جمعه ۸ آذر ۱۳۸۱ - ۲۴ رمضان ۱۴۲۳
Fri, Nov 29, 2002
حوادث
شماره ۲۳۱۴
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اجتماعي
گزارش روز
بين الملل
گفت و گو
فرهنگ و انديشه
حقوق و اجتماع
كتاب و كتابخواني
كاريكاتور
فرهنگ و هنر
ويژه
ويژه ۲
ويژه ۳
ويژه ۴
آذين
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
اوقات شرعي
آرشيو
پاورقي
چند حادثه از نگاه دوربين
پاورقي
گنج داخل باغ
در شماره هاي قبل تا آنجا خوانديد كه دو جوان در حالي كه وارد يك باغ شده بودند تا طلاهاي سرقت شده كه در زير يك درخت سيب پنهان شده بود را خارج كنند، فرهاد يكي از اين دو جوان بخاطر سقوط از ديوار باغ صدمه ديد و در حالي كه اين دو جوان سعي داشتند از باغ فرار كنند زن صاحب باغ آن دو را ديد ، اما آن دو توانستند فرار كنند و چند هفته بعد وقتي آنها سعي داشتند براي رفتن داخل باغ نقشه اي ديگر بكشند زن صاحب باغ در يك سانحه رانندگي بيهوش شد و در حالي كه فرهاد براي آوردن كمك رفته بود راوي داستان طلا و جواهرات زن صاحبخانه را برداشت و پليس به همراه فرهاد سر رسيد حالا قسمت پاياني را مي خوانيد:
به چيزي كه دست نزديد؟
فرهاد كه كنار اتومبيل بود. تندي نگاهش دويد به طرف زن جليلي.
يك چيزهايي بود، دوستم دستبند و گردنبند و انگشترها رابرداشت كه يك وقت گم و گور نشه.
و من كه از ترس مرده بودم، دست كردم تو جيبم و همه چيز را تحويل دادم.
بارك الله! آدم هاي شريفي هستيد.
غرق لذت شدم، قلبم آرام گرفت.
ـ چاكريم سركار!
سركار برگشت نگاهي به من كرد كه يعني خودتو لوس نكن. لحظاتي بعد آمبولانس آمد. با شكستن شيشه ها خانم جليلي را از خودرو آوردند.
زنده اس!
خانم جليلي زنده ماند اما دست وپايش تو گچ رفت و سرش باندپيچي شد و خلاصه زنده ماند، اما حسابي درب و داغان شد.
چهار روز بعد آقاي جليلي به سراغ من و فرهاد آمد.
ـ زنم مديون شماست، اگر به موقع كمك نخواسته بوديد، به علت خونريزي شديد مي مرد.
ـ اختيار دارين، ما مخلص شما هم هستيم. كاري نكرديم.
ـ ديگه مي خواستيد چه كار كنيد، خانم دوست دارد، نجات دهنده هاشو ببينه. يك تك پا بريم بيمارستان مي خواد حضوري تشكر كند.
ـ چاكريم، مخلص خانم هم هستيم.
بالاخره تسليم آقاي جليلي شديم و با بليزر او به بيمارستان رفتيم. تو راه به فرهاد گفتم اگر ما را شناخت چي، فرهاد شانه اش را بالا انداخت و من ديگر سؤالي نكردم.
فرهاد گفت: آخر اينجوري بده، گلي، شيريني، چيزي بايد مي آورديم، دست خالي كه نمي شه.
آقاي جليلي گفت: شماها خودتون گليد.
غرق خجالت شدم.
خانم جليلي دست و پا گچ گرفته روي تخت دراز كشيده بود. صورتش كبود بود، چشمهايش گود نشسته بود و اصلا ً شبيه كسي كه آن شب در باغ ديديم، نبود. سلام كرديم.
با مهرباني جواب داد و هزار بار تشكر كرد و به آقاي جليلي گفت: از خجالت آقايان دربياييد. اگر آنها نبودند، من مرده بودم و بعد زد زير گريه و ما خداحافظي كرديم و آمديم بيرون. آقاي جليلي توي اتاق ماند كه ما از بيمارستان بيرون زديم. هنوز چند قدم نرفته بوديم كه آقاي جليلي ما را صدا كرد.
ـ ببخشيد. تشريف بياوريد.
و بعد تعارف كرد رفتيم توي ماشين نشستيم و آقاي جليلي همان راه را برگشت تا ما را به منزل برساند و تو راه گفت:
خانم به من گفت چند وقت پيش شما را توي باغ ديده. دلم هري ريخت پايين.
ـ كي ما؟ اشتباه مي كنند.
ـ به هر حال اگر مشكلي، گرفتاري، چيزي داريد من در خدمتم.
من يكهو به كله ام زد و گفتم:
چه كاري مي شه براي يك دزد انجام داد.
آقاي جليلي زد رو ترمز و گفت: دزد چيه من، قصد توهين نداشتم.
ـ نه قربانت گردم، ما دزديم. آن شب هم آمده بوديم مال دزدي را كه تو باغ شما قايم كرده بوديم، برداريم و بريم. فرهاد لال شد. قرمز و رنگ به رنگ شد و سرش را انداخت پايين. الآنه بود كه از خجالت قطره قطره آب شود و زير صندلي برود.
آقاي جليلي نمي خواست حرف ما را باور كند اما بالاخره باور كرد. ما او را يك راست برديم پاي درخت سيب، زمين را كنديم كه صندوقچه را بيرون بياوريم ونشانش بدهيم اما صندوقچه نبود.
ـ پس كجاست نكنه اشتباه كنديم.
مشتي حسن كه خبردار پشت آقاي جليلي ايستاده بود، پوزخندي زد وگفت: نه، جاش همان جاست اما خودش آنجا نيست . آقاي جليلي گفت : پس كجاست؟
ـ پيش من ، آن شبي كه آنها صندوقچه را چال كردند، ديدمشون اما به روي خودم نياوردم. ترسيدم كه بريزند و سرم و بكشنم.
ـ كي بكشه مشتي ، ما؟
ـ بله جوانيد و غافليد. در آن وضعيت اگر دخالت مي كردم، از طمع پول ممكن بود سربه نيستم كنيد.
آقاي جليلي گفت: پس چرا پيش خودت نگه داشتي ؟
ـ براي اين كه مي دانستم ميان سراغش وآنوقت تهديدشان مي كردم كه اگر مال دزدي را تحويل پليس ندهند، لوشان مي دهم. آقاي جليلي گفت: خودت تحويل مي دادي.
ـ نمي دانستم مال كيه؟
و من و فرهاد شرمنده وسربه زير شاهد اين بحث بوديم.
آقاي جليلي من و فرهاد را به خانه اش بردوبعد از حرفهاي بسيار، بالاخره از ما اعتراف گرفت كه اموال را ازكجا دزديده ايم .
ـ من ترتيب بازگشت اموال را از طريق پليس وآگاهي به صاحبش مي دهم.
ـ گير مي افتيم.
ـ من ضامن مي شم، ريش گرو مي گذارم، به شرطي كه ديگه دست به اين كارها نزنيد، شما كه جان آدمي را از مرگ نجات مي دهيد، چرا دست به دزدي مي زنيد.
آقاي جليلي ، انسان شريفي بود. او ترتيب همه كارها را داد وما شديم صاحبان يك تعميرگاه وصافكاري اتومبيل در گوهردشت.
مغازه را آقاي جليلي داير كرد وما به عنوان كارگر شديم شريك او. من و فرهاد هم مكانيكي مي كرديم، هم صافكاري. اولين ماشين كه تعمير كرديم ، ب.ام.و خانم جليلي بود كه بعد از تعمير من و فرهاد برديم در خانه آقاي جليلي تو خيابان محموديه ، خانمش در را برايمان باز كرد. عصا زير بغلش بود. تازه راه رفتن را شروع كرده بود. حالا بيش از يك سال از آن حادثه مي گذرد. من و فرهاد دوكارگر واستادكار ماهريم. فرهاد نامزد كرده وقراره ازدواج كنه. مادرم مي گويد: حالا كه آدم شدي، زن بگير، عروس به خانه بيار تامن هم تنها نباشم.
هنوز تصميمي نگرفته ام . تا ببينم وضع فرهاد چي مي شه.
مادرشوهرم همه كاره خانه ما است
زن جوان چشم به كف دادگاه دوخته بود. انگار داشت خاطرات سالهاي زندگي مشتركش را مرور مي كرد. زن جوان وقتي روبروي قاضي دادگاه قرار گرفت، ناآرام بود. دلش مي خواست تمام بي مهريهايي را كه در اين سالها ديده، يك جا براي قاضي تعريف كند و حقوق از دست رفته اش را بگيرد. آن طرف تر مردي جوان ايستاده بود. پيرزني ميان آنان قرار گرفته بود. خطوط چهره اش آنقدر در هم رفته و شكسته بود كه حكايت سالها تجربه را به همراه داشت.
صداي لرزان زن جوان سكوت دادگاه را شكست.
ـ آقاي قاضي! درست هشت سال پيش زن حامد شدم. در آن زمان دانشجوي رشته اقتصاد بودم. حامد هم تازه مهندسي اش را تمام كرده بود و در يك شركت استخدام شده بود. با اينكه در آن زمان تصميم به ازدواج نداشتم ولي با ديدن حامد و ويژگيهاي اخلاقي اش به او علاقه مند شدم و وقتي ديدم حامد هم به من علاقه پيدا كرده است، تن به ازدواج با او دادم. وي افزود: در آن زمان حامد كه بزرگترين بچه خانواده بود، از من خواست براي اينكه مادرش تنها نباشد در خانه آنان زندگي كنيم. با اينكه خانواده ام مخالف بودند، به خواسته حامد تن دادم و حاضر شدم از آغاز زندگي در تنها اتاق خانه آنان زندگي كنم. اين در حالي بود كه دو خواهر كوچكتر حامد هم بودند. كم كم اختلافها بالا گرفت. مادر شوهرم به خودش اجازه مي داد حتي در كوچكترين مسأله زندگي من و مسائل شخصي ام دخالت كند و خواهران حامد حتي در مورد واحدهاي درسي من اظهارنظر مي كردند. وقتي دو خواهرش به فاصله چند ماه ازدواج كردند خوشحال شدم و احساس كردم مي توانم محبت مادرشوهرم را نسبت به خودم جلب كنم.
زن جوان آهي كشيد و گفت:
 ـ اما مادرشوهرم هيچ تغييري نكرد. او روز به روز بيشتر در كار من و زندگي ام دخالت مي كرد تا اينكه صاحب بچه شديم. او به جاي اينكه ملاحظه مرا كرده و شرايط مرا درك كند، از بچه داري ام ايراد مي گرفت و به هر نوعي كه شده بود، نظر حامد را نسبت به من تغيير مي داد به نوعي كه شوهرم احساس مي كرد من هيچ كاري بلد نيستم و اگر بچه را نگه دارم حتماً بلايي سرش مي آورم.
وي افزود: آقاي قاضي! از اينكه مي ديدم محبت و توجه شوهرم به خاطر رفتارهاي مادرش روز به روز نسبت به من كمتر مي شود، رنج مي بردم. چند بار با شوهرم حرف زدم و از او خواستم تا رفتارش را عوض كند ولي شوهرم انگار به هيچوجه حرفهاي مرا نمي شنيد. تا اينكه بر اثر فشارهاي شوهرم پسرمان سينا را به مادرش سپرديم تا او از بچه مان نگهداري كند. در حالي كه احساس مي كردم شوهرم تمام محبت و عشق مادري مرا ناديده گرفته است، براي اينكه به اختلافي كه مادرشوهرم پايه اش را گذاشته بود، بيشتر دامن نزنم، دراين مورد هيچ حرفي به خانواده ام نزدم و سعي كردم با كار و تلاش در اجتماع سرخودم را گرم كنم. بعد از سه ماه بچه ما به شدت بيمار شد و چون مادرشوهرم به دكتر و دارو اعتقاد نداشت، پسرم براثر عفونت شديد جان سپرد.
زن با گريه ادامه داد: به شوهرم اعتراض كردم ولي او در جواب گفت اين مسأله شايد براي هركسي پيش بيايد حتماً عمر بچه ما بيش تر از اين نبوده است. مادر شوهرم بعد از اين پيش آمد رفتار تندتري با من كرد.
خيلي از دستش ناراحت بودم براي همين به حالت قهر به خانه پدرم رفتم. بعد از چند هفته حامد به خانه پدرم آمد و با خواهش خواست برگردم. وقتي دهان باز كردم تا با او حرف بزنم و غصه هايم را بگويم تنها با ناراحتي به من گفت: مي دانم كه تمام حرفهاي تو درست است ولي به هرحال او مادر من است و من نمي توانم به او بي احترامي كنم و حرفهايش را درنظر نگيرم. تو بايد سكوت كني و صبر داشته باشي. با اين حرف غصه ام بيشتر شد. او هنگام رفتن گفت: نسرين اگر به خانه برنگردي، زندگي مان ازهم مي پاشد چون مادرم براي من به خواستگاري مي رود. وقتي با پدرم مشورت كردم، پدرم از من خواست سرزندگي ام برگردم. من هم به خانه رفتم. وقتي رسيدم شوهرم درخانه نبود. مادرش به من گفت: مي خواهم براي حامد زن بگيرم. چند ماهي دراين مشكلات بوديم. مادر شوهرم پايش را دريك كفش كرده بود كه من عروس خوبي نيستم و بايد عروس ديگري داشته باشد.
زن جوان درحالي كه اشك مي ريخت، ادامه داد: آقاي قاضي! شوهرم از ترس مادرش سرسفره عقد با زن جوان ديگري نشست. زني كه مادرش براي او انتخاب كرده بود. آنان جلوي چشم من به سفارش مادر حامد خانه جداگانه اي گرفتند و من ناچار دركنار مادرشوهرم ماندم. تا اينكه متوجه شدم باردار هستم.
وي افزود: مادرشوهرم از صبح تا شب به من امر و نهي مي كرد و مي گفت: كاري مي كنم كه وقتي زايمان كردي بچه ات را بگذاري و بروي. من با بچه ام به خانه پدرم رفتم. حامد ديگر آن حامد قديم نبود ولي بعد از پنج سال زندگي با همسر دومش وقتي فهميد او به هيچ وجه بچه دار نمي شود به خاطر علاقه اي كه به بچه داشت به سراغ من آمد ولي من ديگر هيچ محبتي به او نداشتم. به همين خاطر گفتم دست از سرم بردارد. حامد هم رفت.
وي گفت: بعد از چند روز مادرش به خانه پدرم آمد و شروع به فحاشي كرد و گفت اگر به خانه اش برنگردم، حامد دادخواست طلاق مي دهد و بچه را ازمن مي گيرد. نسرين اشك هايش را پاك كرد و گفت: آقاي قاضي! حالا به دادگاه آمده ام. مي دانم كه شوهرم همسر دومش را طلاق داده است و مي خواهد دركنار من و دخترمان زندگي كند ولي من براي ادامه زندگي با او شرايط دارم و گرنه درخواست طلاق مي كنم.
وي گفت: شوهرم اگر خواهان زندگي با من است بايد خانه اي مجزا بگيرد و به مادرش اجازه دخالت در زندگي مان را ندهد، از طرف ديگر مهريه و نفقه پرداخت نشده ام را دراين پنج سال مي خواهم. قاضي پس از شنيدن حرفهاي زن جوان رو به شوهر او گفت:
ـ مادرتان به هيچ وجه نمي تواند از اين به بعد در زندگي شما دخالت كند و شما بايد مسكني جداگانه براي ادامه زندگي مشترك تان بگيريد تا همسر و فرزندتان در آنجا زندگي كنند. همين طور بايد نفقه ايام گذشته را با حكم دادگاه پرداخت كنيد و مهريه همسرتان را به او بپردازيد.
مادر حامد پس از شنيدن حرفهاي قاضي گفت:
ـ آقاي قاضي پسرم نمي خواهد با نسرين زندگي كند.
قاضي رو به پيرزن گفت:
ـ اينكه پسرتان مي خواهد با زنش زندگي كند يا نه به خود آن دو مربوط است و هيچ كس ديگر نمي تواند براي آنان تصميم بگيرد. شما هم از خدا بترسيد و بگذاريد پسر و عروستان دركنار بچه شان زندگي شيريني داشته باشند و به شما نيز احترام بگذارند زيرا با دخالتهاي بي جا احترام خود را هم ازدست مي دهيد.
وقتي حامد با نسرين و روشنك از در دادگاه بيرون رفت، پيرزن تنها و دور از آنان از دادگاه خارج شد.
فتيله سماور برقي كارآگاه را به دزد انبار رساند
شعله هاي آتش زبانه مي كشد و انبار را به كام خود فرو مي برد. آتش با تلاش مأموران سازمان آتش نشاني مهار مي شود. افسر پرونده از ميان سوخته هاي اجناس داخل انبار راز يك سرقت را كشف مي كند. هوا هنوز كاملا ً تاريك نشده كه از ميان پنجره هاي طبقه اول يك ساختمان شعله هاي آتش بيرون مي زند. شعله ها هر لحظه وسيع تر و شديدتر مي شود. اهالي محل بلافاصله با ۱۲۵ تماس مي گيرند و خودشان سعي مي كنند آتش را خاموش كنند ولي تلاش آنان تا رسيدن آتش نشانان بي نتيجه مي ماند. چند ساعت بعد از تلاش مأموران، آتش مهار مي شود. مأموران آتش نشاني پس از بررسيهاي لازم براي پيدا كردن علت حريق اعلام مي كنند آتش سوزي عمدي بوده و علت آن استفاده از مايعات اشتعال زا است.
اين اظهار نظر آتش نشاني باعث مي شود مديرعامل شركت بلافاصله شكايت كند و براي تحقيقات بيشتر پرونده اي به اداره آگاهي ارجاع شود.
مدير عامل شركت در تحقيقات مي گويد: من هيچ دشمني ندارم كه انبار وسايلم را آتش بزند و به هيچ كس هم مظنون نيستم.
افسر پرونده بلافاصله محل آتش سوزي حاضر و انبار را مورد بررسي دقيق قرار مي دهد. در قسمتي از انبار كه زير شعله هاي آتش سوخته اسكلت اموال سوخته به چشم مي خورد اما قسمت ديگر انبار كاملا ًخالي است و مشخص است قبل از آتش سوزي چيزي در اين محل نبوده است.
وقتي افسر پرونده از يكي از كاركنان شركت مي پرسد چرا اين قسمت از انبار خالي است. او اظهار بي اطلاعي مي كند.
افسر پرونده مي پرسد: آيا اين قسمت هميشه خالي بوده است؟
او مي گويد: نه.
افسر پرونده از يكي از كاركنان شركت مي خواهد كه با مطابقت اسكلت باقي مانده از اجناس سوخته شده با اجناس مندرج در دفتر انبار بگويد آيا پيش از آتش سوزي از اجناس داخل انبار چيزي ناپديد شده است يا نه؟
يك ساعت بعد اين كارمند جواب مي دهد مقدار زيادي از اجناس درون انبار ناپديد شده است.به گفته افسر پرونده حجم اجناس مفقود شده آنقدر زياد بود كه امكان نداشت انبار سوخته شده باشد و هيچ اثري از آنها بر جاي نماند.
افسر پرونده مي گويد: نظر كارشناسي سازمان آتش نشاني مبني بر اين بود كه آتش سوزي عمدي است و احتمالاً از مايعات آتش زا براي افروختن آتش استفاده شده است و اين مسأله كه مقدار زيادي از اجناس هم قبل از آتش سوزي از انبار شركت مفقود شده است مرا مطمئن كرد سرقت صورت گرفته است و سارق براي اينكه شواهد ناشي از سرقت را از بين ببرد يا طوري وانمود كند كه اموال مسروقه در آتش سوزي سوخته است، انبار اجناس را پس از سرقت به آتش كشيده است.
كارآگاه با اين اطلاعات دست به جست وجوي وسيع تري مي زند و بالاخره با پيداكردن سرنخ كوچكي گامي ديگر در جهت كشف ماجرا برمي دارد. اين سرنخ در گزارش آتش نشاني است در گزارش قيد شده است وقتي مأموران به محل آتش سوزي مي رسند، با در قفل شده انبار روبرو مي شوند و ناچار براي اطفاي حريق، در را مي شكنند.
افسر پرونده مي گويد: انبار هيچ راه ديگري جز در ورودي نداشت بنابراين احتمالاً سارق بايد از در ورودي انبار وارد آن شده باشد و چون در گزارش مأموران آتش نشاني صريحاً آمده بود مأموران براي ورود به انبار ناچار قفل را شكسته اند بنابراين كاملاً مشخص بود سارق كليد قفل را در دست داشته و پس از سرقت و ايجاد حريق عمدي مجدداً در را قفل كرده و گريخته است.
افسر پرونده در ادامه مي گويد: سرقت اجناس، داشتن كليد انبار و آشنا بودن با محيط نشان مي داد احتمالاً سارق از كاركنان يا يكي از آشنايان و نزديكان عوامل شركت است. بنابراين بلافاصله در تحقيقاتي كه از مسؤولان شركت كردم، متوجه شدم افرادي كه كليد انبار را داشته اند تنها سه نفر بوده اند كه هر سه هم در دفتر مركزي شركت كار مي كنند بنابراين به تحقيقاتم ادامه دادم.
سعيد، اكبر و تقي نام سه نفري بود كه كليد انبار را دردست داشتند. هر سه نفر آنها مدعي بودند از جريان سرقت كاملاً بي خبر هستند و از آن اطلاعي ندارند. درواقع ما هم هيچ دليلي نداشتيم سارق حتماً در بين اين سه نفر باشد.
اما در بازجويي ها از تقي متوجه شدم مژه هاي چشم هاي او كاملاً سوخته است. او در طول بازجويي سعي مي كرد سرش را پايين بيندازد و اين مسأله را از من پنهان كند.
وقتي از او پرسيديم: چرا مژه هايت سوخته است؟ گفت: چند روز پيش در خانه در حال عوض كردن فتيله سماور بودم كه ناگهان سماور گرگرفت و مژه هايم سوخت.
اين مسأله شك افسر پرونده را برمي انگيزد. بخصوص كه مسؤولان شركت مي گفتند بيشترين رفت و آمد به انبار را تقي داشته است. البته آنها هيچگونه بي اعتمادي به او نداشتند.
روز بعد افسر پرونده با نيابت قضايي به خانه تقي مي رود اما در جست وجو از منزل او هيچ يك از وسايل مسروقه پيدا نمي شود ولي در عوض افسر پرونده متوجه مي شود سماورخانه تقي برقي است بنابراين او نمي توانسته است در حين عوض كردن فتيله سماور دچار سوختگي شده باشد. وقتي افسر پرونده اين مسأله را با تقي درميان مي گذارد او دچار ضدونقيض گويي مي شود.
افسر پرونده مي گويد: شواهد و ظواهر مرا به تقي مشكوك كرد. از او خواستم كليد انبار را به من بدهد. او بلافاصله كليد را از جيبش درآورد كليد را بوكردم و متوجه شدم هنوز هم بوي نفت مي دهد. حدس زدم تقي در حين آتش زدن انبار دستش نفتي شده باشد بنابراين با توجه به شواهد از او خواستم حقيقت را بگويد. او ابتدا سرقت را انكار كرد ولي وقتي متوجه شد تمام شواهد عليه اوست به سرقت اعتراف كرد و گفت: اين سرقت را به همراه يكي از دوستانم به نام جعفر انجام داده ام. جعفر بلافاصله دستگير مي شود و آن دو با هم اعتراف مي كنند شب سرقت با يك وانت به آنجا رفته و يك گالن بزرگ بنزين هم با خود برده اند.
آنها مي گويند: وسايل را در وانت قرارداديم وبراي اينكه آثار سرقت را از بين ببريم و نشان دهيم اجناس به خاطر آتش سوزي از بين رفته اند انبار را به آتش كشيديم ولي در همان زمان، آتش، موي دست و مژه هاي تقي را سوزانده است.
چند حادثه از نگاه دوربين
لطفاً ليز نخوريد
099591.jpg
099588.jpg
099585.jpg
099582.jpg



|   شناسنامه   |   آرشيو   |