بهاره ۱۲سال دارد. با صورت و اندامي مثل همه ۱۲ساله هاي ديگر. او فقط اندك تفاوتي با ديگر همسالان دارد. آن هم اينكه آرزوهايش مثل نوزادان ناقص تندتند مي ميرند و او نمي تواند نوزاد آرزوهايش را به ثمربرساند. به همين خاطر بي آنكه خودش بداند آرزوهايش مقطوع النسل شده اند و يا شايد هم مقطوع الآرزو! به نظر شما! آيا بدنيست درجامعه اي بانشاط و شاداب! آرزوهاي يك دختر ۱۲ساله تندتند بميرند؟وقتي گزارش آرش را خواندم، شدم مثل زندگي بهاره تلخ و معطل و معلق. ازخودم پرسيدم تنهايي بهاره و بهاره ها در يك سرزمين ثروتمند فقيرشده، آيا همان نفرين ابدي است كه «كوندرا» گفته يا محصول جامعه است؟ ووقتي به چشمان بهاره فكركردم، فهميدم چقدر جاي تو خاليست سردار خوابهاي بهاره! بهاره ها هيچگاه به اندازه امروز دلتنگ آن شمشير دودم بدون نيرنگ و عدالت پرورتو نشده اند.
خانم معلم هيچوقت فكرنمي كرد وقتي خسته از يك روز تدريس به خانه مي آيد، نامه ها را كه بازمي كند بهاره چيزي درآن نوشته باشد كه تمام بعدازظهر را گريه كند. طبق عادت معمول، بعد از آنكه پله هاي ساختمان را طي كرده و درآپارتمان كوچكشان را بازكرده بود، كيفش را گوشه اي گذاشته و زيركتري را روشن كرده بود. بعد به فكر آن افتاده بود كه مقدمات پختن شام را فراهم كند. اما نكرده بود و رفته بود تا نامه هاي بچه هاي كلاسش را بخواند. آن روز ورقه هاي امتحان رياضي را به بچه ها داده بود و ازكساني كه نمره خوبي نگرفته بودند، خواسته بود اگر خجالت مي كشند و نمي توانند مشكلشان را بيان كنند، آن را بنويسند. بهاره يكي از آنها بود كه مشكلش را نوشته بود.
• بهاره با همه مشكلاتي كه داشت تا آن روز از درسش عقب نمانده بود. معدلش ۱۹/۷۵ بود و طبيعي بود كه وقتي نمره پاييني از درس رياضي بگيرد خانم معلم به اين فكربيفتد كه نكند اتفاقي افتاده است.
با وجود آنكه دوازده سال بيشترنداشت اما آنقدر سختي كشيده بود كه خيلي بيشتر از سنش به نظرمي رسيد و بيشتر از آنچه بايد عاقل بود. بنابراين براحتي فهميد كه نمره پايين بقيه همشاگرديهايش طبيعي است و خانم معلم بيشترمي خواهد مشكل او را بداند. با وجود آنكه تا به حال چيزي به او نگفته بود تكه اي كاغذ را از دفترش كند و روي آن نوشت:
«خانم ما در ماشين و در خيابان زندگي مي كنيم و درس خواندنم [خواندن] برايم مشكل است. من بايد هم غصه بخورم كه خانه نداريم و هم خواهرم مريض است؟[.]»
خيابان ۱۷شهريور را تا انتها پايين مي رويم. از انتها پايين تر و درحاشيه بزرگراه بعثت شهرك سجاديه است. در ابتداي خيابان سوم يك ماشين مزداي اوراقي پارك شده است كه به جاي چرخهاي عقب آن آجرگذاشته و رويش را چادركشيده اند. از يكي از خانه هاي شهرك يك رشته سيم برق خارج شده واز گوشه اي واردچادرشده است. بايد همين باشد. حلبي آباد در داخل شهرتهران، پايتخت ايران. درسمت راست و در كنار باغچه بلوك مجاور خانه طنابي از ماشين تا درخت ادامه دارد.
تكه هاي لباس و كهنه بچه روي آن خودنمايي مي كند. روبروي اين منظره بديع و دركنار بلوكي ديگر ميله هايي و تابلويي با عنوان «صافكاري اتومبيل سعيد». بدون مشتري بي پرنده اي كه هواي پرزدن دراين بيغوله را كرده باشد. مرددمانده ام كه چه سؤالي بايد بپرسم كه ازآنچه مي بينم گوياترباشد. شك دارم كه نكند اگر بخواهم اسرار زندگيشان را بدانم، ناراحت شوند. رضا ـ عكاس ـ اما مي داند كه هيچ سري درميان نيست و آنچه هست عرياني مطلق است در مركز كشور. خانه اي كه ماشين باشد لابد در ندارد و كوچه اي نيز. يا الله مي گوييم و اينكه آيا كسي نيست؟ جوابي نمي آيد. ازگوشه پرده اي كه به جاي در كنار اتاقك وانت آويخته اند، قسمتي از بدن مردي پيداست. دوباره صدامي زنم و جوابي نمي آيد. با دست مرد را تكان مي دهم. سراسيمه پرده را كنارمي زند و هاج وواج نگاه مي كند. مرد كه لال است. مي رود و دخترش را ازخانه همسايه مي آورد. بايد بهاره باشد. لاغر و تكيده با چادر گلدار روشن.
سعيد نوجوان بود كه درطي يك تصادف بشدت آسيب ديد و كرولال شد.
براي كار به تهران آمد و صافكاري اتومبيل را يادگرفت. با دختري كه او هم كرولال بود ازدواج كرد و اولين ثمره ازدواجشان بهاره بود. دركيان شهر زيرزميني اجاره كرده بودند و او به هرجان كندني بود، اجاره خانه اش را جورمي كرد و زندگيشان مي گذشت تا اينكه بيماريش شدت گرفت و ديگرنتوانست اجاره خانه اش را بپردازد و مجبورشد از آنجا برخيزد، حالا ديگر «علي» هم به جمع خانواده شان اضافه شده بود و او مجبورشد در اتومبيل قراضه اي كه مال يكي از مشتريانش بود، خانه كند. سه سال پيش، شهرك سجاديه، حاشيه بزرگراه بعثت.
ازآن موقع سه بهار، سه تابستان، سه پاييز و دوزمستان گذشته است و زمستان سوم همين روزهاست كه از راه برسد. بهاره دوازده ساله شده است اما هيچگاه نتوانسته است همكلاسي هايش را براي جشن تولدش به خانه دعوت كند. فاطمه چندماهه است و در همين وانت به دنيا آمده است. دوسال قبل يكي ازهمسايگان كه وضع رقت بار زندگيشان را ديده بود به خيال چهره هاي خندان اتوكشيده، ترتيبي داده بود تا در جشن رمضان نمايش داده شوند اما فقط همان نمايش بود و شركت دربرنامه ديگري از همان سري كه به قول همسايه هاي سعيد در قهوه خانه بود. خانواده اي كه بزرگترين عضو زبان دارش دوازده ساله باشد، راهي به جايي نبرد.
چندنفر از همسايه ها به كميته امداد و ستادشهرسالم مراجعه كردند. اولي ماهي دوازده هزارتومان حقوق براي خانواده پنج نفري مقررمي كند و دومي با دوندگي هاي بسيار اهالي محل راضي مي شود پانصدهزارتومان وام بپردازد مشروط برآنكه پول را به صاحبخانه اي كه خانه اش را اجاره مي كند، بدهد. خانه اي كه بتوان با اين مبلغ رهنش كرد پيدانمي شود و اين پول هم بلاتكليف مي ماند. در محله زيرمتوسطي چون در آن محل هم قاعدتاً كسي نيست كه بتواند براي آنها كاري انجام دهد و اين است كه سعيد و خانواده اش مسافر سه ساله وانتي شده اند كه در گوشه اي از يك شهرك ازجنوب پايتخت به توقفي ابدي دچارشده اند.
بهاره گاهي خجالت مي كشد و سرش را در زير چادر گلدارش قايم مي كند و به حرفهاي همسايه ها گوش مي كند. همه از اين خانواده تعريف مي كنند. چه كار مي توانند بكنند. همينكه اجازه داده اند ماشيني قراضه محيط فقيرانه شان را فقيرانه تر كند و در گوشه ديگر فاصله بين دو بلوك آجري كارگاه كوچك سعيد برقرارباشد، خودش كمك بزرگي است و او اين را خوب مي داند، مي گويند: استادكارهنرمندي است اما دراين گوشه كه مشتري براي صافكاري اتومبيل نيست. شايد هفته اي دومشتري به سراغش بيايند و آن هم هركدام دو سه هزارتومان بدهند. كرولال بودنش هم مزيد علت شده است كه نتواند در كارگاه ديگران كاركند. بهاره همه اينها را گوش مي كند. وقتي فكرمي كند خواهركوچكش را فراموش كرده اند، مي گويد: فاطمه مريض است. ديشب تا صبح سرفه مي كرد. شير هم نمي خورد.
ماشين قراضه درست شدني نبود. بعد از آنكه آنها در داخل آن اتراق مي كنند، صاحب آن براي بردنش مي آيد اما وضع زندگي آنها را كه مي بيند، ماشينش را براي آنها مي گذارد و مي رود.
در وانتي كه پنج نفر به زور سرپا درآن جامي شوند، پنج نفر زندگي مي كنند. تازه وسايل مختصر زندگي آنها هم هست. كمتر از بيست روز ديگر زمستان از راه مي رسد. فاطمه چندماهه بايد دراين خانه خياباني سرماي سخت آن را ازسربگذراند.
درنگراني اين تلخي است كه مرد با چشمان گودرفته اش به ما زل مي زند و به سختي صداهايي از گلويش خارج مي شود، نمي فهمم چه مي گويد. از بهاره مي پرسم. مي گويد: پدرم مي گويد يا علي.
حالا ديگر درددلي كه بهاره به صورت راز براي خانم معلمش نوشته بود، برملاشده است. اما چه خيالي است كه همه مردم شهر بهاره بدانند در پايتخت كشور ما، پنج نفر دريك وانت قراضه مزدا هزار، سه سال است كه زندگي مي كنند. خانواده اي به سرپرستي يك سعيد ناسعيد.
آرش نصيري