جمعه ۸ آذر ۱۳۸۱ - ۲۴ رمضان ۱۴۲۳
Fri, Nov 29, 2002
گزارش روز
شماره ۲۳۱۴
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اجتماعي
گزارش روز
بين الملل
گفت و گو
فرهنگ و انديشه
حقوق و اجتماع
كتاب و كتابخواني
كاريكاتور
فرهنگ و هنر
ويژه
ويژه ۲
ويژه ۳
ويژه ۴
آذين
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
اوقات شرعي
آرشيو
سه سال زندگي در يك وانت اوراقي
فاطمه صدرعاملي:
سه سال زندگي در يك وانت اوراقي
جاي تو خاليست
099579.jpg
بهاره ۱۲سال دارد. با صورت و اندامي مثل همه ۱۲ساله هاي ديگر. او فقط اندك تفاوتي با ديگر همسالان دارد. آن هم اينكه آرزوهايش مثل نوزادان ناقص تندتند مي ميرند و او نمي تواند نوزاد آرزوهايش را به ثمربرساند. به همين خاطر بي آنكه خودش بداند آرزوهايش مقطوع النسل شده اند و يا شايد هم مقطوع الآرزو! به نظر شما! آيا بدنيست درجامعه اي بانشاط و شاداب! آرزوهاي يك دختر ۱۲ساله تندتند بميرند؟وقتي گزارش آرش را خواندم، شدم مثل زندگي بهاره تلخ و معطل و معلق. ازخودم پرسيدم تنهايي بهاره و بهاره ها در يك سرزمين ثروتمند فقيرشده، آيا همان نفرين ابدي است كه «كوندرا» گفته يا محصول جامعه است؟ ووقتي به چشمان بهاره فكركردم، فهميدم چقدر جاي تو خاليست سردار خوابهاي بهاره! بهاره ها هيچگاه به اندازه امروز دلتنگ آن شمشير دودم بدون نيرنگ و عدالت پرورتو نشده اند.

خانم معلم هيچوقت فكرنمي كرد وقتي خسته از يك روز تدريس به خانه مي آيد، نامه ها را كه بازمي كند بهاره چيزي درآن نوشته باشد كه تمام بعدازظهر را گريه كند. طبق عادت معمول، بعد از آنكه پله هاي ساختمان را طي كرده و درآپارتمان كوچكشان را بازكرده بود، كيفش را گوشه اي گذاشته و زيركتري را روشن كرده بود. بعد به فكر آن افتاده بود كه مقدمات پختن شام را فراهم كند. اما نكرده بود و رفته بود تا نامه هاي بچه هاي كلاسش را بخواند. آن روز ورقه هاي امتحان رياضي را به بچه ها داده بود و ازكساني كه نمره خوبي نگرفته بودند، خواسته بود اگر خجالت مي كشند و نمي توانند مشكلشان را بيان كنند، آن را بنويسند. بهاره يكي از آنها بود كه مشكلش را نوشته بود.
• بهاره با همه مشكلاتي كه داشت تا آن روز از درسش عقب نمانده بود. معدلش ۱۹‎/۷۵ بود و طبيعي بود كه وقتي نمره پاييني از درس رياضي بگيرد خانم معلم به اين فكربيفتد كه نكند اتفاقي افتاده است.
با وجود آنكه دوازده سال بيشترنداشت اما آنقدر سختي كشيده بود كه خيلي بيشتر از سنش به نظرمي رسيد و بيشتر از آنچه بايد عاقل بود. بنابراين براحتي فهميد كه نمره پايين بقيه همشاگرديهايش طبيعي است و خانم معلم بيشترمي خواهد مشكل او را بداند. با وجود آنكه تا به حال چيزي به او نگفته بود تكه اي كاغذ را از دفترش كند و روي آن نوشت:
«خانم ما در ماشين و در خيابان زندگي مي كنيم و درس خواندنم [خواندن] برايم مشكل است. من بايد هم غصه بخورم كه خانه نداريم و هم خواهرم مريض است؟[.]»
099576.jpg
خيابان ۱۷شهريور را تا انتها پايين مي رويم. از انتها پايين تر و درحاشيه بزرگراه بعثت شهرك سجاديه است. در ابتداي خيابان سوم يك ماشين مزداي اوراقي پارك شده است كه به جاي چرخهاي عقب آن آجرگذاشته و رويش را چادركشيده اند. از يكي از خانه هاي شهرك يك رشته سيم برق خارج شده واز گوشه اي واردچادرشده است. بايد همين باشد. حلبي آباد در داخل شهرتهران، پايتخت ايران. درسمت راست و در كنار باغچه بلوك مجاور خانه طنابي از ماشين تا درخت ادامه دارد.
تكه هاي لباس و كهنه بچه روي آن خودنمايي مي كند. روبروي اين منظره بديع و دركنار بلوكي ديگر ميله هايي و تابلويي با عنوان «صافكاري اتومبيل سعيد». بدون مشتري بي پرنده اي كه هواي پرزدن دراين بيغوله را كرده باشد. مرددمانده ام كه چه سؤالي بايد بپرسم كه ازآنچه مي بينم گوياترباشد. شك دارم كه نكند اگر بخواهم اسرار زندگيشان را بدانم، ناراحت شوند. رضا ـ عكاس ـ اما مي داند كه هيچ سري درميان نيست و آنچه هست عرياني مطلق است در مركز كشور. خانه اي كه ماشين باشد لابد در ندارد و كوچه اي نيز. يا الله مي گوييم و اينكه آيا كسي نيست؟ جوابي نمي آيد. ازگوشه پرده اي كه به جاي در كنار اتاقك وانت آويخته اند، قسمتي از بدن مردي پيداست. دوباره صدامي زنم و جوابي نمي آيد. با دست مرد را تكان مي دهم. سراسيمه پرده را كنارمي زند و هاج وواج نگاه مي كند. مرد كه لال است. مي رود و دخترش را ازخانه همسايه مي آورد. بايد بهاره باشد. لاغر و تكيده با چادر گلدار روشن.

سعيد نوجوان بود كه درطي يك تصادف بشدت آسيب ديد و كرولال شد.
براي كار به تهران آمد و صافكاري اتومبيل را يادگرفت. با دختري كه او هم كرولال بود ازدواج كرد و اولين ثمره ازدواجشان بهاره بود. دركيان شهر زيرزميني اجاره كرده بودند و او به هرجان كندني بود، اجاره خانه اش را جورمي كرد و زندگيشان مي گذشت تا اينكه بيماريش شدت گرفت و ديگرنتوانست اجاره خانه اش را بپردازد و مجبورشد از آنجا برخيزد، حالا ديگر «علي» هم به جمع خانواده شان اضافه شده بود و او مجبورشد در اتومبيل قراضه اي كه مال يكي از مشتريانش بود، خانه كند. سه سال پيش، شهرك سجاديه، حاشيه بزرگراه بعثت.

ازآن موقع سه بهار، سه تابستان، سه پاييز و دوزمستان گذشته است و زمستان سوم همين روزهاست كه از راه برسد. بهاره دوازده ساله شده است اما هيچگاه نتوانسته است همكلاسي هايش را براي جشن تولدش به خانه دعوت كند. فاطمه چندماهه است و در همين وانت به دنيا آمده است. دوسال قبل يكي ازهمسايگان كه وضع رقت بار زندگيشان را ديده بود به خيال چهره هاي خندان اتوكشيده، ترتيبي داده بود تا در جشن رمضان نمايش داده شوند اما فقط همان نمايش بود و شركت دربرنامه ديگري از همان سري كه به قول همسايه هاي سعيد در قهوه خانه بود. خانواده اي كه بزرگترين عضو زبان دارش دوازده ساله باشد، راهي به جايي نبرد.
چندنفر از همسايه ها به كميته امداد و ستادشهرسالم مراجعه كردند. اولي ماهي دوازده هزارتومان حقوق براي خانواده پنج نفري مقررمي كند و دومي با دوندگي هاي بسيار اهالي محل راضي مي شود پانصدهزارتومان وام بپردازد مشروط برآنكه پول را به صاحبخانه اي كه خانه اش را اجاره مي كند، بدهد. خانه اي كه بتوان با اين مبلغ رهنش كرد پيدانمي شود و اين پول هم بلاتكليف مي ماند. در محله زيرمتوسطي چون در آن محل هم قاعدتاً كسي نيست كه بتواند براي آنها كاري انجام دهد و اين است كه سعيد و خانواده اش مسافر سه ساله وانتي شده اند كه در گوشه اي از يك شهرك ازجنوب پايتخت به توقفي ابدي دچارشده اند.

بهاره گاهي خجالت مي كشد و سرش را در زير چادر گلدارش قايم مي كند و به حرفهاي همسايه ها گوش مي كند. همه از اين خانواده تعريف مي كنند. چه كار مي توانند بكنند. همينكه اجازه داده اند ماشيني قراضه محيط فقيرانه شان را فقيرانه تر كند و در گوشه ديگر فاصله بين دو بلوك آجري كارگاه كوچك سعيد برقرارباشد، خودش كمك بزرگي است و او اين را خوب مي داند، مي گويند: استادكارهنرمندي است اما دراين گوشه كه مشتري براي صافكاري اتومبيل نيست. شايد هفته اي دومشتري به سراغش بيايند و آن هم هركدام دو سه هزارتومان بدهند. كرولال بودنش هم مزيد علت شده است كه نتواند در كارگاه ديگران كاركند. بهاره همه اينها را گوش مي كند. وقتي فكرمي كند خواهركوچكش را فراموش كرده اند، مي گويد: فاطمه مريض است. ديشب تا صبح سرفه مي كرد. شير هم نمي خورد.

ماشين قراضه درست شدني نبود. بعد از آنكه آنها در داخل آن اتراق مي كنند، صاحب آن براي بردنش مي آيد اما وضع زندگي آنها را كه مي بيند، ماشينش را براي آنها مي گذارد و مي رود.
در وانتي كه پنج نفر به زور سرپا درآن جامي شوند، پنج نفر زندگي مي كنند. تازه وسايل مختصر زندگي آنها هم هست. كمتر از بيست روز ديگر زمستان از راه مي رسد. فاطمه چندماهه بايد دراين خانه خياباني سرماي سخت آن را ازسربگذراند.
درنگراني اين تلخي است كه مرد با چشمان گودرفته اش به ما زل مي زند و به سختي صداهايي از گلويش خارج مي شود، نمي فهمم چه مي گويد. از بهاره مي پرسم. مي گويد: پدرم مي گويد يا علي.
حالا ديگر درددلي كه بهاره به صورت راز براي خانم معلمش نوشته بود، برملاشده است. اما چه خيالي است كه همه مردم شهر بهاره بدانند در پايتخت كشور ما، پنج نفر دريك وانت قراضه مزدا هزار، سه سال است كه زندگي مي كنند. خانواده اي به سرپرستي يك سعيد ناسعيد.
آرش نصيري
فاطمه صدرعاملي:
زنان بايد استعدادهاي خود را كشف كنند
099573.jpg
فاطمه صدرعاملي ۵۶ساله از تهران فرزند اول و تنها دختر خانواده اش با صادق طباطبايي ۵۹ساله كه او هم متولد تهران است در سال ۴۴ ازدواج كرد. آنها اكنون دو فرزند دختر و پسر دارند كه در آلمان زندگي مي كنند.
صدرعاملي در مورد چگونگي تحصيل و زندگيش مي گويد: پدرم اجازه تحصيل به من نمي داد البته آنها هم مقصر نبودند، چون اقتضاي زمانه آنطور ايجاب مي كرد كه من به دبيرستان نروم بنابراين تصميم گرفتم كه به صورت متفرقه و با همكاري برادرم ادامه تحصيل بدهم . خوشبختانه موفق به اخذ ديپلم شدم. سعي كردم زبان انگليسي را ياد بگيرم يك سال پس از اخذ ديپلم متوسطه يعني در سن ۱۸سالگي و در سال ۴۴ به پيشنهاد همسرم كه پسرخاله ام بود و سالها براي ادامه تحصيل به آلمان رفته بود ازدواج كردم. بعد از ازدواج همراه وي به آلمان رفتم تا در كنار همسرم به تحصيل ادامه دهم پس از مستقر شدن در آنجا در رشته تعليم و تربيت و روانشناسي ادامه تحصيل دادم . در كنار تحصيل در انجمن هاي اسلامي فعاليتم را شروع كردم.
سال ۵۷ بود كه همسرم به ايران بازگشت. آن زمان معاون وزارت كشور بود و مدتي هم به عنوان سخنگوي دولت انجام وظيفه كرد و زماني هم با استعفاي آقاي بازرگان سرپرست نخست وزير شدند تا اينكه آقاي رجايي وقتي سمت رياست جمهوري را گرفتند ايشان ديگر از كار دولتي كناره گرفتند.
** چه زماني به ايران برگشتيد؟
* چهارسال است كه به ايران برگشته ام اما هنوز هم به خاطر فرزندم سالي دوبار به آلمان سفر مي كنم.
** از بازگشت به ايران خوشحال هستيد؟
* بله خوشحالم كه برگشتم. هميشه احساسم اين بود كه مردم، سنت و فرهنگ كشورم را نمي توانم فراموش كنم چون از پوست و گوشت اين آب وخاك هستم ولي آن چيزي كه من انتظار داشتم نيست. چون مردم به شدت فردگرا شدند و هركس به فكر خودش است.
روحيه جمع گرايي در اروپا بيشتر ديده مي شود باتوجه به اينكه آسيايي ها و منجمله ايراني ها روحيه همبستگي و وابستگي در آنها بسيار زياد است ولي احساس مي شود كه آن خونگرمي و احساس دلبستگي كمتر ديده مي شود.
** آيا مسائل كاري در زندگي شخصي تأثيرگذار بوده؟
* بله تأثيرگذار بوده. چون هميشه به خانواده ام فكر كردم و چون سرپرستي فرزندانم را به تنهايي در كشور غريب به عهده داشتم به اين دليل احساس مي كنم اگر توانايي اين را داشتم كه ادامه تحصيل بدهم با اين مسؤوليت سنگين نگهداري فرزندان متأسفانه به چيزهايي كه ايده آل من بودند نرسيدم من جمله ادامه تحصيل.
** توصيه شما به زناني كه مي خواهند وارد صحنه سياسي ـ اجتماعي شوند، چيست؟
* به نظر من نبايد زنان پا جاي پاي مردان بگذارند بايستي به زنان فرصت داد تا تجربه كنند اگر زنان، استعدادهاي خودشان را بشناسند و سطح علمي خود را بالا ببرند قطعاً مي توانند در كار خود موفق شوند.
** آيا زنان توانايي احراز پست هاي حساسي را دارند؟
* زنان ما به قدري توانايي دارندكه نبايد به انرژي و احساس و توانايي آنها شك كرد به نظر من زنان بايستي خودشان را آماده كنند و از سازمانها و كارهاي كوچك شروع كنند تا بتوانند در ادامه جايي را حتي از مديريت و پستهاي ديگر اشغال كنند.
** چه فرقي بين زنان كشور ما با زنان كشورهاي ديگر وجود دارد؟
* تفاوت بزرگ زنان ايراني با خارجي اين است كه در كشور ما به زنان فرصت كافي براي تجربه داده نمي شود و امكان بروز خلاقيتها كمتر وجود دارد ولي در خار ج از كشور زنان در احزاب مي توانند ۵۰درصد رأي و امكانات را اشغال كنند چون فرصت براي آنها وجود دارد. در جامعه ما اگر مردان مي توانند خيلي چيزها را تجربه كنند زنان اين حق را ندارند كه توانايي خود را امتحان كنند چون اگر چيزي خراب شد ديگر خراب شده و زنان خود را نشان داده اند بايستي به زنان به عنوان يك جنس لطيف بها داد.
** آيا در مورد مسائل مختلف با همسرتان مشاوره مي كنيد؟
* بله من به همسرم هميشه احترام گذاشته ام و بيشتر اوقات از نظرات وي استفاده مي كنم. چون هميشه دو فكر بهتر از يك فكر است.
** گفتيد كه فرزندانتان در خارج (آلمان) متولد شده اند آيا براي تحصيل مشكلي برايشان به وجود نيامد؟
* البته مشكل بود ولي چون همسرم يكي از شخصيت ها بود به ما احترام مي گذاشتند. باتوجه به اينكه آلماني ها نژادپرست هستند ولي روي هم رفته زياد مشكل نداشتيم چون فرزندانم در همان كشور متولد شدند.
** شما با امام موسي صدر نسبتي داريد؟
* بله ايشان دايي بنده هستند.
** آيا فرزندانتان از كار شما راضي هستند؟
* بله چون آنها چيزي را مي پسندندكه من دوست دارم و مي پسندم.
** از اينكه فرزندانتان در خارج از كشور زندگي مي كنند و دور از شما هستند چه احساسي داريد؟
* البته از اينكه فرزندانم موفق هستند و ادامه تحصيل مي دهند خوشحالم ولي از اينكه در كنارم نيستند و من بعد از مدتها بعضي اوقات به ديدنشان مي روم احساس دلتنگي مي كنم.
** آيا با فعالان سياسي روابط خانوادگي داريد؟
* بله خانم صادقي، طباطبايي، حبيبي آمدوشد داريم. البته خانم صادقي همسر آقاي خاتمي دخترخاله من هستند و خانم طباطبايي هم كه همسر مرحوم حاج احمدآقا هستند، خواهر همسرم هستند.
** آيا فرزندان شما مي خواهند به ايران بازگردند؟
* بله، بچه ها دوست دارند كه برگردند چون اصل آنها كه پدرومادرشان ما هستيم ايراني هستيم البته درست است كه آنها در آلمان متولد شدند ولي چون فاميل آنها در ايران هستند دوست دارند كه به وطن برگردند البته بعد از اتمام تحصيلات.
الهام تقي زاده


|   شناسنامه   |   آرشيو   |