند.
در سال گذشته صداي او روي فيلم كارتوني بسيار خوب «شركت هيولالي» شنيده شده و در سال ۱۹۹۹ هم روبروي مل گيبسون معروف در فيلم «پي .بك» ديده شده بود. ولي در سال ۱۹۹۸ با فتح «جايزه اسكار نقش دوم مرد» براي بازي در فيلم مستقل ديگري به نام «افليك شن»، كار جان پل شريدر، سرانجام پاداش يك عمر تلاش هنري خود راگرفت. در آن فيلم كابرن با مهارت محسوسي نقش پدر الكلي و آزاردهنده كاراكترهاي نيك نولتي و ويلم دافو را بازي كرده بود. اين فيلم با فضاي مدرن وامروزي اش در تضاد با فضاي كلاسيك و يا سنتي شده بسياري از فيلم هايي بود كه كابرن مونقره اي طي سالها و دهه هاي متوالي در آنها نقش آدم هاي سرسخت و بد و اهل برخورد اما قابل توجه و اعتنا را ايفا كرده بود.

از بنراسكا تا...
كابرن در ۳۱ اوت ۱۹۲۸ در بنراسكا، ايالتي در غرب آمريكا به دنيا آمد و در لس آنجلس و طي ايام موسوم به «ديپرشن» (بي رونقي شديد اقتصادي) بزرگ شد. او در دانشگاه كاليفرنياي جنوبي درس بازيگري را خواند وسپس به نيويورك رفت و آنجا اين هنر را زير نظر استلاادلر كامل كرد. اولين فيلمهاي بلند او در سال ۱۹۵۹ با نامهاي «به تنهايي بران» و «چهره يك فراري» عرضه شد. در همان زمان او در فيلمهاي تلويزيوني متعددي ظاهر شد. از جمله در قسمتهاي اوليه سريال وسترن «بونانزا» كه از تلويزيون ايران هم پخش مي شد.
شايد شهرت در سال ۱۹۶۶ با بازي او در فيلم جاسوسي اما مسخره و كميك «مأمور ما فلينت» به او روي كرده باشد. اين فيلم در پي توفيق سري آثار جيمزباند عرضه شد و «فلينت» آن، يك نمونه سبك ومفرح از «۰۰۷»، آن مأمور خيالي شكست ناپذير(!) محسوب مي شد و اين هم از دست قضا و قدر است كه ايفاكننده آن درست در زماني مي رود كه عرضه قسمت بيستم جيمزباند با بازي «پي يرس براستان» ايرلندي در سطح جهان شروع شده است واگر از ۱۹۹۵ به اين سو ما يك مايرز با فيلم هاي سه گانه خود تحت عنوان «استين پاورز» باز افسانه «باند» را به مسخره گرفته است، اين را بايد مديون «فلينت» كابرن و همچنين «مت هلم» دين مارتين باشد كه اين يكي نيز در دهه ۱۹۶۰ و اوايل دهه ۱۹۷۰ جيمزباند را شديداً به تمسخر گرفت.

در مقابل بزرگان
با وجود رگه هاي طنز و طعنه ي نافذ در چنين نقش هايي، كابرن مشهور شده بود به جدي و بد بودن و از همين طريق بود كه توانست در آثاري خبرساز مقابل سرشناس ترين هنرپيشه هاي زمان ايفاي نقش كند و با چهره جدي اش توجه همگان را برانگيزد. او در سال ۱۹۶۰ درفيلم وسترن كلاسيك شده «۷دلاور»، روبروي يول براينر و ايلاي والاك ديده شد، در سال ۱۹۶۳ مقابل كري گرانت و ادري هپبورن در «چريد» مشاهده شد و همان سال در فيلم «فرار بزرگ» ساخته جان استرچس نيز در كنار استيومك كوئين و جيمز گارنر بازي كرد كه اين فيلم در باره زندانيان زمان جنگ جهاني دوم و تلاش شان براي فرار از محبس بود و باز هم جاي پاي او را در صنعت سينما محكمتر كرد.

از ديروز تا امروز
جيمزكابرن بعداً در «پت گرت و بيلي وكيد» كار وسترن سال ۱۹۷۳ سم پكين پا، كه خودش آن را بسيار دوست داشت، «صليب آهني» فيلم جنگي سال ۱۹۷۷ همين كارگردان نامدار، «مه وريك» بازسازي يك سريال پرطرفدار تلويزيون وسترن به سال ،۱۹۹۴ «ايريزر» يك كار بارز سينماي اكشن در سال ۱۹۹۶ وهمچنين «پروفسور ديوانه» بازسازي كار درخشان كميك سال ۱۹۶۳ جري لوئيس توسط ادي مورفي سياهپوست نيز بازي كرد و در «بازي خواهرانه ۲» هم روبروي ووپي گولدبرگ ايفاي نقش كرد. با اين همه مي توان و بايد كابرن را نمادي از تمام تفاوت هاي عظيم هاليوود در زمينه امور مالي و حرفه اي، از ديروز تا امروز دانست: در سالي كه او «مأمور ما فلينت» را بازي كرد، باوجود شهرت نسبي اش دستمزدي بيشتر از ۷۵ هزار دلار به او داده نشد و يك سال بعد از آن (۱۹۶۷) براي «تحليل گر رئيس جمهوري» كه يك فيلم طنز سياسي بود ، به او ۴۵۰ هزار دلار تعلق گرفت. حال آنكه خود او براي ايفاي برخي نقشهاي دوم و سوم در دهه ۱۹۸۰ و ۱۹۹۰ چند برابر اين ارقام را گرفت و ارنولد شوارتزنگر همبازي او در «ايريزر»، براي بازي در قسمت سوم «ترميناتور» كه سال بعد اكران مي شود ۳۰ ميليون دلار دريافت كرده است!

«بد بودن» به سيستم كابرن
با اين همه كابرن به سبك وسياق لي ماروين، ديگر چهره شاخص «نقش هاي بد سينما» كه چند سال پيش درگذشت، هرگز از كار و فعاليت گريزان نبود و به گفته وكيلش، ،۴ ۵ سناريوي تازه را در دست مطالعه وبررسي داشت وافسوس اين را نيز نمي خورد كه معدودي از فيلم هايش مثل «پدر، در جنگ چه كردي؟» كار سال ۱۹۶۶ بليك ادواردز و «آخرين مردان پربرخورد» كار سال ۱۹۶۹ سيدني لومت، براي او واستوديوهاي مربوطه فيلم هاي بسيار بدي از آب درآمدند.
اگر امروز امثال دنيس هاپر و دو نسل جوانتر از او ويلم دافو را نماد مطرح ترين «آدمهاي بد» سينما بدانيم، همه آنها به نوعي مديون جيمز كابرن بوده واز او الگو وخط گرفته اند. بد بودن به سيستم كابرن، آن قدرها هم چيز بدي نبود!
وصال روحاني
دهل
زبان آتش
گروه نروژي "Emperorس ، يكي از برجسته ترين گروههاي موسيقي سبك «بلك متال» است كه در طول دهه گذشته توانسته خود را از حصار مرزهاي اسكانديناوي رها ساخته و با برتري مطلق پا به عرصه جهاني موسيقي متال گذارد.
سبك موسيقي گروه، يعني بلك متال اين گونه تعريف مي شود كه بر ساختارشكني هاي سبك «دث» بنا شده است، بدين ترتيب كه الگوها و ضرباهنگ هاي گسسته دث، در موسيقي بلك به نوايي آهنگين، با تكيه اي شديد بر نقش ملودي در موسيقي، بدل شده است.
حتي فرآيند سرودن اشعار نيز تحت تأثير ملودي غالب هر يك از آثار است. و در واقع اين سبك بيش از آنكه ساختارگرا باشد از حالتي اگزيستانسياليست برخوردار است وبا گونه اي هم آوايي ساختگي از بسامدهاي دروني قطعات شكسته صوت، سيلي پويا ودر هم پيچيده از اصوات موسيقايي را توليد مي كند.
گروه Emperor از زمان شكل گيري درسال ۱۹۹۲ تا سال ۲۰۰۱ كه آخرين سال حيات هنري آنها به شمار مي آيد، شاهد افت وخيزهاي فراواني بوده است. اين افت و خيزها غالباً بواسطه ناهماهنگي حضور اعضا بوده و گاه شرايطي دشوار براي ادامه كارگروه پديد آورده است.
براي مثال مي توان به جدا شدن موقت پايه گذار و نوازنده گيتار گروه ،Samoth اشاره كرد. كسي كه به دليل بروز برخي مشكلات قانوني گروه را از سال ۱۹۹۵ تا اواخر سال ۱۹۹۶ ترك گفت و يا از دست دادن نوازنده گيتار بيس Mortiis كه دشواري هايي چند براي گروه پديد آورد.در حال حاضر فعاليت گروه رسماً متوقف شده است.
الهام و بهره گيري از اساطير باستاني، به خصوص اساطير يونان،در اشعار و روايت سرگذشت آنان به زباني امروزين از نكات برجسته آثار گروه به شمار مي آيد. در واقع بهره جستن از اساطير در سرودن اشعار، بيانگر اين حقيقت غيرقابل انكار است كه اساطير همواره زنده اند و در همه ادوار انعكاسي محسوس در زندگي انسان دارند.
براي مثال جهل وتاريكي در هر زمان قادر است بر جريان زندگي سايه افكن شود و انسان را به ورطه اي تيره ازناداني و يأس ذهني بكشاند ودر آن هنگام است كه در مي يابيم رهايي ازاين تنگنا مي تواند بس خطرناك و مرگ آور باشد:
«هنگامي كه روشنايي ها كم سو
و سايه هاي سياهي، خاكستري رنگند،
زمان چون گوساله اي زرين به نظر مي آيد،
با گذر پياپي لحظه ها
در پي يافتن آزادي در آينده ايم
وساعت ها را پشت سر مي گذاريم
هر روزي ممكن است بميرم
پس به آينده اي دور دست چنگ مي زنم.» (۱)
سرانجامي كه براي قهرمان اسطوره اي يونان، ايكاروس، واقع شد قهرماني كه سعي داشت با بالهاي ساخته شده از موم تا قلب خورشيد پرواز كند، غافل از اينكه حرارت آن بالهايش را ذوب خواهد كرد و وي را از بلنداي آسمان به قعر درياي اژه فرو خواهد افكند.و اين داستان در شعر «مرثيه اي براي ايكاروس» (An Elegy for Icarus) از مجموعه سال ۱۹۹۹ گروه روايت شده است. اين مجموعه از لحاظ سبك موسيقايي پيشرفت چشمگيري دارد و استفاده هوشمندانه از نواهاي اركستري و «كيبورد» دراين مجموعه، برزيبايي هاي آن افزوده است.
نفوذ انديشه اساطيري درآثار گروه را مي توان در آخرين مجموعه آنها در سال ۲۰۰۱ تحت عنوان «پرمتيوس ،مكتب آتش و افول (۲) نيز جست وجو كرد.اين مجموعه با بهره مندي از نوعي موسيقي روشنگرايانه دست به روايت، تحليل وابراز دلتنگي براي شخصيت اسطوره يونان، پرمتيوس، مي زند، قهرماني كه با ربودن آتش دانايي انسانها را از بند اسارت در چنگال تيرگي و جهالت رهانيد ولي خود تاواني سنگين براي جسارتش پرداخت.
«زبان آتش را به من بياموز
تا جهان را به آتش كشم.
چرا كه جهان بس سرد وتيره است
و اين ناداني، جا نپناه خوبي نيست
زبان آتش را به من بياموز
تا خشم و اشتياقم را فرياد زنم
و گرنه در پيله ام متورم شده، خواهم پوسيد . (۳)
وشايد جهان كنوني نيازمند پرمتيوسي ديگر وآتشي شعله ورتر براي رهايي ازتيرگي و فسادباشد.
نازآفرين ميرزاخليلي ـ مهدي زبان دار
پي نوشت ها:
۱ ـ برگرفته از شعر «خاكستري» (Grey)
۲ ـ Prometheus:The Discipline of Fire & Demise
۳ ـ برگرفته از شعر «زبان آتش » (Tongue of fire)


|   شناسنامه   |   آرشيو   |